رژیم پهلوی؛ وسیله چپاول آمریکا از منابع ایران
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسلهٔ دستنشاندهای بود که با حمایت مستقیم قدرتهای بیگانه بر سر کار آمد و همین وابستگی همهجانبه آن را از سلسلههای پیشین بهطور بنیادین متمایز میکرد. شناخت ماهیت این رژیم، درک ماهیت انقلاب اسلامی را نیز روشنتر میسازد؛ زیرا این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک حکومت وابسته، بلکه با تمام منظومهٔ استعمار و استکبار روبهرو بود. یکی از راههای شناخت پهلوی، مطالعهٔ کتابهایی است که کارگزاران رژیم نگاشتهاند؛ آثاری که بهسبب جانبداری از شاه، تصویری غیرهمدلانه از انقلاب اسلامی ارائه میکنند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
ابرقدرتها و ایران
با پایان جنگ جهانی دوم چهره سیاسی و اقتصادی دنیا شکل جدیدی به خود گرفت. اگر تا قبل از جنگ انگلستان مستعمره چی بزرگ جهان بود و در امپراتوری آن «خورشید غروب نمیکرد در طول جنگ انگلستان قدرت نظامی و اقتصادی خود را بشدت از دست داد و پس از جنگ بتدریج از مواضع خود عقب نشست و ترجیح داد با آمریکای جوان و مقتدر وارد شراکت و سازش شود و بدین ترتیب نقش محدود - ولی متنفذ - جدیدی را در سیاست بین المللی برای خود تأمین کند اروپای پس از جنگ نیز به دو قسمت شرقی عرصه نفوذ شوروی و غربی (عرصه نفوذ آمریکا) تقسیم شد و اروپای غربی که زمانی مرکز تمدن و اقتصاد غرب بود برای بازسازی و ترمیم اقتصاد ورشکسته و تخریب شده خود چارهای جز توسل به آمریکای جوان و تکيه بروام و کمکهای مالی و سرمایه گذاریهای آن نداشت. بنابراین، پس از جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا به عنوان قدرتمندترین نیروی اقتصادی جهان به طور فعال وارد صحنه بین المللی شد و بتدریج در سازش با سیاستمداران کهنه کار بریتانیا و با بهرهگیری از تجربیات اطلاعاتی لندن به ابر قدرت بزرگ جهان غرب تبدیل گردید.
دلایلی در دست است که نشان میدهد که آمریکا در طول جنگ به حفظ شوروی علاقه نشان داد و پس از جنگ ترجیح داد که شوروی به عنوان يک ابر قدرت رقیب حضور بین المللی داشته باشد و بدین ترتیب دنیای پس از جنگ به دو قطب «غرب» به رهبری آمریکا با مشارکت انگلیس) و «شرق» به رهبری اتحاد شوروی تبدیل شود چرا؟ به این دلیل ساده که وجود شوروی به عنوان يک ابر قدرت کمونیستی تضمین کننده نفوذ و اقتدار و دست برتر آمریکا در اروپای غربی و سراسر جهان بود این دلایل را شرح میدهم.
الف: کمکهای نظامی و مالی آمریکا در زمان جنگ دوم به شوروی میتوان با صراحت کامل گفت که آمریکا شوروی را از يک شکست حتمی در جنگ جهانی دوم نجات داد. دیگر ژنرال زمستان که در گذشته روسیه را نجات میداد در مقابل آلمان هیتلری کارگر نبود و آلمان مقتدر میتوانست زمستان را از سر بگذراند و در بهار سال بعد تکلیف شوروی را یکسر کند. مگر همین روسیه نبود که در جنگ اول قبل از شکست رسمی و علنی مجبور شد قرارداد صلح جداگانه «برست ليتوفسك را با آلمان امضاء کند و بهای سنگینی به آلمان پیروز بپردازد؟ در جنگ دوم نیروهای مهاجم آلمان به شوروی صد برابر قدرت جنگ اول جهانی را داشتند و لذا اگر دخالت آمریکا نبود شوروی مجبور به امضای تعهداتی چند برابر سنگین تر از معاهده برست ليتوفسك» میشد.
کمکهای نظامی آمریکا به شوروی در جنگ دوم به دو طریق بود؛ اول ارسال تجهیزات نظامی بی حساب از طریق ایران پل پیروزی که ارتش سرخ را با بهترین وسایل جنگی و حتی بیش از نیاز اشباع کرد. دوم باز کردن جبهه فریبنده آمریکا در ایتالیا که مقدار زیادی از نیروهای آلمان و تمام نیروهای ایتالیا را به خود جذب کرد و بخصوص گشایش جبهه دوم در «دونكرک» (شمال فرانسه که تمامی نیروهای آلمان را در اروپای غربی به خود جذب نمود و مانع كمک آلمان به جبهه شوروی شد و حتی آلمان مجبور شد نیروهایی را از جبهه شرقی به جبهه غرب منتقل کند. مسلماً اگر جبهه دوم به رهبری آمریکا باز نشده بود، آلمان می توانست نیروی خود را در جبهه شوروی تا سه برابر افزایش دهد. پس تردیدی نیست که آمریکا شوروی را از يک شکست حتمی در جنگ دوم نجات داد و استالین هم بارها بر این امر اذعان کرد.
ب به رسمیت شناختن جهان دو قطبی در کنفرانس یالتا چرا روزولت قرارداد یالتا را با شوروی امضاء کرد در حالی که طبق این قرارداد امتیازاتی که برای شوروی غیر قابل تصور بود نصیب او می شد؟ در کنفرانس یالتا استالین در يک جناح بود و چرچیل در جناح مخالف و روزولت فقط نقش میانجی را ایفاء کرد و نه متحد واقعی انگلستان و در این میان بازنده کشورهای اروپایی بودند در کنفرانس یالتا سه کشور حوزه بالتيك يعنی لیتوانی و لتونی و استونی جزء خاک شوروی شد قسمتی از خاک رومانی (بسارابی) جزء خاک شوروی شد. لهستان و بلغارستان و مجارستان و چکسلواکی و رومانی و آلمان شرقی در کنترل شوروی قرار گرفت و کشورهای اقمار آن را تشکیل داد.
استالین که در روزهای پایان جنگ آرزویی بجز نجات خود از جنگ و حفظ کشور خود نداشت ناگهان در مقابل مرحمتهای روزولت قرار گرفت و بلند پروازی هایش شروع شد و به غلط روی رقابت آمریکا و انگلیس» حساب باز کرد. چرا محاسبه استالین غلط از آب درآمد؟ زیرا آمریکا تنها دو هدف داشت و نه بیشتر: اول اینکه از فرصت استفاده کرده و مستعمرات انگلستان در سراسر جهان را عرصه نفوذ خود کند و انگلیس را به نقش دوم راضی نماید که در این هدف موفق شد. دوم این که در جهان يك سیستم دو ابر قدرتی ایجاد کند که در یک قطب آن آمریکای مقتدر و شکوفا باشد و در قطب دوم شوروی با اقتصاد بیمار و با سیستمی مطرود و محکوم بدون شک گردانندگان آمریکا تشخیص داده بودند که سیستم دو ابر قدرتی برای اداره کردن جهان توسط آمریکا به نفع آنهاست و می تواند سیطره شان را بر اروپای غربی و سایر نقاط جهان به بهترین نحو تأمین کند.
در سالهای پس از جنگ نیز همیشه این بازی آمریکا با شوروی مشاهده میشد. پس از اینکه صنایع شوروی پس از جنگ رشد یافت و تولیداتی بیش از نیاز کشور ایجاد کرد با مشکل فقدان بازار فروش مواجه شد. این فقدان بازار فروش میتوانست صنایع شوروی را به هم بریزد و زد و آن را با ورشکست مواجه سازد. در اینجا باز آمریکا بود که به میدان آمد و به شوروی اجازه داد که در سطح جهان از جمله ایران بازار فروش صنعت و تکنولوژی داشته باشد و بازار ايدئولوژیک هم در پشت آن داده شد. ولی آمریکا همیشه برای شوروی حد می شناخت و اجازه نمیداد که بلند پروازی روسها از مرز معینی تجاوز کند و به عبارت دیگر در معادله رقابت دو ابر قدرت برای شوروی حریم معینی قائل بود و توسعه طلبی بیش از آن با مقابله شدید آمریکا مواجه میشد. علت جنگ سرد و نزاع های دو ابر قدرت در همین مسئله است.
بنابراین در سالهای پس از جنگ سیاست جهانی آمریکا دو وجه مکمل داشت اول حفظ شوروی برای تکمیل سناریوی دو قطبی جهان که در آن نقش اول را آمریکا بازی کند. دوم مقابله جدی با بلند پروازی شوروی و حفظ مرزهای مرئی و نامرئی که آمریکا برای عرصه نفوذ دو ابر قدرت به رسمیت شناخته است. حال ببینیم که مرزهای نفوذ آمریکا تا کجاست؟ از مسلمات است که آمریکا جنگ جهانی را در خاک خود نخواسته و نمیخواهد. این تز کلیه رؤسای جمهوری آمریکا بوده و هست جنگ جهانی باید در خارج از خاک آمریکا صورت گیرد. در جنگ جهانی اول پیاده شدن نیروهای دشمن در سواحل شرقی آمریکا (اقیانوس اطلس) و یا در سواحل غربی اقیانوس کبیر غیر ممکن نبود و در جنگ جهانی دوم کاملا محتمل بود که ژاپنی ها سواحل غربی آمریکا را مورد تهدید قرار دهند. لذا پس از جنگ آمریکا برای خاک خود يك حريم دفاعی ایجاد کرد اروپای غربی سرپل دفاعی آمریکا از طرف شرق را تشکیل داد و تعدادی از جزایر اقیانوس کبیر که در تصرف آمریکاست، و سپس جزیره تایوان و کشورهای فیلیپین و اندونزی سرپلهای دفاعی آمریکا را از طرف غرب تشکیل می دهند.
این مناطق به طور قطع حریم دفاعی آمریکا و منطقه نفوذ آن تلقی میشود که دست اندازی به آن را به شوروی اجازه نمیدهد فیالواقع این سرپلهای دفاعی شرقی و غربی، در صورت بروز جنگ سوم باید خود را فدای حفظ آمریکا کنند و ارتش آمریکا در این مناطق با دشمن توسعه طلبی (روس) مواجه خواهد شد و نه در خاک آمریکا در این مناطق آلمان غربی و ژاپن چون ملت های خطرناک بشمار میروند هر دو در محدودیت نظامی نگه داشته شدند و برای ادامه حیات اقتصادی خود راهی جز تبعیت محض از آمریکا نداشتند، به نحوی که هر چه آمریکا دیکته میکند انجام دهند. این کشورها را آمریکا کاملاً از خطر توسعه طلبی کمونیسم در حدی که مقدور بود محفوظ نگه داشت و نزديکترين متحدین و محل استقرار پایگاههای اتمی و غیر اتمی آمریکا شدند.
پس از این دو قلمرو دفاعی آمریکا در شرق و غرب نوبت به آمریکای مرکزی و جنوبی میرسد آمریکا پس از جنگ دوم این منطقه را بر اساس دکترین مونروئه عرصه نفوذ خود اعلام داشت و با شعار «قاره آمریکا مال آمریکاییان است پای کشورهای غربی را از این منطقه کوتاه کرد و بجز مورد کوبا به توسعه طلبی کمونیستی اجازه رشد نداد. به همین دلیل در سراسر آمریکای مرکزی و جنوبی دیکتاتوریهای کوچک و بزرگ نظامی ایجاد شد و هر حرکت مخالف بشدت سرکوب گردید و لذا در این مناطق يك روحیه و نفرت شدید ضد ایالات متحده آمریکا در میان مردم ریشه گرفته و رشد کرد که بیشتر طبقات جامعه را در برمیگیرد. البته بجز نقش آمریکا علت پیدایش دیکتاتوریهای نظامی را در فرهنگ و روحیات و سنت های مردم آمریکای لاتین نیز باید جستجو کرد و گرنه علت وقوع کودتاهای پیدرپی و همه متمایل به آمریکا بلا توضیح میشود در آمریکای لاتین به علت دوران استعماری تعدادی از ملتها دارای فرهنگ پرتغال و بیشتر دارای فرهنگ اسپانیولی هستند.
این دو فرهنگ از فرهنگهای گرم و پرشور اروپایی است. در این فرهنگها که ایتالیا نیز بسیار به آن شبیه است، روحیات خاصی دیده میشود کمکاری راحتطلبی پرحرفی تمایل به ثروتمند شدن سریع ناامید شدن سریع از حکومت و غیره این فرهنگ در آمریکای مرکزی و جنوبی نیز بشدت رایج است و مردمی احساساتی پرورش داده و لذا زمینه برای صعود دیکتاتورهای نظامی و تغییرات پیاپی در حکومت فراهم شده است. به هر حال نتیجه تسلط آمریکا برآمریکای لاتین و دیکتاتوریهای نظامی این شده که این منطقه در حالیکه غنی ترین طبیعت دنیا را دارد در فقر شدید به سر میبرد.
پس از آمریکای لاتین قاره آفریقا حریم نفوذ آمریکا تلقی میشد و این هم به خاطر وجود ذخایر غنی کانی بود و هم به خاطر ایجاد حریم دفاعی در جنگ جهانی احتمالی ولی در میان همه این مناطق خاورمیانه در استراتژی جهانی آمریکا جایگاه خاصی کسب کرد و آمریکا پس از جنگ دوم، پاکستان ایران کشورهای عربی و حوزه نفتی خلیج فارس را عرصه نفوذ خود دانست و هیچ نوع دست اندازی و توسعه طلبی شوروی را در این منطقه جایز ندانست و بشدت پاسخ داد. در این منطقه ایران نقش درجه اول و محوری داشت. علت این اهمیت را بعداً توضیح خواهم داد.
بنابراین ملاحظه شد که به دلایل مختلف نظامی ایجاد سرپل های دفاع و طبیعی و انسانی و اقتصادی تمام مناطق مهم و ثروتمند و استراتژيك جهان در قلمرو نفوذ آمریکا قرار گرفت و نقش محدود شوروی در مناطقی مانند اروپای شرقی به رسمیت شناخته شد. طبیعی است که توسعه طلبی شوروی نمیتوانست این تقسیمبندی آمریکا را به رسمیت بشناسد و به هر حال، شوروی دومین ابر قدرت پس از جنگ دوم جهانی بود و بتدریج بلند پروازیهای ایدئولوژیک و سیاسی و اقتصادی زیاد پیدا کرد و دست اندازی به مناطق نفوذ غرب به رهبری (آمریکا) شروع شد. اولین موارد این تهاجم در آذربایجان ایران و یونان بود.
در زمان جنگ دوم و پس از آن شوروی تمام تلاش خود را به کار گرفت تا شاید یونان را در جرگه کشورهای کمونیست در آورد. لذا در قسمت شمالی آن که منطقهای کوهستانی و هم مرز با بلغارستان و یوگسلاوی است نفوذ کمونیستها را توسعه داد و کمکهای نظامی فراوان به آنها کرد. در آن زمان حدود ۳ میلیون کمونیست در یونان تخمین زده میشد. انگلستان که تا آن زمان بر یونان تسلط داشت عجز خود را در حفظ یونان اعلام کرد و لذا آمریکا وارد میدان شد. در آن زمان گفته میشد که ترومن رئیس جمهور آمریکا با استالین وارد معامله شده و دست شوروی را در یونان به شرطی بازگذارده که روسها قوای خود را از آذربایجان ایران خارج کنند.
این فرضیه صحیح به نظر میرسد و لذا پس از این که مسئله آذربایجان به سود آمریکا حل شد، فشار به شوروی در یونان نیز آغاز گردید و استالین مجبور شد كه كمك نظامی خود را به حکومت کمونیستی در کوهستانهای یونان قطع کند. در نتیجه، تسلط آمریکا بریونان تأمین شد و پس از مدتی با استقرار حکومت سرهنگها آخرین بازمانده نفوذ کمونیستی هم از بین رفت. در این زمان یونان رژیم سلطنتی داشت و کنستانتین شاه کشور بود ولی حکومت واقعی در دست سرهنگها بود. سپس آمریکا به این نتیجه رسید که هر نوع خطر کمونیسم در یونان از بین رفته رژیم سلطنتی را نیز کنار زد و در یونان جمهوری اعلام شد. مراحل سیاست آمریکا در چنین کشورهایی و وضع یونان شباهت زیادی به وضع ایران دارد: در ایران نیز روسها توسعه طلبی خود را در عرصه نفوذ آمریکا شروع کردند آمریکا موفق شد استالین را مجبور به عقب نشینی از آذربایجان کند و تسلط نسبی خود را تأمین نماید و سپس با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آخرین بقایای نفوذ کمونیسم را از بین برد.
اگر صحت گفته رئیس 6 - MI شعبه ایران را باور کنیم که بهر دلیل باید باور کنیم در همان زمان آمریکاییها قصد داشتند در ایران یک دیکتاتوری نظامی به ریاست تیمور بختیار روی کار بیاورند ولی انگلیسیها آنها را قانع کردند که در ایران هیچ افسری نمیتواند موقعیت محمدرضا را در ارتش و جامعه داشته باشد و لذا سلطنت محمدرضا را پذیرفتند و بر سر زاهدی (پدر) به توافق رسیدند. کودتا انجام شد و زاهدی تا مدتی با اتکاء به آمریکا میخواست نقش مستقل بازی کند. اسدالله علم با كمك انگلیسیها توانست آمریکاییها را به برکناری زاهدی و قدرت فائقه محمدرضا قانع کند و چنین شد ولی آمریکایی ها تا مدتها طرح دیکتاتوری نظامی (قره نی و بختیار) را در سر داشتند. بالاخره در سال های ۱۳۴۱ - ۱۳۴۲ آمریکایی ها کاملاً تسلیم نظر انگلیسی ها شدند و تجربه طولانی انگلیسیها را در ایران به رسمیت شناختند و دیکتاتوری محمدرضا مورد پشتیبانی هر دو قدرت قرار گرفت تا سالها آمریکا و انگلیس تصور میکردند که محمدرضا در نقش خود کاملاً موفق بوده و به ایران عنوان جزیره ثبات دادند و از نتیجه کار خود بسیار راضی بودند، تا این که ناگهان و برخلاف همه تصورات و پیشبینیها حرکت اسلامی شروع شد و این جزیره ثبات سقوط کرد.
دلایل علاقه آمریکا در مشارکت با انگلیس و سایر قدرت های غربی به رژیم محمدرضا و یا جایگاه ایران در استراتژی منطقه ای آمریکا به شرح زیر بود: ۱ - ایران مهم ترین حلقه در کمربند امنیتی یا کمر بند بهداشتی» بود که آمریکا پیرامون مناطق نفوذ شوروی ایجاد کرد و از مهمترین نقاطی بود که باید راه توسعه طلبی کمونیستی را سد می نمود. ایران دارای مرز مشترك حدود ۲۲۰۰ کیلومتری با شوروی است که اگر حدود ۱۰۰۰ کیلومتر آن را مرز آبی بحر خزر حساب کنیم حدود ۱۲۰۰ کیلومتر مرز خاکی باقی می ماند بنابراین ایران باید دژ مستحکمی در برابر شوروی میشد و راه وصول نیروی دریایی شوروی را به آبهای گرم سد می کرد تا روسها هیچ راهی جز شرق سیبری و جزایر شمال ژاپن برای نیروی دریایی مقتدر خود نداشته باشند. بعلاوه ایران دارای اهمیت درجه اول سیاسی در منطقه است و از نظر اجتماعی باید سرمشق و نمونه ای برای سایر کشورهای منطقه از نظر مقابله با رسوخ کمونیسم در حریم نفوذ غرب و آمریکا می شد. در ادامه همین نقش بود که در این اواخر پس از خروج ناوگان انگلیس از خلیج فارس آمریکا برای ایران نقش ژاندارمی منطقه را قائل شد.
۲ - ایران یک کشور نفت خیز است و آنچه کشف شده و مورد بهره برداری قرار گرفته ل مخازن شناخته شده یا شناخته نشده ایران است و از نظر سایر معادن و کانی ها نیز کشوری بسیار غنی است. پس آمریکا از این دیدگاه نمی توانست به ایران بی اعتناء باشد و مخازن زیر زمینی آن را بسادگی در اختیار شوروی قرار دهد؛ زیرا در يک جنگ جهانی برنده آن قدرتی است که مخازن کانی بیشتر و متنوع تری را در اختیار داشته باشد. ایران راه وصول مخازن نفتی غنی خاورمیانه به آمریکا و اروپای غربی و ژاپن است.
محمدرضا هم راه توسعه طلبی شوروی را سد کردند و هم نفت ایران را چپاول کردند و هم امنیت شاهراه نفتی جهان غرب را تأمین نمودند. آمریکا بشدت به حفظ جبال زاگرس علاقه داشت و این جبال را بزرگترین سد راه پیشروی نیروهای نظامی شوروی به طرف خوزستان و خلیج می دانست و معتقد بود که به هر قیمتی باید از این جبال دفاع شود و مخازن نفتی خوزستان محفوظ بماند. شرکتهای آمریکایی نیز پس از ۲۸ مرداد ۳۲ توانستند انگلیسیها را به عقب نشینی راضی کنند و از طریق کنسرسیوم سهم بسزایی را در نفت ایران بدست آورند و توانستند سالها ارزهای نفتی را میان خود و اروپای غربی تقسیم کنند. در واقع رژیم محمدرضا پس از سال ۱۳۳۲ وسیله چپاول آمریکا و متحدین آن از منابع ایران شد و نفت به حد وفور به کشورهای دوست آمریکا تحویل گردید.
انتهای پیام/ 161
