حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۶۸

پسرم نمک‌گیر مهربانی «آقا» شد

انگار این خنده‌ها از جنس همان لبخند‌های دختران خوشبخت حاضر در جشن تکلیف حسینیهٔ امام خمینی بودند. حس کردم شاید خود آقا این‌طور می‌خواستند. حالا که ما به محضرشان آمده بودیم، هرچند خودشان روی آن صندلی ننشسته بودند که بچه‌هایمان سر روی سینه‌شان بگذارند و حظّ دنیا را ببرند، اما روح بلندشان انگار همین‌جا بود. میان بچه‌ها...
کد خبر: ۸۵۱۴۸۰
تاریخ انتشار: ۰۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۰ - 30July 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسفائزه‌ نجفی‌پور (خمین)؛ پای اتوبوس، برای بابا دست تکان داد و گفت: «ما داریم میریم تهران خوش بگذرونیم.» لب گزیدم. مچ دستش را گرفتم و کشیدم سمت خودم. پاهایش را کش آورد و پله‌های بلند اتوبوس را سرخوشانه بالا آمد. صندلی‌های شمارهٔ هفت و هشت را پیدا کردیم. به چشم برهم‌زدنی، صندلی کنار پنجره را تصاحب کرد. لب‌هایش روی صورتش پهن شدند. هرچه می‌توانست، ذوق توی کلامش ریخت و گفت: «مامان چقدر قراره بهمون خوش بگذره.» چشم‌هایش برق می‌زدند. من، اما هر بار که این عبارت را می‌گفت، دلم آشوب می‌شد.

رهبر شهید

اولین باری بود که بدون پدرش سفر می‌رفتیم. اضطراب سختی‌های راه به جانم افتاده بود. همه می‌گفتند بچه با خودمان نبریم و حالا، من دست پسر چهارساله‌ام را گرفته بودم و دنبال خودم می‌کشاندم تهران.

اولش من هم می‌خواستم تنها راهی شوم. نمی‌دانم چه شد که از اول صبح شنبه، به دلم افتاد که آقا خودشان هوای زائرانشان را دارند. دلم نیامد این اولین و آخرین دیدار را از پسرم دریغ کنم. ما یک آقا سید علی خامنه‌ای داشتیم و حالا فقط یک فرصت مانده بود تا بچه‌هایمان را در مواجههٔ نزدیک با او قرار بدهیم. در نگاه مادرانه‌ام، این فرصت تربیتی نباید از دست می‌رفت.

دست کوچکش را توی دستم فشار دادم و گفتم: «مامان جان... ما داریم میریم با رهبر شهیدمون خداحافظی کنیم. ممکنه اصلاً هم بهمون خوش نگذره.» انگار که حرفم را نشنیده بود. مردانه به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به سمت بیابان‌های اطراف جاده چرخاند. ناگهان برگشت و با اطمینان گفت: «خیلی هم خوش می‌گذره.»

انگار هرچه راجع به رهبر شهید توی این چند ماه برایش حرف زده بودم فراموش کرده بود و فقط می‌خواست خوش بگذراند. از نظر من، اما نباید خوش می‌گذشت. بدم نمی‌آمد کمی هم اذیت شود و سختی بکشد؛ مثل اربعین. نه آن‌قدری که از آمدن پشیمان شود؛ اما لااقل آن‌قدری که بفهمد برای راه حق باید هزینه داد. این را وسط راهپیمایی‌های شبانه تا حدودی فهمیده بود و اینجا، باید برایش ملموس‌تر می‌شد

تابوت آقا را که دید، با فهم چهارساله‌اش با رهبر شهید خداحافظی کرد. با هیجان گفت که صندلی رهبر شهیدمان را هم دیده است. پسرکم که آرزوی دیدن آقا را داشت، آن‌قدر دیر به آقا رسیده بود که حتی دیدن صندلی خالی هم برایش غنیمت شده بود.

می‌خواستم مدام حرف بزنم و برایش از رهبر شهید بگویم. از راهی که ما باید ادامه می‌دادیم. او، اما حواسش همه‌جا بود غیر ازآنجاکه من می‌خواستم. سربه‌هوا، توی سراشیبی‌های مصلی می‌دوید. صورتش را زیر مه‌پاش‌ها می‌گرفت و از ذوق خیس شدن، بالا و پایین می‌پرید. به‌جای توپی که اجازه نداده بودم بیاورد، با بطری خالی آب با هم‌سن و سال‌هایش بازی می‌کرد.

صدای خندهٔ بچه‌ها، هرچند میان صوت قرآن شبستان گم می‌شد، اما برای منی که چند روز بود همهٔ خنده‌های عالم عذابم می‌داد، حکم سمباده کشیدن روی قلبم را داشت.

کلافه شده بودم. دلم نمی‌خواست کنار آن پیکرها، خنده‌ای ببینم. دلم می‌خواست مثل پیرزن‌ها توی مجلس ختم، بلند شوم و دعوایشان کنم. بگویم چنین مجلسی که جای خندیدن نیست. مگر نمی‌بینید همهٔ زندگی‌مان آن بالا توی تابوت است؟ اما نمی‌دانم چه شد که به خودم آمدم و دیدم با دیدن خنده‌هایشان اشکم سرازیر شده.

انگار این خنده‌ها از جنس همان لبخند‌های دختران خوشبخت حاضر در جشن تکلیف حسینیهٔ امام خمینی بودند. حس کردم شاید خود آقا این‌طور می‌خواستند. حالا که ما به محضرشان آمده بودیم، هرچند خودشان روی آن صندلی ننشسته بودند که بچه‌هایمان سر روی سینه‌شان بگذارند و حظّ دنیا را ببرند، اما روح بلندشان انگار همین‌جا بود. میان بچه‌ها...

بچه‌هایی که برای اولین و آخرین بار، به دیدار رهبرشان آمده بودند و همین کافی بود که آقا، حواسشان به همه‌شان باشد. انگار خودشان سفارش کرده بودند که به بچه‌ها بد نگذرد. خودِ مهربانشان...

پسرم هم نمک‌گیر همین مهربانی شده بود که دلش نمی‌خواست برگردیم.

حالا وقتی می‌گفت که خیلی خوش گذرانده است، به فرصت تربیتی‌ای فکر می‌کردم که با موفقیت سپری شده بود. آرام بودم و به مهربانی آقایی فکر می‌کردم که هیچ‌وقت سایه‌شان از سر بچه‌هایمان کم نمی‌شود.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار