حماسه‌ای دیگر در وداع با رهبر/ ۹۲

معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس می‌کردیم

حالا، اما ما آدم‌هایی بودیم از کشور‌های مختلف که جنگ نزدیک‌ترمان کرده بود. معنای مقاومت را با گوشت و پوست‌مان درک کرده بودیم. همه‌مان یک آرمان مشترک داشتیم و از ته دل خواهان نابودی اسرائیل بودیم. این‌بار انگار معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس می‌کردیم.
کد خبر: ۸۶۱۳۵۳
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۴۹ - 12September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرسمائده محمدتبار؛ فاطمه اهل لبنان بود. از آن جنوبی‌هایی که زندگی‌شان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و بی‌آنکه تکیه دهد، خودش را کشیده بود جلو. بی‌مکث و با حرارت حرف می‌زد. با هر کلمه‌ای دست‌هایش بالاوپایین می‌رفت و صدایش موج برمی‌داشت. انگار می‌خواست بغض چندساله را توی چند دقیقه بریزد بیرون.

حزب الله لبنان

گفت خواهرزاده، برادرزاده و تعدادی از فامیل‌هایش شهید شدند. گوشی اش را گرفت طرفم و فیلم‌های جنوب لبنان را نشانم داد. بعد کف دستش را برگرداند سمت پایین و با یک حرکت افقی حالی‌ام کرد همه‌اش با خاک یکسان شده.

گفت خانه‌اش جایی بین صور و صیدا است. فعلا سالم مانده بود. اما بمباران هر روزه مجبورشان کرده بود ترکش کنند. از شوهرش گفت که با وجود اصرار خانواده خواسته که بماند. گفت دوست دارد باقی عمر را زیر سقف خانه خودش باشد و مرگش به شهادت ختم شود.

تندتند حرف می‌زد و من که تنها تکه‌هایی از حرف‌هایش را می‌فهمیدم رو کردم به دکتر احمد تا برایم ترجمه کند. دکتر سال‌ها قبل در ایران دانشجوی همسرم بود. فارسی را شکسته‌بسته حرف می‌زد و حالا میزبان‌مان در کربلا شده بود.

فاطمه از بچه‌ها و نوه‌هایش تعریف کرد و یکی‌یکی اسم‌های‌شان را برایم گفت، "محمد، علی، حسن، حسین".

حرفش تمام نشده بود که یک‌هو از جا پرید. سرش چرخید سمت درِ اتاق که آرام بسته شده بود. دست گذاشت روی قلبش و با فشار، نفسش را از سینه بیرون داد. گفت با هر صدایی انتظار انفجار را می‌کشد. توضیح داد پهباد‌های اسرائیل، دائم روی سرشان چرخ می‌خورند.

کلمه‌هایش را که می‌شنیدم حس کردم مدت‌هاست این قصه برایم آشناست. همین چند ماه قبل بود که پسرم گفت بعضی شب‌ها تا صبح از صدای پهباد‌ها نمی‌خوابد. پسرم کارش توی تهران بود و منِ ساکن شمال، لحظه‌به‌لحظه اخبار جنگ را می‌پاییدم و آرام‌وقرار نداشتم. 

فاطمه پشتش را صاف کرد و با غروری که در حالت نگاهش پیدا بود گفت: حزب‌الله جانانه لب مرز مقاومت می‌کند. 

کمی بعد شانه‌هایش افتاد پایین و ادامه داد: از دولت لبنان کاملا ناامید شده‌ایم.

من که تمام مدت چشمم بین او و دکتر می‌چرخید، نظرش را درباره ایران پرسیدم. خط‌های اخمش صاف شد و چهره‌اش به حالت عادی برگشت. به عربی چیزی گفت که سر در نیاوردم. دکتر احمد با فارسی آمیخته به عربی بهم فهماند که قدردان ایران هستند. گفت همه ایران مقاومت است و از لبنان دفاع می‌کند. دوباره ابروهایش توی هم رفت و زمزمه کرد: ولی دولت‌مان می‌خواهد شیعه در لبنان نباشد. 

به این‌جا که رسید دست‌هایش بالا رفت و با لحن غلیظ عربی گفت: فقط دعا.

فاطمه هی حرف زد و من به این فکر می‌کردم که چه‌قدر به هم نزدیک‌تر شده‌ایم. بیشتر از اربعین دو سال قبل که در همین خانه پای درددل هموطنان لبنانی‌اش نشسته بودم. آن زمان وقتی می‌خواستم بروم زیارت، یکی از آنها آمد جلوی در، محکم دستم را فشرد و خواست برای ظهور دعا کنم. هنوز هم آن نگاه ملتمسانه توی ذهنم مانده. آن موقع شاید درک درستی از موقعیت‌شان نداشتم. نمی‌فهمیدم نگرانی بابت جان عزیزان یعنی چه. ترس این‌که هر لحظه منتظر یک خبر هولناک و فاجعه باشی را تجربه نکرده بودم. غم و مصیبت هم‌وطنانم را هم در دل نداشتم.

حالا، اما ما آدم‌هایی بودیم از کشور‌های مختلف که جنگ نزدیک‌ترمان کرده بود. معنای مقاومت را با گوشت و پوست‌مان درک کرده بودیم. همه‌مان یک آرمان مشترک داشتیم و از ته دل خواهان نابودی اسرائیل بودیم. 
این‌بار انگار معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس می‌کردیم.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار