«گریه به زبان مادری»
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب «گریه به زبان مادری» اثر ایمان نصرتی، داستانی در بستر جنگ ایران و عراق است که حضور چند جوان با پیشینههای متفاوت را در مواجهه با جنگ و دگرگونیهای اجتماعی نشان میدهد. این کتابْ داستان آدمهایی است که زندگیشان میان خاطرات کودکی، دگرگونیهای اجتماعی و سایهی سنگین جنگ ایران و عراق به هم گره میخورد و حوادثی را از سر میگذرانند که بهتدریج نگاهشان به عشق، زندگی، گذشته و آینده را تغییر میدهد.

کتاب گریه به زبان مادری ایمان نصرتی از رمانهای جنگی ایرانی است که بهطور عمده در سال ۱۳۵۹ اتفاق میافتد. بااینحال، روایت این کتاب تنها به میدان جنگ محدود نمیشود؛ بلکه نویسنده گریزی به گذشتهی شخصیتها میزند و از وقایع سیاسی-اجتماعی ایران همچون انقلاب ۵۷، رابطهی عاشقانهی شخصیتها، مهاجرت به شهرها و متروک شدن روستاها میگوید.
ین رمان جنگی که از زبان راویها و شخصیتهای مختلف روایت میشود، در برهههای زمانی متفاوت پیش میرود و روایتی چندصداست که هر صدا بخشی از گذشته و واقعیت شخصیتهای داستانی را آشکار میکند و جنگ و تحولات اجتماعی را از نگاههای مختلف بازتاب میدهد.
ایمان نصرتی در این کتاب از زاویهی زندگی آدمها به جنگ نگاه میکند و جنگ و ویرانی را فقط در سنگر و میدان نبرد نمیبیند؛ بلکه ویرانی سرزمین را با ویرانی درونی آدمها گره میزند و جنگ را در ویرانی زادگاه، خاطرات و روابط آدمها میبیند.
این رمان دفاع مقدس از ایمان نصرتی تصویری انسانی، چندلایه و به دور از کلیشه از جنگ ایران و عراق ارائه میکند که در آن، پشت هر سرباز، هر خانه و هر سرزمین ازدسترفته، مجموعهای از خاطرات، روابط و دلبستگیها قرار دارد. خرید کتاب گریه به زبان مادری نشر نقد فرهنگ فرصتی است تا با روایتی متفاوت از جنگ ایران و عراق و تأثیر آن بر زندگی انسانها همراه شوید.
بخشی از متن کتاب
کامیار حرف نمیزد، اما دیدم که قطره اشکی رو از گوشه چشمش پاک کرد. من زیر پتو خودم رو کمی جابهجا کردم. اونقدر بی حرکت توی سنگر مونده بودم که تمام بدنم درد میکرد. باید حرفی میزدم تا کامیار رو از هر فکر و خیالی که غمگینش کرده بیرون بیارم.
-دیروز صبح وقتی از ماشین قرارگاه پیاده شدیم، منظرۀ سه صخره سیاه ترسناکتر از همیشه بود. شما جلوتر از من راه افتادید. اما من انگار پاهام رو نمیتونستم تکون بدم. بابا شوفر سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت: «هر آدمی یک نقطه تاریک تو زندگیش داره که هیچوقت پاک نمیشه و از به یاد آوردنش تنش میلرزه. هر بار میام اینجا، از هیبت این کوه تمام روزهای سیاه زندگیم میاد جلوی چشمهام. بعد به خودم میگم بابا نمیخوای که بترسی، میخوای؟ حالا سرباز، آگه نمیتونی، بیا سوار شو و با من برگرد. ولی قبلش باید واسه رفیقات دست تکون بدی. دلِ دست تکون دادن داری؟ دلش رو داری اونها برند بالا و تو برگردی؟ اونوقت این روز میشه نقطه سیاه زندگیت و از بیاد آوردنش تمام تنت میلرزه.»
بابا شوفر راست میگفت. دست تکون دادن برای شما که داشتید رو به بالا میرفتید، خیلی ترسناکتر بود. من هم به جای شما، برای بابا شوفر دست تکون دادم و دنبالتون راه افتادم. البته شاید هم اون با این حرفش داشت من رو خر میکرد که بر نگردم.
چند سال پیش، یک روز با بابام مثل خیلی از بعد از ظهرهای تابستون، دوتا بالش گذاشته بودیم گوشه پذیرایی خونه و زیر باد کولر آبی خوابیده بودیم. اون روز، من یک باره چشمهام رو باز کردم و دیدم بابام بالای سرم نشسته و داره من رو نگاه میکنه. جا خوردم. ازش پرسیدم چیزی شده؟ لبخند زد و گفت: «نه بابا جون... تو خواب حرف میزدی؛ ترسیده بودی؛ چند بار من رو صدا کردی. خواستم بیدارت کنم، اما دیگه آروم شدی.
اون لحظه صورتش خوشحال بود. چهرۀ اون روزش، مثل یک عکس قاب گرفته برای همیشه تو خاطراتم هست. وقتی مُرد، بارها اون صورت خوشحال مرهم دلتنگیهای من بود. خیلی که دلتنگش میشدم دراز میکشیدم همون گوشه خونه چشمهام رو میبستم و باز میکردم، شاید این بار بالای سرم نشسته باشه.»
«گریه به زبان مادری» در ۲۸۴ به قلم «ایمان نصرتی» به نگارش درآمده و توسط «انتشارات نقد فرهنگ» منتشر شده است.
انتهای پیام/ 161
