فرمانده‌ای در کسوت روحانیت

حجت‌الاسلام مصطفی ردانی‌پور، فرمانده قرارگاه فتح سپاه در عملیات رمضان، شخصیتی فراجناحی و معنوی بود که با دعا و توسل، اشک رزمندگان را جاری می‌کرد و با اخلاق نیکو، همه را به خود جذب می‌نمود.
کد خبر: ۸۵۳۴۵۸
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۰ - 08August 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سردار شهید حجت‌الاسلام «مصطفی ردانی‌پور» در سال ۱۳۳۷ در اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش از راه کارگری و مادرش از طریق قالی بافی مخارج زندگی را تأمین کرده و زندگی بسیار ساده‌ای داشتند. با وجود وضعیت مالی نه چندان خوب، اما به خاطر عشق و علاقه وافر به ائمّه اطهار و حضرت زهرا (علیهم السلام) همیشه جلسات روضه خوانی ماهانه در منزلشان برگزار می‌شد. شاید مهم‌ترین خصوصیات خانواده او را بتوان رزق حلال و محبت اهل بیت به خصوص حضرت زهرا نامید.

شهید مصطفی ردانی پور

سخت کوشی و تلاش، با زندگی مصطفی عجین شده بود، به طوری که در شش سالگی به مغازه کفاشی رفت و در ایام تحصیل نیز نیمی از روز را به کار مشغول بود. هنگامی‌که برای تحصیل به هنرستان رفت، نتوانست جوّ طاغوتی و فاسد آن زمان را تحمل نماید، در نتیجه با مشورت یکی از علما به کسب علوم دینی پرداخت. مصطفی سال اول طلبگی را در حوزه علمیه اصفهان سپری کرد و پس از آن برای بهره‌مندی از محضر فضلا و بزرگان راهی قم شد و حدود شش سال در مدرسه حقانی به تحصیل خود ادامه داد.

همزمان با رشد قیام مردم، با تمام وجود در جهت ارشاد آنان وارد عمل شد و با استفاده از فرصت‌ها برای تبلیغ به مناطق محروم کهگیلویه و بویراحمد و یاسوج سفر نمود و در سازماندهی حرکت خروشان مردم آن خطه تلاش بسیار کرد.

فعالیت‌های قبل از جنگ

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه، با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج، فعالیت‌های همه جانبه‌ی خود را آغاز کرد. او با بهره‌گیری از ارتباط با حوزه علمیه قم در جهت ارایه‌ی خدمات فرهنگی به آن منطقه‌ی محروم، حداکثر تلاش خود را به کار بست و در مدت مسئولیت یک ساله‌اش در سمت فرماندهی سپاه یاسوج، به سهم خود، اقدامات مؤثری را به انجام رساند. درگیری با خوانین منطقه و مبارزه با افرادی که به کشت تریاک مبادرت می‌ورزیدند از جمله کار‌های اساسی بود که نقش تعیین کننده‌ای در سرنوشت آینده‌ی این مردم مستضعف به جا گذاشت.

این شهید بزرگوار که با درک شرایط حساس انقلاب اسلامی، دو سال از حوزه و درس جدا شده بود، با واگذاری مسئولیت به یکی از برادران، به دامان حوزه‌ی علمیه بازگشت تا بر بنیه‌ی علمی خود بیفزاید.

اما با وجود اینکه در دروس حوزوی به پیشرفت‌های چشمگیری نایل آمده بود، هنوز چند ماهی نگذشته بود که خود را مجبور دید به منظور مقابله با جریانات منحرف و آگاهی‌بخشی به مردم و بازگرداندن امنیت و ثبات کردستان، به سوی این خطه بشتابد. این طلبه فاضل در پی سوال از وظیفه خویش در ملاقاتی با حضرت امام (ره) با این جمله رو‌به‌رو شده بود: «شما باید به کردستان بروید و کار کنید». یک سال تمام به همراه نیرو‌های جان بر کف و رزمنده گاهی بلندگو به دست و گاهی اسلحه به دست در راه حق جنگید.

حضور در جنگ تحمیلی اول

با شروع جنگ تحمیلی، شهید ردانی‌پور به همراه عده‌ای از همرزمان خود از کردستان وارد جنوب شد و با نیرو‌های اعزامی از اصفهان (سپاه منطقه ۲) که در نزدیکی آبادان جبهه دارخوین مستقر بودند شروع به فعالیت کرد. ایشان مدت‌ها با رزمندگان اسلام در خطی که به خط شیر معروف بود علیه دشمن بعثی به مبارزه پرداخت و از مهمترین علل شش ماه مقاومت مستمر نیرو‌ها در این خط وجود این روحانی عزیز و دلسوز بود که به آنها روحیه می‌داد، سخنرانی می‌کرد و یا مراسم دعا برگزار می‌کرد.

شهید ردانی پور

او با تجربه‌ای که از کار در جبهه‌های کردستان داشت سلاح بر دوش به تبلیغ و تقویت روحی رزمندگان می‌پرداخت و با برگزاری جلسات دعا و مجالس وعظ و ارشاد، نقش مؤثری در افزایش سطح آگاهی و رشد معنوی رزمندگان ایفا می‌کرد و در واقع وی را می‌توان یکی از منادیان به حق و توجه به حالات معنوی در جبهه‌ها نامید.

حضورش در عملیات‌های والفجر ۱، والفجر ۲، محرم و ... تأثیر به سزایی در روحیه مقاومت و ایستادگی رزمندگان داشت. همزمان با تشکیل تیپ امام حسین علیه‌السلام، به جانشینی فرماندهی آن انتخاب شد. وی قبل از آن نیز فرماندهی سپاه یاسوج، نمایندگی امام در سپاه کردستان، جانشین فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام فرماندهی قرارگاه فتح سپاه و... را بر عهده گرفته بود.

شهادت

شهید ردانی پور ۲۵ ساله بود که با همسر یکی از شهدا ازدواج کرد و دو هفته پس از ازدواجش یعنی پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۲ در منطقه حاج عمران در حالی که فرماندهی لشگر امام حسین علیه‌السلام را به عهده داشت طی عملیات والفجر ۲ بر اثر اصابت تیر به پشت جمجمه‌اش به شهادت رسید. پیکر پاکش بر خاک پاک جبهه‌ها باقی ماند و هرگز برنگشت.

شهید ردانی پور

فرماندهی در کسوت طلبه

وی در دانشکده کشاورزی درس خواند. شهید ردانی‌پور در عملیات‌های سرنوشت سازی مانند فرمانده کل قوا، شکست حصر آبادان، چزابه، فتح‌المبین، رمضان و ... حضور فعال داشت و فعالیت او به‌عنوان فرمانده بر هیچ‌کس پوشیده نبود.

وی در حین عملیات بیت‌المقدس، به فرماندهی سپاه سوم صاحب‌الزمان (عج) برگزیده شد و در عملیات رمضان، فرماندهی قرارگاه فتح سپاه را بر عهده گرفت.

عروسی واقعی برای مصطفی

ردانی پور پس از عملیات رمضان، از مسئولیت خود کناره‌گیری و درخواست کرد به‌جای فرمانده تک‌تیرانداز باشد. وی در سالگرد ازدواج حضرت محمد (ص) و خدیجه کبری (س) ازدواج کرد و بیان داشت عروسی واقعی من آن وقتی است که در خون خود بغلطم.

شب عروسی میکروفن را در دست گرفت و گفت: فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیده‌ام. این وظیفه من بود و حضور در جبهه هم وظیفه دیگه منه.

سه روز بعد، عازم جبهه شد و چند روز پس‌ازآن در عملیات والفجر ۲ در منطقه حاج عمران در ۱۵ مرداد ۱۳۶۲ به شهادت رسید و پیکر پاکش هیچ‌گاه پیدا نشد.

روایت حجت‌الاسلام‌والمسلمین غلامحسین بشردوست؛ فرمانده قرارگاه کربلا در دوران دفاع مقدس

یادش به خیر، اولین بار مصطفی ردانی پور را در عملیات طریق‌القدس دیدم. ایشان یکی از فرماندهان اصلی تیپ امام حسین (ع) بود. از یکی از دوستان سپاه سوسنگرد سؤال کردم: این برادر روحانی کیست؟ گفتند: آقای ردانی پور از فرماندهان تیپ امام حسین (ع) هستند.

شهید ردانی پور

بعد از نماز ظهر و عصر، به سراغش رفتم و خودم را معرفی کردم. وقتی گفتم روحانی هستم، خیلی خوشحال شد و از وضعیت درسی و اساتیدم در قم سؤال کرد. حرف‌هایمان که گل کرد، فهمیدم با آقای عبدالله میثمی هم رابطه صمیمی دارد.

گفتم من برای یک ماه آمدم، ولی آقا محسن پایان مأموریت نمی‌دهد، می‌گوید باید بمانی! گفت: نباید هم اجازه بدهد. او کار درستی می‌کند! پرسیدم: چرا؟ مگر من چه کرده‌ام که باید این‌طور جواب بدهد؟ جواب داد: شما طلبه هستید، وجودتان دارای اثر زیادی در بین رزمندگان است. شما اگر بمانید، کمک زیادی به جنگ می‌کنید. از شما خواهش می‌کنم فکر رفتن را از سرتان بیرون کنید. امروز، روز ماندن است، نه رفتن.

خط‌مشی فراجناحی ردانی پور

دو تیپ نجف اشرف و امام حسین (ع) از استان اصفهان، کاملاً قوی بودند و نیرو‌های زیادی داشتند. گردان‌های زیادی هم داشتند، اما این دو تیپ، از مسائل سیاسی اصفهان خیلی متأثر شده بودند. من این را از نیرو‌های این دو تیپ به‌خوبی احساس می‌کردم.

آقای ردانی پور منتسب به هیچ‌کدام از آن دو جناح نبود، بلکه نقطه وسط آنها بود و هر دو طرف را کنترل می‌کرد؛ هر دو جناح هم او را قبول داشتند و به ایشان احترام می‌گذاشتند.

دوستان اصفهانی می‌گفتند، مصطفی همیشه می‌گوید: جنگ طبق فرمان امام خمینی (ره) در اولویت است و ما باید با وحدت ابن کار را انجام دهیم؛ مسائل سیاسی موقت و زودگذر هستند.

شخصیت معنوی آقا مصطفی

حرف‌های او در بین رزمندگان جایگاه خاصی داشت و از او تبعیت می‌کردند. سعی می‌کرد هر دو گروه را به هم نزدیک کند. آقا محسن هم با شناختی که از این روحیه مصطفی داشت، تصمیم گرفت ایشان را در عملیات رمضان، به جای حسین خرازی به‌عنوان فرمانده لشکر امام حسین (ع) که یکی از یگان‌های عمل‌کننده بود، معرفی کند.

در جلسات قرارگاه، وقتی تمام حرف‌ها زده می‌شد و آقا محسن جمع‌بندی می‌کرد، ایشان شروع می‌کرد به خواندن دعا و توسل، اشک همه را درمی‌آورد. در بین فرماندهان هم به‌عنوان یک شخصیت معنوی مطرح بود که کار فرماندهی‌اش را خوب انجام می‌داد.

همه فرماندهان و رزمندگان، آقا مصطفی را که یک طلبه نظامی و معنوی بود، دوست داشتند و به او احترام می‌گذاشتند. نه‌تنها فرماندهان سپاه، بلکه فرماندهان ارتش هم او را دوست داشتند و مثل سپاهی‌ها احترامش می‌کردند. ایشان بااخلاق خوب همه را جذب می‌کرد.

غسل شب‌های احیاء در ماه مبارک رمضان

قبل از عملیات رمضان، در عملیات دارخوین، یک دست مصطفی مجروح شد و تقریباً آن دست از کار افتاد، ولی سعی می‌کرد کسی متوجه این موضوع نشود! اخلاص او مثال‌زدنی بود، عاقبت خدا هم مزد این اخلاص و گمنامی‌اش را داد.

در عملیات رمضان، شب در قرارگاه فتح گفت: حاج‌آقا، من یک کاری دارم و می‌خواهم کمکم کنی. حاضری یا نه؟ گفتم چه‌کاری داری؟ بگو حتماً در خدمت شما هستم. گفت: می‌خواهم غسل کنم. غسل شب احیا. شب لیالی قدر. مستحب است در شب‌های قدر، غسل کنیم. کمک کن غسل کنم! آب روی سر من بریز فقط!

وسط قرارگاه، باهم کنار یک تانکر آب رفتیم و او غسل شب احیا را که نمی‌دانم کدامین شب از شب‌های احیاء ماه مبارک رمضان بود، انجام داد. بعد از غسل، وارد سنگر فرماندهی قرارگاه فتح شدیم تا مراسم احیاء را به‌جای آوریم. او به من تعارف کرد که کمی دعای جوشن کبیر بخوانم. من هم خواندم، ولی قسمت زیادی از دعا را خودش خواند. دعا را با حال خوشی می‌خواند.

آن شب تا صبح، مصطفی دعا خواند و گریه کرد! خیلی از گریه‌های من به خاطر گریه‌های سوزناک او بود. آن شب انگار مصطفی در دنیا نبود. الغوث الغوث می‌گفت و گریه می‌کرد. طوری با خدا حرف می‌زد که انگار کنار او نشسته است. دعاخوانی مصطفی، غوغایی در قرارگاه برپا کرده بود. کسی نبود که آرام باشد. همه ضجه می‌زدند و اشک می‌ریختند. عجیب بود که برادران سپاهی و ارتش، با شور و حال خاص، از تأثیر معنویت او گریه می‌کردند.

اوج این مراسم، در قرآن به سر گرفتن بود که صدای «بک یا الله» او قرارگاه را منقلب کرد. هیچ‌وقت آن شب را فراموش نمی‌کنم، شبی به‌یادماندنی بود. آن شب نمی‌دانم چه عنایتی به مصطفی شده بود، انگار نه دلش می‌خواست صبح شود و نه دعا به اتمام رسد.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار