خانهام آماده پذیرایی مهمانان وداع است و چه جانسختم که زنده ماندهام
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس _ زهرا عباسی، روایتنویس؛ چند روز بیشتر نمانده. هر روز جایی از خانه را تمیز میکنم تا مهمانهای وداع که میآیند، خیلی توی ذوقشان نخورد. امسال عید نداشتیم؛ نه عید، نه دل و دماغ خانهتکانی. اما حالا که قرار است خانهام، مثل خانههای مردم عراق، سرای زائرهای روز وداع باشد، باید تمیزش کنم.

دو روز قبل که اتاقم را مرتب میکردم، تصمیم گرفتم بچهها را با خودمان نبریم. همه جا حرف شلوغی و ازدحام روز تشییع است و میدانم سیل عاشقان راهی تهراناند. روتختی را که جمع میکردم، از خودم بدم آمد؛ از اینکه ما خواب بودیم و او رفت.
دیروز نوبت اتاق بچهها بود. با خودم فکر میکردم از صبح بروم بالای یک پل هوایی بایستم تا همه چیز را از بالا ببینم. همان موقع که لگوها را جمع میکردم، اشک پرده بسته بود جلوی چشمهایم و رنگها را درهم میدیدم. فکرش هم دیوانهام میکرد که دارم برای روز خداحافظی برنامه میچینم.
امروز آمدهام سراغ آشپزخانه. روی درِ کابینت کنار سینک را که دستمال میکشیدم، با خودم گفتم محمدحسین را همراهم میبرم. حالا که این همه حضرت آقا را دوست دارد، باید ببرمش تا ببیند رهبرش چقدر عزیز است.
گردنم را میچرخانم سمت راست و به شش عکسی نگاه میکنم که روی شش درِ کابینت چسباندهام؛ عکسهایی که همان چند شب اول شهادتش، میان مردم دستبهدست میشد. آنقدر برایم عزیز بودند که در آن همه شلوغی، مواظبشان بودم حتی خطِ تا رویشان نیفتد. از اسفند تا حالا، هر روز روبهرویم نشستهاند.
راهنمایی که بودم، عکسی از او بالای تختم بود؛ میان یک عالمه گل نرگس و زیرش نوشته بود: «بالای سرم عکس تو را نصب نمودم، یعنی که سرِ من به فدای قدم تو.»
حالا او رفته است و نوبت قدمهای ماست؛ قدمهایی که به بدرقهی کسی میروند که جانش را فدای ما کرد.
بلند میشوم. باید به فکر غذا باشم. درِ یخچال را باز میکنم تا ببینم برای مهمانهای وداع چه بپزم. چشمهایم قفل میشوند روی ظرف لوبیا. شنیده بودم رهبر لوبیاپلو دوست داشتند. همان را میپزم و نذر سلامتی جانشینش میکنم. خانهام آماده است تا پذیرای مهمانان وداعش باشد و فکر میکنم چه جان سختم که زنده ماندهام.
انتهای پیام/ 122
