آزادی همکاری با سرویسهای اطلاعاتی غرب در رژیم پهلوی
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دستنشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند؛ چرا که این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک رژیم دستنشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
سیا در ایران
از زمانی که دفتر ویژه اطلاعات آغاز به کار کرد، علاوه بر شاپورجی و مسئول ۶ - MI سفارت به دستور محمدرضا با سرهنگ یا تسویچ رئیس سیا سفارت در ایران نیز رابطه داشتم و این رابطه تا زمانی که او از ایران خارج شد، ادامه داشت.
یا تسویج افسر نیروی هوایی یوگسلاوی بود که در زمان جنگ دوم با هواپیمای خود به آمریکا پناهنده و سپس تبعه آمریکا شد. لابد استعداد اطلاعاتی او زیاد بود، زیرا عضو سیا گردید و بسرعت ترقی کرد، به نحوی که پس از مدت کوتاهی رئیس سیا در ایران شد که از مشاغل طراز اول سیا محسوب میشود.
معهذا باید بگویم که او علیرغم ملاقاتهای زیاد روزانه با مقامات ایرانی و دادن میهمانیهای منظم هفتگی در منزل خود و دعوت از مقامات اطلاعاتی ارتش ساواک شهربانی و ژاندارمری و تصدی طولانی این سمت در تهران [۱۳۳۶ - ۱۳۴۳] هیچگاه از نظر شناخت مسائل ایران به پای شاپورجی نمیرسید، ولی مسلماً مسلطترین فرد اطلاعاتی آمریکا در ایران بود که من شناختم و دیگر هیچگاه در این رده فرد مسلط و با تجربهای به ایران فرستاده نشد.
البته باید توضیح داد که او تسلط اطلاعاتی خود را در ایران پیدا کرد و در آغاز چندان مسلط نبود. در دوران او بود که ساواک توسط آمریکا شکل گرفت و تا سال ۱۳۴۲ ده نفر مستشار آمریکایی در این سازمان حضور فعال داشتند و باز در دوران یا تسویج بود که آن تیپ نوآمریکایی در ارتش و ساواک و نیروهای انتظامی به وجود آمد همان تیهی که در دامن آمریکا بوجود آمدند و اصولاً کلیه ارتباطاتشان هم با آمریکاییها بود و علاوه بر همکاری روزانه، شبها نیز از مستشاران آمریکایی و خانم هایشان در خانه خود پذیرایی میکردند.
همانطور که بارها متذکر شدم در دوران محمدرضا تماس و دادن اطلاعات به آمریکاییها و انگلیسیها آزاد بود و کنترلی وجود نداشت و بنابراین مفهوم جاسوسی خارج از دایره چنین روابطی بود. مفهوم جاسوسی» فقط در مورد روسها مصداق داشت که هر نوع تماسی در هر رده با آنها ممنوع بود. در رابطه با روسها همه چیز سری میشد و حتی اگر سازمان یک گروهان پیاده در اختیار روسها قرار میگرفت آن فرد که این خبر را در اختیار گذارده بود جاسوس تلقی و بشدت مجازات میشد.
ولی هیچگاه روسها در این زمینه کوچکترین اعتراضی نکردند و حتی از محمدرضا گله هم نکردند که چرا با غربیها اینطور رفتار میشود و با ما اینطور البته روسها تا سال ۱۳۳۳ نیازی نیز نداشتند و هر چه میخواستند از طریق شاخههای نظامی و غیر نظامی حزب توده به دست میآوردند و بعدها نیز به نحوی گلیم خود را از آب میکشیدند.
در رابطه با سیا دو خاطره جالب است که ذیلا مینویسم یک خاطره مربوط به سالهای ۱۳۵۰ - ۱۳۵۱ است، یعنی زمانی که تازه به جای سپهبد یزدان پناه به بازرسی رفته بودم. روزی فردی از سفارت آمریکا تلفن کرد و تقاضای ملاقات با مرا کرد. گفتم شماره تلفن خود را بدهید تا اطلاع دهم منظورم سؤال از محمدرضا بود. با محمدرضا تماس گرفتم.
او با اکراه جواب داد: نهر سیدی چه میخواهد؟ گفتم: ملاقات را برای همین خواسته و معلوم خواهد شد. گفت: اگر راجع به بازرسی سؤال کرد هر چه میخواهد به او بگویید، حتی اگر سازمان و وظایف بازرسی را خواست ولی اگر مطلب دیگری مطرح کرد اظهار بی اطلاعی کنید با این راهنمایی به کارمند سفارت تلفن کردم و آمد.
اول راجع به بازرسی سؤالاتی کرد، یعنی تمام سؤالاتش راجع به بازرسی بود. ولی در حین صحبت ناگهان سؤالی را مطرح کرد که بلافاصله فهمیدم ملاقات برای این است و بس سؤال این بود: «حالا که مقدم رئیس اداره دوم ارتش شده آیا مستقل کار خواهد کرد و یا کماکان خود را تابع نصیری احساس خواهد کرد؟ طبق دستور محمدرضا باید اظهار بی اطلاعی میکردم ولی صحیح ندانستم که خود را اینقدر بی اطلاع نشان بدهم و لذا جواب صریح دادم که مقدم فرد مستقلی است و به هیچوجه تابع نصیری نبوده و حال که شغل مستقل پیدا کرده به طریق اولی هیچگونه تبعیتی از او نخواهد داشت.
از این پاسخ بسیار خوشحال شد به طوری که در قیافه اش تشخیص دادم. انموقع به علت این خوشحالی پی نبردم ولی بعدها که مقدم را همراه ازهاری به آمریکا دعوت کردند و ۳ ماه نگه داشتند علت را فهمیدم و متوجه شدم که میخواستهاند با مقدم رابطه مستقیم برقرار کنند و مردد بودهاند که آیا مقدم این رابطه را به نصیری اطلاع خواهد داد یا نه؟ بعداً جریان ملاقات با فرد آمریکایی را به محمدرضا گزارش دادم و ایرادی نگرفت که چرا طبق دستور او عمل نکردهام. خاطره دیگر مربوط به جبهه ملی است که در واقع نخستین کار مشترکی بود که من و یا تسویچ انجام دادیم.
اواسط سال ۱۳۴۰ بود. روزی سرهنگ یا تسویچ به دفتر ویژه آمد و گفت: «مطلبی را به اطلاع شاه رساندهام و دستور داده برای اجرا به شما بدهم گفتم مطلب چیست؟ گفت: «ما علاقه زیاد به جبهه ملی داریم، زیرا از عناصر تحصیل کرده و پیشر و تشکیل شده و رو به توسعه است. ولی مسئله ما این است که میخواهیم بدانیم آیا حزب توده در آن رسوخ کرده یا نه؟» سپس یا تسویچ لیستی را از کیف خود درآورد و نشانم داد که حدود ۶۰۰، ۷۰۰ اسم با مشخصات کامل بود و اکثراً از اساتید دانشگاه بودند و یا شغل آزاد داشتند ولی در ردههای بالای تحصیل بودند و حداقل شان لیسانس بود.
در مقابل هر اسم شغل و تحصیلات فرد نوشته شده بود. من لیست را گرفتم و گفتم: همه را نمیتوانم یکجا پاسخ دهم ولی در چند نوبت و هر نوبت ۱۰۰ نفر را پاسخ میدهم قبول کرد و رفت من نیز طی نامهای به محمدرضا اطلاع دادم که یا تسویچ چنین تقاضایی دارد و او پاسخ داد: صحیح است. با دقت انجام دهید! از لیست یا تسویچ ۲ نسخه تهیه کردم. یک نسخه را برای جرائم و سوابق سیاسی به ساواک دادم و یک نسخه را برای جرائم غیر سیاسی به شهربانی و خواستم که هر دو دو دستگاه با دقت ولی سریع پاسخ دهند.
آنها هم نیروی کافی روی این کار متمرکز کردند و تک تک افراد را با سوابق و جزئیات کامل گزارش میدادند. نتیجه بررسی این شد که حدود ۳۰ لیست یا تسویج تودهای از آب درآمدند طبق قرار نتیجه را بتدریج به یا تسویچ دادم و او از حضور عناصر تودهای تعجب کرد و گفت که بررسی را به مرکز آمریکا فرستادهام و آنها دستور دادهاند که هیئت مدیره جبهه ملی سریعاً عناصر تودهای را تصفیه کند و ضمناً هر چند سال یک بار این بررسی تکرار شود تا نفوذیهای بعدی مشخص شوند.
آمریکا برای این خدمت یک نشان به یا تسویچ اعطاء کرد که روزی به دفتر آورد و با خوشحالی به من نشان داد و گفت که مرکز از شما نیز تشکر کرده است. من به شوخی گفتم خوب است زحماتش را من متحمل شدم و نشان را شما گرفتی البته شوخی بود و خندید و مجددا از من تشکر کرد.
به هر حال به دستور محمدرضا من با یا تسویچ ارتباط منظم داشتم و گاه به خانه اش میرفتم خانه او در دروس بود و بسیار مجلل با محوطه زیبا و نسبتاً بزرگ در این دیدارها، او مطالب گوناگون راجع به مقامات و مسائل مملکتی مطرح میکرد. آنچه میدانستم میمی گفتم و بقیه را پس از تحقیق به او جواب میدادم یا تسویچ معروفیتی در محافل درباری پیدا کرده بود و با بیشتر خانوادههای رجال رفت و آمد داشت و اکثر شبها در خانه اش میهمانیهای چند صد نفری میداد که وسیلهای برای کسب اطلاعات بود.
سایر محافل خارجی اطلاعاتی به او حسادت میورزیدند و بخصوص آمریکاییهای عضو سفارت که برخی شان در میهمانیهای خصوصی به من میگفتند که این یا تسویچ معلوم نیست از کجا آمده و خیال میکند همه کاره است و این بساط را به نام دولت آمریکا راه انداخته ولی در واقع حسادت آنها بیجا بود، چون به هر حال برای سازمان سیا خیلی خوب کار میکرد و فرد بسیار زرنگی بود.
س از انتقال یا تسویچ از ایران مجددا او را در میهمانی خانه علم دیدم که محمدرضا نیز حضور داشت. با تعجب پرسیدم در اینجا چه میکنید؟ گفت: «فعلا مرکزم در یونان است ولی خوب این طرفها هم کارهایی هست. بعدها نیز چند بار دیگر در میهمانیهای خانه علم او را دیدم. پس از یا تسویچ دو نفر دیگر رئیس سیای ایران شدند که آنها را نیز میدیدم و در خانه خود میهمانیهای خصوصی با شرکت عده معدودی از ساواک اداره دوم و شهربانی برپا میکردند و من گاهی شرکت میکردم.
ریچارد هلمز را چندین بار که به ایران آمد دیدم. او در سفر اول معاون سیا بود، بار دوم رئیس سیا و سپس سفیر آمریکا در ایران او هر دفعه که به تهران میآمد، رئیس سیا سفارت میهمانی شامی به افتخار او میداد و حدود ۲۰ نفر از کارمندان عالیرتبه ساواک و اداره دوم و شهربانی را دعوت میکرد. او در اولین دیدار به من گفت که برادرش در مدرسه له روزه سوئیس) با محمدرضا و من هم کلاس بوده و عکسهای آن دوران را با علاقه نگه داشته و میگویم برایتان بفرستد که به محمدرضا نشان دهید. از محبتش تشکر کردم.
بعداً برادر هلمز به اتفاق همسرش به تهران آمد. او به دفتر تلفن کرد و گفت: میخواهم با شما ملاقات کنم. فردای آن روز او را به ساختمان زعفرانیه که ساواک به عنوان خانه سازمانی در اختیارم گذارده بود خانه سابق گیلانشاه دعوت کردم با خانمش آمد. اظهار داشت که خاطرات دوره مدرسه در له روزه را همیشه با علاقه به یاد دارد و چند عکس که محمدرضا و من نیز حضور داشتیم، نشان داد.
گفت که در شرکت غله آمریکا مرکز نیویورک کار میکند و برای کارش به ایران و چند کشور آسیایی دیگر مسافرت مینماید گفتم آیا میمی خواهی محمدرضا را ببینی ابراز تمایل شدید و تشکر کرد ولی گفت که پس فردا باید ایران را ترک کند. بلافاصله از طریق تشریفات ترتیب ملاقات برای همان روز داده شد و با خانمش توسط محمدرضا دعوت شدند. قبل از ترک ایران مجدداً به دفتر تلفن کرد و ضمن تشکر از من گفت: «اعلیحضرت التفات زیاد فرمودند.
ریچارد هلمز بعدا سفیر آمریکا در ایران شد ولی در واقع حاکم نشینهای خلیج فارس نیز زیر نظر او بود و به طور مدام به این مناطق سفر میکرد. هلمز علاقه زیاد به ایجاد رابطه دوستانه با من داشت. او و همسرش بارها طی کارت من و زنم را به منزلشان دعوت کردند و به کرات نیز مرا به میهمانیهای سفارت دعوت کرد ولی هر بار توسط افسر دفتر و منشی او عذر خواستم؛ لذا هلمز صبائی، رئیس فدراسیون بریج را که دوست صمیمی من بود به شام دعوت کرد و به او گفت: «من و همسرم به بریج علاقه داریم. اگر ممکن است هفتهای ۲ بار برای بازی به منزل ما بیایید. اول بازی بریج را به ما یاد دهید و سپس نفر چهارم را برای بازی معرفی کنید.
بازی بریج ۴ نفره است. لابد هلمز از علاقه من به بازی بریج و صمیمیتم با صبائی اطلاع داشت. صبائی مطلب را به من گفت و کسب تکلیف نمود. به او گفتم: برای تو که بهتر از این نمیشود گفت: از نظر سیاسی اشکالی ایجاد نمیکند؟ گفتم: برای شما هیچ اشکالی ایجاد نمیکند معهذا از خویش خود ثابتی سؤال کنید.
پرویز ثابتی با خواهرزاده صبائی ازدواج کرده و به صبائی علاقه زیاد داشت. او از ثابتی سؤال کرد و گفت که وی نیز پاسخ شما را داد. به هر حال رفت و آمد صبائی به خانه هلمز شروع شد و او حدود ۳ سال تا خروج هلمز از ایران هفتهای ۲ بار به منزل وی میرفت. هر بار خانم هلمزیک کادوى کوچک، مانند یک بسته بزرگ سیگار (۲۰۰ نخ یا یک بطری و یسکی یا یک بسته شکلات و از این قبیل به وی میداد.
او طی این مدت بارها به من گفت: «آقای هلمز از شما خیلی تعریف میکند و علاقه دارد که شما بیایید و نفر چهارم بازی شوید من پاسخ میدادم که وضع من با شما فرق میکند و اگر من بیایم بلافاصله به مسئله جنبه سیاسی خواهند داد. به هر حال نرفتم و صبائی نیز سرلشکر مطبوعی را به عنوان نفر چهارم بازی به منزل هلمز برد که بازی اش خوب نبود. این جلسات بازی تا خروج هلمز از ایران ادامه یافت و پس از آن خانم هلمز گاهی برای صبائی نامه دوستانه مینوشت و هر بار از او تشکر میکرد.
صبائی این نامهها را به من نشان میداد. به هر حال، شاید این عدم تمایل من به معاشرت و روحیهام در نپذیرفتن چنین دعوتهایی که خیلیها از جمله قره باغی برای آن سرودست میشکستند و به آن افتخار میکردند برای آمریکاییها عجیب بوده است و شاید به همین دلیل سولیوان در خاطراتش مرا مرموز خوانده است.
در اینجا لازم است درباره پایگاههای رادار آمریکا در ایران نیز توضیحی بدهم: در دوران محمدرضا آمریکاییها شمال ایران را زیر پوشش شبکههای اطلاعاتی خود قرار دادند و از جمله در شمال کشور پایگاههای بسیار قوی رادار نصب کردند. تاریخ استقرار را دارهای شمال را نمیدانم ولی وقتی در سال ۱۳۴۰] به عنوان قائم مقام به ساواک رفتم رادارها استقرار یافته و کار میکردند.
مدیر کل چهارم ساواک به من گفت که این را دارها به نحوی استقرار یافتهاند که تمام سطح جنوبی شوروی را میپوشاند و برد آنها ۵۰۰۰ کیلومتر است. سرتیپ کنگر لو، مدیر کل چهارم ساواک که مسئول حفاظت رادارها بود، یک بار نحوه عمل یک پایگاه رادار را برایم تعریف کرد و بعدها نیز هرگاه احتیاجات حفاظتی بیشتر داشت و یا احتیاجات دیگر پیشنهاد میکرد که تصویب کنم توضیحاتی میداد تا در ساواک بودم این رویه ادامه داشت.
تعریف یک پایگاه رادار و طرز عمل آن طبق اطلاعاتی که مدیر کل چهارم ساواک به من داد به شرح زیر است: ۱ - پایگاه دارای دستگاه رادار با برد ۵۰۰۰ کیلومتر است که آمریکاییها نصب کرده بودند. قیمت گزاف رادارها را ایران پرداخته بود و قاعدتاً به ایران تعلق داشت. ۲ - هر پایگاه دارای یک پناهگاه بتونی بود که شامل اتاق کار سالن غذاخوری، اتاق خواب آشپزخانه انبار و دستشویی میشد. این پناهگاه در زیر زمین ساخته شده بود.
آمریکاییها از نقشه خود برای ساختن پناهگاهها استفاده کرده و هزینه آن را ایران پرداخته بود. - هر پایگاه دارای ۳۰ الی ۴۰ پرسنل آمریکایی بود که در ۲ شیفت ۱۵ روزه کار میکردند. بدین ترتیب که ۱۵ روز تمام ۱۵ تا ۲۰ نفر کار میکردند و پس از خاتمه ۱۵ روز شیفت دوم از تهران میآمد و کار را تحویل میگرفت و شیفت اول برای ۱۵ روز استراحت به تهران میرفت.
از فروردین ۱۳۵۰ در ساواک نبودم، ولی یک بار که مدیرکل چهارم برای دیدن من به بازرسی آمد از او درباره رادارها پرسیدم و گفت همان وضع سابق ادامه دارد. ۴ - هر پایگاه دارای آشپز شاگرد آشپز نظافتکار و مسئول غذاخوری بود که برخی ایرانی بودند و برخی از ملیتهای دیگر، ولی هیچیک آمریکایی نبودند. مستخدمین فوق را سفارت استخدام میکرد و انتخاب و استخدام آنها به هیچوجه به ساواک مربوط نبود.
رژیم پهلوی پایگاه جاسوسی غرب - نقشه حفاظت پایگاه را رئیس پایگاه میداد و، چون با پایگاههای دیگر یکسان بود معلوم بود که از رده بالاتر دستور حفاظتی داده میشد. به هر حال حفاظت شامل یک محوطه وسیع میشد که در پایگاهها متفاوت بود و در مناطق جنگلی به حدود ۲۰ هزار متر مربع میرسید.
دور این محوطه ۲ رشته حصار سیم خاردار با ارتفاع ۲/۵ الی ۳ متر وجود داشت و بین دو حصار حدود ۱۰ متر فاصله بود. پایههای حصارها همه آهنی بود. هر دو حصار در شبها به زنگ اعلام خطر وصل میشد که با دست زدن به به آن زنگ عمل میکرد. در هر پایگاه حدود ۲۰ نفر گارد محافظ بود که دو نفره گشت میزدند و در هر زمان ۲ زوج گشت میزد.
محافظین مسلح و مجهز به چراغ قوههای قوی بودند. هر پایگاه پست دیده بانی نیز داشت که در هر زمان ۵ نفر نگهبانی میدادند و ۳ شیفت بودند؛ یعنی جمعاً ۱۵ نفر به اضافه ۴ نفر رزرو یا آماده و یک افسر که رئیس محافظین بود. هزینه محافظین و فوق العاده آنها و ساختن محل اسکان آنها تماماً با ساواک بود. - محصول کار رادار از عکس و تفسیر و ... تماماً از پایگاهها به سفارت بخش مربوطه ارسال میشد و هیچگاه ساواک کوچکترین اطلاعی از نتایج نداشت و استفاده کنندهصرفاً آمریکاییها بودند.
آنچه گفتم فقط شمهای از فعالیتهای سیا در ایران بود و مسلماً دامنه کار سرویس اطلاعاتی آمریکا بسیار وسیعتر از این بود. به علت تقسیم کاری که عملا توسط محمدرضا صورت گرفته بود من در جریان فعالیتهای سیا قرار نداشتم و هماهنگیهای لازم میان سیا و ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی ایران از طریق نصیری انجام میگرفت. در این رابطه یک نمونه سازمان کوک» بود که با تصویب محمدرضا توسط سپهید کیا ایجاد شد.
در آغاز کیا رئیس اداره دوم ارتش در ملاقات با محمدرضا گزارشات را مستقیما به او میداد. ولی با بازنشستگی کیا [۱۳۴۰]سرلشکر همایونی مدتی نماینده مجلس شد رئیس سازمان کوک شد و، چون امکان ملاقات با محمدرضا را نداشت گزارشها را به دفتر ویژه اطلاعات میداد و از طریق من به اطلاع محمدرضا میرسید.
انتهای پیام/ 161
