خداکند وقت جهاد جانمانیم
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- زهرا العامری (نیشابور)؛ دو ساعتی بود که از همسرم خبر نداشتم. با خودم گفتم حتما خودش را به پیکرها رسانده، خوشبهحالش. چشمم به در بود تا بیاید، بچهها را پیش او بگذارم و خودم را به پیکر آقا برسانم.

صدای مداحی توی حیاط میپیچید و من آراموقرار نداشتم. چند تا مادر بودیم که دور هم نقشه میکشیدیم تا چگونه خودمان را به آقا برسانیم. امید زیادی نداشتیم، اما با شنیدن زمزمههای نزدیک شدن پیکر آقا هر کداممان با یکی دوتا بچه قد و نیمقد راهی شدیم سمت چهارراه دانش. خیابان پر بود از مادران بچه بغل که گوشهای از خیابان نشسته و منتظر رسیدن پیکر آقا بودمد.
آقایی که مسئول امنیت بود، جلو آمد و گفت: «پیکر آقا نزدیکه و به زودی کلی از جمعیت برای خروج وارد این کوچه میشه. مادرای بچهدار برگردین عقب.»
یادم آمد از قولی که به همسرم داده بودم: تو فقط ما رو ببر مشهد، توی شلوغیها نمیرم.
بچهها را برداشتم و چند متری عقبنشینی کردم. بعد از یک ربع انتظار دیدم دوسه نفری فریاد میزدند که: «آقا اومد... آقا اومد.»
با بچهها جابهجا شدیم و روی جدول کنار جوی آب ایستادیم. قد بلندی کردیم که پیکر را ببینیم، اما فایدهای نداشت که نداشت. علیرضا حرص میخورد و مدام میگفت: «مامان دوست دارم پیکر آقا رو ببینم.»
وقتی سیلی از جمعیت مردان و زنان وارد کوچه شد شصتم خبردار شد که آقا را بردند و من جاماندهام.
لبخند تلخی به علیرضا زدم و گفتم: «مامان ما نمیتونیم آقا رو ببینیم ولی بهجاش بوی آقا رو که تو هوای این خیابون پخش شده میتونیم حس کنیم.» علیرضا آرام شد، اما من بدجوری دلم شکسته بود.
دست خودم نبود تمام غمهای قلبم از صورتم بیرون زدهبود. به اسکان که رسیدیم در باز شد و همسرم خوشحال جلو آمد و گفت: «خانم آقا رو دیدم، این کلاه رو هم تبرک کردم.»
علیرضا کلاه را از دست پدرش چنگ زد و بویید و روبه من گفت: «راست میگفتی مامان این کلاه بوی آقا میده.»
بچه بغل، شل و وارفته وارد حسینیه خواهران شدم. یکی از دوستانم که از قیافهام کل ماجرا را خوانده بود، نگران سمتم آمد و گفت خوبی؟! بغضم شکست و گریه کردم. محکم مرا بغل کرد و گفت: «ما مادرها همیشه اینجور وقتا جا میمونیم، خداکنه وقت جهاد جانمونیم.»
با همدیگر گریه کردیم، آغوش در آغوش هم.
صدای مداحی حاج مهدی رسولی میآمد:
ما اومدیم دیدن تو این آخریشه
هیچ کی حریف گریه مردم نمیشه ...
انتهای پیام/ 122
