حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر/ ۸۸

برای پیاده‌روی طولانی تا کربلا یا مصلی شب و روز نمی‌شناسیم

بعضی موکب‌ها چایشان آماده بود. مثل اربعین که از سه صبح، صبحانه‌ها حاضر است و موکب‌ها شبانه‌روزی کار می‌کنند. مثل دوست‌داشتن که شب و روز نمی‌شناسد؛ مثل ما که برای یک پیاده‌رویِ طولانی تا کربلا یا مصلی شب و روز نمی‌شناسیم.
کد خبر: ۸۶۰۷۳۶
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۶ - 08September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسفاطمه مصطفوی؛ آن‌قدر روی موکت و زمین سفت غلت زدم تا فهمیدم تلاش برای خواب‌کردنم فایده ندارد. شب، شبِ خواب نبود.

رهبر شهید

کاروانِ هفت‌هشت نفره‌مان راه افتاد سوی نقطه‌ای که همه‌ی مردم به سمتش می‌رفتند. هرکس آن وقت شب توی خیابان بود، کاری جز این نداشت که به آن‌جا بیاید. وگرنه یا خواب بود یا لااقل زیر سقف خانه‌اش.

وجب‌به‌وجب مامور‌ها بودند؛ ایستاده، نشسته، تفنگ‌به‌دست، کفِ زمین، توی چمن، بالای دیوار، روی ماشین. یکی از مامور‌ها توی پیاده‌رو نماز بسته بود. به ساعت نگاه کردم. تا اذان وقت داشتیم.

شبِ آخر در مشایه، حاج آقای کاروان می‌گفت: «بچه‌ها وقت نماز شبه، درحال حرکت می‌شه خوند.» تا کربلا چند عمود بیشتر نمانده بود. آفتاب که می‌زد ما هم می‌رسیدیم حرم.

فکرم از مامور‌ها و نماز، رفت سراغ خالی بودنِ خیابان. مگر قرار نبود آدم‌ها هوریز کنند توی خیابان‌ها و مصلی را پر کنند؟

راه طولانی بود؛ همان‌قدر طولانی که عمود‌های آخرِ مشایه. کنار خیابان نیسان‌های آبی به ترتیب پارک بودند. پشت‌شان گالن‌های بزرگ آب بسته بود. راننده‌های نیسان روی سقف ماشین‌ها خوابیده بودند. نزدیکی در‌های مصلی، لابه‌لای چمن‌ها، نیرو‌های هلال‌احمر هم با لباس‌های سرخ و سفیدشان خواب بودند. انگار این هم بخشی از ماموریتشان باشد. خوابیدند تا فردا برای رسیدگی به زائر‌ها هوشیار و بیدار باشند.

به محلِ دیدار نزدیک شدیم. خانواده‌ی چهارنفره‌ای به خیابان اضافه شدند. دخترِ کوچک روی دوش بابا بیدار بود و شاید از خودش می‌پرسید: «الان، این‌جا، چه کار داریم؟» و جواب مامان یادش می‌آمد که لابد موقع پوشاندن لباس‌هایش گفته بود: «داریم می‌ریم آقا رو ببینیم.»

بعضی موکب‌ها چایشان آماده بود. مثل اربعین که از سه صبح، صبحانه‌ها حاضر است و موکب‌ها شبانه‌روزی کار می‌کنند. مثل دوست‌داشتن که شب و روز نمی‌شناسد؛ مثل ما که برای یک پیاده‌رویِ طولانی تا کربلا یا مصلی شب و روز نمی‌شناسیم.

«بگذار اغیار هرگز درنیابند که این قلب‌های ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و سر ما در هوای کدامین یار خود را از پا نمی‌شناسد.»

یکی از نیرو‌های امنیت، ترکِ موتور رد شد. بلند می‌خواند: «شیرین‌تر از بغل مادر حرم حسین.»

اذان صبح سَر زد و این یعنی ما چند ساعت دیگر باید آن تابوت را نظاره می‌کردیم. انگار تاریخ ده اسفند است و باید آن خبر را بشنویم. هر دو در اوج نخواستن بود، هردو دنیا را روی سرمان خراب می‌کرد. هردو ما را به اجباری دچار می‌کرد و اختیاری که بعد از آن، باید انتخابش می‌کردیم. باید انتخاب می‌کردیم نظاره‌گر باشیم یا نقشی میانِ این تاریخ داشته باشیم.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار