شاپور؛ چشم نافذ جاسوسان انگلیسی در ایران
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دستنشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند؛ چرا که این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک رژیم دستنشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
سرشاپور ریپورتر سر جاسوس غرب در ایران
من توسط انگلیسیها برای تشکیل دفتر ویژه اطلاعات کاندید شدم و شاپورجی مرا برای این پست به محمدرضا پیشنهاد کرد بعدها محمدرضا در دیدار خصوصی تأیید کرد که شابورجی مرا معرفی کرده بود. روزی از شاپورجی پرسیدم که چرا شما به من علاقمند شدید؟ شابورجی پاسخ داد: شما را سالهاست میشناسیم و به علاوه پنج سال در دانشگاه جنگ استاد انگلیسی بودم و در این مدت از دانشجویان تحقیق میکردم که از کدام استاد راضی و از کدام ناراضی هستند و متوجه شدم که اکثر دانشجویان از شما راضی هستند و در بین افسران وجهه و محبوبیت دارید و همین برای ما کافی بود.
سیس شاپورجی عکسی را به من نشان داد که وی در جلو و حدود ۳۰، ۳۵ سرهنگ و سرهنگ دوم در پشت سر او ایستاده بودند و و گفت: اینها دانشجویان امسال من هستند. شاپورجی در زمان انقلاب تصور میکنم حدود ۵۵ سال داشت. طبق گفته خودش زرتشتی است و خانوادهاش در هند زندگی میکردند و سپس به ایران میآیند. پدرش اردشیرجی از بنیانگذاران فراماسونری ایران و همان کسی بود که رضاخان را پیدا کرد و برای کودتا به انگلیسیها پیشنهاد نمود. فردی است بلند قد شاید بیش از ۱۸۰ سانت قوی هیکل و موزون با قیافهای کاملا فکور چشمانی نافذ و فوقالعاده آرام تحصیلات او را نمیدانم، ولی آنچه به عنوان معلومات اطلاعاتی نحوه تماس و صحبت به عنوان یک مقام اطلاعاتی از او دیدهام باید در عالیترین رده اطلاعاتی تحصیل کرده باشد و او بیش از حد لازم واجد این معلومات بود. مأمورین انگلیسی که در ایران و در انگلیس دیدهام در مقابل او ضعیف و بسیار ضعیف بودند.
هوش و حافظهاش درجه یک بود و خوب میدانست که اعتماد افراد را چگونه جلب کند. یک روانکاو واقعی بود و بدون اینکه یک کلمه از دانش خود در این زمینه بگوید مشهود بود که طرف صحبت را بخوبی و در اعماق وجود او میشناسد. بدون تردید علاوه بر استعداد ذاتی و ژنی دورههای خاصی را طی کرده و کاملا جذب کرده بود. خصوصیات اخلاقی مانند درستی و صداقت و اعتماد را در او نمیشد تشخیص داد و شاید اینها برای او مفهومی نداشت.
علیرغم این که به علت کثرت دیدارها علىالقاعده باید او را بخوبی بشناسم باید اذعان کنم که چنین نیست و هیچ گاه او را به درستی نشناختم در برخوردها خود را دوست مهربان و صمیمی نشان میداد ولی به هیچ وجه خود را به طرف هر که میخواست باشد تسلیم نمیکرد؛ لذا نمیتوانستم او را بشناسم در ملاقات بسیار آرام و آهسته صحبت میکرد به نحوی که برای شنیدن باید سراپا گوش بود. جملات را به فرم رمز ادا میکرد، دو کلمه از یک جمله را میگفت و سپس یک کلمه اضافی را وارد جمله میکرد و سپس دو سه کلمه دیگر جمله را میگفت به طوری که اگر فردی آشنا به طرز بیان او نبود فهم جملات و منظورش دشوار میشد؛ لذا به اجبار سؤال میشد که منظور چیست؟ و پس از ۲-۳ بار تکرار میشد منظور او را فهمید.
این شیوه بیان طبعاً فرصت کافی برای تمرکز فکری و تعمق به او میداد. همیشه خودش شروع به صحبت میکرد و چند خبر میداد و کمتر انتظار داشت چیزی به او گفته شود. اگر مطلبی را میخواست سؤال میکرد ولی و انمود میکرد که جواب برایش مهم نیست. مثلا در میان جواب حرف میآورد یعنی پاسخ اهمیتی ندارد طبیعی بود که بقیه جواب هم گفته میشد و او نیز با بی تفاوتی گوش میکرد ولی در واقع هم همه را با حافظه قوی اش ضبط میکرد و بلافاصله از با سخ سؤالی که مطرح کرده بود رد میشد و یک مسئله کاملا عادی را مطرح میکرد. در چهره او نه خوشحالی و نه ناراحتی و ناخشنودی را نمیشد فهمید. پس از ملاقات با او نیز نمیشد فهمید که منظور او از این ملاقات چه بوده است. من همیشه از دیدن او بسیار خوشحال میشدم.
زیرا اطلاعات زیادی راجع به زندگی محمدرضا و زندگی خصوصی او به من میداد که نمیدانستم تنها راه برای من این بود که با او صداقت داشته باشم. بتدریج فهمیدم که شناخت او از ایران و افراد مؤثر ایران بینظیر است. به طور مثال، ضمن صحبت از من میپرسید: فلان شخص را میشناسی منظورش این بود که از دوستان او و فرد مؤثری است. مطمئنا بجز مسائل نظامی و اطلاعاتی در تئوری و عمل در سایر شئون ایران تبحر کامل دارد و از دقایق و ظرایف سیاست جهانی نسبت به ایران مطلع است. شاپورجی بدون تردید برجستهترین و مهمترین مقام اطلاعاتی انگلیس در رابطه با ایران بود. او هیچ گاه شغل و سمت خود را در دستگاه انگلیسیها نگفت و بیشتر از ایرانی بودن خود صحبت میکرد. ولی روشن است که اهمیت و مقام شاپورجی به خاطر پست و سمت نبود. بلکه به خاطر خصوصیات خود او بود.
من در طول حیات خود کسی را ندیدهام که مانند شاپورجی نزد انگلیسیها محترم و معتبر باشد. طبق گفته خودش با ملکه انگلیس بسیار خودمانی بود و ایادی در یکی از سفرهای محمدرضا که من نبودم وی را در حضور ملکه انگلیس، خیلی صمیمی و خودمانی دیده بود و به من گفت باز طبق گفته خودش در جلسات سالانه محمدرضا با رئیس کل ۶ - MI که هر ساله موقع بازیهای زمستانی در سوئیس برگزار میشد، حضور داشت و در تمام ملاقاتها و بحثها شرکت میکرد. در سال ۱۳۴۹ (اگر اشتباه نکنم که رئیس کل ۶ - MI به تهران آمده بود خودم شخصاً دیدم که در کنار او مینشست و شدیداً مورد احترام او بود. به نظر من هیچ چیز سیاست انگلیس در رابطه با ایران برای شاپور جی مخفی نبود و او به همه اسرار دسترسی داشت.
مسلماً رؤسای ۶ - MI ایران نمیتوانستند تسلط شاپورجی را داشته باشند و او نقش هدایت کننده آنها را به عهده میگرفت. شاپورجی به طور مدام در ایران بود، در حالی که مسئولین ۶ - MI سفارت یک دوره ۴ ساله در ایران میماندند و سپس به مرکز باز میگشتند و البته ممکن بود بعدها نیز برای یک دوره ۴ ساله دیگر اعزام شوند. شاپورجی کار اینها را تسهیل میکرد و اگر ملاقات با فردی را لازم میدانستند شاپورجی سریعاً ترتیب ملاقات را میداد و خود نیز حضور مییافت که مبادا فرد انگلیسی اشتباه کند.
شاہورجی پس از ازدواج محمدرضا با فرح معلم انگلیسی فرح شد و هفتهای ۳ بار در کاخ حاضر میشد و به او انگلیسی درس میداد و سپس معلم انگلیسی پسر پسر فرح (رضا) شد. در نتیجه انگلیسی فرح خیلی خوب شده بود و به احتمال زیاد این رابطه آنها تا انقلاب هم ادامه داشت. با وجودی که شاپورجی از همه وقایع دربار اطلاع داشت، در ملاقاتها با من میخواست که از زندگی خصوصی گذشته و حال محمدرضا زنان و اطرافیان او بیشتر و بیشتر بداند و به این بخش از اخبار علاقه وافر نشان میداد. سبک او این بود که خودش شروع به صحبت میکرد و چند اطلاع دقیق و دست نیافتنی از زندگی محمدرضا و اطرافیان او به من میداد که من نمیدانستم و برایم جالب بود و بعدها معلوم میشد که صحیح است.
سپس میگفت: شما چه خبر دارید؟ من نیز آنچه میدانستم میگفتم روش شاپور جی در بحث این بود که میگفت انگلیسیها همه چیز را میدانند. او همیشه از قدرت انگلستان صحبت میکرد و مدعی بود که حتی پس از جنگ دوم نیز قدرت خود را حفظ کرده است. بدون تردید ارتباطات شاپورجی با نیروهای مختلف شهری و عشایری در سراسر کشور گسترده بود. به طور مثال علم وزیر دربار هر چند ماه یک بار در خانه اش از محمدرضا پذیرایی میکرد و بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر دعوت میشدند و شاپور جی هم جزء مدعوین بود.
شابورجی با علم و خانوادهاش خیلی نزدیک بود و همین برای او کافی بود. علم به محمدرضا بسیار نزدیک بود. زن علم به فرح بسیار نزدیک بود و دخترهای علم نیز در تمام مجامع درباری شرکت داشتند. البته زن علم استعداد زیاد برای جاسوسی نداشت، ولی دختر علم آن که شوهر انگلیسی دارد کاملا مستعد بود. آیادی نیز از زندگی درون اتاق خواب و حمام محمدرضا اطلاعات دقیق داشت. مجید اعلم دوست محمدرضا نیز سالی یک بار محمدرضا را به خانه اش دعوت میکرد و تعداد مدعوین حدود ۲۰۰، ۳۰۰ نفر بود و بازهم شاپورجی در آنجا حضور داشت. او در طول همه این میهمانیها اکثر وقت خود را در صحبت با تعدادی وزیر و وکیل و سران عشایر میگذراند از جمله به یاد دارم که با اسدالله رشیدیان بسیار گرم بود.
علاوه بر افراد فوق شاپورجی با افراد زیادی دوستی و تماس داشت که برخی را ذیلا مینویسم سرلشکر على معتضد قائم مقام ساواک و مسئول اطلاعات خارجی که قبل از انقلاب سفیر ایران در سوریه بود با شاپورجی در رابطه بود. از چه زمانی؟ نمیدانم ولی با شناختی که از اخلاق معتضد دارم اگر شاپورجی هم نمیخواست به تماس ادامه دهد او شاپورجی را رها نمیکرد. در ساواک سرتیپ هاشمی مدیر کل هشتم ضد جاسوسی نیز به انگلیسیها مربوط بود و بخصوص آرشام، رئیس ساواک خراسان مورد توجه آنها بود.
آرشام به حدی مورد توج بود که به خواهش رئیس ۶ - MI سفارت که میخواست به او شغل مهمی داده شود، رئیس ساواک خراسان، سپس سیستان و بلوچستان و بعد استان کرمان شد و احتمالاً در انقلاب از آنجا با لنج به خارج رفت. سپهید مبصر نیز با شاپور جی در تماس بود. او سیاست انگلیسیها را در ایران پیاده میکرد و مدتها در مشاغل اطلاعاتی و نظامی کار کرد، مدتی معاون رکن ۲ ستاد ارتش بود و بعدها رئیس شهربانی شد. از میان نظامیان سپهبد کمال و سرتیپ علوی کیا نیز با شاپور جی رابطه داشتند. از میان خانوادههای متنفذ کشور میدانم که شاپورجی حداقل با ۳ خانواده فرمانفرمائیان و بختیاری و قشقائی رابطه داشت.
در میان فرمانفرمائیانها دوستانی داشت. در میان بختیاریها ملکشاه ظفر بختیار نماینده مجلس و رستم بختیار رئیس تشریفات دربار و در میان قشقاییها برادر کوچکتر محمد حسین صولت قشقائی که همسرش دختر سرلشکر نقدی بود با شاپور جی مربوط بودند که شخصا دیدهام. فریدون جم استعداد و آمادگی این نوع کارها را نداشت نه خوشش میآمد و نه تسلطی داشت.
تنها باری که شابورجی را ناراحت دیدم حدود سالهای ۱۳۵۱-۱۳۵۲ یعنی زمانی بود که محمدرضا دستور داد گزارش من درباره معامله شکر با یک شرکت انگلیسی در روزنامه اطلاعات چاپ شود و نام شاپورجی به عنوان واسطه این معامله نوشته شد. قبلا توضیح دادم که اصل ماجرا زیر سر فلیکس آقایان بود که شاپورجی را بدنام کرد. برای من این اقدام محمدرضا بسیار تعجبآور بود.
معامله شکر با انگلیس احتمالاً حدود ۳۰۰ میلیون تومان بود و در مقایسه با معاملات چند میلیارد تومانی چیزی نبود. خاصه اینکه قیمت شکر در روز میتوانست تغییر کند و به علاوه ممکن بود شرکت جنس را از واسطه خریده و کمی گرانتر فروخته باشد. همه اینها مسائلی بود که محمدرضا میدانست. فرضاً که شرکت شکر را ۱۰ گرانتر فروخته و ۵٪ به شاپورجی داده بود این مسائل برای محمدرضا اهمیتی نداشت. برای من که با رویه محمدرضا آشنا بودم و میدیدم که موجودی بیفایده و غیر سیاسی مانند مجید اعلم دوست محمدرضا حدود یک میلیون کیسه سیمان را احتکار میکند و او عکسالعملی نشان نمیدهد عمل او در رابطه با شاپورجی واقعاً عجیب بود.
پس از این واقعه شاپور جی به دفتر نزد من آمد و از محمدرضا گلگی کرد که چرا دستور چاپ گزارش بازرسی را در روزنامه اطلاعات داده است. او گفت: نمیدانم چرا محمدرضا دستور چاپ پروندههای واقعی سوءاستفاده چند میلیاردی دوستانش را نمیدهد ولی این پرونده را که سوء استفاده نیست منتشر میکند؟! اظهار تعجب و تأسف و بیاطلاعی کردم.
شاپورجی کتابی را با خود به دفتر آورده بود. گفت: این کتاب از کتب مستند یعنی مجموعه اسناد طبقهبندی شده انگلیس در هندوستان است و میدانی که در آن سالها ایران از هندوستان اداره میشد. این کتاب نشان میدهد که پدر من رضا را پیدا کرد و به نایبالسلطنه هندوستان معرفی کرد. در مورد محمدرضا هم خودت بهتر میدانی که او را برای سلطنت انتخاب کرد اشارهاش به شهریور ۲۰ و ملاقاتهای من با مستر ترات بود.
شاپورجی کتاب را به من داد تا قرائت کنم. گفتم از من چه میخواهید؟ گفت: «هیچ خداحافظی کرد و رفت. ولی در واقع منظورش این بود که من کتاب را به محمدرضا بدهم و حرفهایش را نقل کنم تا بفهمد که شاپورجی ورقها را رو خواهد کرد. چنین نیز شد. پس از مدت کوتاهی شاپورجی در مراسم مفصلی لقب «سر» (Sir) را از ملکه انگلیس دریافت کرد و به دستور محمدرضا خبر آن با افتخار در روزنامه اطلاعات چاپ شد یعنی همان روزنامهای که شاپورجی را واسطه یک معامله تقلب آمیز معرفی کرده بود.
عنوان «سر» فقط به نخست وزیران انگلیس یا اشخاصی که کارهای بسیار مهم انجام دادهاند داده میشود و بعد از عنوان لرد (Lord) که یک لقب بسیار محدود موروثی است و در خانوادههای اشرافی قدیمی انگلیس وجود دارد مهمترین عنوان است. خلاصه انگلیسیها محکم پشت سر شاپورجی ایستادند و محمدرضا هم به سرعت جا زد. شاپورجی به وعده خود وفا کرد و ورقها را رو کرد. یک روزنامه معتبر انگلیسی دیلی اکسپرس ضمن درج خبر اعطای لقب «سر» به شاپورجی افشا کرد که پدر او (یعنی اردشیر) رضاخان را به تاج و تخت رسانده است. تصور میکنم این اولین بار بود که نقش انگلیسیها در ایجاد سلسله پهلوی به طور مستند افشاء میشد.
انتهای پیام/ 161
