به انگیزه پانزدهمین سالگرد شهادت دانشمند هسته‌ای «داریوش رضایی‌نژاد»؛

داریوش برای دخترش «راز جاودانگی» را به ارث گذاشت/ راز‌های مگو در پرونده‌ یک شهید

در طول یازده سال زندگی مشترک، تنها چیزی که داریوش از همسرش مخفی کرد، جزئیات دقیق شغلش بود. او در یک نهاد دولتی حساس فعالیت می‌کرد و حتی آدرس دقیق محل کارش را به شهره نمی‌داد. این رازآلودگی، نه از سر بی‌اعتمادی، بلکه از سر دلسوزی و ضرورت‌های امنیتی بود.
کد خبر: ۸۵۰۰۲۴
تاریخ انتشار: ۳۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۸:۱۶ - 22July 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، در تقویم برخی انسان‌ها، تاریخ‌ها با اتفاقات معمولی ثبت نمی‌شوند؛ بلکه با لحظاتی رقم می‌خورند که تمام جهان را دگرگون می‌کند. برای «شهره پیرانی»، اول مرداد تنها یک تاریخ نیست، بلکه مرزی است میان «بودن» و «نبودن»، میان آرامش یک زندگی مشترک و تلخیِ لحظه‌ای که می‌گوید: «دیگر پدرش را نخواهد دید». او از این روز به عنوان «از دست دادن زندگی‌اش» یاد می‌کند. اما برای شناختن کسی که زندگیِ یک زن و آینده‌ی یک کودک (آرمیتا) بود، باید به کوچه‌های شهر آبدانان در ایلام بازگشت؛ جایی که بذر یک نخبه، مردمدار و عاشق در آن کاشته شد.

داریوش رضایی‌نژاد

از آبدانان تا قله‌های علم
داریوش رضایی‌نژاد، در شهری کوچک، اما گرم‌مهر به دنیا آمد. در آبدانان، نام او با «علم» و «تواضع» گره خورده بود. او از آن دسته نوابغی بود که سخت‌ترین شرایط را به پله‌ای برای صعود تبدیل کرد. در حالی که بسیاری در سنین نوجوانی در جستجوی مسیر زندگی هستند، داریوش با هوشی سرشار و پشتکاری مثال‌زدنی، دوره‌های راهنمایی و دبیرستان را جهشی گذراند و در ۱۶ سالگی، سنی که اکثر نوجوانان در ابتدای راه مدرسه هستند، وارد دانشگاه شد.
مردم آبدانان او را نه تنها به دلیل رتبه‌های علمی، بلکه به خاطر آرامش و مردمداری‌اش دوست داشتند. او شخصیتی داشت که در خانه و اجتماع یکی بود؛ همان مردی که در محیط کار محترم بود، در کنار خانواده‌اش مهربان‌ترین پدر و همسری بود.

عشقی که با «بیت شعر» آغاز شد
داستان ازدواج داریوش و شهره، ترکیبی از سنت و سرنوشت است. آنها در ابتدا یکدیگر را نمی‌شناختند، اما اعتقاد پدر شهره به شخصیت داریوش، پلی شد برای این پیوند. شهره در ابتدا تردید داشت؛ چرا که داریوش ترجیح می‌داد همسرش ابتدا خانه‌دار باشد و سپس تحصیل کند. اما در نهایت، جواب مثبت شهره نه با یک کلمه‌ی ساده، بلکه با بیتی شاعرانه ارسال شد: «اگر شرم و طبع دخترانه‌ام بگذارد؛ سؤال عشق تو را هم جواب خواهم داد».

آنها زندگی مشترکشان را در ۲۶ آذر ۱۳۸۰، در زیرزمینی ۴۰ متری در بلوار مرزداران تهران آغاز کردند. ساده‌ترین شروع برای زندگی‌ای که قرار بود به شکوهی ابدی برسد. در این فضای کوچک، شهره با حمایت داریوش، نه تنها تحصیلاتش را ادامه داد و با رتبه ۲۶ در رشته علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شد، بلکه در فعالیت‌های علمی و پژوهشی نیز موفق گشت. داریوش که زمانی خواستار خانه‌داری همسرش بود، حالا بزرگترین حامی موفقیت اجتماعی او شد و می‌گفت: «دوست دارم مادر بچه‌ام یک آدم تحصیل‌کرده و آگاه به مسائل اطرافش باشد».

پدرِ «بابایی‌ها» و شوخ‌طبعی‌های شیرین
وقتی آرمیتا در سال ۸۵ به دنیا آمد، زندگی این خانواده رنگ تازه‌ای گرفت. داریوش که در ابتدا آرزوی داشتن پسر داشت، با آمدن دخترش، تمام دلباخته‌ی او شد و به قول خودش، همسرش را به اولویت دوم منتقل کرد و گفت: «دخترا بابایی هستن».

خاطرات شهره از شوخ‌طبعی‌های داریوش، لایه‌هایی از لطافت را به چهره‌ی این مرد جدی و علمی اضافه می‌کند. از شوخی‌هایش با پرستار بیمارستان گرفته تا لحظاتی که با عشق آرمیتا را در آغوش می‌گرفت. او حتی در سخت‌ترین روزها، با لبخند و شوخی، فضای خانه را گرم می‌کرد.

پایبندی به «روزی حلال»
یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شهید رضایی‌نژاد، حساسیت شدید او نسبت به «بیت‌المال» بود. او مردی بود که حقوق اضافه‌کاری را برای خود حرام کرده بود. اگر بنا بود ساعتی بیشتر بماند، هرگز بابت آن پول نمی‌گرفت، چرا که معتقد بود کار‌ها را باید در زمان مقرر و با سرعت انجام داد.

او حتی در کوچک‌ترین جزئیات دقت می‌کرد؛ مثلاً اگر نیاز بود برای کار‌های شخصی از پرینتر اداره استفاده کند، کاغذ را از خانه می‌آورد تا حتی یک برگ از امکانات دولتی برای مصارف شخصی مصرف نشود. او به همسرش می‌گفت: «باید روزی حلال باشد تا اثر بدی روی بچه‌ام نگذارد». این پاکی در معاش، برکتی به زندگی آنها بخشیده بود که با وجود سادگی مادی، در اوج آرامش بودند.

راز‌های مگو و دعوت‌های وسوسه‌انگیز
در طول یازده سال زندگی مشترک، تنها چیزی که داریوش از همسرش مخفی کرد، جزئیات دقیق شغلش بود. او در یک نهاد دولتی حساس فعالیت می‌کرد و حتی آدرس دقیق محل کارش را به شهره نمی‌داد. این رازآلودگی، نه از سر بی‌اعتمادی، بلکه از سر دلسوزی و ضرورت‌های امنیتی بود.

همزمان با فعالیت‌های تخصصی‌اش، او مورد توجه قدرت‌های خارجی بود. ایمیل‌های متعددی از دانشگاه‌های آلمان و اسپانیا برای او ارسال می‌شد تا با تمام امکانات، خانواده‌اش را به اروپا ببرد. اما پاسخ داریوش همیشه یک «نه» قاطع بود. او می‌گفت: «امکان ندارد که بیشتر از یک سال دوری از ایران را تحمل کنم». او ترجیح داد در خاک وطنش بماند و در مسیر خدمت باشد، حتی اگر به قیمت از دست دادن رفاه مادی در خارج از کشور بود.

آخرین روز‌های زمردین و زرد
در روز‌های پایانی عمرش، گویی داریوش با حقیقت مرگ آشنا شده بود. در سفر آخرش به آبدانان، در حالی که طبیعت از سبزی به زردی می‌گراند، به همسرش گفت: «اینجا مانند زندگی و مرگ آدم‌هاست... وقتى این گیاهان در این دنیا می‌میرند، سال بعد زنده می‌شوند، اما ما در این دنیا وقتى می‌میریم دیگر برای سال بعد زنده نیستیم».

او حتی برای خانواده‌اش برنامه‌ریزی کرده بود و آنها را برای احتمال ترور آماده می‌کرد. اما هیچ‌کس نمی‌دانست که لحظه‌ی وداع، به همین سرعت فرا می‌رسد.

اول مرداد؛ مجله‌ای آغشته به خون
روز اول مرداد، روزی بود که با یک خرید ساده آغاز شد. داریوش برای همسرش مجله‌ای ویژه‌ی رمضان خرید تا برنامه‌های افطاری را بخوانند. اما وقتی به خانه رسیدند، تروریست‌ها در کمین بودند. در مقابل چشم همسر و دختر کوچکش، گلوله‌ها را به سوی او شلیک کردند.

تصویر تکان‌دهنده‌ای که در ذهن شهره باقی ماند، ریختن خون داریوش روی همان مجله‌ای بود که لحظاتی پیش با عشق برای همسرش خریده بود. مجله‌ای که قرار بود راهنمای افطارهایشان باشد، تبدیل شد به کفنی برای آخرین لحظات زندگی او.

میراثی برای آرمیتا و جهان
داریوش رفت، اما میراثی به جا گذاشت که هرگز نمی‌میرد. او نه تنها یک متخصص علمی، بلکه یک الگوی تربیتی بود. او معتقد بود فرزند باید مسئولیت‌پذیر در قبال خانواده، کشور و دنیا باشد.

سال‌ها پس از شهادتش، همسرش فلشی را پیدا کرد که حاوی پایان‌نامه او بود. در ابتدای آن، جمله‌ای عاشقانه برای همسرش و جمله‌ای زیبا برای آرمیتا نوشته بود. او برای دخترش شعری می‌خواند: «حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت؛ آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت».

امروز، آرمیتا نه تنها مزار پدرش، بلکه مزار پسرعمه‌اش (شهید احمد غلامی) را هم می‌شوید و با احترام، یاد خانواده‌ای را زنده نگه می‌دارد که عشق و شهادت در رگ‌هایشان جاری بود.

شهید داریوش رضایی‌نژاد، مردی بود که توانست میان «علم» و «ایمان»، میان «دنیای مدرن» و «سنت‌های پاک»، و میان «مسئولیت شغلی» و «عشق به خانواده»، تعادلی بی‌نقص برقرار کند. او را می‌توان نمادی از نخبگان متعهدی دانست که هرگز اجازه ندادند جذابیت‌های دنیوی، آنها را از مسیر حقیقت و وطن دور کند. او رفت تا جاودانه شود و اکنون در هر صفحه از زندگی آرمیتا و در هر یادواره‌ای از علم و ایثار، حضور دارد.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار