روایت مجاهدی که در راه وطن جان داد

شهید رضا فتحی عشق را در سخت‌ترین روزهای زندگی معنا کرد و در نهایت جانش را در راه وطن تقدیم کرد؛ مجاهدی که لبخند، مسئولیت و ایمان را تا لحظه آخر کنار خانواده‌اش نگه داشت.
کد خبر: ۸۴۹۰۴۳
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۴ - 19July 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، زندگی شهدای هوافضا را که مرور می‌کنم می‌رسم به یکی از شهدای فرمانده که در شیراز زندگی می‌کرد؛ شهید رضا فتحی که در ۱۴ اسفندماه هم‌زمان با شب میلاد امام حسن مجتبی به شهادت رسید. وقتی در میان صحبت‌های همسرش، سمیه سلطان‌آبادی از عشق و ارادت شهید فتحی به امام حسن (ع) می‌شنویم تازه دستمان می‌آید که این هم‌زمانی بی‌حکمت نیست.

شهید رضا فتحی

«همیشه عاشق این بود که سورپرایزم کند خصوصاً برای تولدم. قشنگ یادم است تولد ۲۰ سالگی‌ام، چون کیک پیدا نکرده بود، چند تا تی‌تاپ را کنار هم چسبانده بود به شکل کیک و رویش شمع گذاشته بود. با یکی از دوستانم هماهنگ کرده بود که من را بیرون ببرد. وقتی به خانه برگشتیم با کیک مخصوصش به استقبالم آمد. آن‌قدر از دیدن ابتکارش ذوق کردم که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود.»

عشق، غربت را برایمان شیرین کرده بود
سمیه سلطان‌آبادی روایتش را از آغاز زندگی‌اش با رضا شروع می‌کند و می‌گوید: سال ۸۰ بود که در شیراز با هم ازدواج کردیم. من ۱۹ سالم بود و آقا رضا ۲۰ساله. از بچگی همسایه و هم‌بازی بودیم و همدیگر را می‌شناختیم. هنوز یک هفته از ازدواجمان نگذشته بود که مجبور بودیم به یکی از شهرستان‌های بوشهر برویم. حدود ۱۳ ساعت در راه بودیم. شهرستان دورافتاده‌ای بود که هیچ امکاناتی نداشت ولی دلمان به بودن با هم خوش بود. حتی تلفن هم نبود که من راحت با مادرم تماس بگیرم ولی آقا رضا هر کاری می‌کرد تا به من خوش بگذرد. آبان بود و شب‌های خنک بوشهر. هر شب بدون استثنا با هم پیاده‌روی می‌رفتیم. با چند تا از همکارانش آنجا رفت‌وآمد خانوادگی پیدا کردیم و آخر هفته‌ها دور هم جمع می‌شدیم.

شهید رضا فتحی

هر کاری می‌کرد تا لبخند از لبم نیفتد
رضا هر کاری می‌کرد تا به من خوش بگذرد و سختی غربت را راحت‌تر تحمل کنم. حتی موتوری خریده بود که شب‌ها در خلوتی نخلستان به من موتورسواری یاد می‌داد.

بسیار سفره‌دار و دست و دلباز بود. چند سالی که در تهران زندگی می‌کردیم، امکان نداشت کسی از شیراز بیاید و چند روز مهمان ما نباشد. امکان نداشت سفری برود و دست‌خالی برگردد. هیچ مناسبتی را هم فراموش نمی‌کرد. از تولدم گرفته تا روز زن حتماً برایم هدیه‌ای تهیه می‌کرد.

عاشقانه‌ای با چند «تی‌تاپ» و یک شمع
تولد ۲۰ سالگی‌ام بود که با خانم همکارش هماهنگ کرده بود که من را بیرون ببرد. خودش در خانه شام و همه وسایل پذیرایی را آماده کرده بود. چون شهرستان دورافتاده‌ای بود، کیک تولد نتوانسته بود پیدا کند. چند تا تی‌تاپ را به هم چسبانده بود و کنارش شمع گذاشته بود. به‌محض اینکه به خانه رسیدم و در را باز کردم با کیک مخصوصش به استقبالم آمد. آن‌قدر از دیدن کیکش هیجان‌زده شدم که آن تولدم را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. همیشه با کمترین امکانات هم تلاش می‌کرد من را خوشحال کند.

شهید رضا فتحی

اگر بچه‌ام را کنار پنج نوزاد بگذارند، نمی‌شناسمش
شیرینی زندگی‌مان با آمدن بچه‌ها بیشتر شد. خدا به ما یک دختر هدیه کرد و دو پسر. زهرا حالا ۱۸ساله است، امیرعلی ۱۳ و نیم‌ساله و کوچک‌ترین پسرم امیرحسین ۳ سالش است.

با وجود علاقه زیادی که همسرم به بچه‌ها داشت، به‌خاطر موقعیت شغلی‌اش بیشتر مواقع منزل نبود؛ حتی موقع به‌دنیاآمدن بچه‌هایم. امیرعلی که به دنیا آمد، دو ساعت بعد همسرم به مأموریت رفت و تا ۵ روز نیامد. به فرمانده‌اش گفته بود: الان اگر بچه من را کنار ۵ بچه دیگر بگذارند من نمی‌شناسم.

تا نیروهایم به خانه نروند، من هم نمی‌روم
رضا رابطه خیلی خوبی با بچه‌هایم داشت. از کوچک‌ترین فرصتی استفاده می‌کرد تا با بچه‌ها بازی کند و به آنها خوش بگذرد ولی بااین‌حال زمانی که جنگ رمضان شروع شد، حدود یک هفته بود که به خانه نیامده بود و بچه‌ها را ندیده بود. بقیه دوستانش به خانه رفته بودند ولی رضا گفته بود: «چون نیرو‌های من که از شهرستان‌های دیگر آمده‌اند، نمی‌توانند به دیدن زن و بچه‌هایشان بروند من هم نمی‌روم.»

نذری امام حسن (ع) را فراموش نکن
حدود یک هفته بود که رضا را ندیده بودیم. شب نیمه ماه رمضان بود و ما ۲۰ سال بود که برای ولادت و شهادت امام حسن (ع) نذری می‌دادیم. رضا با من تماس گرفت و گفت: حواست به نذری‌مان هست؟ گفتم: بدون تو خیلی برایم سخت است. ولی تأکید کرد که حتماً نذری را درست کنم. 
چند ساعت بعد از تماس رضا دل‌شوره عجیبی تمام وجودم را گرفت ولی نمی‌دانستم که همان موقع مقرشان را با بمب‌افکن زده‌اند و رضا شهید شده است.

شهید رضا فتحی

بی‌خبر، فیلم شهادت همسرم را دیدم
روز جمعه بود که فیلمی منتشر شد که مردم شیراز در محل اصابت موشک جمع شده بودند و پرچم گردانی می‌کردند. فیلم را دیدم ولی نمی‌دانستم که رضا هم آنجا بوده است. ۲۰ ساعت بعد از شهادت رضا به برادرش اطلاع دادند. تقریباً تا شب همه فامیل در منزل پدر همسرم جمع شده بودند فقط من و بچه‌ها خبر نداشتیم. کسی جرئت نکرده بود به ما خبر بدهد. آن شب آن‌قدر حالم خیلی بد بود. می‌خواستم سفره افطار پهن کنم که برادر همسرم از راه رسید و گفت: رضا با من تماس گرفته و گفته بچه‌ها را به خانه بابا ببر که امن باشد. من گفتم: من مطمئنم امشب رضا به خانه می‌آید. ولی برادر همسرم با اصرار ما را به خانه پدرش برد.

نخواستم بچه‌ها بفهمند از پیکر پدرشان چیزی نمانده است
یکی از مردان فامیل با پیراهن مشکی از خانه آنها بیرون آمد و فهمیدم آمد به سرم از آنچه می‌ترسیدم.

آن لحظه آن‌قدر حالم بد بود که زمین خوردم و نمی‌توانستند من را از روی زمین بلند کنند. بچه‌هایم تا چندین ساعت شوکه بودند و هیچ عکس‌العملی نداشتند فقط به ضجه‌های من نگاه می‌کردند.

از پیکر رضا هیچی به جز یک کیسه خیلی کوچک گوشت سوخته و استخوان باقی نمانده بود. من و رضا از کربلا کفن خریده بودیم. کفن را به همکارانش دادم و گفتم به‌اندازه قد و قامت همسرم شبیه‌سازی کنید تا بچه‌ها متوجه نشوند از پیکر پدرشان چیزی برنگشته است.

بعد از شهادت پدرش گفت: «بابا ناخن‌هایم را کوتاه کرد»
امیرحسینم عاشق پدرش بود و به‌شدت وابسته به رضا. بعد از شهادتش امیرحسین از همه بیشتر آسیب دید. آن‌قدر که چندین بار در بیمارستان بستری شد. بدنش هیچ دارویی را هم قبول نمی‌کرد و فقط آب را قبول می‌کرد. از لحاظ روحی هم خیلی آسیب دید. به‌شدت پرخاشگر شده بود و بچه‌هایی که طرفش می‌رفتند را با ناخن چنگ می‌زد. بقیه گفتند که ناخن‌های امیرحسین را کوتاه کن. یادم آمد که از وقتی به دنیا آمده همیشه ناخن‌هایش را رضا کوتاه می‌کرد. امیرحسین خیلی بدقلق بود و به هیچ‌کس دیگری اجازه نمی‌داد. فردا صبحش که از خواب بیدار شدم دیدم ناخن‌های امیرحسین کوتاه شده است. پرسیدم: امیرحسین کی ناخن‌هایت را کوتاه کرد. جواب داد: بابا. شاید باورتان نشود از وقتی رضا شهید شده است حتی یک‌بار هم کسی ناخن‌های امیرحسین را نگرفته است.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین