معرفی کتاب؛

زینب‌های خط مقدم

کتاب «زینب‌های خط مقدم» با محوریت نقش‌آفرینی بانوان گیلان در هشت سال دفاع مقدس به سفارش زنان اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گیلان در سال ۱۳۹۹ به چاپ اول رسید.
کد خبر: ۸۶۰۷۵۵
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۴ - 08September 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «زینب‌های خط مقدم» به نقش‌آفرینی بانوان گیلان در هشت سال دفاع مقدس به صورت پژوهشی و اسنادی پرداخته که به سفارش زنان اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گیلان در ۱۷۲ صفحه قطع رقعی در ۱۰۰۰ تیراژ در سال ۱۳۹۹ به چاپ اول رسید.
رشت
خاطرات پیش رو روایت تعدادی از بانوان رزمنده گیلان است که پژوهش و نویسندگی آن توسط «حمید پورعیسی چافجیری و جمع آوری مصاحبه و اسناد هنگامه کارگر و حورا سفرگر» انجام شد. 
 
سقا را دیده‌ای؟ سقا آورده‌اند 
 
زمانی که به عنوان پرستار در بیمارستان پورسینای رشت فعالیت می‌کردم، هر روز با تعداد زیادی از مجروحین جنگی سروکار داشتم. روزی یکی از کارکنان بنیاد شهید به بخش آمد و گفت: "خواهر کاظمی، سقا را دیده‌ای؟ سقا آورده‌اند"... با تعجب به دنبالش راه افتادم تا به یکی از اتاق‌های بخش رسیدم؛ رزمنده چهارده ساله‌ای را دیدم که روی تخت دراز کشیده بود در حالی که هر دو دستش را از دست داده بود، با گریه گفتم: "این ابوالفضل ماست، ابوالفضل زمانه ما همین پسر است. "
 
مظلوم و غریب بود، اما شاکر شهید شد
 
در دوران دانشجویی در دانشگاه تربیت مدرس تهران، در بیمارستان‌ها هم فعالیت می‌کردم. عمده مجروحین، همراهی از خانواده یا آشنایان‌شان را به همراه داشتند؛ اما یادم هست مجروحی بود که بالای سرش نوشته بود بهلولی و کسی را همراه نداشت. همکارانم می‌گفتند که خانواده اش از مجروحیتش بی‌اطلاع هستند. روزی درجه گذاشتم و دیدم که تب ۴۰ درجه دارد، توان حرف زدن نداشت؛ سعی کردم با دارو و گذاشتن ملحفه خیس روی پا‌ها و پیشانی‌اش، تبش را پایین بیاورم.
 
آرام از او پرسیدم: آقای بهلولی حالتون خوبه؟ فقط یک کلمه گفت: الحمدلله... این حرف را که از این پسر جوان شنیدم منقلب شدم؛ با خودم گفتم، خدایا در این حال هم فقط شکر تو را به جا می‌آورد روز بعد دوباره به سراغش رفتم، متوجه شدم حالش به شدت بد است. نمی‌توانستم نبضش را حس کنم.
 
همکارانم را صدا زدم و او را با کمک هم، کف اتاق خواباندیم. احیای قلبی تنفسی را شروع کردم. در هر دقیقه هشتاد بار ماساژ قلبی؛ هزار و یک، هزار و دو... تنفس. پزشک از راه رسید، چراغ‌قوه را در چشمش انداخت و گفت: خواهر ادامه نده شهید شده... به خوابگاه دانشجویی برگشتم، نماز خواندم و گریه کردم؛ مظلوم و غریب بود، اما شاکر شهید شد، الحمدلله.
 
 ما هنوز هم همان مردمیم‌
 
در روز‌های جنگ، من دانش آموز بودم؛ سه تا از برادرانم در جبهه بودند و مادرم بی‌تابی زیادی می‌کرد و از خدا می‌خواست که برادرانم بجنگند و پیروز شوند، اما شهید نشوند. من که نوجوان پرشوری بودم گاهی به ایشان می‌گفتم: چرا دعا می‌کنید که شهید نشوند، آیا خون برادران من از خون جوان‌هایی که هر روز شهید می‌شوند رنگین‌تر است؟ الآن که به آن روز‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم ما فقط یک چیز داشتیم و آن هم آرمان انقلاب اسلامی‌مان بود که با تمام توان از آن محافظت می‌کردیم. با تحمل رنج شهادت عزیزان‌مان و صبر بر سختی و مشقت‌های اقتصادی ناشی از جنگ، ما همه چیز را به جان خریده بودیم؛ ما هنوز هم همان مردمیم.
 
 تمام من خواهد سوخت
 
 شهید تقی ناصحی از اعضای گروه ۷۲ تن چندین بار به جبهه اعزام شد و هر بار با مجروحیت باز می‌گشت، کمی مداوا می‌شد و مجدداً به سوی جبهه می‌شتافت. روزی به من گفت: این بار که به جبهه بروم زنده برنمی‌گردم، تمام من خواهد سوخت... من که نوجوانی بیش نبودم به او گفتم: حالا که قرار نیست برگردید حداقل یک یادگاری برای من بگذارید؛ پرسید: چه می‌خواهی؟ به کاتیوشا اشاره کردم و گفتم: اون تیر کاتیوشا را به من بده، گفت: نه این خطرناکه؛ به جای اون بهت یک کتاب و نوار سخنرانی فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی را میدم. این دو را در جعبه گذاشت و به من داد. اعزام شد، مدتی بعد پیکر سوخته‌اش را آوردند؛ تمام او سوخته بود...
 
تو پسر کدوم مادری؟ 
 
من در اورژانس بیمارستان طالقانی حضور داشتم و گاهی کسانی را که شهید می‌شدند، به سردخانه انتقال می‌دادم؛ بوی خون، کافور و هوای سردخانه اندوهم را چندین برابر می‌کرد. روزی شهیدی را به سمت سردخانه می‌بردم که متوجه شدم آسیبی که به ناحیه سرش رسیده، بخشی از مغز را از کاسه سر به بیرون انداخته؛ آرام مغز را به درون سرش برگرداندم و موهایش را روی آن گذاشتم. اشک‌هایم سرازیر شد، با گریه گفتم: تو پسر کدوم مادری که اینطور غریب شهید شدی؟ فاتحه و صلواتی هدیه کردم و زیر لب زمزمه کردم: شفیع من باش برادر...
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار