نسخه امروزی «شهید ابراهیم هادی» را می‌شناسید؟

پدر شهید ابراهیمی گفت: در این دنیا روی سکو نرفت. مدال طلا نگرفت. اما یقین دارم روی شانه‌ی فرشته‌ها تشییع شد و مدال اصلی را از دستان سید الشهدا گرفت. شاید این مردانه‌ترین کشتی بود که مرتضای من به جای تشک، روی آسفالت خیابان گرفت.
کد خبر: ۸۵۳۶۰۵
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۷ - 08August 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، فردا قرار است از کتاب «آخرین کول‌انداز» درباره زندگی و زمانه «شهید مرتضی ابراهیمی» به قلم طاهره ساکی در فدراسیون کشتی جمهوری اسلامی ایران رونمایی می‌شود. به این بهانه نگاهی انداختیم به زندگی این شهید.

شهید مرتضی ابراهیمی

شهید مرتضی ابراهیمی، متولد و ساکن منطقه کهنز شهرستان شهریار، تنها فرزند پسر خانواده‌ای ساده و اصالتاً آذری بود. وی از نوجوانی با مسجد، هیئت و پایگاه مقاومت انس گرفته بود و شخصیت او در همین فضا‌های معنوی شکل گرفته بود.

پس از اخذ مدرک دیپلم، در کنکور شرکت کرد و در رشته مدیریت شهری پذیرفته شد؛ اما علاقه قلبی او به سپاه پاسداران بود. پدر و مادرش نیز با آگاهی از این علاقه، با تصمیم او موافقت کردند و وی با توجه به سوابق بسیجی خود، بلافاصله جذب سپاه شد.

مرتضی از بدنی ورزیده و هیکلی درشت برخوردار بود. از نوجوانی به کشتی و ورزش‌های رزمی می‌پرداخت و به همین دلیل توانایی‌های خود را در بخش عملیات به‌سرعت به اثبات رساند؛ تا جایی که با وجود سن کم، به مقام فرماندهی گردان رسید.

وی همچنین روحیه فرهنگی داشت و بسیار اهل مطالعه بود. علاوه بر آموزش‌های نظامی، بر اعتقادات و باور‌های نیرو‌های تحت امر خود نیز کار می‌کرد. او در تربیت نیرو‌های شهریار چنان موفق بود که فرماندهی کل از وی درخواست کرد مدتی به ملارد برود و وضعیت نیرو‌های آن منطقه را نیز سامان دهد؛ درخواستی که مقارن با ایام اغتشاشات بود.

در لحظه حمله، شهید ابراهیمی و نیروهایش در میدان گل‌های ملارد مستقر بودند. تعداد مهاجمان بسیار زیاد و نیرو‌های او اندک بودند. همراهان وی پیشنهاد عقب‌نشینی دادند، اما مرتضی نپذیرفت. وی ابتدا به تأسی از حضرت امام حسین (علیه‌السلام) تلاش کرد مهاجمان را به سوی حق و حقیقت دعوت کند؛ اما در برابر او افرادی قرار داشتند که کارشان از هدایت‌پذیری گذشته بود.

تنها و غریب، مورد هجوم دسته‌جمعی قرار گرفت. پس از ضربات متعدد با چوب و چاقو و در حالی که توان خود را از دست می‌داد، با شلیک گلوله‌ای توسط یکی از لیدر‌های زن مهاجمان، از پا درآمد. به محض افتادن او، سنگ‌باران آغاز شد؛ چنان‌که نیمی از بدنش زیر سنگ‌ها و قطعات سیمانی مدفون شد.

با شنیده شدن صدای آژیر پلیس، مهاجمان عقب‌نشینی کردند و در همین فرصت، دوستانش او را به عقب منتقل کردند. سوار بر وانت شدند و از راننده خواستند آنها را به بیمارستان برساند؛ اما راننده با پی بردن به پاسدار بودن آنها، توقف کرد و با چوب به آنها حمله کرد و آنها را مجبور به پیاده شدن کرد. آنها را کنار خیابان رها کرد تا اینکه خودرویی آنها را به بیمارستان رساند؛ اما مرتضی به شهادت رسید.

شهید ابراهیمی از دوستان نزدیک شهید صدرزاده و شهید محمد آژند بود. آنها هیئت کوچکی در منطقه خود داشتند که مرتضی در آن مداحی می‌کرد. وی همچنین اهل کار خیر و کمک پنهانی به نیازمندان بود؛ موضوعی که در روایت پدرش نیز به آن اشاره شده است.

از این شهید دو فرزند پسر به نام‌های محمدصدرا و محمدسینا به یادگار مانده است که فرزند کوچکش، محمدسینا، در زمان شهادت پدرش شیرخواره بود.

شهید مرتضی ابراهیمی، ظرفیتی در حد شهید ابراهیم هادی با نسخه‌ای امروزی داشت.

شهید مرتضی ابراهیمی

در بخشی از کتاب، پدر شهید روایت می‌کند: چگونگی شهادتش را بعدا یکی از دوستانش به اصرار خودم برایم تعریف کرد.

هرچند بعد‌ها انقدر این صحنه‌ها را در ذهنم مرور کردم که حالا با پوست و گوشت و استخوانم حسش می‌کنم. انگار خودم آنجا حضور داشته‌ام.

رفیقش می‌گفت بچه هایشان بیست- سی نفر بیشتر نبودند، اما اغتشاشگران دویست نفری می‌شدند. هر چه سعی می‌کنند متفرقشان کنند، می‌بینند بی‌فایده است. عقب نشینی می‌کنند، اما مرتضی می‌ماند. تک و تنها وسط دود و کوکتل مولوتوف و لاستیک‌های سوخته و سطل زباله‌های شعله ور. سرش را می‌اندازد پایین و درست مثل یک کشتی‌گیر از زیر ابرو جلو عقب را مراقب است. شمرده حرف می‌زند و سعی می‌کند آرامشان کند، اما آنها مدام فحاشی می‌کنند و گوششان خریدار نیست.

یکی می‌گوید: «شما‌ها نفستون از جای گرم بلند می‌شه. مثل ما لنگ پول بنزین نیستید.»

آن یکی می‌گوید: «شما مزدور نظامید. ما با شما حرفی نداریم.» و شروع به فحاشی می‌کند.

آن یکی سنگ بر می‌دارد و صورت مرتضی را نشانه می‌رود. دماغ مرتضی می‌شکند و خون از سر و صورتش شتک می‌زند، اما باز خودش را حفظ می‌کند و عقب نمی‌رود.

مرتضای من. همان نوجوانی که دو بنده به تنش لق می‌زد.. یک تنه مانده با لشکری از حریف و فقط تکیه داده به غیرتش و یاری خدای بالاسر.
در همین لحظات تیری از اسلحه یکی از اغتشاشگران شلیک می‌شود و می‌نشیند بین دو کتف مرتضی. همین که پسرم به زمین می‌افتد این وحشی‌های از خدا بی خبر، هر چه سنگ و آجر دستشان دارند به سمتش پرتاب می‌کنند. رفیقش می‌گفت: «حاجی، آنقدر سنگ پرتاب کردند که یک سمت مرتضی انگار با فرغون سنگ خالی کرده بودن.»

من تمام مقاومت مرتضی را حاصل آن سال‌هایی می‌دانم که روی تشک کشتی یاد گرفت چطور با حریف سر پنجه شود، اما زانو خم نکند. رفقایش شهادت دادند، توی معرکه هم پهلوانانه ایستاده بود، تا وقتی که نامرد‌ها جوانم را با تیر از پا انداختند.

در این دنیا روی سکو نرفت. مدال طلا نگرفت. اما یقین دارم روی شانه‌ی فرشته‌ها تشییع شد و مدال اصلی را از دستان سید الشهدا گرفت. شاید این مردانه‌ترین کشتی بود که مرتضای من به جای تشک، روی آسفالت خیابان گرفت.

انتهای پیام/ 122

برچسب ها: شهید ، کتاب ، کشتی
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار