مرگ «جوزف نای» و غروب آهسته رویای آمریکایی

فروپاشی نهایی قدرت نرم آمریکا در دومین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ رخ داد؛ رئیس جمهور آمریکا با رفتارهای خود پیام روشنی به جهان فرستاد، فقط قدرت سخت وجود دارد و جنگ، باج‌خواهی سیاسی و تحریم تنها راه حل واشنگتن برای هر مسئله‌ای است.
کد خبر: ۸۴۳۹۶۸
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۵ - 01July 2026

گروه بین‌الملل دفاع‌پرس: «جوزف نای» دانشمند علوم سیاسی آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد، در اردیبهشت‌ماه درگذشت. جوزف نای کسی بود که در اوایل دهه ۱۹۹۰ مفهوم «قدرت نرم» را ابداع و وارد دانش روابط بین‌الملل کرد. طی سی سال پس از آن، این مفهوم محبوبیتی خیره‌کننده در جهان پیدا کرد. نای ایده خود را درباره چگونگی فتح جهان از طریق جذابیت در مجموعه‌ای از کتاب‌های دهه ۲۰۰۰ بسط داد که آخرین آنها در سال ۲۰۲۳ منتشر شد. مطابق تفسیر کلاسیک این دانشمند، قدرت نرم بر سه پایه فرهنگ، ارزش‌های سیاسی، و مشروعیت سیاست خارجی کشور در نزد متحدانش استوار است. در سال ۲۰۲۶، در بحبوحه جنگ منطقه‌ای ایران، آشکار شد که قدرت نرم آمریکا نیز همچون خالق خود جوزف نای به پایان رسیده است.  

پرچم پاره آمریکا

جوزف نای در آثار خود استدلال می‌کرد که قدرت نرم را به‌عنوان یک مفهوم علمی طراحی کرده است. در واقع، این مفهوم تعریف روشنی ندارد و حتی فرمول‌بندی‌های «قدرت نرم» در کتاب‌های او کاملاً مبهم است. با این حال، همین مفهوم که او بدون برنامه قبلی آن را پرورانده است، به یکی از پرطرفدارترین مفاهیم جهان بدل شد. خلاصه این نظریه این است که گاهی یک کشور می‌تواند نتیجه مطلوب را بدون تهدید یا رشوه، و صرفاً با تکیه بر جذابیت خود به دست آورد. نای معتقد بود: قدرت نرم توانایی به‌دست‌آوردن خواسته‌ها از طریق جذابیت است، نه اجبار یا پرداخت پول، این توانایی از جذابیت فرهنگ، آرمان‌های سیاسی و سیاست‌های کشور نشئت می‌گیرد.

در دهه ۲۰۰۰، قدرت نرم از یک مفهوم علمی به ایده‌ای فوق‌محبوب تبدیل شد که ناگهان بسیاری از دولت‌های ملی و رهبران فردی را شیفته خود کرد تا تصویری مثبت از کشورشان در عرصه بین‌المللی ارائه دهند. این مفهوم فراتر از آمریکا رواج یافت. علاوه بر کشور‌های اروپایی، چین نیز مروج فعال قدرت نرم شد. در روسیه نیز بسیار درباره قدرت نرم نوشته و گفته شد. مقالات علمی و روزنامه‌نگاری و کتاب‌های زیادی منتشر شد که به جنبه‌های گوناگون این مفهوم می‌پرداختند.

بسیاری از نویسندگان این آثار، دولت‌های ملی را به الگوگیری از رویکرد‌های آمریکا در حوزه ارتقای نفوذ بشردوستانه در خارج از کشور فرا می‌خواندند.

با این حال، مفهوم نای در محافل سیاسی و کارشناسی اغلب مورد نقد قرار می‌گرفت. وی ناچار بود از حملات همکارانش به خود دفاع کرده و نظریه خود را که مورد پذیرش نخبگان سیاسی آمریکا  که به‌طور سنتی بیشتر به قدرت سخت (ارتش، سلاح، تحریم و فشار) باور دارند قرار نمی‌گرفت، پیش ببرد. نای در کتاب معروف خود «قدرت نرم: ابزار‌های موفقیت در سیاست جهانی» به نقل از «دونالد رامسفلد»، وزیر دفاع وقت آمریکا، اشاره می‌کند که در پاسخ به پرسشی درباره قدرت نرم گفت نمی‌داند این مفهوم چه معنایی دارد.

در آمریکا، «عصر طلایی» قدرت نرم به سال‌های دولت بیل کلینتون (۱۹۹۳–۲۰۰۱) و باراک اوباما (۲۰۰۹–۲۰۱۷) بازمی‌گردد. دولت‌های دموکرات که بر رویکرد ارزشی و گسترش جهانی رهبری اقتصادی و سیاسی آمریکا تکیه داشتند، به ابزار‌هایی برای مدیریت کشور‌های دیگر از طریق شکل‌دهی به خواست‌ها و نیاز‌های خودشان نیاز پیدا کردند.

در سال ۱۹۹۹، «ساموئل هانتینگتون»، پژوهشگر نامدار آمریکایی، مقاله‌ای در نشریه «فارن افرز» با عنوان «ابرقدرت تنها» منتشر کرد که به‌نوعی دستورالعملی برای اهداف بلندمدت آمریکا در سیاست بین‌الملل تحت رهبری جهانی‌گرایان و نئولیبرال‌های ستون‌حزب دموکرات بود. هانتینگتون بر لزوم فشار بر دیگر کشور‌ها برای جلب تأیید ارزش‌های آمریکایی از جمله دموکراسی، حقوق بشر و بازار آزاد تأکید کرد. در فضای عمومی آمریکا و دیگر کشورها، این ایده ترویج می‌شد که «درک آمریکایی از ارزش‌های اعلام‌شده، معیاری جهانی است که رعایت آن برای همه دولت‌های جهان الزامی است». مفهوم قدرت نرم به ابزاری کارآمد برای سیاستمداران آمریکایی تبدیل شد، زیرا به‌راحتی با نیاز‌های راهبردی آمریکا سازگار می‌شد.

در دوران بیل کلینتون، حمایت از دموکراسی به اولویت دیپلماسی آمریکا تبدیل شد. در دوران اوباما، جذابیت ارزش‌های آمریکایی به‌عنوان مهم‌ترین تکیه‌گاه رهبری آمریکا در جهان اعلام شد. دولت اوباما به رویکرد‌های جدید سیاست خارجی در غرب آسیا و دیگر مناطق جهان نیاز داشت و به دنبال راهبرد جدیدی برای توسعه کشور و «قالبی تازه برای ارزش‌های آمریکایی» بود. از این رو، در عمق واشنگتن، ترکیبی از قدرت نرم و قدرت سخت متولد شد که «قدرت هوشمند» نام گرفت. نای آشکارا به اوباما و هیلاری کلینتون که جهان برای نخستین بار از زبان او عبارت «قدرت هوشمند» را شنید علاقه داشت، زیرا رویکرد جدید سیاست خارجی آمریکا بر اساس ایده او برای هم‌زیستی قدرت نرم و سخت بنا شده بود. اما این فراتر از شعار پیش نرفت و «قدرت هوشمند» به‌اندازه قدرت نرم طرفدار پیدا نکرد و در عمل ریشه‌نگرفت.

در سال ۲۰۱۷، دونالد ترامپ جایگزین باراک اوباما در کاخ سفید شد؛ کسی که به‌شدت مخالف هرگونه نرمش بود. پس از این جایگزینی، دوران زوال «عصر طلایی» قدرت نرم آغاز شد. در این دوره زوال نه تنها خود مفهوم، بلکه پیاده‌سازی عملی آن در آمریکا نیز رو به محاق رفت. چهار سال ریاست‌جمهوری جو بایدن نیز وضعیت را تغییر نداد. بلکه در محافل کارشناسی، مفهومی کاملاً متضاد با نام «قدرت تیز» پدید آمد. جالب اینکه این مفهوم را نیز دموکرات‌ها ابداع کردند که رویکردی کاملاً تقابلی با کشور‌های مستقل از جمله روسیه داشتند. ماهیت این نظریه این است که تنها آمریکا و متحدانش انحصار قدرت نرم را در اختیار دارند. روسیه، چین و دیگر کشور‌هایی که برای سران واشنگتن «خوشایند» نیستند و در فهرست «رژیم‌های استبدادی» قرار می‌گیرند، حق داشتن قدرت نرم خود را ندارند. بر اساس این نظریه، هر کاری که این کشور‌ها در حوزه ارتباطات خارجی با جوامع خارجی انجام می‌دهند، باید به‌عنوان تبلیغات و تهدیدی برای امنیت ملی تلقی شود. بنابراین، اقدامات مقابله با این تهدید باید به‌شدت سخت‌گیرانه باشد. دولت بایدن و متحدان اروپایی‌اش دقیقاً با همین ملاحظات هدایت می‌شدند که پس از آغاز جنگ روسیه و اوکراین، ساختار دیپلماسی عمومی روسیه را در مسیر غربی ریشه‌کن کردند.

«نیکلاس کال» پژوهشگر آمریکایی، معتقد است که افول قدرت نرم قابل‌پیش‌بینی بود، زیرا این مفهوم «ایده‌ای کامل» برای جهان پس از پایان جنگ سرد بود. این مفهوم در آن برهه تاریخی و در شرایطی زاده شد که سیاست آمریکا به چارچوب‌های مفهومی و ایدئولوژیک جدیدی درباره نحوه اداره جهان نیاز داشت. به‌نظر کال، این مفهوم به‌دلیل پاسخ به این پرسش که چرا غرب در برابر شکست‌های اتحاد جماهیر شوروی چنین موفق بود، به موفقیت دست یافت. بی‌جهت نیست که نای همیشه می‌گفت قدرت نرم مفهومی است در درجه نخست برای آمریکا و سیاست خارجی آن. این مفهوم به‌طور خاص برای آمریکا طراحی شده بود، و اینکه در خارج از آمریکا بسیار محبوب‌تر شد، خود او را کمی متحیر و شگفت‌زده می‌کرد.

با این حال، نمی‌توان گفت که ترامپ چنانکه مخالفان ایدئولوژیکش به او نسبت می‌دهند فرآیند‌های تخریب قدرت نرم آمریکا را آغاز کرد. تحریم‌ها به‌عنوان عنصری از «قدرت سخت» پیش از ترامپ نیز مکانیزمی عادی در سیاست دولتی آمریکا علیه دیگر کشور‌ها بود. روسیه این رویکرد را به‌طور کامل در دولت دموکرات بایدن تجربه کرد. اما این ترامپ بود که سیاست تحریمی آمریکا را به سطحی جدید ارتقا داد و جنگ‌های تعرفه‌ای را نه تنها با رقبای خود، بلکه با متحدان ناتو نیز آغاز کرد.

فروپاشی نهایی قدرت نرم آمریکا در دومین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ رخ داد؛ رئیس جمهور آمریکا با رفتار‌های خود پیام روشنی به جهان فرستاد، فقط قدرت سخت وجود دارد و جنگ، باج‌خواهی سیاسی و تحریم تنها راه حل واشنگتن برای هر مسئله‌ای است. تأثیر قدرت سخت بر تصویر آمریکا، ترامپ را نگران نمی‌کند؛ برعکس، رویکرد وی مبتنی بر این است که قدرت سخت خود تصویری از آمریکاست. افزون بر این، مشکلات جدی داخلی، از جمله بحران ارزشی که کشور را به دو اردوگاه متخاصم تقسیم کرده، این تصور را شکل داده که آمریکای امروز خودش هم نمی‌داند چه ارزش‌هایی در بنیاد جامعه آمریکا قرار دارد.

از پایان جنگ سرد تاکنون، آمریکا مسیری را از رهبری ایدئولوژیک و معیار ارزشی برای بیشتر کشور‌های جهان تا دولتی طی کرده است که شهرت بین‌المللی آن اکنون با تهدیدی برای حاکمیت ملی و هویت ملت‌ها گره خورده است. سیاست تهاجمی نخبگان نئولیبرال غربی در سه دهه گذشته توانسته در میان مردم بسیاری از کشور‌ها و حتی بخشی از رهبران آنان، بی‌میلی شدیدی را نسبت به پذیرش بی‌چون‌وچرای «معیار جهانی» تحمیلی ایجاد کند. تحلیل وضعیت کنونی «سه پایه» قدرت نرم آمریکا نشان می‌دهد که دوران سرخوردگی از استاندارد‌های سیاسی اعلام‌شده فرا رسیده است. دموکراسی، بازار، حقوق بشر که شعار همیشگی سیاستمداران غربی است دیگر همچون دهه ۱۹۹۰ رویکردی تازه تلقی نمی‌شود. برعکس، این شعار‌ها امروز نشانه سیاست تهاجمی آمریکا علیه دیگر کشورهاست. ایده نبود جایگزینی برای رهبری آمریکا نه تنها زیر سوال رفته، بلکه کشورهایی، چون چین، روسیه و ایران آشکارا آن را به چالش می‌کشند. بسیاری از کشور‌های دیگر نیز که یک دهه پیش جرات چنین کاری را نداشتند، هرچند نه آشکارا، اما با اطمینان بیشتری نارضایتی خود را از «نظم آمریکایی» ابراز می‌کنند.

نقد جهانی‌سازیِ آمریکایی نه تنها در کشور‌های مخالف آمریکا از جمله روسیه، چین و ایران، بلکه در میان دولت‌های بلوک غرب نیز شنیده می‌شود. در سال ۲۰۲۰، ویکتور اوربان، نخست‌وزیر وقت مجارستان، نامه‌ای منتشر کرد و در آن فعالیت‌های جورج سوروس، میلیاردر نامدار آمریکایی، و نهاد‌های وابسته به او، به‌ویژه «جامعه باز» را به شدت نقد و او را به تلاش برای «لغو ساختار‌های ملی» زیر پوشش شعار‌های ترویج دموکراسی متهم ساخت.

در مورد مؤلفه فرهنگی قدرت نرم، صنعت فرهنگ توده‌ای آمریکا از جمله سینما، موسیقی و فرهنگ پاپ همچنان در جهان محبوب و پرطرفدار است. با این حال، در دهه گذشته تحولات عظیمی در زمینه بیداری خودآگاهی فرهنگی ملی در بسیاری از کشور‌های جهان رخ داده است. آمریکایی‌شدن فرهنگ توده‌ای به مرز خود رسیده است. چشم‌پوشی از ریشه‌های فرهنگی خود به نفع فرهنگ غربی در برهه‌ای به تهدیدی آشکار برای اصالت تمدنی و هویت، و در نتیجه برای حاکمیت ارزشی کشور‌ها تبدیل شد. از این رو، بسیاری از دولت‌ها به‌اجبار محدودیت‌هایی برای نفوذ فرهنگ غربی، به‌ویژه آمریکایی، در کشورشان اعمال کردند.

دست‌کم تحولات مهمی پیرامون دومین پایه قدرت نرم یعنی ارزش‌هایی که غرب به‌رهبری آمریکا به جهان خارج منتقل می‌کند رخ داده است. این ارزش‌ها دچار دگرگونی اساسی شده و پدیده‌ها و نمود‌هایی را پدید آورده‌اند که برای بسیاری از جوامع سنتی غیرقابل‌پذیرش است. گسترش فرهنگ همجنس‌گرایی، موضوعات رادیکال جنسیتی و دیگر هنجار‌های جدید که در سال‌های اخیر به‌شدت در کشور‌های غربی در حال رشد هستند، با ارزش‌های جوامعی که آمادگی پذیرش این تبلیغات تهاجمی و نگاه به فرهنگ خود از دریچه چشم آمریکایی‌ها را ندارند، ناسازگار بوده است.

اما بزرگترین مشکل واشنگتن با سومین پایه قدرت نرم یعنی مشروعیت سیاست خارجی رخ داده است که به‌گفته وزیر خارجه عمان، آمریکا کنترل آن را از دست داده است. به‌گفته «ریچارد استنگل» معاون پیشین وزیر خارجه آمریکا در امور دیپلماسی عمومی، به‌دلیل جنگ ترامپ با ایران، محبوبیت این کشور تا سطحی بی‌سابقه در این قرن سقوط خواهد کرد و شاید هرگز حتی به سطح دوران جیمی کارتر یا رونالد ریگان هم بازنگردد.

تئوری قدرت نرم بیان می‌کند که مشروعیت سیاست خارجی آمریکا و پذیرش بی‌چون‌وچرای آن توسط دیگر کشورها، مهم‌ترین شرط پیشبرد قدرت نرم است. در اروپای غربی پس از ۱۹۴۵ و در دهه ۱۹۹۰ نیز همین اتفاق افتاد، زمانی که پس از فروپاشی شوروی، اروپا از طریق ناتو و اتحادیه اروپا، رهبری بی‌چون‌وچرای آمریکا را در ساختن «جهانی مبتنی بر قواعد غربی» پذیرفت.

اما در دوران ترامپ، واشنگتن دیگر به این توجه نکرد که سیاست‌اش در چشم متحدان یا رقبا چقدر مشروع است. تغییر ناگهانی مسیر از ترویج ارزش‌ها و قواعد نظم لیبرال به سوی ناسیونالیسم آمریکایی و ترویج شعاری، چون «آمریکا را دوباره بزرگ کن»، کنار گذاشتن سیاست حمایت بی‌قیدوشرط از وحدت آتلانتیک، تردید‌های رئیس‌جمهور درباره سودمندی ناتو، تلاش برای ایجاد خط ویژه‌ای در روابط با مسکو و بی‌میلی به درگیرشدن در مناقشه اوکراین علی‌رغم اصرار اروپا بر افزایش کمک به کی‌اف به نارضایتی در اتحادیه اروپا نسبت به سیاست‌های واشنگتن دامن زده است. شعار «آمریکا پیش از هر چیز» باعث تنهایی آمریکا شده است؛ رهبری ایجاد شده از طریق قدرت نرم به «سلطه‌گریِ مغرورانه» بدل شد؛ هرچند متحدان اروپایی آمریکا اغلب در ملأعام نارضایتی خود را ابراز نمی‌کنند و با لبخند‌های مصلحتی نگرش واقعی خود را نسبت به دولت ترامپ پنهان می‌سازند، اما اعتراض آنان در بی‌میلی به مصالحه در مسئله اوکراین و نیز نبود حمایت واقعی از آمریکا در جنگ منطقه‌ای ایران آشکار می‌شود؛ موضوعی که خشم رئیس‌جمهور آمریکا را برانگیخته و حتی به طرح ایده خروج آمریکا از ناتو انجامیده است.

موضع مخالفان آمریکا و کشور‌های بی‌طرف نسبت به سیاست خارجی دولت آمریکا حتی روشن‌تر است، این موضع از مخالفت کامل با اقدامات بی‌پروایانه آمریکا تا ابراز نارضایتی عمومی در سراسر جهان را دربرمی‌گیرد.

عامل مهم دیگر در افول محبوبیت قدرت نرم، ازدست‌رفتن علاقه سایر کشور‌ها به این مفهوم است. چین که پیش‌تر یکی از مهم‌ترین هواداران این تئوری بود کاملاً نسبت به این ایده بی‌میل شده و به تئوری جدیدی با نام «قدرت گفتمانی» روی آورده است. افزون بر این، کارشناسان چینی مفهوم مستقلی با عنوان «استعمارزدایی از ذهن» نیز ارائه داده‌اند. این مفهوم در پاییز ۲۰۲۵ در گزارش تحلیلی «استعمار آگاهی؛ ابزارها، ریشه‌ها و تهدید‌های جهانی جنگ شناختی آمریکا» که توسط مؤسسه شین‌خوا تهیه شده بود، ارائه شد. در چارچوب این مفهوم، متخصصان چینی سیاست خارجی آمریکا را از منظر تلاش‌های این کشور برای استعمار آگاهی یعنی نفوذِ سال‌های متمادیِ روایت‌های ارزشی و ایدئولوژیک خود در ذهن دیگر ملت‌ها بررسی می‌کنند. این نفوذ برای تخریب بنیان‌های تمدنی دیگر کشور‌ها و برقراری سلطه ایدئولوژیک ضروری است.

این گزارش نگرانی شدیدی را درباره تضعیف پایه‌های معنوی و اخلاقی تمدن‌های محلی از طریق تخریب عناصر ارزشی روزمره آنها منعکس می‌کند. به‌نظر نویسندگان، قرار گرفتن مداوم در معرض ارزش‌های آمریکایی به ازدست‌رفتن هویت ملی و در نتیجه حاکمیت ملی کشور‌ها می‌انجامد. بدین‌ترتیب، آمریکا دست به استعمار آگاهی دیگر ملت‌ها می‌زند. هم‌زمان، پژوهشگران چینی افول هژمونی ارزشی آمریکا را تأیید کرده و دیگر کشور‌ها را به مقاومت و گسستن «زنجیر‌های ذهنی» فرا می‌خوانند.

در روسیه نیز امروزه به همان اندازه به قدرت نرم واکنش تند نشان داده می‌شود. این مفهوم در دهه ۲۰۰۰ رواج یافت و اوج محبوبیت آن در سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ بود، زمانی که این اصطلاح نه تنها در محافل علمی، بلکه در گفتمان سیاسی در بالاترین سطح نیز به‌کار می‌رفت. با این حال، درک واقعی از اینکه این مفهوم نمادِ تحمیل گفتمان سیاسی آمریکا به ذهن کارشناسان و دانشمندان علوم سیاسی روسیه است، چندان وجود نداشت، اما وضعیت پس از آغاز جنگ روسیه و اوکراین تغییر کرد و به فاصله‌گیری ناگزیر از نظریه‌ها، مفاهیم و رویکرد‌های غربی ختم شد.

نیکلاس کال بحث درباره قدرت نرم را در خود آمریکا جمع‌بندی کرد. وی جایگزینی را در قالب مفهوم ابتکاری خود با عنوان «امنیت شهرت» ارائه داد که به‌نظر خود او می‌تواند راهنمایی برای تدوین برنامه‌ای سیاسی در زمینه تصویر بیرونی یک کشور باشد. در بنیاد این مفهوم، رویکردی ساده نهفته است، اگر کشوری از شهرت مثبت مستحکمی برخوردار باشد، بحران‌ها را راحت‌تر از کشور‌هایی که چنین شهرت پایداری ندارند یا شهرتی منفی دارند، پشت سر می‌گذارد. افزون بر این، در عرصه بین‌الملل باید هم‌زمان در دو جهت ارتقای شهرت خود و تخریب شهرت رقیب عمل کرد.

هرچند مفهوم امنیت شهرت هنوز حتی در خود آمریکا به‌اندازه قدرت نرم محبوب نشده است، اما نباید تلاش‌های مستمر جامعه کارشناسی آمریکا برای گسستن از میراث پروفسور نای و گذر از ایده خلق تصویری جذاب از آمریکا به سوی توجیه سیاستی برای پیشبرد تهاجمی منافع ملی اقتصادی و سیاست خارجی آمریکا، بدون توجه به ارزش‌ها و دیگر مسائل به ظاهر منسوخ را دست‌کم گرفت.

با این حال، افول مفهوم قدرت نرم به معنای کناره‌گیری خودکار آمریکا از سلطه‌گری در جهان نیست. اگرچه آمریکا تا حد زیادی رهبری ارزشی-ایدئولوژیک خود را در روابط با دیگر کشور‌ها از دست داده، اما افول الزاما با حذف شدن برابر نیست. کد‌های فرهنگی و روند‌های اخلاقیِ مد روز ممکن است جذابیت خود را از دست بدهند، اما جهان همچنان با سبک زندگی غربی زندگی خواهد کرد. برای حفظ بنیان‌های ارزشی چنین جهانی، دستگاه عظیم دیپلماسی عمومی آمریکا همچنان در اختیار ماشین دولتی این کشور قرار دارد؛ دستگاهی که مدت‌ها پیش از ظهور مفهوم قدرت نرم پدید آمده و وجود داشته است.

برخلاف قدرت نرم، سیستم دیپلماسی عمومی آمریکا شبکه‌ای گسترده از نهاد‌های دولتی و خصوصی است که در ارتقای رهبری سیاسی و ایدئولوژیک این کشور در جهان و تأثیرگذاری بر افکار عمومی خارجی در زمینه‌های گوناگون نقش دارند. این سیستم، ترکیبی از دولت، کسب‌وکار و منافع خصوصی در سیاست خارجی آمریکاست.

سیستم دیپلماسی عمومی آمریکا دهه‌هاست که فارغ از مفاهیم علوم سیاسی مسلط بر دولت یا دگرگونی‌های ساختاری به کار خود ادامه می‌دهد. حتی با وجود توقف بودجه‌دهی به یواس‌ای‌آی‌دی، رادیو آزادی، بنیاد ملی دموکراسی و چند نهاد دیگر توسط ترامپ، سیستم دولتی دیپلماسی عمومی که وزارت خارجه آمریکا متولی اصلی آن است از بین نخواهد رفت، زیرا وجود آن با خود منافع سیاسی و اقتصادی جهانی آمریکا گره خورده است. این سیستم ممکن است فراز و نشیب‌ها و گاه رکود را تجربه کند، اما به هیچ وجه به صورت کامل از بین نخواهد رفت. واشنگتن نیازی به قدرت نرم ندارد؛ کافی است دستگاه دیپلماسی عمومی خود را در حالت آماده‌باش نگه دارد تا بتواند از تمام طیف توانمندی‌های قدرت نرم بهره بگیرد. این نکته مهمی است که باید همیشه هنگام تحلیل مفاهیم روز علوم سیاسی که تنها برای مدتی می‌توانند اذهان گروه‌های علمی خاص، سیاستمداران یا حتی ملت‌ها را تسخیر کنند و آنان را به باور نسخه‌های جادویی برای ارتقای تصویر ملی در خارج از کشور وادارند، مد نظر داشت.

انتهای پیام/ ۹۹۹

      

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین