از اسارت تا آغوش وطن؛ خاطرات استقامت آزاده‌ای سرافراز در قلب بغداد

اسماعیل یکتایی لنگرودی آزاده و جانباز هفتاد درصد گیلانی از روز‌های اسارت در زندان‌های رژیم بعث می‌گوید؛ مردانی که در میان شکنجه‌های مخوف بعثی با سلاح ایمان ایستادند و پرچم استقامت را در قلبِ بغداد برافراشتند.
کد خبر: ۸۵۵۵۱۴
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۲ - 17August 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، بیست و ششم مرداد سالروز بازگشت غرورآفرین اسطوره‌های مقاومت به میهن اسلامی صرفا مناسبت تقویمی نیست، بلکه مظهر بارز استقامت و اراده آهنین غیور مردانی است که در دفاع از انقلاب اسلامی، عزت و خاک کشور، پس از سال‌ها مقاومت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های مخوف رژیم بعث عراق و تحمل شکنجه و دوری از عزیزان خویش به وطن بازگشتند.
رشت
آزادگان سرافراز، سند‌های زنده و گویای هشت سال دفاع مقدس و نماد‌های عینی پایداری ملتی هستند که هیچ‌گاه در برابر هجوم همه‌جانبه دشمنان از آرمان‌های الهی خویش عقب ننشسته و همواره با تأسی به سرور آزادگان عالم، حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، با قامتی به استواری کوه در برابر تهاجم وحشیانه و ظالمانه استکبار ایستاده‌اند.
 
اینک و در آستانه سی و ششمین سالگرد ورود آزادگان سرافراز به خاک جمهوری اسلامی ایران دقایقی پای خاطرات اسماعیل یکتایی لنگرودی، جانباز و آزاده ۷۰ درصد دفاع مقدس گیلان نشستیم و او با بیان خاطراتی از آن روز‌های پرحماسه و اقتدار گفت.
 
در مجال اندک چند خاطره‌ای از او را بیان می‌کنیم.
 
در بیمارستان الرشید بغداد، افسر عراقی بنام دکتر حمید عبدالازهرا بود که اورا ابوهاجر هم صدا می‌زدند دکتر حمید مرد مؤمنی بود. دکتر حمید شب‌های قدر ماه مبارک رمضان آن سال که در بیمارستان بستری بودم حتی سجاده نمازش را در اتاق مجروحین پهن می‌کرد و با چه حال معنوی عبادت می‌کرد و نماز ۱۰۰ رکعتی شب قدر را می‌خواند! گاهی برایش نوحه می‌خواندم و او گوش می‌داد و به شدت تحت تأثیر قرار می‌گرفت؛ و همیشه از من می‌خواست که برایش بخوانم. حتی یک شب، دو نفر از بستگان خود و یکی از دکتر‌های بیمارستان را همراهش آورده بود تا به نوحه گوش کنند؛ و این تأثیر به اندازه‌ای بود که خود دکتر هم به عربی نوحه و مصیبت می‌خواند. او می‌گفت: در عراق، ما اجازه نداریم به آن شکلی که در ایران مرسوم است عزاداری کنیم و حتی آوردن نام امام حسین علیه السلام ممنوع است.
 
از قضایای دیگری که در بیمارستان با آن مواجه شدم، جریان یک عراقی اهل تسنن به نام یوسف بود. یک روز مأمورین اطلاعاتی بعث وارد اتاق شدند و با او شروع به صحبت کردند؛ و کم کم فحش و ناسزا که چرا به جبهه نمی‌روی و از جنگ فرار کرده‌ای؟ و بعد هم او را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند. 
 
من همین طور نگاه می‌کردم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم که یکی از مأمورین مرا دید و متوجه شد که تا حدودی از حرفهایشان سر در آورده‌ام. بلافاصله کابل را برداشت و به سراغم آمد و بی‌مقدمه مشغول زدن شد. با هر ضربه‌ای که می‌زد، از من می‌خواست که به خاطر اشتباهم معذرت خواهی کنم، اما من زیر بار نمی‌رفتم و هر بار می‌گفتم: الهی العفو.
 
مامور عراقی بعد از مدتی به این نتیجه رسید که با کتک راه به جایی نمی‌برد و از طرفی می‌دید که من مجروح و بستری هستم؛ لذا از ادامه کارش منصرف شد و رفت.
 
مدتی از ماندن ما در بیمارستان می‌گذشت که خبر سقوط فاو را شنیدیم. ما باور نداشتیم و فکر می‌کردیم که قصدشان تضعیف روحیه است، تا این که چند روز بعد اسیری را به بیمارستان آوردند. البته او بیشتر به عراقی‌ها شباهت داشت و به همین دلیل ما فکر کردیم که نکند آمدن او از روی نقشه باشد. اما صبح روز بعد، هنگامی که از دستشویی بیرون می‌آمدیم با او برخورد کردم و با لبخند گفتم:
- اشلونک؟ (حالت چطوره)
- خوب هستم!
- مگر ایرانی هستی؟
البته جزء معاودین عراقی هستم که ۱۲ سال پیش به ایران رفتیم و توانستم بعد از شش ماه فارسی یاد بگیرم و الان هم در قم ساکن هستیم. من جزء لشکر بدر بودم که در عملیات فاو اسیر شدم.
 
با شنیدن این حرف خواستم بیشتر با او صحبت کنم، اما نگهبان عراقی سر رسید و هر کدام از ما را به اتاق خودمان هدایت کرد و در را بست. دو روز بعد، وقتی ما را بیرون آوردند فرصتی پیش آمد که بیشتر با او صحبت کنم. اسمش عبدالرحمن بود. می‌گفت آمریکا و کویت از راه خلیج فارس به عراق کمک کردند و عراق توانست فاو را بگیرد.
 
پرسیدم آیا آنها می‌دانند که تو اهل عراق هستی؛ و او جواب داد که بله و شاید مرا اعدام کنند. عبدالرحمن وقتی فهمید که من بسیجی هستم گفت: 
- قدر بسیجی بودن را بدان و سعی کن دیگران را به اخلاق خوب و نماز سفارش کنی.
 
چند روز بعد حرف عبدالرحمن درست از آب درآمد. چند نفر آمدند و او را بردند و دیگر از او خبری نشد که نشد!
 
در زمان اسارت، عکس امام خمینی (ره) را از مجله منافقین برداشته بودم، بچه‌ها این عکس را به عنوان تبرکی، آسایشگاه به آسایشگاه، دست به دست می‌گرداندند و با آن درد دل می‌کردند. من که دوران اسارت خود را در اردوگاه «تکریت ۱۱» سپری کردم؛ در سال ۶۸ با شنیدن خبر ارتحال امام خمینی (ره) غم و ماتم رزمندگان از یک طرف و سخت‌گیری عراقی‌ها در برگزاری مراسم عزاداری برای امام خمینی (ره) از طرف دیگر، روحیه اسرا را تضعیف کرده بود.
 
ما مشکلات زیادی برای برگزاری مراسم عزاداری داشتیم با این وجود هیچ یک از اسرا نمی‌توانستند در سوگ ارتحال امام خمینی (ره) ساکت بمانند.
فراموش نمی‌کنم وقتی که در هوای گرم با بر تن داشتن لباس سیاه که مخصوص زمستان بود در محوطه حاضر شدیم؛ عراقی‌ها با مشاهده این صحنه تعجب کردند و گفتند مگر زمستان شده است که اسرا این لباس‌ها را بر تن کرده‌اند.
 
این محبت و مودت همه برگرفته از نوع نگاهی بود که اسیران به رهبر، ملت و دین خود داشتند و این پایبندی‌ها سبب شد که استقامت خود را حفظ کنیم.
 
نزدیک یک ماه بود که از مبادله اسرا می‌گذشت و هر روز تعداد یک هزار نفر و حتی بعضی از روز‌ها دو هزار نفر از اسرای ایرانی و عراقی در مرز خسروی مبادله می‌شدند من و تعدادی از مجروحین را هم از اول شهریور ۶۹ برای مبادله به بیمارستان «تموز» نیروی هوایی عراق واقع در شهر بغداد انتقال داده بودند و پس از بیست روز جدایی از دوستان آزاده اردوگاه تکریت ۱۱ و انتظار برای آزادی از بند دژخیمان بعثی، واقعاً کلافه شده بودیم.
 
گفته بودند که معلولان جنگی از طریق هوایی مبادله می‌شوند، اما می‌دیدیم از بچه‌های سالم اردوگاه هم در مبادله عقب افتاده بودیم.
 
ساعت ۱۲ شب چهارشنبه ۲۱ شهریور سال ۶۹ بود. من و چند نفر از بچه‌ها دور هم نشسته بودیم که در اتاق باز شد تصور کردیم که می‌خواهند آمار بگیرند، اما گفتند: لباس‌های خود را بپوشید و بیرون بیایید پس از آنکه آماده شدیم ما را سوار مینی بوس کرده و از بیمارستان «تموز» به اردوگاه ۱۳ «رمادیه» نزد بچه‌های دیگر بودند.
 
راستی! شب عجب عطر دلپذیری دارد و قدم زدن چه باصفاست. هنوز هم یادم نرفته است آن شب پس از سال‌ها توانسته بودیم خود را به بیرون از آسایشگاه آورده و برای سوار شدن به مینی بوس قدم بزنیم همگی‌مان را به سمت بغداد حرکت دادند.
 
صبح روز بعد ساعت ۸ بود که در فرودگاه بغداد از مینی بوس‌ها پیاده شدیم و ما را به محلی بردند که نیرو‌های صلیب سرخ در آن مستقر بودند. پس از تحویل کارت صلیب سرخ و نوشتن اسامی ما را به گروه ۱۰۵ نفری تقسیم کردند گروه اول هدایای خود را که یک جلد قران مجید بود گرفتند سوار هواپیما شدند و حرکت کردند.
 
در این فاصله بچه‌های گروه ما دور افراد صلیب را گرفته و از آنها اطلاعات کسب می‌کردند در همین حین ناگهان متوجه یک هواپیمای بوئینگ ۷۲۵ ایرانی شدیم که در گوشه فرودگاه توقف کرده بود با خود فکر کردیم که شاید ما را با این هواپیما به ایران می‌فرستند، اما بعدا فهمیدیم که این همان هواپیمایی است که توسط منافقین ربوده شده است.
 
در این گیر و دار پرچم‌های سه رنگ را که خودمان با پارچه‌های اضافی در بیمارستان دوخته بودیم درآوردیم و به سینه چسباندیم و برخود می‌بالیدیم. سربازان وافسران عراقی با دیدن پرچم‌های سه رنگ ایران متعجب و حتی خشمگین شده بودند، اما دیگر چه می‌توانستند بگویند؟ 
 
با سربلندی سوار هواپیما شدیم در این هنگام ناگهان به یاد اولین روز‌های اسارت افتادم به یاد روز‌هایی که با مجروحیت شدید به همراه دوستان شهیدم «غلامرضا سعیدی» در منطقه افتاده بودیم و از تشنگی رمق نداشتیم به یاد شهادت او و دیگر همرزمان شهیدم و چشم‌هایی که به دوردست خیره بود و بعد بی‌اختیار یاد بچه‌های دیگر در خاطرم زنده شد!
 
کجایید‌ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی
کجایید‌ای سبکبالان عاشق، پرنده‌تر ز مرغان هوایی..
انتظار به سر رسیده بود ساعت نزدیک ۱۰ صبح هواپیما از زمین بلند شد. شور و شوق عجیبی داشتیم صدای صلوات در فضای هواپیما می‌پیچید، اما هر بار که به امام فکر می‌کردیم نمی‌توانستیم فراق او را در ذهن خود بگنجانیم.
 
ساعتی بعد به خاک ایران رسیدیم و از بالا، مشغول تماشای مناظر زیبای کشورمان شدیم ساعت ۱۲ روز بیست و دوم شهریور بود که به فرودگاه «مهرآباد» رسیدیم و در آنجا با استقبال پرشور مردم مواجه شدیم. گروه موزیک نیز هیجان خاصی به مراسم بخشیده بود و همه ما از آن همه ابراز احساسات ذوق زده شده بودیم.
 
به محض آن که از هواپیما پیاده شدیم دو رکعت نماز شکر در باند فرودگاه به جا آوردیم و سپس ما را به طرف سالنی راهنمایی کردند بعد از آنکه اسامی ما را نوشتند من با همکاری برادران گروه استقبال به پشت میکروفن رفته و پس از چند کلمه‌ای و عرض تشکری، اشعاری را که همزمان با ارتحال امام در اردوگاه سروده بودم برای حاضرین خواندم، آن روز بچه‌ها در فراق رهبرشان خون گریستند.
 
به زحمت از بین جمعیت گذشتیم و وارد اتاق شدیم. طولی نکشید که مادرم در حالی که صدایم می‌زد وارد شد. جمعیت را کنار زد و به سمتم آمد. گریه می‌کرد و با دیدن من برق شادی در چشمهایش موج می‌زد. 
 
آن قدر دیدن مادرم برایم شیرین بود که حالم را فراموش کرده بودم. دست در گردنم انداخت و چنان مرا در آغوش کشید که انگار اولین بار است مرا می‌بیند. دیگر نمیشد جلوی گریه را گرفت مادر را بغل کردم و تا می‌توانستیم همدیگر را بو کشیدیم و گریه کردیم. مادرم خم شد و پایم را گرفت: تی بلامیسر اسماعیل جان.
 
بلندش کردم: مامان جان گریه نکن، شاید اینجا یه خانواده شهید باشه و ناراحت بشن، خوب نیست.
 
پاچه خالی شلوارم را در دست گرفته بود و گریه می‌کرد، از روی زمین که بلندش کردم، سنگینی دست پدر روی شانه‌ام باعث شد برگردم 
برگشتم و به چهره تکیده‌اش نگاه کردم. قبل از اینکه اشکش سرازیر شود مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت: اسماعیل  من تو رو از خدا خواستم و گرفتم.
 
اوضاع که کمی آرام شد، اسامی همرزمانم را به من دادند. من باید می‌گفتم کدام یک زنده هستند و کدام شهید شده‌اند. همین که چشمم به اسم غلامرضا سعیدی، حسین املاکی، قربانعلی تراب‌نژاد، زین العابدین پور و ایرج توحیدی و. افتاد  بی‌اختیار گریه‌ام گرفت و وقتی حالم را دیدند، لیست را گرفتند و گفتند که توی یک فرصت دیگر به این کار می‌رسند و به سراغم خواهند آمد.
 
هادی گفت:اسماعیل ماشین اومده که سوار شیم بریم محل. از اتاق که بیرون رفتیم، مقابل در یکی سلام گفت و من هم بی‌آنکه بشناسم جوابش را دادم و رد شدم برادرم هادی به من گفت: اسماعیل نشناختی؟
کیو؟
همین که بهت سلام کرد، حجته دیگه چطور نشناختی!
 
برگشتم و به صورت حجت برادر کوجک ترم نگاه انداختم. بزرگ شده بود و خیلی تغییر کرده بود. بغلش کردم: حجت جان خودتی؟ چقد بزرگ شدی!
حجت گردنم را گرفته بود و بغض اجازه نمی‌داد حرفی بزند. 
 
هادی آمد و گفت که زودتر باید برویم. سوار ماشین شدیم برگشتم به سمت حجت که پشت سرم نشسته بود: حجت جان کلاس چندمی؟
دیپلم رو گرفتم. نمیدونی چطوری هم گرفتم.
مگه چطوری گرفتی؟
بعدا برات میگم حکایتش مفصله.
خب حالا چی کار می‌کنی؟
سرش را پایین انداخت و سرخ شد. هادی که فهمیده بود حجت خجالت کشیده آرام توی گوشم گفت: اسماعیل جان یه چیز میخوام بهت بگم اونم اینکه  حجت ازدواج کرده و روش نمی‌شه بهت بگه.
 
نگاهی به حجت انداختم و با خنده گفتم: یادته صورتم رو سیاه کرده بودی ناقلا؟
سرش را پایین انداخت به پایم خیره شد و حرفی نزد گفتم:معلومه از من خیلی زرنگ‌تری که رفتی قاطی مرغ‌ها شدی.
 
وارد محل که شدیم انگار روحم تازه شد. خیلی تغییر کرده بود و خیلی‌ها را نمی‌شناختم. از هادی می‌پرسیدم و او معرفی می‌کرد. اهالی محل، گاو و گوسفندی را به مناسبت و میمنت ورود من سر بریدند. گاهی بر می‌گشتم و نگاهی به صورت پدر و مادرم می‌انداختم و آنها هم با لبخند جوابم را می‌دادند.
 
 دو نفر نوجوان جلو ماشین می‌دویدند و شعار می‌دادند: آزاده دلاور، خوش آمدی به ایران.
نامشان را که پرسیدم، فهمیدم اینها برادران کوچکترم رضا و مرتضی هستند که اینطور با شور و شعف دنبال ماشین می‌دوند.
 
ماشین نزدیک خانه متوقف شد و پیاده شدم. به سمت خانه که راه افتادم، تنم گُر گرفته بود. وارد حیاط شدم. نگاهی به اطراف انداختم. همان خانه قدیمی با همان ایوان و همان پله‌ها... دوباره کودکی‌ام برایم زنده شد. روی دیوار مغازه پدر  جلوی خونه ما، چند تاکبوتر نقاشی شده بود و با خطی زیبا به رنگ قرمز و درشت زیر آن نوشته شده بود: اسماعیل جان  به وطن خوش آمدی.
 
گفت‌وگو از سمیه اقدامی سندی
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار