انگشتری که زینت انگشتان هشت شهید است
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- مریم قرائیزاده؛ پیادهرو را گذاشته بود روی سر! دستش را در هوا تکان میداد و بلند بلند با رهبر حرف میزد: «آقا ما برای خداحافظی نیومدیما! اومدیم بهت سلام کنیم...»

هر چند قدم یکبار کسی را به آغوش میکشید و زار میزد. مردم حالش را خریدار بودند. سر و رویش را میبوسیدند و بهش دلداری میدادند. او ولی آرام نمیگرفت. پا تند کرده بود. انگار میخواست پرواز کند و خود را به تریلی پیکرها برساند. پشت سرش دویدم و صداش کردم. برگشت. چشمهاش سرخ و پف کرده بود؛ خیس اشک. پوستر آقا توی دستش چروک شده بود. بس که به سینه فشار میداد.
میخورد پنجاه ساله باشد. شلوار جذب پوشیده بود؛ با مانتوی کوتاه و سیاه. موهای مسی رنگش را پوش داده بود و دم به دقیقه روسریش پس میرفت.
چند قدمی همراهش شدم. دل توی دلم نبود بیمحلی کند. آنقدر که حتی یادم رفت اسمش را بپرسم. شاید پروین بود؛ یا مثلاً فریده، مهناز یا مریم. اصلا چه فرق میکرد؟! من دلم میخواست ناهید صداش کنم. نمیدانم چرا. شاید، چون چشمهی اشکش خشک نمیشد. ناهید در اساطیر ایران ایزدبانوی آب بود؛ نگهبان تمام آبهای جهان.
زود باهام راه آمد و سر درد و دلش باز شد. چندباری آقا را از نزدیک دیده بود؛ در دیدار با خانوادهی شهدا. اولین بارش را خوب به خاطر داشت. بعد از شهادت برادر ناتنیش بود. با مادر و خواهرش رفت خدمت ایشان. آقا آن زمان رئیس جمهور بود. جلسات، جمع و جور و خودمانیتر برگزار میشد.
ناهید هنوز پنج سال نداشت. ردیف جلو نشسته بود و تماشا میکرد. وسط سخنرانی بود. با پرتقال از مهمانها پذیرایی کردند. ناهید عادت داشت پوست پرتقال را سوراخ کند؛ بچلاند و آبش را بمکد. این حرکتش از نگاه تیزبین آقا دور نماند! در شلوغی جلسه به مادرش اشاره کرد. گفت پرتقال را برای بچه پوست بگیرد. مادر به رسم ادب از عادت دختر چیزی نگفت و اطاعت کرد.
شش هفت سال از آن روز گذشت. حالا آقا رهبر انقلاب شده و حسابی سرش شلوغ بود. بخت با ناهید یار شد. باز توفیق دیدار یافت. او دیگر بچه نبود. قد کشیده و برای خودش خانمی شده بود. اینبار هم به صف اول رفت. میخواست به جبران گذشته، واو به واو سخنرانی را بشنود و آویزهی گوش کند.
آقا بین جمعیت چشم چرخاند. نگاهش روی صورت ناهید ماند. پرسید: «هنوز هم پرتقال را با پوست میخوری؟!»
باور کردنی نبود. ناهید به گریه افتاد: «نه آقا! از وقتی شما گفتید دیگر با پوست نخوردم.»
آن روز فقط اشک ریخت. بازهم نتوانست شش دانگ حواسش را به سخنرانی بدهد. از طرفی یکی از انگشترهای آقا چشمش را گرفت. عقیق سرخ یمن بود؛ با رکابی از جنس نقره.
جلسه که تمام شد نزدیک رفت تا خداحافظی کند. آقا صداش کرد. انگشتر را نشان داد و پرسید: «خوشت آمده از این؟!» گل از گل ناهید شکفت. سر تکان داد.
آقا دست پیش آورد و درآمد: «میدانی این انگشتر مال چند شهید است؟! میتوانی نگهداری... ازش محافظت میکنی؟!»
ناهید قول داد قدرش را بداند. آقا انگشتر را به او بخشید. زینت انگشتان هفت شهید بود. حالا با شهادت رهبر، به دستان هشتمین شهید نیز متبرک شده بود. ناهید اینها را میگفت و هر لحظه برافروختهتر میشد. مثل عاشقی که در یک قدمی آغوش معشوق باشد. انگار به دلش برات شده بود اینبار نوبت اوست!
راستش دلم سوخت. کاش انگشتر را با خود آورده بود. آنوقت هرجور بود راضیش میکردم و ازش میگرفتم. خدا را چه دیدی؟! شاید روزی نوبت به من میرسید...
انتهای پیام/ 122
