با «آقا مجتبی» شدیم ابرقدرت
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- مریم صفدری (تهران)؛ از بهبهان آمده بودند. پیراهن آبی بلند و شال مشکی که دور سر محکم کرده بود، جنوبیبودنش را نشان میداد. کلاس محل اسکان، کولر بیجانی داشت که بیشتر تولید صدا میکرد تا سرما. دانههای عرق از کنار چینهای دور چشمش روی پوست سبزهاش میسُرید. گفتم: دوازده ساعت راه با یک ماشین پژوی قدیمی. چرا اومدین؟

زل زد به تخم چشمهای من و آرام و شمرده، طوری که مطمئن شود تمام کلمات لری را متوجه میشوم، جواب داد: نیگا، بابای مو تو دعوای طایفهای کشته شد. به شوهرُم گفتُم اگه امروز بگن قراره قاتل بابات رو قصاص کنیم بیا، مُگُم بخشیدُمش، باید بُرُم تهران.
-مخالفت نکرد شوهرت؟
فلاکس و سینی استکانها را از گوشهی دیوار جلو کشید: او خودش تعصب آقا رو میکشید، به برادرش گفته بید آگه به آقا بیاحترامی کِردی برادریمون تِمومه. حق اینکه مُردُم بیای سر قبرُم رو هم نِداری. ها، تو خو میدونی مرد لر همچی حرفی بزنی یعنی چه.
بعد، از آن سحری گفت که در آشپزخانه ظرف میشسته، با صدای جیغ دخترش فکر کرده همسرش که در سفر بوده تصادف کرده، اما فهمیده آقا شهید شده است. گفت داغ رهبر برایش از داغ پدر هم سختتر بوده. من هم سر تکان دادم: من همیشه به دوستام گفتم داغ مادر هیچ وقت سرد نمیشه، حالا فهمیدم دلتنگیِ آقا از دلتنگی مادر هم بیشتره.
اشکهایش را با پر شالش گرفت. من هم بغضم را با یک قلپ چای تلخ پایین فرستادم. با لبخند زورکی پرسیدم: راستشو بگو چقدر پول میگیرید برای رفتن به تجمع؟
چهرهاش به خنده باز شد: هر شب ۱۲۰ تومن میدم کرایه راهِ دخترها که برن و بیان. حساب کن چهار ماه میشه چند میلیون؟ تازه دختر بزرگم فاطمه، موکب بچهها دستشه، کاغذ و مداد و چسب و ای جور چیزا هم پا خودشه.
-پس وضعت خوبه که هزینه هم کردی؟
-اولا، ای چیا که هزینه حساب نمیشه، نیگا ما تو ای دو تا جنگ تو طایفه خومون ۲۵ تا شهید دادیم. یکیشون پسرداییم بود که هوش مصنوعی کار میکِرد. با زن و بچه همی تهران شهید شد. دوما، به ای دستای مو نگاه کن. باورت میشه مو شصت و پنجیام؟ گیرم اوضاع اقتصادی خراب باشه چکا کنیم؟ مملکت مادره، میشه مادرمونو بفروشیم؟ ای کشور ناموسه. از ناموسمون بگذریم؟
نگاهی به دخترها کردم که غرق خواب بودند.
-دوست داشتم با فاطمه و زهرا صحبت کنم. اما میدونم خستهان.
-ها، ما صبح که رسیدیم، مستقیم رفتیم مصلی ماشاالله به جمعیت. باعث پیروزی همی مردمن که میدون رو خالی نِکردن. مَ که احساس غرور کردم ای مردم رو دیدم.
نگاهی به چشمهای قرمزش کردم: خودت هم خستهای، بگو این روزا نگران چی هستی بیشتر؟
اخمهایش را توی هم کرد: نگرانی ندارم الحمدلله. ای مملکت سختتر از ای روزا رو گذرونده. ای خط، ای نشون. بشین ببین چطو با آقا مجتبی میشیم ابرقدرت که همی حالا هم شدیم.
برق امید در چشمهایش کاملا روشن بود. امام شهید هم از طاقچهی پنجره به ما لبخند میزد.
انتهای پیام/ 122
