حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۷۱

«امید» به رهبر شهید نشان داد ایستاده است

یک‌دفعه تمام وجودم لرزید. بغض راه گلویم را بست. یاد قاسم بن الحسن افتادم و آن جملهٔ معروفش: «اَحلی مِنَ العَسَل» در اوج مصیبت. امید چهارده‌ساله، چه زود بزرگ شده بود؛ چه زود فهمیده بود که معنیِ شیرین‌تر از عسل بودن یعنی چه.
کد خبر: ۸۵۱۵۶۶
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۱۰ - 02August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمائده اصغری؛ پا که به موکب‌های اطراف حرم گذاشتم، چشمم پسرک را گرفت. میان انبوهِ خانم‌ها یک‌گوشه سبزی پاک می‌کرد. به جنوبی‌ها می‌خورد. پوست برنزه و پر از خنده‌ای که به چشم‌هایش نرسیده بود. چند دقیقه زیر نظر گرفتمش. نه خستگی داشت و نه تعلل. هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. قابلمه را جابه‌جا می‌کرد، سبزی تازه می‌آورد، سفره می‌انداخت و دوباره برمی‌گشت به همان سبزی‌ها.

رهبر شهید

جلو رفتم و اسمش را پرسیدم. برگشت و با همان لهجهٔ شیرین جنوبی گفت: «امیدم، صبر کنید این قابلمه رو بدم به بچه‌ها الان میام.» صندلی‌ای کشید و نشست روبه‌رویم. گفت اهل یکی از روستا‌های اطراف میناب است و چهارده سال دارد.

پرسیدم که چطور شد آمده اینجا. گفت: «یه هفته‌ست اومدم مشهد. به عشق آقای خامنه‌ای. توی سوپرمارکت کار می‌کنم. به صاحبکارم گفتم یه هفته بهم مرخصی بدین، می‌خوام برم مشهد.» خندیدم و گفتم: «چه کاری توی موکب انجام می‌دی؟» شانه بالا انداخت و گفت: «هر کاری دستم بیاد. من پرچم‌دار شهرمونم! توی روستامون باند می‌بندم میدون و شعار می‌دم. اینجا هم می‌خوام یه کاری بکنم.»

یاد دغدغه خودم افتادم. همان هفته اول جنگ، وقتی خبر بمباران میناب را شنیدم، دلم پر می‌کشید که بروم آنجا و کمکی کنم. اما نشد.

پرسیدم: «نهم اسفند کجا بودی؟» چشم‌هایش را به جایی دور دوخت: «وقتی شنیدم میناب رو زدن، نتونستم تحمل کنم. رفتم با یه سری از دوستامون، تا بتونیم آوار‌ها رو برداریم، وسایل بچه‌ها رو جمع کنیم. خیلی از بچه‌ها چیزی ازشون نمونده بود.»

لحظه‌ای مکث کردم و بااحتیاط گفتم: «نمی‌ترسیدی برات اتفاقی بیفته؟»

نگاهم کرد و گفت: «دلم می‌خواست شهید بشم. مگه ما چی‌مون از بچه‌های میناب کمتره؟ خیلی‌هاشون از من کوچیک‌تر بودن و شهید شدن.»

یک‌دفعه تمام وجودم لرزید. بغض راه گلویم را بست. یاد قاسم بن الحسن افتادم و آن جملهٔ معروفش: «اَحلی مِنَ العَسَل» در اوج مصیبت. امید چهارده‌ساله، چه زود بزرگ شده بود؛ چه زود فهمیده بود که معنیِ شیرین‌تر از عسل بودن یعنی چه.

نگاهش کردم و گفتم: «پس الان چرا اینجایی؟» لبخند عمیقی زد و گفت: «برای اینکه به رهبر شهید نشون بدم من ایستادم!» بعد ایستاد و به میانِ همان ظرف‌های سبزی برگشت.

من ماندم و یک حس عجیب. به سمت گنبد آقا نگاه کردم. دلم حرف زد: «آقاجان، دمت گرم که این پسر را برایم فرستادی. دمت گرم که به من هم نشان دادی چطور می‌شود بی‌چشمداشت برای کسی کار کرد.»

از آن روز دیگر امید را ندیدم، اما هر وقت عکس آقای شهید را می‌بینم، یادش می‌کنم. یادِ مخلص کارکردنش. یادِ کاردرست در جایِ درست انجام‌دادنش.

✍️#

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار