همه جای این کشور میشود برای این غم گریه کرد
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه صاحبکار (قم)؛ میگم حلواها داره آب میندازه. بفرستم خونه شما؟
- من تو راه تهرانم. انشاءالله چیزی نمیشه. نگاشون نکن.

استیکرهای خنده چشم و دلم را میسوزاند. از صفحه چت میروم بیرون. گروه را باز میکنم. دو نفر دیگر هم از مصلی عکس فرستادهاند. اشک مثل یک قطره آب جوش گونهام را میسوزاند. سلفون جدید میکشم روی سینی حلوا. میگذارمش توی یخچال.
صدای جیغ بچهها توی خانه میپیچد. میدوم سمت اتاق. رختخوابها را ریختهاند و رویشان میپرند. صندلی را کنار میکشم و کتابها را از روی زمین برمیدارم.
- بچهها مواظب کوچیکا باشین.
برمیگردم آشپزخانه. بسته آرد را خالی میکنم توی ماهیتابه. قابلمه آش را هم میزنم. شهد حلوا روی شعله ملایم گاز قلقل میکند. بوی هل و گلاب و آش رشته قاتی شده. صدای در میآید. بچهها میدوند سمت در. مهدیه است. برچسب و کتاب قصه و بادکنک خریده؛ از هرکدام شش تا. به این امید که چنددقیقهای آرامشان کند. گوشی را برمیدارم و برمیگردم آشپزخانه. مهدیه چادرش را میاندازد روی صندلی و داد میزند: «کمک نمیخوای؟»
- تو رو خدا مواظب بچهها باش.
چشمهایم را ریز کردهام که این را میگویم.
ایتا را باز میکنم. همسرم چند تا پیام داده. نازنین جیغ میزند، میخندد و از آشپزخانه میدود بیرون. روی گاز را نگاه میکنم. ملاقه آش توی ظرف شهد نشسته. نفسم را محکم بیرون میدهم و آبدهانم را محکمتر قورت میدهم. ملاقه را بیرون میکشم و شهد را برانداز میکنم. درش را میبندم و کنار میگذارم. دلم میخواهد گریه کنم.
صفحه چت را باز میکنم. پنج تا پیام است. آخری را که میخوانم بغض باد میکند توی گلویم.
- حیف حیف. همه چی اینجا هست. دلم میخواد پرواز کنم بیام بردارمتون بیارم اینجا.
چند تا استیکر گریه میفرستم. چه دیگر میتوانم بگویم؟
کانال خبرگزاری و آخرین عکس مصلی را باز میکنم. وسط حیاط جای خالی دیده میشود. جمعیت آرام و شمرده میریزد توی حیاط. مهپاشها روی سر زائرها رنگینکمان درست کردهاند. دلم میخواهد گریه کنم.
- دور تو خلوت است و من نیامدم؟ چرا نیامدم؟ از ترس تشنگی و گرسنگی و کمخوابی؟ خوب میدانی که هیچکدام نبود. شاید اصلاً بهخاطر خودت نیامدم. بهخاطر قولی که به تو داده بودم. دست میکشم روی شکمم.
- بهخاطر این گرد کوچولو نیامدم.
علی پایم را میکشد و مامان مامان میکند. نم چشمهایم را میگیرم. شلوارش را خیس کرده. صدای گریه محمدعلی بلند شده. مهدیه تکانش میدهد. علی را میبرم دستشویی. محمدعلی هنوز گریه میکند. بچهها جیغ میزنند: «مامانشو میخواد.»
- یکم دیگه مامان میاد.
محمدعلی را از مهدیه میگیرم. میگوید: «تو رو خدا مردا رو ببین چقدر راحتن. باخیال راحت رفتن وداع آقا. نه دغدغه شلوغی دارن نه جیش و آب و غرغر. کاش ما هم میتونستیم بریم.»
بعدازظهر علی را میخوابانم. خانه در سکوت فرومیرود. مهدیه بچههایش را توی اتاق خوابانده. زهرا کنار بچههایش توی هال خوابیده. چهارپایه را کنار گاز میگذارم. مینشینم و آرد را هم میزنم. زهرا با چشمهای پفکرده سر میرسد.
- چیکار میکنی تو؟ بچهها خوابیدن تو هم یکم بگیر بخواب.
- صدا بیدارت کرد؟
چشمهایش را میمالد.
- نه بابا اینقدر خستهام اصلاً نفهمیدم. امروز چند تا جراحی داشتیم. همش از این سر بیمارستان میدویدم اون سر.
سرش را روی ماهیتابه خم کرد.
- میخوای من هم بزنم تو استراحت کنی؟
- نه عزیزم برو بخواب.
زهرا میرود و من قاشق را آرام توی ماهیتابه میچرخانم. زیر لب زمزمه میکنم: «باورم نمیشه خودم حلواتو پختم.»
عرق پیشانیام را میگیرم. مصلی میآید جلوی چشمم. تابوتها، کوچکترینشان! اشک میجوشد و قطرهقطره میریزد روی پیراهنم.
غم، غم است. خانه ما توی قم و مصلای تهران ندارد. همه جای این کشور میشود برای این غم گریه کرد.
- نتونستم بیام خداحافظی. ولی شاید بتونم کام مهموناتو کمی شیرین کنم. کام همهمون تلخه از رفتنت...
انتهای پیام/ 122
