پرواز «رامین» از کوهرنگ تا گنبدهای فیروزهای
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، در جایی که چشم به هیچ زمینی نمیرسید و کوهها در آغوش درختان بلوط غرق بودهاند، داستان رامین آغاز شد. در دل طبیعت بکر بازفت، جایی که رودخانه با شنهای ساحل نجوا میکرد، «رامین اسدی موری» پسر چست و چالاک روستای «تَبَرک»، قد کشید. کودکیاش میان دویدن تا محل پرورش ماهی و تماشای پدرش گذشت. او در تبرک درس خواند و سپس در بازفت، شهری که جویهای آب جاری در هر گوشهاش بود و زمستانهایش سپید و تابستانهایش سبز بود، بزرگ شد.

شغلی به نام شهادت رامین هوش و ذکاوتی داشت که حتی مدیر مدرسهاش با لهجه لری را تحسین میکرد و به مادرش میگفت: «ذهن خیبی داره، کُر همه چی دونی داری.»، اما در میان تمام درسها، یک درس برای رامین متفاوت بود. روزی در کلاس انشا، وقتی معلم پرسید در آینده چه میخواهید شوید، رامین با همان چهره باریک و استخوانیاش، دفتر را بالا گرفت و نوشت: «دوست داروم شهید آبوم.» تعجب معلم در برابر این پاسخ ساده، با پاسخی صادقانه از سوی رامین پاسخ داده شد: «خو، آقا شهادت هم شغلِ!»
از آرد نانوایی تا پوتینهای سربازی در دوران دبیرستان، اگرچه رشته برق را خواند، اما روحیهاش با کار و تلاش گره خورده بود. رامین به نانوایی محله رفت؛ جایی که از الک کردن آرد شروع کرد و به هنرمندی در چانه گرفتن خمیر رسید. او در هفده سالگی، شاطری را با تمام وجودش پذیرفت و چنان با مهربانی با مشتریان رفتار میکرد که هیچکس بدون نان تازه به خانه بازنگردد.
با رسیدن به هجده سالگی، رامین درنگ نکرد و راهی خدمت سربازی شد. لحظه خداحافظی با «دا» (مادرش)، صحنهای ماندگار بود؛ قرآنی بر سر، ساکی پر از کشک محلی و گرودی صحرا، و تیممی روی آرد. «دا» در حالی که زیر لب میگفت «خدا پشت و پناهت رودوم»، با قلبی غمزده، اما امیدوار، برایش رشته میبرید؛ مادری که سال پیش یکی از پسرانش را در تصادف از دست داده بود و حالا تنها دلخوش بود به بازگشت رامین پس از پایان خدمت.

تیراندازی در نخلستانهای کازرون رامین به کازرون اعزام شد. میان نخلهای سرسبز و دشتهای وسیع، پسر کوهستان زاگرس با همان عضلات ورزیده و چغر شدهاش، در میدان تیر میدوید. او که از کودکی با تفنگ و برنو رفیق بود و صدای شلیک برایش لالایی خواب بود، با یک نفس حبس شده و یک شلیک دقیق، سیبل را در مرکز زد. لگد قنداق اسلحه بر شانهاش، برای او نه دردی بود و نه غمی.
ایستادگی در روزهای سخت در همان دوران آموزشی بود که در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، دشمن به خاک ایران حمله کرد. وقتی «دا» با نگرانی زنگ زد تا مرخصی بگیرد، رامین با غیرت همیشگیاش پاسخ داد: «دا، اگر مو نرُم، مو نمونم، کی بمونه، دخترها برن جنگ؟» او تمام دوازده روز جنگ را سر پست نگهبانی ماند و حتی در مرخصیهای کوتاه محرم، به جای استراحت، در نانوایی ایستاد تا نان نذری بپزد و کار مردم زمین نماند.
سپس، تقدیر او را به گروه توپخانه ۴۴ اصفهان کشاند. در روز نهم اسفند که حملات دشمن شدت یافت، رامین با توکلی عظیم به «دا» گفت: «مو سرباز وطنوم، جای خالی رهبر شهید رو پر اِیکونم.» حتی وقتی برادرش با شنیدن اخبار حمله به پایگاه هوایی اصفهان، از او خواست چند روزی در خانه بماند، رامین در حالی که پوتینهایش را با واکس میبراقاند، پاسخ داد: «رفیقوم شهید آبیده، مو بمونم خونه، پس کی بره سی وطن؟»
آخرین شب و رسیدن به آرزوی کودکی شب هشتم عید بود. مهتابی در آسمان و سایههای لرزان چنارها در تاریکی شب. بوی باروت و گوگرد آسمان اصفهان را پر کرده بود و شعلههای زاغه مهمات جرقجرق میسوخت. رامین روی تخت شماره ۴۱ دراز کشیده بود و طعم کشک محلی هنوز زیر زبانش بود که ناگهان غرش جنگندهها سکوت شب را شکست. بمبی یک تُنی روی آسایشگاه رها شد و در یک لحظه، شهر نفسش را حبس کرد.
رامین و ۴۲ تن از همرزمانش، هرگز اذان صبح گنبدهای فیروزهای اصفهان را ندیدند. شعلههای آتشین از شمال شهر به آسمان میرفت و رامین، بالاخره به آرزوی کودکیاش رسید. او نه تنها شهادت را به عنوان شغلی انتخاب کرد، بلکه نامش را جاوید ساخت: «شهید رامین اسدی موری».
خورشید طلاییاش بر صخرههای زاگرس تابید و خبر شهادتش به گوش «دا» و اهل بازفت رسید. برفهای کوهستان نمنم آب شدند، اما دیگر رامین نبود که از صخرهای به صخره دیگر بجهد؛ او حالا در آسمانها میجهید.
انتهای پیام/ 122
