مأموری که روز تولد فرزندش شهید شد/ جشن تولدی که هرگز برگزار نشد
به گزارش خبرنگار گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهدای فراجا از جمله شهدای مظلومی هستند که برای تأمین امنیت در داخل کشور از جان خود گذشته و بهرغم آنکه بسیاری از آنها خود از خانوادههای ساده و معمولی ایران هستند، با جان و دل برای امنیت هموطنانشان تلاش میکنند و در این مسیر از همه هستی خود میگذرند. شهید «حسین رمضانی» از شهدای واقعه دردناک میدان علیخانی اصفهان است که روز ۱۸ دیماه توسط تروریستهای آشوبطلب به شهادت رسید، در حالی که همان روز دومین سالروز تولد فرزندش فؤاد بود. شهیدی که در فاجعه تروریستی میدان عیلخانی اصفهان آسمانی شد.

«لیلا محسنی»، همسر این شهید گرانقدر از سالهای با او بودن روایت میکند.
آشنایی و خواستگاری
من و همسرم در یک محل در اصفهان زندگی میکردیم. آن زمان من دانشجو بودم و ایشان در فراجا خدمت میکرد. به گفته خودش زمانی که مرا میدید در باران با چادر خیس به سمت خانهمان که در نزدیکی خانه آنها بود میرفتم، بارها میخواسته جلوی من توقف کند و مرا به خانه برساند، اما به دلیل حجابم میترسیده که با او برخورد بدی کنم.
بالاخره زمانی که خانه ما را پیدا میکند، موضوع را به مادرشان میگوید و از ایشان میخواهد که برای خواستگاری به خانه ما بیایند. مادرش وقتی مرا میبیند، به حسین میگوید این همان دختری بود که دو سال پیش به شما پیشنهاد دادم، اما قبول نکردی و گفتی زود است.
چند روز بعد به اتفاق پدر، مادر، خواهر و عمه ایشان به خواستگاری آمدند. ابتدا قبول نکردم، اما وقتی مادرم گفت مادر ایشان را میشناسد و با هم به یک مسجد میآیند و پدرش نیز با پدرم دوست هستند، کمی نرمش به خرج دادم.
اولین دیدار و خاطره بهیادماندنی
بعد خواهر حسین عکس او را نشان داد، نگاه نکردم و تنها گفتم برایم سیرت مهم است، نه صورت تا اینکه طبق قرار قبلی یک روز خودش به خواستگاریم آمد. در ابتدای صحبتهایمان یادی از فرمانده شهیدش شهید اسماعیل چراغی کرد و گفت با داشتن خانواده و فرزند شهید شد و بعد هم گفت کاش جای او من که مجرد هستم شهید میشدم. گفت دعا میکنم که من نیز شهید شوم.
بعد هم از معیارهای مورد نظرش صحبت کرد. یادم میآید که میگفت از لحاظ مالی چیزی ندارم و حتی خانه هم ندارم. به او گفتم میدانی که من تکفرزندم و شرایط مالی خانوادهمان هم بسیار خوب است، میتوانی مرا خوشبخت کنی. برای اینکه او را امتحان کنم و ببینم که شکاک و بددل است یا نه، گفتم که اگر یک روزی من چادرم را بردارم، برخوردتان با من چگونه خواهد بود. در جوابم گفت برای من مشکلی ندارد، همین که شما در آسایش باشید برای من کافی است.
گذشت تا در جلسه سوم صحبتهایمان، ایشان داشت پوست پرتقال را میکند که آب آن سرازیر شد و بعد هم با خنده گفت: برای اینکه این اتفاق نیفتد (آب پرتقال نریزد) ۱۶ بار این کار را تمرین کرده، اما نشد. یک لحظه سرم را آوردم بالا و دیدم که چقدر صورتشان زیباست و چقدر چشمهای شهید مظلوم است. آن لحظه یک نور خاصی توی صورتشان دیدم. خلاصه وقتی این پشتکار را دیدم در کنار خصائل خوبی که داشت به او پاسخ مثبت دادم.
عقد و ازدواج
سرانجام اول فروردین ماه ۱۴۰۱ به عقد هم درآمدیم. بعد از عقدمان حسین مرا سر مزار شهدای گمنام برد. بعد به سمت دومین مزار برد و گفت این رفیق شهیدم است. سال گذشته در ایام فاطمیه در حالی که روزه بودم از حضرت فاطمه خواستم تا به حرمت این شهید بزرگوار تو را قسمت من کند که دعایم پذیرفته شد. چند ماه بعد نیز ازدواج کردیم. زندگی مشترکمان را زیر یک سقف آغاز کردیم که ثمره آن دو پسر به نامهای «فؤاد» و «عماد» شد.
شیرینی پدر شدن و همراهی در تمام لحظات
زمانی که شهید متوجه شد من باردارم سر از پا نمیشناخت. بعد هم میگفت شنیدم بعد بچهدار شدن علاقه زن و شوهر به هم کمتر میشود. من هم میگفتم این دو مقوله از هم جدا هستند.
تا اینکه ۱۸ دیماه ۱۴۰۲، فؤاد به دنیا آمد. یادم میآید شبی که در بیمارستان بستری شدم همراه قبول نمیکردند. گفتند که هیچ کس حتی مادرتان نمیتواند بماند. همه رفتند، اما حسین ماند و در آن سرمای دیماه رفته بود داخل ماشینمان که یک هاچبک دربداغون است و شب تا صبح در هاچبک خوابیده بود؛ بدون بخاری. صبح پیام داده بود که من پشت درم و هر کاری داشتی بگو.
فؤاد وقتی به دنیا آمد، وقتی به هوش آمدم، اولین کسی را که دیدم، همسرم بود. بقیه خانمهایی که زایمان کرده بودند هیچ کسی را ندیده بودند، چون آن موقع تحت مراقبت ویژه بودیم، میپرسیدند چه طور شوهرت به ملاقاتت آمد. پرستار گفت آنقدر پشت در گریه و زاری کرد که ما دلمان به حالش سوخت و اجازه دادیم بیاید داخل. بعد آمد داخل و یک دسته گل خیلی زیبا آورده بود و در بیمارستان هم اجازه نداده بودند دسته گل را بیاورد، رفته بود از یک تخممرغفروشی یک کارتون گرفته بود و این دسته گل را گذاشته بود داخل کارتون. بعد قاچاقی آورده بود بالا.
شهید مانند یک مادر کنارم بود. در تمام امور پسرمان، از جمله شستوشو و تعویض پوشک، حتی در دادن شیرخشک هم کمک میکرد و در کنارم بود. به هیچ عنوان احساس تنهایی نمیکردم.
چهارماه بعد از یک سالگی فؤاد، تصمیم گرفتیم برای بار دوم صاحب فرزند شویم که خدا عماد را در تاریخ پنجم مردادماه سال گذشته به ما داد که این موضوع شیرینی زندگیمان را دوچندان کرد.
حتی در بیمارستان تمام کارهایی را که لازم بود خودش انجام میداد و حتی اجازه نداد پرستارها مرا جابهجا کنند. بعد هم که از بیمارستان مرخص شدم، دنبالم آمد و پرسید غذا دوست داری چه چیزی برایت بگیرم. چون قند دوران بارداری داشتم و هر چیزی را نمیتوانستم بخورم، وقتی از کنار یک موکب رد شدیم که به مناسبت ماه صفر برپا شده بود، از حسین خواستم برای تبرک برایم چای بگیرد. به نظرم خوشمزهترین چایی بود که در طول عمرم نوشیدم.
وقتی به خانه رسیدیم، دیدم یک دسته گل رز آبی که بسیار دوست داشتم، برایم آورد و گفت این دسته گل را گرفتم که یک کمی از زحمتهایی که برایم کشیدی جبران شود.
دو هفته بعد از به دنیا آمدن عماد به خاطر نذری که داشت، به اتفاق خانوادهام راهی قم و جمکران شدیم و در جمع گفت انشاءالله پنجم مرداد سال ۱۴۰۵ به قم میآییم و برای عماد جشن تولد یک سالگی میگیریم که شهید شد. جالب اینکه امسال در این تاریخ بهطور اتفاقی به قم رفتیم.
اخلاق شهید در خانه
برعکس خیلیها که بیرون خوشاخلاق هستند و در داخل خانه بداخلاق، حسین هم در داخل خانه و هم بیرون خوشاخلاق بود و هر کس با او بود به این مهم اعتراف میکرد. اگر متوجه مشکلات دوستان و همکارانش میشد تا جایی که امکان داشت سعی میکرد مشکلات آنها را حل کند.
از آنجا که شغل ایشان پر از استرس و خستگی بود، هر وقت از سر کار میآمد مشکلاتش را پشت در میگذاشت و با خنده و روی گشاده وارد خانه میشد، حتی درآمد اندکش هیچ تأثیری منفی در اخلاقش در محل کار و خانه نمیگذاشت.
ارادت به اهلبیت (ع) به ویژه حضرت فاطمه زهرا (س)
بله، حسین علاقه بسیاری به معصومین (ع) داشت، خصوصاً به حضرت فاطمه (س) و هرچه میخواست از ایشان طلب میکرد و در بیشتر اوقات نیز دعایش مستجاب میشد. در زمان عقد یکبار به من گفت که سالروز شهادت حضرت فاطمه (ع) روزه میگیرد و دوست دارد تا زمان زنده بودنش این نذر را ادا کند. این نوع ارادت موجب شد بیشتر اوقات در خانه ما مراسم روضه برپا میشد که در این میان روضه برای حضرت فاطمه از جایگاه ویژهای برخوردار بود و بیشتر اوقات به صورت خانوادگی روضه برپا میکردیم.
متأسفانه برخلاف ادعای خیلیها که میگویند شرایط مالی مأموران فراجا بسیار خوب است، باید بگویم ما زندگی ساده و سختی داشتیم، ولی راضی و خوشحال بودیم. حتی شرایط اقتصادی اجازه نمیداد که در مراسم روضه که ماهی یکبار در خانه برپا میشد مهمان دعوت کنیم و این مراسم کاملاً خصوصی و پذیرایی در آن با یک استکان چای بود.
مجروحیت در مأموریتهای قبل از شهادت
سه، چهار روز قبل از شهادتش، به دلیل اینکه به آنها اعلام شده بود قرار است عدهای امنیت و نظم شهر را بههم بریزند، ایشان در آمادهباش به سر میبردند. یک شب بین ساعت ۲ تا ۳ شب یک شماره ناشناس با من تماس گرفت. وقتی تلفن را جواب دادم متوجه شدم حسین پشت خط است. وقتی علت را پرسیدم، گفت گوشیم از جیبم افتاد و زیر چرخ موتور شکسته است. پیش خودم گفتم اتفاق بدی افتاده و میخواهد من ناراحت نشوم.
وقتی خانه آمد متوجه سوختگی و کبودی پایش شدم. علت را پرسیدم که گفت چند تا ترقه و کوکتل مولوتوف کنارمان انداختند. چند تا جوان اقدام به این کار کردند. به زور او را به بیمارستان بردم و پایش را پانسمان کردم. به همین دلیل مرخصی استعلاجی گرفت، اما از آنجا که خانهنشینی را دوست نداشت بهرغم مخالفت فرماندهاش به محل کارش حاضر شد.
روز شهادت؛ روز تولد فرزندش
حسین آقا ۱۷ دی سال گذشته پس از بهبود نسبی سوختگی پاهایش به سر کار رفت. یکی، دو ساعت بعد که مطمئن شدند خبری نیست به خانه آمد، چون فردایش جشن تولد فؤاد بود، به اتفاق رفتیم وسایل پیتزا خریدیم، چون قرار بود فردا مهمان داشته باشیم. بعد به اتفاق تمام خریدها و کارهایی را که لازم بود برای جشن تولد انجام شود انجام دادیم.
حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که از محل کار با ایشان تماس گرفته شد و اعلام شد که در این شرایط خاص باید در محل کارش حاضر شود. هرچه اصرار کردم تولد فرزندمان است نرو، قبول نکرد و بعد هم گفت میرود و زود برمیگردد. سریع لباسهایش را پوشید و برای آخرین بار از ما خداحافظی کرد و رفت.
نزدیک غروب بود که با او تماس گرفتم و جویای احوالش شدم. گفت که همه چیز خوب است و اتفاقی نیفتاده است. بعد با پدرم تماس گرفت و گفت که نگذار بچهها در خانه تنها بمانند. آن شب چند باری خواستم با حسین تماس بگیرم، پدرم مانع شد و گفت اگر گوشی دستش باشد حواسش پرت میشود و اتفاق ناگواری برایش میافتد. از آنجا که حسین جزو یگان ویژه موتوری بود، نمیشد زیاد با ایشان تماس گرفت.
بعد هم پدرم برای اینکه ناراحت نشوم تلویزیون را قطع کرد و گفت به دلیل شرایط امنیتی همه چیز قطع است. البته حسین به پدرم گفته بود نگذارد از خبرها مطلع شوم. مرتب به ایشان پیام میدادم که نگرانم، کجایی و چه کار میکنی. پیام اول را جواب داد و پیامهای بعدی دیگر جواب نیامد.
در آخرین پیام برایش نوشتم که حسین در این سه سال ندیدم که یکبار من را نگران کنی و استرس بدهی. میدانم که در هر شرایطی باشی، جوابم را میدهی. الان چه شده که جواب نمیدهی؛ خیلی نگرانم. بعد از فرستادن این پیام، آنتن کلاً پرید و همه چیز قطع شد. بعد هم استرسهای من شروع شد و دچار تپش قلب شدم. نهایتاً من به اتفاق پدرم، پدر شوهرم و عماد رفتیم محل کار حسین.
آنجا بود که متوجه شدم برایش اتفاقی افتاده است. وقتی وارد اتاق فرماندهی شدم فرماندهشان به پدرم و پدر شوهرم اعلام کردند که ایشان شهید شده است. آنقدر حالم بد بود که اصلاً کلمه شهادت را نشنیدم. وقتی از فرماندهشان پرسیدم توی کما رفته یا دست و پایش قطع شده، گفتند نه. گفتم پس چه شده؛ به من بگویید که گفتند حسین شهید شده است. با شنیدن این کلمه تمام دنیا روی سرم آوار شد. اصلاً باورم نمیشد. بارها از آنها سؤال کردم و تا پیکر پاکش را ندیدم باور نکردم.
انتهای پیام/ 119
