روز‌های زندگی رهبر شهید/۱۱

شهید نواب صفوی نخستین جرقه‌ای بود که راه انقلابی بودن را در برابرم روشن کرد

شهید نواب صفوی نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام را به معنای فراگیر انقلابی و پویایی آن را در برابرم روشن ساخت. این مرد آنچنان جنبشی برانگیخت که وجدان مسلمان‌ها را از خواب غفلت بیدار کرد. اثرگذاری او محدود به ایران نبود، بلکه به برخی نقاط جهان عرب سفر کرد و آتش شور و حماسه را در دل مجاهدان برافروخت.
کد خبر: ۸۳۲۶۷۶
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۶ - 08May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

نواب

متن زیر که قسمت یازدهم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

پیشاهنگ جهاد

از آغاز خردسالی یکی از دوران‌های مهم بیداری اسلامی را شاهد بوده‌ام که از آغاز حرکت نواب صفوی تا نهضت امام خمینی و انقلاب اسلامی و برپایی نظام مبارک اسلامی امتداد داشت. مرحوم شهید نواب صفوی نخستین جرقه‌ای بود که راه اسلام را به معنای فراگیر انقلابی و پویایی آن را در برابرم روشن ساخت. این مرد در جامعه ایرانی آنچنان جنبشی برانگیخت که وجدان مسلمان‌ها را از خواب غفلت بیدار کرد. اثرگذاری او محدود به ایران نبود، بلکه به برخی نقاط جهان عرب سفر کرد و آتش شور و حماسه را در دل مجاهدان برافروخت، به برخی زمامداران عرب نیز نصیحت می‌کرد که در دام فریب استعمارگرا نیفتند.

شوق دیدار نواب

نواب در سال ۱۳۳۲ به مشهد سفر کرد و در محلی به نام مهدیه، شبه مدرسه‌ای با یاد حضرت مهدی منتظر (عج)  اقامت گزید نوا به خانه هیچکس نرفت بلکه این مرکز مهم دینی را انتخاب کرد. من آن زمان جزو طلاب مدرسه سلیمان خان بودم و ۱۴ سال داشتم با وجود اشتیاق شدیداً به دیدن نواب نتوانستم به مهدیه بروم زیرا پدرم اجازه نمی‌داد. در یکی از روزها نواب تصمیم گرفت برای بازدید آن عده از طلاب مدرسه سلیمان خان که به دیدنش رفته بودند از آن مدرسه دیدار کند.

من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم نواب در چشم ما نماد قهرمانی و مقاومت اسلامی بود وقتی خبر کشته شدن رزم‌آرا به دست خلیل طهماسبی یکی از فدائیان اسلام منتشر شد و می‌شنیدم که آقای کاشانی این اقدام قهرمانانه را به طهماسبی تبریک گفته احساس عزت و افتخار می‌کردند. ما می‌دانستیم که نواب برای خود یاران و تشکیلاتی دارد که دژخیمان و گردن‌کشان حکومت را به وحشت انداخته است.

در مدرسه حجره بزرگی بود که به آن مدرسه می‌گفتند آن را رفت و روب و مرتب کردیم و برای آمدن این مهمان و همراهانش آماده ساختیم و در انتظار ساعت موعود ماندیم. در ورودی مدرسه باز شد و عده‌ای میهمان وارد شدند چشم من در میان آنان در جستجوی نواب بود که در ذهن خودم از او تصویر مردی تنومند و بلند قامت داشتم، اما به جای چنان مردی که در تخیلم بود مردی لاغر و کوتاه قد را دیدم که عمامه‌ای سیاه بر سر داشت و چهره‌اش بشاش بود، و هر که را که می‌دید با گشاده رویی برخورد می‌کرد و به او سلام می‌داد اگر هم به یک نفر سید برمی‌خورد می‌گفت پسر عمو سلام علیکم با خود گفتم؛ عجب نواب صفری که رژیم شاه را گیج و حیران کرده این است؟

در واقع از وقتی چشمم به این مرد افتاد دیدم با تمام احساسم مجذوب اویم و از ژرفتای قلبم او را دوست می‌دارم. در این سفر گروهی از فدائیان اسلام نواب را همراهی می‌کردند که بیشترشان جوان بودند و کلاه پوستی‌های خاصی بر سر داشتند و در میانشان سه نفر هم معمم بودند. مدرس پر از جمعیت شد نواب آنجا ایستاد و سخنرانی کرد. درباره هدفش صحبت کرد و مردم را به شهادت طلبی در راه یاری اسلام و اعتلا آن ترغیب نمود سخنانش در روحم موج می‌زد و احساساتم را شعله‌ور می‌ساخت و مرا به سوی چشم اندازهای قدرت و اسلام می‌کشاند.

شعله‌های فروزان

دو روز بعد شنیدم نواب می‌خواهد به مدرسه نواب برود با آنکه من در کسب اجازه از پدرم محدودیت داشتم اما به آن مدرسه رفتم، دیدم مردم منتظر اویند مدرسه و ایوان این مدرسه را برای استقبال از او مفروش کرده بودند. من هم همراه با آنان مدتی در انتظار ماندم اما دیدم از فرط شوق قدرت ماندن و انتظار کشیدن ندارم. لذا به استقبالش شتافتم. بیرون آمدم و مسیر منتهی به مهدیه را در پیش گرفتم دیدم نواب می‌آید و مردم از پس او روانند او در حین راه رفتن به چپ و راست رو می‌کرد و به مردم و به آنها به گرمی فراوان حرف می‌زد. رهگذران را مخاطب قرار می‌داد گاه عزمشان را جذب می‌کرد و گاه نصیحتشان می‌کرد هنگام سخن همه جسمش حرکت داشت و وقتی می‌خواست سخنی را برساند وجودش می‌لرزید من من خود به چشم دیدم وقتی نواب در مذمت تشبه به لباس غربیان سخن می‌گفت مردی چنان تحت تاثیر قرار گرفت که کلاه شاپوی خود را از سر برداشت در دست مچاله کرد و در جیب گذاشت.

با عجله خود را به نخستین صف کسانی رساندم که در مدرسه، برابر نواب نشسته بودند هم اکنون آن صحنه با تمام جزئیاتش در نظرم مجسم می‌شود نواب در جایی ایستاد که بر ایوان و حیات مدرسه اشراف داشت. من در برابر او و جلوی پایش نشسته بودم و مجذوب یکایک حرکات و کلمات او شده بودند به یاد دارند طلاب را وعظ می‌کرد و از آنها می‌خواست به ورع و تقوا پایبند باشند. در واقع نواب به صورت شعله فروزانی درآمد که همواره اهتمام به امر اسلام و جامعه و اندیشیدن به آینده اسلام را در اعماق وجودم بر می‌انگیخت شایان ذکر است که در زمان آیت الله کاشانی و یک سال پیش از آمدن نواب یعنی سال ۱۳۴۱ برخی از سخنران‌های آگاه به مشهد آمدند و من بسیار مشتاق بودم مجالس آنها  را دریابند و از آن روحیه حماسی که القا می‌کردند لبریز شوم.

با فرزندان رسول خدا (ص) چنین می‌کنند؟

دو سال پس از آن سفر در سال ۱۳۳۴ نواب اعدام شد و به شهادت رسید من در آن زمان در مدرسه نواب نزد حاج شیخ هاشم قزوینی درس می‌خواندم با اعدام نواب سراسر کشور به ویژه حوزه‌های علمیه را جو رعب و وحشت فرا گرفت استاد ما حاج شیخ هاشم قزوینی تنها روحانی‌ای در مشهد بود که در آن زمان سد رعب و وحشت را شکست و در مقدمه جلسه درس خود در رسای نواب سخنرانی کرد به اعدام او شدیداً اعتراض کرد و با صدایی پرشور و مهیج گفت آیا با فرزندان پیامبر (ص) چنین باید بکنند؟

ما طلاب جوان هم به تشکیل جلسات می‌پرداختیم و در آن فضایل نواب و یارانش و خط مشی و اهداف آنها را بیان می‌کردیم و اعتراض خود را به اعدام این مجاهدان اعلام می‌داشتیم.

سال بعد از شهادت نواب ما به شخصی برخوردیم که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به مشهد آمده بود اسمش  «عباس غله‌زاری» و از اعضای فدائیان اسلام بود اما به علت نبودن مدرکی دال بر محکومیتش تحت پیگرد قرار نداشت. ما با او آشنا و مانوس شدیم او درباره شخصیت و منش و دیدگاه‌های فکری نواب برایمان گفت و من بیشتر شیفته نواب شدم و ایمانم به اخلاص و از خود گذشتگی و اهداف او بیشتر شد. ما گروهی از جوان‌ها بودیم که با هم پیوند فکری و عاطفی داشتیم، غله‌زاری تقریباً ۱۰ سالی از ما بزرگتر بود ولی ما با او رابطه محکمی برقرار کردیم و او در سال‌های بعد هر تابستان به مشهد می‌آمد. 

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ 

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین