روبهروی باشگاه، چه کم از صحن مصلی دارد؟
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- زهرا مهدانیان (مشهد)؛ چشم باز کردم. پرده حریف نور دم صبح نشده بود. بالشت کنار دستم را کشیدم در آغوشم. چشمهام را دوباره بستم. مغزم بیدار مانده بود. حساب میکرد امروز چند شنبه است. یکشنبه. یادم آمد باید بروم باشگاه. شب قبل به علی گفته بودم: «تا قبل از هشت میرم و میام تا به کارات برسی.»

ساعت، هفت و بیست دقیقه بود. دو مشت آب توی صورتم پاشیدم و به تصویر خودم در آینه نگاه کردم. خط بالشت افتاده بود روی گونهام. شبیه آنهایی بودم که گوشه رینگ چهل دقیقه مشت خوردهاند. شیر آب را بستم. یادم آمد امروز نماز آقاست. بازدمم شبیه به آهی کشیده از دهانم پر کشید بالا.
شب قبل وسط خیابان از دوستم پرسیدم: «چرا این روزهای تشییع اینقدر کش میاد؟» وسط مسجد و مراسم ختم بابا هم همین را گفته بودم. وقتی گریههایم بند نمیآمد و برایم آب آوردند، دست طرف را چنگ زدم: «پس چرا تموم نمیشه؟»
چند دقیقه بعد رسیده بودم سر خیابان. تلوبیون را باز کردم. میخواستم خودم را در صف آدمهای مصلی جا بزنم. بچه که بودم خانه مادربزرگم ایوان داشت. بهار و تابستان، جفت خواهرهایم رختخواب پهن میکردند روی ایوان و تنگ مادربزرگم میخوابیدند. من، اما از صدای جیرجیرکها میترسیدم. یا از ستارههای دوری که ناگهان پرت شوند پایین و گوشه تیزشان در چشمم فرورود. وقتی دم و باز دمشان ریتم میگرفت، بالشتم را میزدم زیر بغل و روی پنجههای کوچکم میدویدم تا برسم به اتاق مادر پدرم. آفتاب که میزد میرفتم روی ایوان و نگاهشان میکردم. خوابِ خواهرهایم خوابتر بود انگار. من فقط خوابیده بودم و آنها زیر نوازش نسیم سر صبح رؤیای هفتپادشاهی میدیدند. حسودیام میشد. بالشتم را میگذاشتم همان گوشهکنارها و چشمهایم را رویهم فشار میدادم.
دلم میخواست یکی از آنها باشم. آنهایی که با پیشانی شبنمزده فریاد میزنند مرگ بر آمریکا. دم باشگاه که رسیدم حاج محمود «ای میهن خدایی» میخواند. نشستم لبهٔ باغچهٔ پیادهرو. توی باشگاه گوشی قدغن است. حتی داخل رختکن هم نمیشود برد. زودی میامی که به علی گفته بودم مثل ساعت، هر به چند ثانیه در گوشم زنگ میخورد: «زودی میام، زودی میام»
ساعت، هفت و پنجاه و هشت دقیقه بود. تابوتها روی شانه میآمدند جلو. نمیخواستم صفحه را ببندم. دوست داشتم سالها بعد برای دخترهایم تعریف کنم من هم آنجا بودم. من هم خودم را قاطی سیل آدمها جا زده بودم. آنها در مصلی و من روبهروی باشگاه ورزشی برای آقا نماز خواندهام. «الصلوة الصلوة» دیگر با نوک انگشت نمیشد جلوی اشکهایم را بگیرم. شانهٔ آدمها بالا پایین میرفت.
موج افتاده بود به دریای مصلی و من حاشیه خیابان، دریازده شده بودم. همهاش چند دقیقه بیشتر طول نکشید. شب قبل دلم میخواست روزهای تشییع زودتر تمام شود و حالا فکر میکردم خدا زیادی نماز میت را کوتاه گرفته. ساعت هشت و هفت دقیقه بود. دست گذاشتم روی شماره علی: «الو؟ سلام من تازه دارم میرم تو، داشتم نماز آقا رو میدیدم، میخوای برمیگردم...» روی پلههای باشگاه ایستاده بودم: «نه، برو خیالت راحت، عجله نکن».
انتهای پیام/ 119
