روایت شب یلدایی که لیلای ۱۱ ساله پر کشید

خواهر شهید لیلا سرخی گفت: برای مادرم این داغ هنوز تازه است. بعد از چهل سال وقتی او را سر مزار لیلا می‌بریم، خودش را از روی ویلچر پرت می‌کند روی سنگ قبر و طوری گریه می‌کند که دل سنگ آب می‌شود.
کد خبر: ۸۴۹۰۱۵
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۷ - 19July 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، «فریده سرخی» مدیر مدرسه علمیه حضرت حجت (عج) در روز‌های بدرقه امام شهیدمان در تهران، مدرسه را با کمک طلاب آماده پذیرایی از عاشقان و زائران آقای شهیدمان کرده بود.

شهید لیلا سرخی

او خواهر شهید است و از زنان غیور کرمانشاه. خواهر یازده‌ ساله‌اش «شهید لیلا سرخی» یکی از صد‌ها دانش‌آموزی است که در جنگ تحمیلی هشت ساله، به شهادت رسید. وقتی از او می‌پرسم شما که خودتان شهید داده‌اید و دلشکسته هستید، شهادت حضرت آقا را چگونه دیدید؟! می‌گوید: لیلا یکی از هفت فرزند مادرم بود. من همیشه وقتی می‌خواهم به مادرم دلداری بدهم به او می‌گویم خدا به شما هفت فرزند داد و یکی را گرفت، اما آقا برای ما و برای جهان اسلام یکی بود. رفتن آقا واقعاً سخت بود.

در ادامه گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس را با این خواهر شهید می‌خوانید: 

دفاع‌پرس: کمی درباره‌ی خواهرتان لیلا برای‌مان بگویید.

لیلا دختر کوچک خانه و خیلی با محبت بود. هر کس در خانه هر کاری داشت به او می‌گفت و او با مهربانی دل همه را به دست می‌آورد. برای من لیلا عین بچه‌ی خودم بود و مثل من همیشه در سرش در کتاب بود. یادم هست وقتی مادرم می‌خواست او را در مدرسه راهنمایی ثبت‌نام کند، مدیر پرسیده بود خواهر مهرنوش است یا خواهر فریده؟! مادرم خندیده بود و گفته بود: خیالتان راحت! خواهر فریده است! چون مهرنوش خواهر بزرگم بیشتر به کار‌های هنری علاقه داشت.

دفاع‌پرس: مردم کرمانشاه چگونه در کنار جنگ، زندگی می‌کردند؟

بهار سال ۱۳۶۵ بود برای عید نوروز با تنها فرزندم سعید، همسرم و دو برادر ایشان از تهران رفتیم کرمانشاه. تقریباً ۹ ساعت در اتوبوس بودیم. وقتی به ترمینال رسیدیم از دیدن شهر تعجب کرده بودم. شهر من کاملاً حالت جنگ‌زده به خودش گرفته بود. همه جا سوت و کور بود و انگار روی شهر گرد مرگ پاشیده باشند، اما این ظاهر ماجرا بود و در واقع خبر‌ها در زیر زمین بود. تمام شهر پر از پناهگاه شده بود و مردم ساعت‌ها خود را حبس می‌کردند تا حملات موشکی تمام شود. حملاتی که انگار هیچ‌وقت تمامی نداشتند. عشقی که مردم کرمانشاه حتی در جنگی نابرابر، به دفاع از خاکشان داشتند، آنها را سرپا نگه می‌داشت. آوارگی و دور شدن از شهر برایشان ننگی به حساب می‌آمد، طوری که حاضر بودند یک شهر جنگ‌زده و ناامن را همچنان حفظ کنند و دوستش داشته باشند.

شهید لیلا سرخی

دفاع‌پرس: خبر شهادت خواهرتان چگونه به شما رسید؟

شب یلدا بود. من تهران بودم. اخبار اعلام کرد کرمانشاه را زده‌اند. کاری از دستم برنمی‌آمد. باید تا صبح صبر می‌کردم. در همین احوال بودم که یکی از همسایه‌ها همسرم را صدا کرد و گفت از کرمانشاه تلفن دارید. خواستم خودم بروم، قبول نکرد. اصرار داشت فقط حاج آقا بیایند. همسرم که رفت به دنبال او دویدم. متوجه شدم که آهسته حرف می‌زد و حتی یک لحظه شنیدم که پرسید فقط همون؟! کس دیگری نیست؟! با این حال نمی‌خواستم قبول کنم اتفاق بدی افتاده و دلم می‌خواست خبر بدی نشنوم. همسرم هم چیزی بروز نداد و فقط گفت چیزی نشده! فردا می‌رویم کرمانشاه و سری به خانواده‌ات می‌زنیم. وقتی به کرمانشاه رسیدیم باورم نمی‌شد... شهر کاملاً ویرانه شده بود. در ورودی خانه پدرم خم شده بود. حیاط پر شده بود از خرده شیشه. بشکه‌های نفت سوراخ شده بود و نفت ریخته بود روی زمین. وقتی خانه پدرم را در این وضعیت دیدم بنای گریه گذاشتم و خودم را می‌زدم و گریه می‌کردم.

خانه خالی بود و همه رفته بودند به منزل عمه‌ام. وقتی رسیدیم حدود شصت نفر در خانه‌اش بودند. من هر کسی را در آغوش می‌کشیدم محکم به سینه‌ام می‌فشردم و می‌گفتم خدا رو شکر که سالم هستید. با همه روبوسی کردم و بالاخره با خیال راحت روی زمین نشستم. یک لحظه به مادرم نگاه کردم و دیدم انگار غمی در چهره‌ی مادرم نشسته است. مادرم با یک داغی، یک غم بزرگی سرش را کج کرد طرف من و در حالی که بی‌صدا اشک می‌ریخت خیلی مظلومانه گفت: فریده نمی‌گویی آبجی کوچیکه کجاست؟! من با ناباوری به اطرافم نگاه می‌کردم و بلند بلند لیلا را صدا می‌زدم... مادرم خیلی خلاصه گفت: لیلا رفت. لیلا شهید شد. با شکسته شدن بغض مادرم، بغض همه باز شد و کربلا شد...

فقط دو روز از شهادت خواهرم می‌گذشت و ما داشتیم دور از خانه‌ی خودمان غریبانه برای او گریه می‌کردیم. تلخی حقیقتی که شب قبل از آن فرار می‌کردم آوار شد روی سرم و خواهر نوجوانم از دستم رفته بود.

دفاع‌پرس: هیچ‌وقت این داغ برای مادرتان سرد شد؟

باورتان می‌شود که برای مادرم این داغ هنوز تازه است. بعد از چهل سال وقتی او را سر مزار لیلا می‌بریم، خودش را از روی ویلچر پرت می‌کند روی سنگ قبر و طوری گریه می‌کند که دل سنگ آب می‌شود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها