حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر / ۸۳

برکت یک پارچ شربت آبلیمو

نزدیک‌تر که شدم، خانمی را دیدم که پارچی پر از شربت آب‌لیمو و یخ در دست داشت. شربت را در لیوان‌هایی که از خانه آورده بود می‌ریخت و تعارف می‌کرد.
کد خبر: ۸۵۷۱۴۴
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۶ - 24August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسزهرا شاه‌آبادی (قم)؛ خانوادگی از مراسم تشییع آقایمان برمی‌گشتیم. بعد از نماز مصلی و پیاده‌روی چندکیلومتری، دیگر رمقی برای راه‌رفتن نداشتیم.

رهبر شهید

سیل جمعیت در خیابان اصلی به سمت آزادی می‌رفت. خیابان‌های اطراف، مسیر بازگشت بود و نسبتاً خلوت. آفتاب حتی پوست زیر روسری و چادر را می‌سوزاند. به سایهٔ ساختمان‌ها و درخت‌ها پناه برده بودیم و از گوشهٔ پیاده‌رو حرکت می‌کردیم.

عکس و پلاکارد و پرچم، در دست هرکس که بود، لطفی برای صاحبش به‌حساب می‌آمد و حفاظی برای رهایی از گرما بود. دیگر خبری از آب‌پاش‌ها و بطری‌های آب‌خنک نبود. زیپ کیفم را باز کردم و بطری آب‌معدنی را بیرون آوردم. یک قلپ خوردم. گرمایش دلم را زد. بطری را ته کیف انداختم.

جمعمان در طول پیاده‌رو پراکنده شده بود. چند نفر جلوی پله‌های مغازه‌ای نشسته بودند و منتظر ما بودند. از دور دیدم که دور هم جمع شده‌اند. نه موکبی در اطراف بود و نه سوپرمارکتی. فکر کردم آشنا یا فامیلی را دیده‌اند.

نزدیک‌تر که شدم، خانمی را دیدم که پارچی پر از شربت آب‌لیمو و یخ در دست داشت. شربت را در لیوان‌هایی که از خانه آورده بود می‌ریخت و تعارف می‌کرد.

وقتی رسیدم، آخرین لیوان نصیب من شد. لیوان را که از دستش گرفتم، حتی لحظه‌ای نایستاد تا متوجه تشکرم شود. انگار از تمام‌شدن شربت خجالت‌زده بود. سریع به‌طرف خانه‌شان رفت.

خنکای شربت تا عمق جانم نشست و زنده‌ام کرد. چه خوب که در دلش نگفته بود: «یه پارچ شربت کجا جواب این‌همه جمعیت رو می‌ده؟»

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار