همسرداری «رامین جعفری» به روایت همسر/ رامین برات شهادت را نیمه شعبان گرفت+ فیلم

همسر شهید می‌گوید: دوستش گفت رامین را در خواب دیدم و به من گفت من برات شهادتم را نیمه شعبان امسال در کربلا گرفتم، من همان موقع یاد زحماتی که او در آن سفر برای همه ما دیگر همراهمان کشید افتادم.
کد خبر: ۸۵۳۵۱۴
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۰ - 19August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس- علیرضا جلالیان؛ «هنوز برای مادر شهید شدن جوانم»؛ این مهم‌ترین جمله «صدف منفرد»، بانویی است که زینب‌وار داغ همسر و پسر شهیدش را دید، اما گریه نکرد و در بهشت زهرای تهران هنگام وداع با پیکر آنان رجز خواند.

همسر شهید جعفری

بانویی که در عملیات‌های اخیر در خلال جنگ تحمیلی سوم و در تور ایست و بازرسی، پسر بزرگش علیرضا (۱۱ ساله) و همسرش رامین (۳۴ ساله) را به عنوان شهید و پسر دومش متین (۹ ساله) را به عنوان جانباز تقدیم انقلاب کرد. شهدایی مظلوم که هر سه در میدان جهاد حضور یافتند و فرزندش علیرضا جعفری به عنوان کوچک‌ترین شهید رزمنده و متین به عنوان کوچک‌ترین جانباز رزمنده این نبرد شناخته می‌شوند.

 

او که خود دختر جانباز ۳۰ درصد دفاع مقدس است، با این فرهنگ بیگانه نیست. امروز او مانده و سه فرزند کوچک که یکی از آن‌ها جانباز میدان است. در چهره‌اش صلابت زینبی موج می‌زند و به ستونی برای دیگر خانواده‌های شهدا، به ویژه همسران شهید تبدیل شده است.

هرچند مادر است و در بیان مصائب مادری در وصف علیرضا، کاسه صبرش لبریز می‌شود، اما وقتی از همسرش و مهم‌ترین افتخار زندگی‌اش سخن می‌گوید، صلابتش افزون‌تر می‌گردد.

دفاع‌پرس: لطفاً برای شروع، از سوابق و مشخصات شهید رامین جعفری بگویید.

شهید رامین جعفری متولد ۲۴ مرداد ۱۳۶۹ در جنوب شهر تهران بودند. کارشناسی پرستاری را از دانشگاه علوم پزشکی تهران گرفتند. عضو بسیج جامعه پرستاری و مامایی دانشگاه تهران بودند و چهار سال در اردوهای جهادی کردستان شرکت می‌کردند که از طریق دانشگاه می‌رفتند. حضرت آقا هم از این اردوها خیلی تجلیل کرد و من خودم در کنار ایشان به عنوان یک عضو گروه حضور داشتم و در دانشگاه پیراپزشکی دانشگاه تهران تحصیل می‌کردم که مبنای آشنایی و ازدواج همین آشنایی در اردوهای جهادی بود.

صدف منفرد مادر شهید و همسر شهید

دفاع‌پرس: از نحوه آشنایی و شروع زندگی مشترک بگویید.

ما در همان اردوهای کردستان با هم آشنا شدیم. من عضو عادی تیم درمان بودم. در ۲۲ بهمن ۱۳۹۱ عقد کردیم و دوم آبان ۱۳۹۲ عروسی. حدود ۸ ماه این دوره گذشت و ایشان چهار ماه دوران پاسداری را هم در همین مدت گذراندند. از سال ۱۳۹۱ به‌صورت رسمی استخدام سپاه شدند و حدود ۱۳ تا ۱۴ سال عضو رسمی بودند. در بخش آنژیوگرافی کار می‌کردند، باتری قلب می‌گذاشتند و اسکراب و سیرکولر بخش آنژیوگرافی بودند.

 

من او را یک مرد سر به زیر و خشک می‌دیدم، البته مهر او به دلم نشسته بود، وقتی که مادرش زنگ زد برای هماهنگی خواستگاری، به مادر و خواهر گفتم این آقای اخمو و بد اخلاق قرار هست بیاید، چون من در اردوها همیشه او را سر به زیر و جدی دیده بودم، اما شب خواستگاری وقتی که من داشتم آماده می‌شدم چای بریزم، با گوش خودم می‌شنیدم که او مجلس را دست گرفته و بگو و بخند دارد و خواهر و مادرم می‌گفتند این همان آقایی بود که می‌گفتی اخمو؟

رامین بعدها برایم درباره یکی از اردوها تعریف کرد که حالش بد شده بود و دراز کشیده بود و  برایش سرم زده بودند و من و چند نفر از خانم‌های گروه در اتاق بغلی نشسته بودیم و من با مزاح درباره تجویز یکی از پزشکان طب سنتی که برای هر دردی یک مدل خاکشیر را تجویز می‌کرد می‌گفتم. رامین گفت من هم داشتم آن موقع به حرفاهایت گوش می‌کردم و می خندیدم.

دفاع‌پرس: چند فرزند داشتید؟

چهار فرزند داشتم که علیرضا متولد شهریور ۱۳۹۴ بود و شهید شد، محمد متین که جانباز شد و متولد خرداد ۱۳۹۶، محمد یاسین متولد ۱۳۹۹ و فاطمه نورا هم ۲۹ مرداد ۱۴۰۲ به دنیا آمد.

 

دفاع‌پرس: می‌خواهم درباره بارزترین خصوصیات همسر شهیدتان بفرمایید.

یکی از بزرگ‌ترین خصوصیات اخلاقی همسرم، همسرداری‌ خیلی عالی‌اش بود. من در خانه خیلی کار نمی کردم، خودش مثلا برای خانه تکانی با کمک پسرهایم کار می‌کرد، حتی گاهی می‌شد که در خانه غذا نبود، اعتراضی نداشت و اغلب ما را به رستوران می‌برد، البته رستوران خوب می‌برد و اعتقاد داشت که باید برای ما سنگ تمام بگذارد.

رامین چند شیفت کار می‌کرد، کارهای مختلفی که بتواند از پس هزنیه‌های زندگی بر بیایید، با این وجود می‌گفت اصلا دوست ندارم شما سر کار بروی، غیرتش اجازه نمی‌داد، گاهی برخی دوستان و خانواده‌ام از من می‌پرسیدند که ناراحت نیستی که رامین تو را این قدر محدود کرده، من گفتم این کدام محدودیت است که با من مثل ملکه رفتار می‌کند، اصلا نمی‌گذارد من به زحمت بیافتم، همه کارهای سخت و سنگین خانه را خودش انجام می‌دهد، من واقعا نمی‌توانم کسی جز رامین را ببینم. جدای  این اوصاف همسرم بی‌منت به دیگران کمک می‌کرد؛ چه مالی، چه هر کاری که از دستش برمی‌آمد. هیچ‌وقت منت نمی‌گذاشت و می‌گفت «برای خدا کردم».

روایت همسر و مادر شهیدان جعفری؛ وقتی برای مادر شهید شدن خیلی جوانی + فیلم

دفاع‌پرس: از احترام و عزتی که به شما می‌دادند بیشتر بگویید.

من همیشه گفتم این عزتی که من بعد از شهادت همسرم دارم، به خاطر همان عزت و شأنیتی است که خودش در زمان در این دنیا بودن به من می‌داد. هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد بچه‌ها را در مهمانی یا مسافرت به سرویس بهداشتی ببرم. واقعاً این شأنیت را همیشه با زبان تکرار می‌کرد که «در شأن شما نیست». همان شأنیتی که الان و عزتی که بعد از شهادتش دارم، از همان شأنیتی می‌آید که خودش در زمان حیات به من می‌داد.

 

شهدا در دوران حیات دنیایی هم شهید هستند و من که الآن حالات و اخلاق رامین و عیلرضا یادم می‌آید این امر مهم را تصدیق می‌کنم. یادم می‌آید آخرین برف‌بازی که از  بهمن ماه داشتیم، بواسطه این که خانه سازمانی ما در منطقه شمال شرقی تهران و نزدیک کوه است، برف هم خوب می‌بارد. برف خیلی سنگینی آمده بود. ساعت ۱۱:۳۰ شب گفت «بریم برف‌بازی». خیلی آدم سر زنده‌ای بود، خیلی اهل زندگی بود. من و بچه‌ها را برد برف‌بازی و کل ساختمان هم وقتی دیدند ما بیرون هستیم آمدند  بیرون. یک‌وقت‌ بچه‌ها را جمع کرد برد بالای کوه که سر بخورند، چ.ن سمت شمال شهرک حالت کوه دارد. 

از طرفی شما با همسایه‌های ما که صحبت کنید هر کدامشان چندین خاطره خوب با آقا رامین دارند. دخترهای همسایه‌های ساختمان مثل دخترهای خودش بودند، دل نوشته‌های دخترهای ساختمان برای همسرم که بعد شهادت نوشته‌اند همه گواه این ماجرا است. الآن در تابلوی ساختمان دلنوشته‌های دختر خانم‌های همسایه درباره شهید ما هست اگر نگاه کنید متوجه می‌شوید.

خاطرم هست وقتی دخترم به دنیا آمد، من را که از بیمارستان آورد خانه وقتی وارد خانه شدم، دیدم یک ماشین ظرفشویی به عنوان هدیه برایم خریده، گفت خانم من هر کاری بگویی انجام می‌دهم الا ظرف شستن از این کار متنفرم، پس برایت این ماشین ظرفشویی را خریدم تا جبران کنم.

همیشه معتقد بود برای من و بچه‌ها باید بهترین لباس‌ها را خرید کند، برای خرید رفتن وقت می‌گذاشت، اهل چانه زندن و قیمت گرفتن بعد خریدن نبود و همیشه برای ما دنبال بهترین‌ها بود. هرچند که زندگی ما ساده است و همین منزل با همین وضعیت سادگی را داریم و بی آلایش هستیم، اما خیلی روی ظاهر زندگی، تمیزی و این موارد تاکید داشت، اینکه پرده نو و تمیز باشد و خیلی موارد دیگر که بخواهم مرور کنم بسیار است.

 

دفاع‌پرس: شهید رامین جعفری ظاهرا یک فوتبالیست حرفه‌ای هم بوده است؟ در این باره توضیح می‌دهید.

مهمان که می‌آمد حتماً باید با هم می‌رفتند فوتبال. فوتبالش فوق‌العاده بود. عضو تیم فوتبال نیروهای مسلح بود و در مسابقات به قول خودش بهترین بازیکن فوتبال دانشگاه و بیمارستان بقیه‌الله بود. حتی یکی از دکترها برای فوتبالش شعر نوشته و به‌صورت لوح تقدیر به او داده بود. در این بعد ورزشی هم نمونه بود.

دفاع‌پرس: یعنی در مسابقات «سیزم» هم شرکت داشت؟

بله ظاهرا همین مسابقات بود، من اسمش را دقیقا به خاطر ندارم.

 

دفاع‌پرس: از یکسری از ویژگی‌های شهید پیش از مصاجبه صحبت کردید، می‌خواهم خاطره‌ای در این‌باره تعریف کنید.

ایشان خیلی به ظاهر من اهمیت می‌داد. یادم می‌آید قبل از شهادت، ایشان یک عمل جراحی داشت. من یک عبا خریده بودم و رفتم بیمارستان دیدنش. تقریباً هر ماه یک عبا برایم می‌گرفت چون می‌دانست خیلی عبا دوست دارم. رفتم پیشش، چشم‌هایش را به‌زور باز می‌کرد و گفت: «به به خانم چه عبای قشنگی پوشیدی.» بعد یک چادر آستین‌دار سرم بود. گفت: «ولی چادر به این عبا نمیاد.» گفتم: «این چادر آستین‌دار را خواستم پشت فرمون راحت باشم.» گفت: «صبر کن از جایم بلند شوم و مرخص شوم، برات می‌گیرم.»

مرخصش که کردیم و سر هفته که رسید، من را برد مزون حریران. همانجا یک چادر گرفت که سرم کردم، یک چادر ویژه برای سفر اربعین و یک چادر دیگر هم گرفت و جمعا سه چادر شد. آنجا چادرها را کوتاه کردند و حدود ۱۰ تا ۱۲ میلیون پول سه تا چادر شد. بعد پرسید که اگر برای چادرها کش بدوزند چقدر می‌شود،

می‌خواست کش چادر را بدهد بدوزند من نگذاشتم و اصرار داشتم خودمان این کار می کنیم، چکاری هست که برای دوختن کش پول بدهیم. واقعیت این بود که من اصلا اهل دوخت و دوز نیستم. برگشتیم خانه، کش را دادم خواهرم دوخت. رفتیم در مسیر پاره شد، دادم مادرم دوخت، باز پاره شد. آخر سر خودش نخ سوزن برداشت و گفت: «من می‌دانستم آخر کار خودمه؟!» به خوبی دوخت و دیگر پاره نشد. گفت من می‌خواستم شما به زحمت نیافتی، همانجا کش را می دادیم می‌دوخت اینقدر به زحمت نمی افتادی. همیشه این دغدغه‌اش بود که من به زحمت نیافتم، یعنی فقط همین دغدغه بچه‌داری را داشته باشم.

 

از سفرهای مشترک و تفریحاتتان بگویید.

تفریح ضمیمه زندگی ما بود. سالی چند بار مسافرت می‌رفتیم. تمام سال کار می‌کرد که مسافرت برویم. شب‌ها ۸، ۹ و بعضی وقت‌ها ۱۰ شب می‌آمد، این اواخ رمخصوصا که بچه‌ها چهارتا شده بودند شام اکثر اوقات یا از بیرون می‌گرفت یا می‌آمد ما را می‌برد بیرون. در سفرها هم کاملاً در خدمت ما بود. یادم می‌آید نیمه شعبان با دوستانمان رفتیم کربلا. موکبی که در کربلا برای اربعین داریم در کربلا منزلی دارند که در زمان‌های مختلف نوبت‌بندی می‌شود و دراختیار اعضا هست تا بروند برای زیارت. وقت یکه نوبت ما شد، رامین دوست داشت همه را با خود ببرد و این خصلت همیشگی او بود. دوستم ۵ تا بچه داشت، یکی ۳ تا بچه، ما ۴ تا بچه و مامانم هم همراهم بود. تمام مسئولیت همه روی دوش همسرم بود؛ تامین صبحانه، ناهار، شام و حتی نظافت سرویس‌های بهداشتی. 

 

شب‌ها که همه می‌خوابیدند، همسرم لباس‌های همه خانم‌ها را با وسواس می‌شست که چروک نشود. این وضعیت طوری بود که خانواده ما همه لباس‌های چرکش شسته شده بود و دیگر خانواده‌ها انبوهی از لباس‌های چرک داشتند، رامین وقتی دید این وضعیت هست. چادرهای دیگر خانم‌ها را شست، چون وضعیت عراق و خاک و آب و هوا طوری است که چادر خیلی زود کثیف می‌شود. به خاطر همین روزی دو سه ساعت بیشتر نمی‌خوابید. بعد از شهادتش یکی از دوستانش او را در خواب دید، همسرم به او گفته بود من برات شهادتم را از همان سفر کربلای نیمه شعبان گرفتم و من وقتی نگاه می‌کنم می‌بنیم این حرف بی‌راه نیست، چون واقعا خودت را تمام وقت فدای من و بچه‌ها و همراهانمان کرده بود. 

پایان بخش اول

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها