شما راهبلدِ تاریخ بودید
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- مرضیه یگانه؛ چهارمین ماهی است که بی شما میگذرد؛ همچنان با حضور در میادین شهر و شنیدن نماهنگ محمد محمدیپناه که نمیدانم با چه اخلاصی این ترانه را خوانده که بدجور به دل مینشیند، تکتک اجزاء صورتتان را در ذهنم مرور میکنم و روزی هر شبم را با چند قطره اشک میگیرم و به خانه برمیگردم.

در شهریور ماه ۱۴۰۱ که اولین خیزش معترضان به نظام آغاز شد و موجی از فحاشیها در مکانهای عمومی شکل گرفت، توهینهایی که به شما، شهدا و پاسداران در مترو میشنیدم، تحملم را طاق کرده بود. زینب را باردار بودم و مسیری طولانی را از محل کارم به منزلم باید در مترو میگذراندم؛ با دیدن و شنیدن این توهینها، فشاری عظیم بر قلبم احساس میکردم و از ترس آسیب زدن به فرزندم هیچ واکنشی نشان نمیدادم.
از متروی نیروهوایی که پیاده میشدم به اولین کوچهای که میرسیدم سایهی درختی پیدا میکردم و مینشستم و یه یاد شهدای مدافع حرم زار زار گریه میکردم. دلم که خالی میشد به سمت منزل حرکت میکردم. همان شبها بود که فریادهای سراسر توهین خودفروختگان به دشمن را میشنیدید و آرام بودید.
سه سال بعد در اغتشاشات ۱۴۰۴ باز هم مثل همیشه اولین هدفی بودید که دشمن عقدههایش را با توهین به شما به سردستههای ویرانگرش آموزش داده بود.
بعد جنگ ۱۲ روزه، وقتی در مراسم بیت غائب بودید و شب عاشورا یکهو آمدید و به حاج محمود گفتید «ای ایران بخوان» و با آن گریه کردید، دیگر فهمیدم که سایهتان بر سرمان کمکم دارد کم میشود.
فهمیدم که ایران دیگر آن ایرانِ آرام نیست و نخواهد بود. فهمیدم انگار دوباره بعد سی و پنج سال که از فوت پدرم میگذرد، دوباره باید طعم یتیمی را تجربه کنم.
در تمام روزها و شبهای جنگ ۴۰ روزه، که مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان و نوروز ۱۴۰۵، دور از همسر و دور از پایتخت بودم. در تلویزیون که مردم تهران را در خیابان زیر جنگندها میدیدم برای آمدن به تهران، لحظه شماری میکردم.
دوست دارم به خاطراتم با شما برگردم. یادتان هست؟ تیرماه ۱۳۹۰ زمانی که هنوز چندماهی از استخدام من به عنوان کتابدار نمیگذشت؛ کتابداران سراسر کشور این توفیق را داشتند که در بیت، شما را به عنوان کتابخوانترین رهبر دنیا زیارت کنند.
راستش آنوقتها خیلی هنوز عاشقِ شما نبودم؛ ولی آمدن به تهران و حضور در محضر شما به همراه همکارانم برایم جذابیت داشت. رئیس ادارهی وقت شهرستانی که من در آن شاغل بودم، اصلاً وجود امکانِ حضور را برایمان نگفت و فقط اسمِ خودش را برای این سفر اعلام کرد. راستش خیلی دلم شکست، احساس جاماندهای را داشتم که بدون هیچ دلیلی جامانده است.
گذشت و گذشت تا مهرماه ۱۳۹۷، برای مراسم هفتمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت، رونمایی از تقریظ رهبری بر کتاب فرنگیس، دعوت شدم. مکان برگزاری بیت بود، وقتی مراسم تمام شد زمان نماز ظهر بود، ما را از چند گیت عبور دادند و وارد اتاقی نسبتاً بزرگ شدیم. یکهو دیدم شما آمدید و به عنوان پیشنماز، در آن جمع اندکی که بودیم در مقابلمان ایستادید. احساس غرور عجیبی در خودم احساس کردم و خدا را برای این اتفاق در سجدهام شکر کردم.
بعد نماز، فرصت سخنرانی نبود، باید به دفتر کارتان برمیگشتید، ولی همه انگار بی اختیار به سمت شما هجوم آوردیم. من که فرزند دومم را ۵ ماهه باردار بودم بدون توجه به این نکته، با سرعت خودم را به شما رساندم؛ نمیدانم شاید نیممتر هم فاصله نبود؛ شما احوال همه را جویا شدید و با وجود تلاش محافظان، همه انگار میخواستند از گرمای نفستان، بهرهای هرچند اندک بگیرند. من فقط نگاهتان میکردم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش بسته بود.
با خودم گفتم خدایا، ممنونم؛ خوب جواب دل شکستهی هفت سال پیشم را دادی؛ ممنونم زمانی توفیق دیدار دادی که ارادتم خیلی بیشتر از آن زمان شده بود؛ فهمیدم آن روزها هنوز برای دیدنتان، آماده نبودم که روزیام نشد.
سحرگاه دهم اسفند که بخاطر شروع جنگ و صداهای عجیبی که گهگاه شنیده میشد، خوابِ آرامی نداشتم با روشن کردن تلویزیون برای پیگیری اخبار، فریاد «انا لله و انا الیه راجعون» مجری شبکهی خبر را که شنیدم شبیه صبح جمعهای که خبر شهادتِ علمدار لشکرتان حاج قاسم و شکسته شدن کمرِمان را شنیدم، یکهو انگار آواری بر سرم فروریخت و تصویر سرتاسر سرزمین ایران را همچون فرزندی یتیم در مقابل چشمانم در یک لحظه دیدم و گفتم خاکی که دشمن برصورتِ آفتاب ریخت، بر سر ما هم ریخت.
شما راه بلدِ تاریخ بودید، چون تمامِ تاریخ را خوانده بودید. در سخنرانی آخرتان عاشورایی رجز خواندید؛ چقدر شبه جدتان علی (ع) و حسین (ع) در ماه رمضان و شیرخواره به دست بازیچه بودن این دنیا را به رخ دشمن کشیدید؛ بعد از ۳۷ سال مبارزهی بی امان، آسوده آرام بگیرید که انا علی العهدی...
شهید تشنه لب امام روزه دارِ من، به دست شقیترین اشقیا و در کنار خانواده به مراد دلت رسیدی.
شهادت شما هنوز دل ما را میشکاند. انشاالله خون تو ریشهی ظلم را میکند. رسیدی کربلا، زیارتت قبول آقا؛ حالا چهکار کنیم با دوری شما؟
بازم رحز بخون به دل دشمنا بزن
دل ما رو ببر خنده به روی ما بزن
انتهای پیام/ 122
