«یونس عابدینی» و پیمانی که در بهشت زهرا(س) بسته شد

عقربه‌های ساعت روی هم می‌چرخیدند؛ نیمه‌شب بود. صدای چرخش جنگنده‌ها در آسمان، سکوت سنگین شهر را شکست. چند ثانیه بعد، موشک سنگرشکن، زاغه مهمات نزدیک کوه صفه را به آتش و دود تبدیل کرد.
کد خبر: ۸۵۹۰۰۰
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۳ - 31August 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمحبوبه طاهری بروجنی؛ یونس عابدینی، جوانی که مردانگی زودهنگامش را در طبق اخلاص نهاد، راهی پادگان ۴۴ توپخانه اصفهان شد تا از هویت و وطنش دفاع کند. این روایت، از زندگی کوتاه، اما پرمعنای اوست؛ از بوسه بر سر و روی مادربزرگ تا دریافت انگشتری از مادر شهیدی در گلزار شهدای اصفهان، و تا شبی که آسمان اصفهان نورانی شد و نامش در کنار شهدای جنگ رمضان جاودانه گشت.

یونس عابدینی

خداحافظی بهارانه

مادربزرگ، همه را برای عیددیدنی دعوت کرده بود؛ عمه‌ها و عمو‌ها همگی جمع بودند. یونس با تمام فامیل، بزرگ و کوچک، خوش و بش کرد. هنگام خداحافظی، مادربزرگ را بوسید و از همه حلالیت طلبید. عمه بزرگ‌ترش معترض شد و گفت: «یونس، چرا دلمان را می‌لرزانی؟ چند روزی بیشتر از خدمتت نمانده است؛ ما منتظر دامادی تو هستیم.» یونس لبخندی زد و پاسخ داد: «دلم گواهی می‌دهد به زودی پادگان ما را هم می‌زنند، مثل بقیه پادگان‌ها.» عمه کوچک‌ترش دست به آسمان بلند کرد و گفت: «ان‌شاءالله دشمن فردا را نبیند.» همه «الهی آمین» گفتند و خداحافظی کردند.

مردِ کار

شناسنامه یونس، تاریخ تولد او را دوازدهم ماه پایانی زمستان سال ۸۴ نشان می‌داد، اما دست‌های کارکشته‌اش حرف دیگری می‌زد. یونس از کودکی روحیه‌ای درس‌خوان و پرتلاش داشت؛ ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه «دانش‌پژوهان» گذراند و سپس وارد هنرستان شد تا حرفه پدرش را به‌صورت علمی بیاموزد. کادر هنرستان و دبیران رشته صنایع فلزی، همواره از پشتکار و تلاش یونس برای کمک به پدرش تعریف می‌کردند. یونس هرگاه در پادگان نبود، در گوشه کارگاه پدرش با شور و حرارت مشغول ساخت قطعاتی از آلومینیوم بود. زمانی که در پادگان بود، پدرش با اطمینان از حضور او، کمتر به کارگاه سر می‌زد؛ اما وقتی نبود، سکوت کارگاه انگار پدرش را از درون می‌خورد.

یونس عابدینی

شور زیارت

اگر کارِ کارگاه کم بود و مرخصی داشت، حتماً خود را به پابوسی امام هشتم (ع) می‌رساند و دلش را با دیدار امام رضا (ع) جلا می‌داد. اگر فرصت نمی‌شد، به جای آن به زیارت اهل قبور و گلزار شهدا می‌رفت. در همین گشت‌وگذار‌های میان شهدا بود که انگشتریِ مادر شهیدی را هدیه گرفت و تا روز شهادتش، آن را از انگشتش جدا نکرد. روز‌های اول خدمت را به یاد آورد؛ آموزش نظامی، صبحگاه مشترک و جنگ با دشمن فرضی؛ اما حالا همه‌چیز داشت رنگ واقعیت به خود می‌گرفت. در طول جنگ دوازده‌روزه، پدرش مدام زنگ می‌زد و از او خواهش می‌کرد که برگردد. یونس می‌گفت: «من هم مثل بقیه هستم؛ خون من رنگین‌تر از آنها نیست. من سربازم و تا زمانی که سر دارم، از وطنم و همشهریانم دفاع می‌کنم.»

شبی که ایران لرزید نهم اسفند ۱۴۰۴، تاریخی که برای همیشه در یاد‌ها ماندگار شد. خبر به یونس و دیگر سربازان پادگان ۴۴ توپخانه رسید. بیت رهبری، فرماندهان و بچه‌های مدرسه میناب؛ آشوبی در دل جوانان افتاد. پدرش به تکاپو افتاد و می‌گفت: «یونس، بابا بیا خونه، یونس مرخصی بگیر.»، اما دل یونس پیش همرزمانش بود. پدرش را دلداری می‌داد و می‌گفت: «بابا نگران نباش؛ اگر همه به بچه‌هایشان بگویند برگرد یا مرخصی بگیر، پادگان خالی می‌شود. خانواده‌های دیگر هم نگران‌اند. محمد از خوانسار، رضا از شهرضا، مهدی از کاشان، و پوریا، رامین و حسین از شهرکرد اینجا هستند. دلت را به حال خانواده‌های آنها بسپار. من هم به وقتش می‌آیم. می‌دانی که من آرزومند شهادتم؛ نگذار دلتنگی‌های شما، آرزوی مرا نقش بر آب کند.»

هشت روز بعد از نوروز

هشت روز از سال جدید گذشته بود. سربازان به ترتیب در پادگان ۴۴ توپخانه پست می‌دادند. محل استراحت سربازان تغییر کرده بود و کانال جابجایی مهمات، امن‌ترین جای پادگان شده بود. سربازان در تونل نزدیک کانال به خط شدند. اصفهان زیر موج حملات جنگنده‌ها بود. چند دقیقه مانده بود تا پست نگهبانی عوض شود که خبر دهان‌به‌دهان گشت: «جنگنده اف۳۵، فولاد مبارکه را زده است.» صدای زوزه جنگنده‌ها بر فراز درختان چنار پادگان پیچید؛ چرخید، ارتفاع کم کرد، اوج گرفت و دور شد. تاریکی هوا هنوز به سیاهی مطلق نرسیده بود که ستون دود و آتش از پایگاه هشتم شکاری به آسمان بلند شد. از هر گوشه شهر، دود و خاکستر به هوا می‌خاست. گوشی‌های سربازان مدام زنگ می‌خورد: «الو مامان، هی زنگ نزن... بابا بیخیال شو...» یونس پیش از نیمه‌شب، برای آخرین بار با پدرش خوش و بش کرد و او را به خدا سپرد.

شب شهادت

عقربه‌های ساعت روی هم می‌چرخیدند؛ نیمه‌شب بود. صدای چرخش جنگنده‌ها در آسمان، سکوت سنگین شهر را شکست. چند ثانیه بعد، موشک سنگرشکن، زاغه مهمات نزدیک کوه صفه را به آتش و دود تبدیل کرد. شعله‌های خشمگین در دل کوه سرکشید. شهر آرام نداشت و حمله‌ها پایان نمی‌یافت؛ در آن حوالی، چشمی روی هم نرفته و دلی آرام نگرفته بود. یونس و همرزمانش صدای غرش ممتد جنگنده را شنیدند و لحظاتی بعد، زمین، تونل و کانال همگی به لرزه افتادند. پادگان ۴۴ تبدیل به صحرای محشر شد. دود و آتش از هر سو زبانه کشید و نور آتش، سیاهی و سرما را بلعید. بسیاری سوختند و جسد‌ها خاکستر شدند؛ اما جسد یونس انگار از شر آتش در امان ماند و دست‌های کارکشته و پینه‌بسته‌اش، در حالی که انگشتریِ شهید در دست داشت، دست‌نخورده در میان جسد‌ها باقی ماند.
انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار