دفاع‌پرس گزارش می‌دهد؛

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

شهید «امیرمحمد اسدی» در حمله ناجوانمردانه آمریکایی صهیونیستی در نهم اسفند ۱۴۰۴ در بازگشت از مأموریت ناو جماران در چابهار به شهادت رسید.
کد خبر: ۸۳۹۵۵۶
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۳ - 07June 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «حدیثه صالحی»؛ ساعت ۱۰ صبح است و آفتاب شهرستان «میاندورود» هنوز گرمای سوزان خود را به زمین نتابیده، اما سنگینی یک حزن ماندگار، فضای کوچه «آزادگان ۸» را در بر گرفته است. به خانه یک شهید می‌رسیم. بنری سیاه که تصویر خندان شهید «امیرمحمد اسدی» بر آن نقش بسته گویی به ما خوش آمد می‌گوید و اینجا در ورودی خانه، ایستاده تا به هر رهگذری بگوید: «اینجا آرامگاه یک عشق است؛ اینجا قطعه‌ای از بهشت خدا بر زمین است.»

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

ورود به این خانه، تنها ورود به یک ساختمان نیست؛ گویی ورود به میان خاطراتی است باشکوه؛ و اینجا دیوار‌های خانه، از تاقچه‌ها تا میز‌های وسط اتاق، با تصویر او مزین شده؛ گویی او نرفته، بلکه در هر گوشه از این خانه، از میان کادر‌ها به ما لبخند می‌زند. اهالی این خانه همچنان در پیراهن و لباس سیاه، گویی زمان از روز شهادت او متوقف شده باشد، به استقبال ما آمدند. سیاهی لباس‌هایشان، تنها رنگ سوگ نیست، بلکه نشان از عمق آن پیوندی است که میان خاک و آسمان برقرار شده است.

پدر شهید، که خود از بازنشستگان نیروی انتظامی است، با نگاهی که میان غرور پدرانه و اندوه بی‌کران در نوسان است، روایتگر تکوین شخصیت این جوان است.  او می‌گوید: «امیرمحمد از همان کودکی، روحیه استقلال داشت. او نه از آنهایی بود که با کتاب و دفتر در خانه سرگرم شود، بلکه حقیقت زندگی را در مهارت‌های فنی می‌جست و سال‌ها در محیط‌های صنعتی و کارگاه‌های MDF کار کرد؛ جوانی که با وجود جثه‌ای ظریف، اراده‌ای پولادین داشت و شده بود استاد کار این حرفه؛ و مدتی در باشگاه زیر دست استاد نفتچی شد رزمی کار و سری در ورزش حرفه‌ای تکواندو درآورده بود.

اما اینجا، امروز، پدر روایت می‌کند که چگونه امیرمحمد، برخلاف اصرار خانواده، راه خود را به سمت نیروی دریایی انتخاب کرد. او نه برای شغل، بلکه برای رسیدن به تعبیر یک «خواب دیرین»، پابه پای سرنوشت رفت. او می‌خواست «درجه‌دار» باشد تا به همان دریایی که عاشقش بود، برسد. «امیر محمد اسدی» دنباله روی راه برادر دیگرش که در نیروی دریایی ارتش مشغول است از هر تلاشی برای رسیدن به این عشق دریغ نکرد؛ و در نهایت پس از تلاش‌های بسیار، به این هدف عالی رسید.

پدرش روایت‌ها را ادامه می‌دهد: «امیرمحمد قبل از رفتنش کارت بانکی حقوقش را روی تاقچه گذاشت و به مادرش گفت: «هر جا لازم بود از کارت من استفاده کن.» پدرش همچنین با اشاره به این مطلب که امیرمحمد شریک زندگی اش را انتخاب و به مادرش معرفی کرده بود، اضافه کرد: «به من هم گفته بود: آخرین ماموریتم که برگشتم یک مقدار خرج به گردن شما می‌اندازم. گفتم: برای پسرم سنگ تمام می‌گذارم. اما امیرمحمد برنگشت و این آرزو به دل من و مادرش ماند. این روز‌ها خیلی برایم سخت می‌گذرد. او حتی به مادرش گفته بود که برای تاریخ تولدم مراسم عقدم را بگیرید.»

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

وقتی لبخند، پیش‌درآمد حلالیت بود

در حالی که پدر از ریشه‌های او می‌گوید، برادر شهید از لایه‌های پنهان شخصیت معنوی او پرده برمی‌دارد. برادر از تماس‌های آخر می‌گوید: «او همیشه حال آدم را خوب می‌کرد. وقتی زنگ می‌زد، قهقهه می‌زد و با آن روحیه شاد، دنیا را از یاد ما می‌برد. اما آن سه‌شنبه... آن سه‌شنبه متفاوت بود. او از من خواست که حلالش کنم. ته دلم خالی شد و با خودم گفتم این مأموریت آخرش هست؛ و همین شد.»

برادر با نگاهی به حوادث پیش از شهادت، از یک «شهود غیبی» سخن می‌گوید: «او چهار بار رفتن خود را در خواب دیده بود و می‌دانست که قرار است برود. حتی دو ماه پیش از شهادتش، وقتی به مزار یکی از اقوام رفتیم، با دیدن آن فضا، بیقرار رفتن بود و گویی سنگینی عجیبی را حس کرد و می‌گفت اینجا سنگین است... انگار او از قبل، جایگاه ابدی خود را در گلزار شهدای سورک دیده بود.»

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

وقتی دستکش کار با خون وطن گره خورد

و نهم اسفند از راه رسید و اخبار رسانه‌ها نشان از یک حمله بی‌رحمانه آمریکایی صهیونیستی می‌داد. برادر شهید می‌گوید: «پس از اینکه بیت رهبری را زدند ناگهان دلم رفت پیش امیرمحمد. به سراغ تلفن رفتم و هرچه شماره اش را گرفتم خاموش بود.» و ناو جماران همان روز در جریان حملات موشکی آمریکایی اسرائیلی مورد هدف قرار گرفت و در میان امواج دریا، غرق شد. در این میان، امیرمحمد که از پرسنل ناو «کمان» بود و مأمور به ناو «جماران» شده بود، و پایان مأموریتش در اسکه چابهار به گوش اهالی این خانه هم رسید.

امیرمحمد رسته مکانیک بود و از فرمانده دستور گرفت که برگردد. اما در لحظه‌ای که برای استارت زدن و حرکت ناو به عرشه می‌آمد، هدف مستقیم موشک قرار گرفت؛ چهار موشک دشمن ناو جماران را به قعر دریا فرستاد؛ و اینجا در خانه ما کسی باور نمی‌کرد که امیرمحمد برنگردد. ۱۰ روز بی خبری پرالتهاب و انتظار گذشت. غواصان برای بازگرداندن پیکر شهدا تلاش می‌کردند، اما دوباره همان اسکله مورد هدف قرار گرفت؛ و آنچه در میان اشک‌های مادرم شکوفه زد این جمله بود: «راضی نیستم برای برگرداندن پیکر پسرم، کسی شهید شود.» هر وقت به عمق این جمله فکر می‌کنم به معرفت و صبر این مادر غبطه می‌خورم.

امیرمحمد راهش را انتخاب کرده بود و همه تلاش‌ها برای رسیدنش به نیروی دریایی همین بود. فرآیند شناسایی پیکرش، با پیچیدگی‌های فنی و دردناک بودن صحنه، طی شد تا در نهایت، هویت او با تأیید DNA مشخص شد. اما پیکر امیرمحمد وقتی رسید من و برادرم تابوت را باز کردیم و دیدیم که همچنان با «دستکش کار» داخل تابوت آرام گرفته. پدربزرگم که غسال است با افتخار آماده شد که غسل و کفن کند و در نهایت با دیدن وضعیت پیکر، با تیمم کار را به اتمام رساند.

خانواده شهید همچنین بر یک نکته‌ی مهم تأکید دارند: «در حالی که در برخی منابع از او به عنوان شهید ناو دنا یاد شده، حقیقت این است که او از شهدای ناو جماران است.»، اما با مرور روایت‌های پدر شهید و علاقمندی امیرمحمد به دوستی از خانواده بهزیستی که همکار او شده بود، به این نکته می‌رسم که دستی در رقم زدن این اتفاق دخیل است. گویی امیرمحمد وقتی که تلفنی با پدرش صحبت می‌کرد، گفت: «هر وقت که شما جویای حالم می‌شوید برای دوستم که کسی را ندارد تا از او خبر بگیرند ناراحت می‌شوم.» گویا همین دوست امیرمحمد در مأموریتی به ناو دنا ملحق می‌شود و در آن حادثه او هم به شهادت می‌رسد.» با کنار هم قرار دادن این ماجرا‌ها در می‌یابم که هیچ حادثه و اتفاقی بی‌حکمت نیست. اگر امروز از شهید اسدی به شهید ناو دنا یاد می‌شود ریشه اش برمی‌گردد به این قصه تلخ.» حالا اینجا پدرش وقتی که دوستان امیرمحمد در ۲۷ اردیبهشت برایش جشن تولد می‌گیرند از آنها می‌خواهد که هدایا را به بچه‌های بهزیستی هدیه کنند تا ذره‌ای از آن عشق و ارادت امیرمحمد به دوست شهیدش را جبران کند.

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

 اما شاید تکان‌دهنده‌ترین بخش زندگی امیرمحمد، یافته‌های پس از شهادت باشد. برادر شهید روایت می‌کند: «در میان وسایل باقی‌مانده از او، سررسیدی یافت شد که در میان روزمرگی‌هایش یک صفحه از آن حاوی نوشته‌هایی با خودکار قرمز بود که سال ۱۴۰۳ زمانی که در رشت مشغول به خدمت بود، نوشته بود. او در یکی از صفحات، در پاسخی به یک سوال درونی از خود نوشته بود: «امیرمحمد، ۱۰ سال دیگر خود را کجا می‌بینی؟» و در پاسخ، با روحیه‌ای که از مرز‌های ترس عبور کرده بود، نوشت: «خواب دیدم در آسمان‌ها پرواز می‌کنم و بقیه در روی زمین دارند برای من گریه می‌کنند.» این نوشته، تنها یک متن ساده نیست؛ این یک «بیانیه عرفانی» است. او از پیش، مرگ را نه یک پایان، بلکه یک «پرواز» می‌دید. حالا «امیرمحمد اسدی» با ۲۲ سال عمر، میان دو دنیا ایستاده است. او که در سن و سال، جوانی بود، اما در مرام و معرفت، از همگان بزرگتر. او که در دنیا برای خدمت به مردم و در کارگاه‌ها دست به کار می‌شد، اکنون در آسمان‌ها، مأموریت ابدی خود را به انجام رسانده است. او نرفته است؛ او تمام نشد؛ و در هر بار که به دریا نگاه می‌کنیم و در هر بار که به آن «نوشته‌های سرخ» می‌اندیشیم، در میان ما حضور دارد.

روایتی از شهید مازندرانی «ناو جماران»/ من در آسمان‌ها پرواز می‌کنم

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین