روایتی از «حاج اباذر امیری» که در لامرد شهید شد

دستش را روی زانو گرفت تا بلند شود که خیسی خون را احساس کرد. همان لحظه پرستاری با لباس خونین جلوی معصومه ایستاد و لب‌هایش جنبید: «نشد، هر چی تلاش کردیم نشد، شهید شد.» هیاهو باریدن‌گرفت و هرکس به سمتی می‌دوید.
کد خبر: ۸۴۹۲۷۳
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۷ - 20July 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، این روایت، قصه مردی است که تمام عمرش را وقف صدای بی‌صدای دخترش کرد و در نهایت، در میانه ماه رمضان و در آستانه افطاری که هرگز برپا نشد، به آسمان پر کشید. داستانی از سرب‌های گداخته‌ای که سفره‌های ساده را به صحرای کربلا تبدیل کردند.

شهید حاج اباذر امیری

اذان و اضطراب
اذان ظهر آسمان شهر لامرد به «لا اله الا الله» رسید و حاج‌اباذر قامت بست؛ درحالی‌که ته دلش خالی شده بود و زمزمه جنگ، آرام‌آرام کوچه‌ها را پر می‌کرد. قنوت بست و لرزش دستانش پیدا بود. لب‌های ترک‌خورده‌اش روی هم لغزید و چشمانش را روی هم گذاشت. سلام نماز را داد و نگاهی به چهره فاطمه انداخت. سپس رو به معصومه گفت: «فقط خدا رحم کنه تو بیت چیزی نشده باشه، وگرنه مو سکته ایکونوم.»

سقوط سرب گداخته
ستیغ داغ آفتاب داشت در شهر می‌خوابید. ظهر روز چهاردهم ماه رمضان، گویی عاشورا شده بود و خبر حادثه میناب، بغض حاجی را بیشتر کرد.

مردی که همیشه شادان بود، حالا سکوت را چاره کار می‌دید و داغ دختربچه‌های مردم بر سر و روی حاج‌اباذر می‌بارید. در همین حال، معصومه در آشپزخانه مشغول تهیه افطاری بود و آرد حلوای رنگینک را تفت می‌داد که غرش تکان‌دهنده انفجار، در و دیوار را لرزاند.

چیزی شبیه قلوه‌سنگ به اسپلیت خورد. شیشه‌ها فروریخت و تکه‌ای سرب داغ روی پای معصومه افتاد.

معصومه شتافت تا فاطمه، دختر معلولش را در آغوش بگیرد و حاج‌اباذر به سمت پله‌ها دوید. ناگهان شعله‌های زرد و مذاب طلایی باریدن گرفت و در و دیوار نفس نکشیدند. صدای مهیب انفجار ریخت وسط خانه و ترکش‌های موشک در جای‌جای تن حاجی نشست. او روی سومین پله خانه افتاد و لحظاتی بعد، ستون دود سیاه از ورزشگاه شهید نعیمی، آن طرف خیابان، به آسمان بلند شد. دو طرف خیابان زیر آتش بود و آجر‌های محله از سرب داغ می‌سوخت. نه راه پس ماند و نه راه پیش. باد نمی‌وزید تا دود را پراکنده کند و شعله‌های بی‌امان از تانکر نیروی انتظامی بالا می‌رفت. کوچه در محاصره بود و همسایه‌ها دویدند. یکی دست روی پیشانی پرخون حاجی گذاشت و دیگری جلوی خونریزی پایش را گرفت. همه در خیابانی که یک وجب جای سالم نداشت، سرگردان می‌دویدند و می‌پرسیدند چاره کار چیست؟

ارتباطی فراتر از کلام
فاطمه می‌لرزید، صدایی نمی‌شنید و زبان گویایی نداشت تا درخواست کمک کند. او فقط دویدن و خرد شدن شیشه‌ها را می‌دید و نمی‌توانست از جایش جم بخورد، اما باز تلاش می‌کرد تا شاید به پدرش برسد و او را نجات دهد. سال‌ها بود که پدرش فاطمه را به دبستان می‌برد و روی نیمکت می‌نشاند تا سواد داشته باشد و بتواند با دنیای بیرون ارتباط بگیرد. شش سال بردن و آوردن کودک معلول، هرگز خم به ابروی حاج‌اباذر نیاورد. در همان سال‌ها بود که حاج‌اباذر همراه مادرش راهی مکه شد و فاطمه، دخترک معلول خانه، روز‌ها و شب‌ها را می‌شمرد تا پدر برگردد.

معصومه‌خانم با این‌که نامش برای حج تمتع درآمده بود، اما پایش به زیارت باز نشد، چون آبستن بار شیشه بود. حاجی در مدینه بود و معصومه در گوشه بیمارستان در انتظار دکتر و شاید سقط. حاجی در مسجدالنبی به گنبد سبز پیامبر خیره شده بود و روی سنگ‌های سرد و سفید آن، رو به قبله قامت بست. در قنوت دعا کرده بود که اگر بچه سالم است، اگر پسر بود نام محمد و اگر دختر بود نام زهرا را بر لوحش بنویسند. همان روز دکتر بیمارستان خیال معصومه را از وجود جنین سالم راحت کرده بود، اما معصومه بعد‌ها این اتفاق را معجزه دانست؛ چراکه چند ماه بعد، محمدمهدی، پسر کوچک خانه، به دنیا آمد.

هیاهوی بیمارستان
همسایه‌ها با هرچه دم دست بود، حاجی را به بیمارستان رساندند. شور و شلوغی در بیمارستان موج می‌زد. شهر ساکت و آفتابی لامرد که جنگ ندیده بود، یکباره وارد صحرای کربلا شد. بیمارستان از مجروح پر بود. صدای ناله و شیون فضا را پر کرده بود. کسی گفت: «دو تا موشک زده.» و دیگری فریاد زد: «بی‌پدر و مادر! اینی که مو دیدیم موشک نبود، باران سرب و گلوله بارید.» فرصتی برای فهمیدن نبود و صدا‌ها در هم پیچید. پسری گفت: «چهار تا صدای انفجار اومد، این همه آتیش از کجا بارید؟»

وداع تلخ
معصومه از این سر بیمارستان به آن سر دوید. اکسیژن به حاجی وصل شد و او را به اتاق عمل بردند. زانوی معصومه تیر می‌کشید و مرتب داغ می‌شد. دستش را روی زانو گرفت تا بلند شود که خیسی خون را احساس کرد. همان لحظه پرستاری با لباس خونین جلوی معصومه ایستاد و لب‌هایش جنبید: «نشد، هر چی تلاش کردیم نشد، شهید شد.» هیاهو باریدن‌گرفت و هرکس به سمتی می‌دوید. تخت خالی دیده نمی‌شد و مجروحان کنار دیوار خوابیده بودند. معصومه لنگ‌لنگان به سمت خانه، به سمت فاطمه، دخترکی که نفسش بند نفس حاجی بود، بازگشت.

پاسخی در آسمان
فاطمه دفتر و مدادش را در آغوش کشید، به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه کرد و چشم‌انتظار صدای گام‌های پدرش بود تا به کمک مادرش بشتابد.

خطوط خبری از این موشک ناشناخته و جنایت جنگی می‌گفتند. همان روز، موشک‌های ایران، پایگاه‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه را هدف گرفت. موشک جواب موشک است؛ اما این جنایت را چگونه باید پاسخ گفت؟ 

سفره‌ای بدون پدر

شهر آرام نمی‌گرفت. دختربچه‌ای را از آمبولانس پیاده کردند؛ با لباس‌های سوراخ‌سوراخ، دریده و پا‌های برهنه، در حالی که ۱۰ نفر دنبال هر مجروح می‌دویدند. صدای آژیر آمبولانس بند نمی‌آمد و صدای گوپ گوپ دویدن مردمان هراسان به گوش می‌رسید. در حیاط بیمارستان کسی فریاد زد: «مرگ بر آمریکا». مردم با چهره‌های سیاه و بهت‌زده از دود انفجار و بینی و دهان‌های خون‌آلود، به فکر نجات یکدیگر بودند. معصومه به ۳۵ سال زندگی مشترکش با حاج‌اباذر اندیشید و به دختر معلولش که ۲۷ سال داشت و این مرد، سال‌ها پابه‌پای او راه آمده بود.

هنوز اذان مغرب نشده بود و معصومه حتی نمی‌توانست افطار کند. هیچ‌وقت سفره زندگیش را بدون حاجی تصور نمی‌کرد؛ اما چگونه اسرائیل و آمریکا، مردی را یکباره از سفره حذف کردند؟ موشک برد کوتاهی که برای پیاده‌نظام طراحی شده بود، میان شهرک مسکونی و خانواده‌ها در آسمان ترکید و هزاران ساچمه ریز، داغ و آتشین را در تن مردم رهانید. صدای شور و شیون زن همسایه برای فرزند از دست رفته‌اش بلند بود و معصومه گریه کرد و گفت: «همه گل‌ها ز خجلت سرنگون شد.»

منبع: روزنامه جام‌جم

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین