در برابر دادگاه جور باید مقتدرانه رفتار کنم
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت سیوهشتم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
دفاعیه در دادگاه نظامی
پرونده زندان در دادگاه نظامی مطرح بود دادگاه نظامی هم در وسط پادگان قرار داشت و رابطه من با این دادگاه در طول مدت زندان برقرار بود. یا دادگاه مرا برای پاسخگویی به سوالات احضار میکرد و یا من در اعتراض به یک رشته مسائل به دادگاه نامه مینوشتم و در نتیجه دادگاه مرا برای پاسخ به اعتراضات هم احضار میکرد. من اعتراض کردم که چرا مرا با کفالت آزاد نمیکنند در حالی که قانون چنین اجازه را میدهد.
اعتراض کردم که چرا اجازه نمیدهند با خانواده و دوستانم ملاقات داشته باشم. به نگه داشتنم در سلول انفرادی علیرغم مراحل بازجویی اعتراض کردم و میدانستم که دادگاه قادر نیست هیچ یک از چیزهایی را که خواسته بودم برایم تامین کند، اما قصدم آن بود که در برابر تخلفات غیرقانونی آنها موضعی از طرف خود داشته باشم. به یاد دارم که یک بار رئیس دادگاه در پاسخ به یکی از درخواستهایم گفت باید به ساواک مراجعه کنم. البته این حرف ناخواسته از زبانش در رفت و من از آن علیه او استفاده کردم. و با اظهار تعجب از حرف او گفتم چطور ممکن است دادگاه زیر نفوذ ساواک باشد.
او فورا حرفش را عوض کرد و شروع کرد به تعریف و تمجید و ذکر فضایل رئیس ساواک مشهد. روز محاکمه تعیین شد من پروندهام را برای بازنگری و تهیه دفاعی خواستند. دادگاه برای من یک وکیل نظامی تعیین کرده بود، اما من میدانستم که دفاع او سوری و ظاهری است و خاصیت و اثری بر آن مترتب نیست.
دفاعیهای در ۳۰ صفحه نوشتم. روز محاکمه وارد صحن دادگاه شدم در صدر دادگاه رئیس و دو قاضی و دادستان و وکیل مدافع مستقر بودند. همگی آنها نظامی بودند و با درجات نظامی براقی که بر شانه و نشانههایی که بر سینه داشتند. با باد و فیس تمام نشسته بودند من با آهنگی قوی و لحنی قاطع لایحه دفاعی را خواندم.
این لایحه هم مانند لایحه قبلی که در زندان سابق تهیه شده بود به دقت بر مواد قانونی استناد داشت و به صورتی منطقی تنظیم شده بود. انتظار نداشتند از یک طلبه علوم دینی چنین سخنانی بشنوند و یا از او چنین موضعی را مشاهده کنند. چون تصویری که در ذهن آنها از دین و روحانیون نقش بسته بود تصویری عقب مانده و مسح شده بود. من در چهره اعضای دادگاه نشانههای تحسین و تبادل نگاههای گویا و پر معنا را میدیدم.
هنگام تنفس دادگاه مراتب تحسین خود را ابراز کردند و از انتخاب الفاظ و معانی و کیفیت بیان دفاعیه تمجید کردند پس از پایان دادگاه از من خواستند در سالن دادگاه خارج شوم و بیرون در منتظر بمانم. من در اشتیاق اطلاع از حکم صادره لحظه شماری میکردم روز محاکمه با روز ملاقات زندانیان و خانوادههایشان مصادف بود. خانواده برای دیدار با من آمده بودند و جلوی در زندان منتظر مانده بودند. دادگاه، چون در وسط پادگان قرار داشت از در ورودی دور بود خانواده تا ظهر انتظار کشیده بودند برخی رفته بودند و برخی مانده بودند.
البته حکم صادر شده بود، اما بایستی روی برگههای خاصی تایپ میشد و سپس در حضور اعضای دادگاه و متهم قرائت میشد. من در انتظار اعلام حکم بودم وقت اداری به پایان رسید. یکی از اعضای دادگاه بیرون آمد و هنگامی که به در ورودی پادگان رسید خانواده را دید که در انتظار زندانی خود ماندهاند و مطلع شد که اینها خانواده من هستند. لذا به آنها خبر داد که حکم آزادی من صادر شده است و بدین ترتیب پیش از آنکه من از حکم دادگاه مطلع شوم خانواده از آن اطلاع یافتند.
دو ساعت پس از ظهر مرا خواستند و حکم دادگاه را مبنی بر محکومیت من به مدتی کمتر از زمانی که در زندان گذرانده بودم اعلام کردند. قرار شد تا تشکیل دومین دادگاه که دادگاه تجدید نظر است و معمولا یک ماه پس از نخستین دادگاه تشکیل میشود مرا آزاد کند. رئیس دادگاه دستور داد سربازان مرا در انجام بقیه اقدامات اداری لازم برای خروج از زندان یاری کنند. به اتاقم رفتم که چنانکه قبلا گفته بودم نزدیک در ورودی زندان بود یک ساعت از شب گذشته بود که اثاثیهام را جمع کردم و با زندانیان خداحافظی کردم.
فصل زمستان بود و هوا سرد و در شب سردتر جلوی در ورودی پادگان تعدادی از جوانان فامیل را دیدم که با یک اتومبیل در انتظار من ایستاده بودند. وسایلم را گرفتند خواستم سوار اتومبیل شوم که یک افسر آمد و گفت شما نمیتونی بری با من بیا. مرا در اتومبیلی که چند نظامی در آن بودند سوار کرد و اتومبیل چنان که از مسیر راه دریافتم به سمت ساختمان ساواک حرکت کرد.
آیا آزادی من از پادگان ظاهری بوده آیا میخواهند مرا به ساواک و از آنجا به تهران ببرند در حالی که اتومبیل مسیر خود را در تاریکی و سرما به سمت سرنوشت نامعلوم من میپیمود در جلوی ساختمان ساواک مرا پیاده کرد. بازجویی که در زندان سوم و چهارم با او آشنا شده بودم. یعنی غضنفری با من روبهرو شد با لحنی آمیخته به غرور و موزیگری به من گفت چرا آمدی؟ گفتم من نیامدم آنها مرا به اینجا آوردند. حالا که ما دستور دادهایم برو.
بدون آنکه علت این رفتار آنها را بدانم به خیابان تاریک و سرد آمدهام تا اتومبیلی پیدا کنم که مرا به خانه برساند. اگر وسایل من در دستم بود بیرون ماندن در این ساعت از شب مشقت و دردسر بیشتری داشت، اما وسایلم را جلوی در ورودی پادگان به کسانی که برای رساندنم آمده بودند سپرده بودم. ناگه یک اتومبیل جلوی پایم ایستاد.
خوب نگاه کردم دیدم همان جوانانی هستند که جلوی پادگان منتظرم بودند فهمیدم آنها مسیر مرا از پادگان تا ساواک در انتظار سرنوشت و سرانجام کار دنبال کرده بودند. به خانه رسیدم دیدم همسرم نشسته و به در چشم دوخته بچهها هم از انتظار خسته شدند و به خواب رفتند.
رفتار عجیب یک دوست نزدیک
فراموش نمیکنم که همان شب پس از بازگشت به منزل برای تشرف به زیارت حضرت رضا علیه السلام و نماز در مسجد گوهرشاد به حرم رفتم. دیر وقت بود و صحن تقریباً خالی بود، اما از دو تن از دوستان و هم درسهای خود را دیدم که با یکی از آنها علقه خاصی دارم و قیافه ما نیز آنچنان به هم شبیه است که اگر کسی ما را نشناسد گمان میبرد با هم برادریم. از این تصادف بسیار خوشحال شدم، زیرا انتظار نداشتم کسی را در آنجا ببینم.
با شوق دیدار چهرههایی که زندان میان من و آنها فاصله انداخته بود به سوی آن دو رفتم. انتظار داشتم آنها هم به محض دیدن من به سویم بیایند و بعد از این مدت جدایی از دیدار من خوشحال شوند. به طرف آنها رفتم و نزدیکشان رسیدم میخواستم سلام کنم که دیدم از من رو میگردانند. گویی یکی از آن دو به دیگری گفته بود او اکنون از زندان خارج شده و شاید تحت نظر است. پس از او دوری کنیم.
این برخورد سخت مرا متاثر کرد. یک فرد زندانی مانند من که چند ساعتی است از زندان آزاد شده از دوستان و به ویژه از کسانی که قاعدتاً باید همان دغدغهها و امیدها و آرمانهای اسلامی او را داشته باشند توقع چنین برخوردی را ندارد. در حقیقت من اینگونه برخوردها را از برخی روحانیون فراوان دیدهام در حالی که به عکس آنها جوانان اعم از طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه در مواقعی که به زندان میافتادم و مورد ستم رژیم واقع میشدم بیشتر دور مرا میگرفتند و به من میپیوستند.
دادگاه تجدید نظر
کمی پیش از دومین دادگاه که دادگاه تجدید نظر بود سلسله اقدامات اداری را باید انجام میدادم برای این امر باید به دادرسی ارتش مراجعه میکردم در خلال پیگیری این اقدامات دیدم افسر جوانی در اداره دادرسی ارتش خیلی به من نگاه میکند. گویی میخواهد در مورد مطلبی با من حرف بزند به او که نزدیک شدم گفت میخواهم به شما چیزی را بگویم بفرمایید از ایراد سخنرانیهای مانند سخنرانی که در نخستین دادگاهی را کردی خودداری کن، چون اگر آنها در شما هوشمندی و توانایی خاصی را ملاحظه کنند با شما سختگیری میکنند به مصلحت شماست که وانمود کنی فردی ساده و فریب خورده هستی.
از او تشکر کردم و رفتم در حالی که خود بهتر میدانستم که در برابر دادگاه مغروری که علما را به دیده تحقیر مینگرد نمیتوانم خود را به این شکل نشان دهم. وقتی وارد سالن دادگاه دوم شدم دیدم آن افسر جوان منشی دادگاه است. رئیس این دادگاه مرد معروفی بود که قبلاً مقام دادستانی کل را داشته و بعد رئیس دادگاه شده بود. رئیس دادگاه مرا به باد سوالات گرفت نظرم را درباره مسائل مختلف میپرسید و من پاسخ میدادم. بعد به مستشارانش که در دو طرفش نشسته بودند رو کرد و گفت این مرد نیاز به ۱۰ سال زندان دارد تا به صورت تمام وقت به نوشتن و تألیف و تحقیق بپردازد.
گفتم انا لله و انا الیه راجعون البته رئیس دادگاه مطلب فوق را از روی مزاح گفت، اما مضمون مزاح او مؤید نظر و نصیحت آن افسر جوان بود. این محاکمه با تایید حکم دادگاه قبلی خاتمه یافت از آزادی مدت زیادی نگذشته بود که باز در ماه مهر دستگیر شدم و به پنجمین زندان افتادم.
چهارمین بازداشت من در دوم مهرماه سال ۱۳۴۹ هجری شمسی یعنی بیست چهارم رجب ۱۳۹۰ هجری قمری بود و پنجمین آن در ششم مهرماه سال ۱۳۵۰ هجری شمسی یعنی هفتم شعبان ۱۳۹۱ هجری قمری صورت گرفت.
اانتهای پیام/ 161
