دفاع‌پرس گزارش می‌دهد؛

ضیافتِ شهادت، با حضورِ خودِ زندگی!

«احمد دلیر چائی دره» رزمنده سربلندِ ارتش جمهوری اسلامی است که دو سال در زندان‌های تکریت ۱۶، غریبانه زیسته بود؛ همان اسیرِ بی‌نام و نشانی که در لیستِ مفقودین جا مانده و عطشِ دیدارش، خانواده را به دریایِ اشک و سوگ کشانده بود. آن قدر خبر نیامد که قامتِ بلندِ امید در خانه‌اش خم شد و خانه برایش سیاه پوشید. آن روز، خانواده برای «احمد» ختم گرفته بودند؛ ضیافتی برای وداع با کسی که گمان می‌بردند خاک‌های تکریت در آغوشش گرفته است.
کد خبر: ۸۴۳۸۹۲
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۶ - 27June 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس - «علی‌اصغر زینلی» فعال رسانه‌ای؛ در یکی از روز‌های گرم تیرماه تمام خاطراتِ خاک‌آلودِ سال‌های جنگ، دوباره جان گرفته بودند. 

خراسان رضوی

راهی خانه «احمد دلیر چائی دره» شدیم؛ آزاده و جانباز صبوری که این روزها، سنگینیِ سال‌های اسارت را در کنجِ رگ‌ها و تنِ خسته‌اش حس می‌کند. 

رفتیم تا شاید حضورِ ما، دیدنِ دوباره چهره‌های آشنا، و گرمایِ نگاهِ هم‌سنگران، بهانه‌ای شود برای لبخندِ کوتاهی بر لبانِ بیمارش... اما وقتی به چشمانش نگاه کردیم، در آینه‌ی نگاهش، روایتی شگفت از روزگاری دور مرور شد. 

او همان رزمنده سربلندِ ارتش جمهوری اسلامی ایران است که دو سال در زندان‌های تکریت ۱۶، غریبانه زیسته بود؛ همان اسیرِ بی‌نام و نشانی که در لیستِ مفقودین جا مانده و عطشِ دیدارش، خانواده را به دریایِ اشک و سوگ کشانده بود.

آن قدر خبر نیامد که قامتِ بلندِ امید در خانه‌اش خم شد و خانه برایش سیاه پوشید. آن روز، خانواده برای «احمد» ختم گرفته بودند؛ ضیافتی برای وداع با کسی که گمان می‌بردند خاک‌های تکریت در آغوشش گرفته است؛ و بعد… آن اتفاقِ عجیب افتاد؛ همان معجزه تلخ و شیرین. احمد، در همان روزِ، بی هیچ خبر و اطلاعی. به خانه بازگشت .. غریبه‌ای با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و خسته از راه رسید؛ بی‌آنکه حرفی بزند، در میانِ مهمانانِ عزادار نشست. 

کنارِ سفره‌ای که برای او چیده بودند، لرزان و بی‌صدا، از شله ختم خودش چشید. هیچ‌کس نمی‌دانست آن کسی که کنارشان نشسته و لقمه در دهان می‌گذارد، همان شهیدی است که دارند برایش اشک می‌ریزند. صحنه غریبی بود؛ ضیافتِ مرگ، با حضورِ خودِ زندگی!

امروز اما، احمدِ ما در تقلا برای ادامه راه است. او دیگر با دشمنِ بعثی نمی‌جنگد؛ این‌بار حریفِ او، تنی است که مدتی درد را در خود حبس کرده. حالا او در انتظارِ «پیوندِ کبد» است؛ در انتظارِ نفسی دوباره.

به چهره‌اش که خیره می‌شویم، می‌بینیم هنوز همان مردِ بزرگِ روز‌های تکریت است؛ مردی که روزی از میانِ مجلسِ ختمِ خودش بلند شد و به زندگی برگشت. حالا همه ما دعا می‌کنیم که این بار نیز، دست‌های تقدیر، برگِ برنده را به دست‌های خسته او بسپارد و زندگی، بار دیگر با مهربانی، آغوشش را برای این آزاده بی‌ادعا باز کند.

احمد عزیز! دعای تمامِ همرزمانت، بدرقه این روزهایِ سختِ توست.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین