روایت یک اول مهر متفاوت؛ کودکانی که زنگ مدرسه را نشنیدند
گروه استانهای دفاعپرس – صدیقه صباغیان؛ پاییز که میرسد، شهر شکل دیگری به خود میگیرد؛ خیابانها پر میشوند از کولهپشتیهای رنگارنگ، روپوشهای نو و دستهای کوچکی که محکم دست مادر و پدر را گرفتهاند. صبحها بوی مهر میدهد و صدای قدمهای کودکانی که با شوق، راهی مدرسه میشوند، در کوچهها میپیچد و شهر، رنگی از شور و زندگی به خود میگیرد.

صدای زنگ مدرسه که بلند میشود، هزاران کودک قدم به دنیایی میگذارند که قرار است نخستین واژههای زندگی را در آن بیاموزند؛ از «الف» و «ب» گرفته تا کلماتی مانند «وطن»، «دوستی»، «امید» و «آرامش»، اما امسال، در کنار این تصویر آشنا، قاب دیگری هم در مدارس شکل گرفت؛ قاب کودکانی که اگر روزگار به آنها فرصت میداد، امروز باید روی همین نیمکتها مینشستند.
در برخی مدارس البرز، آغاز سال تحصیلی تنها با جشن و لبخند همراه نبود. مسئولان و معلمان به احترام شهدایی ایستادند که امنیت امروز را مدیون ایستادگی آنها میدانیم. شاخههای گل میان دستها چرخید و کودکان در کنار بزرگترها قدم برداشتند؛ کودکانی که شاید هنوز معنای جنگ را بهدرستی ندانند، اما قرار بود در نخستین روز مدرسه، بخشی از قصه کودکانی را بشنوند که دیگر فرصتی برای بازگشت به کلاس پیدا نکردند.
در گوشه حیاط بعضی مدارس، میزهایی برپا شده بود؛ میزهایی که روی آنها خبری از دفترهای نو و مدادهای تراشیده نبود. کولهپشتیهایی خاکآلود، دفترهایی که گردوغبار روی آنها نشسته بود، کفشهایی که دیگر صاحبشان را تا مدرسه همراهی نمیکردند و وسایلی که از روزهای آخر زندگی چند کودک به جا مانده بود. میان این وسایل، یک تصویر بیش از همه در ذهن میماند؛ کولهپشتی صورتی.
کولهای که قرار بود همراه یک دختر دانشآموز در نخستین روز مدرسه باشد، اما سرنوشت برای صاحبش مسیر دیگری نوشته بود. این وسایل، تنها چند تکه پارچه و کاغذ و لوازم مدرسه نیستند؛ هر کدام بخشی از زندگی کودکانی هستند که جنگ، فرصت ادامه دادن کودکیشان را از آنها گرفت. نام ماکان نیز در همین روایتها زنده است؛ دانشآموزی که از او تنها یک لنگهکفش باقی ماند.
این لنگهکفش یادگاری کوچک و دردناک برای مادری است که تمام داشتهاش از آخرین لحظات فرزندش، به همان یک لنگهکفش گره خورد. تصویر مدرسه در چنین روزی، فقط تصویر آغاز نیست؛ گاهی جای خالی هم در آن دیده میشود. نیمکتی که صاحبش دیگر پشت آن نمینشیند، کولهای که گوشه خانه مانده و دستی که دیگر برای نوشتن نخستین «الف» روی تخته بالا نمیرود.
فرسنگها دورتر، در میناب، خانوادههایی اول مهر را با همین جای خالی آغاز کردند. صبحی که برای بسیاری از خانوادهها با بستن بند کفش کودکان، مرتب کردن موها، آماده کردن لقمه و رساندن فرزند به مدرسه شروع شد، برای برخی مادران و پدران با رفتن به مزار فرزندشان آغاز شد. آنها امسال به جای اینکه پشت سر کودکانشان تا در مدرسه قدم بردارند، راهی آرامستان شدند.
آنها به دیدار کودکانی رفتند که قرار بود نخستین روز مدرسه را تجربه کنند، اما حادثه و جنگ این فرصت را از آنها گرفت. در خانههای این خانوادهها، شاید هنوز وسایلی باشد که کسی جرئت کنار گذاشتنشان را ندارد؛ لباس مدرسهای که پوشیده نشد، کفشی که قدمی با آن برداشته نشد، دفترهایی که ورق نخورد و کولهای که قرار بود بر شانه یک کودک بنشیند، اما امروز خودش به بخشی از خاطرات یک مادر تبدیل شده است.
مادران، میان همین وسایل به دنبال نشانهای از فرزندشان میگردند؛ بوی لباس، لمس کیف و حتی تماشای وسایل پارهشدهای که روزی متعلق به کودکشان بوده است. برای آنها، هر تکه از این وسایل هنوز نشانی از همان کودکی است که خانه را با خندههایش پر میکرد. در البرز نیز امسال نام یک کودک دیگر در میان این روایتهای تلخ شنیده میشود؛ «رادوین»، پسربچه هفتسالهای که زیر آوار گرفتار شد و جان خود را از دست داد.
هفت سالگی، سن مدرسه است؛ سنی که باید با کیف و دفتر و زنگ تفریح و دوست پیدا کردن معنا شود. سنی که یک پدر انتظار دارد فرزندش را با لباس مدرسه ببیند، قد کشیدن او را دنبال کند و صبحها دستش را بگیرد و تا مسیر مدرسه همراهیاش کند، اما برای پدر رادوین، این تصویر حالا به خاطرهای دور تبدیل شده است.
مسیر مدرسه هنوز همان مسیر است؛ کودکان هنوز از کنار خانهها عبور میکنند، سرویسهای مدرسه در خیابانها رفتوآمد دارند و صدای زنگ کلاسها از پشت دیوارها شنیده میشود، اما برای خانواده رادوین، در میان این همه رفتوآمد، جای یک کودک هفتساله خالی است. پدری که روزی آرزو داشت قد کشیدن پسرش را ببیند و او را در لباس مدرسه تماشا کند، حالا باید با خاطره همان آرزو زندگی کند.
تصویری که قرار بود بخشی از روزمرگی یک خانواده باشد، به حسرتی تبدیل شده که با رسیدن هر مهر دوباره تازه میشود. شاید به همین دلیل است که رنج خانوادههای داغدار میناب برای خانواده رادوین غریبه نیست. جغرافیا متفاوت است، اما درد یکی است؛ کودکی که باید صبح زود از خواب بیدار شود، لباس مدرسه بپوشد و راهی کلاس شود، اما دیگر در میان دانشآموزان نیست.
در یک سوی این روایت، صدای خنده کلاساولیها شنیده میشود و در سوی دیگر، سکوت خانههایی که جای صدای یک کودک در آنها خالی است. یک طرف، دستهایی است که مداد را برای نخستین بار روی کاغذ حرکت میدهند و طرف دیگر، دستهایی که به قاب عکس فرزندشان گره خوردهاند. اول مهر امسال، برای بسیاری آغاز یک مسیر تازه بود، اما برای خانوادههایی که کودکشان را در حوادث و جنگ از دست دادهاند، یادآور مسیری است که فرزندشان هیچگاه نتوانست آن را به پایان برساند.
کلاساولیها امروز «الف» را مشق میکنند؛ شاید هنوز ندانند پشت همین واژههای ساده، چه داستان بزرگی از زندگی و امنیت نهفته است. آنها هنوز نمیدانند آرامشی که اجازه میدهد با خیال راحت پشت نیمکت بنشینند، برای بعضی خانوادهها با بهایی سنگین همراه شده است. کودکانی بودند که قرار بود الفبا را کامل کنند، داستان بخوانند، نقاشی بکشند و در زنگ تفریح بدوند، اما سهمشان از مدرسه، کولهای شد که دیگر روی شانهشان قرار نگرفت، کفشی که در گوشهای ماند و عکسی که حالا روی دیوار خانه قاب شده است.
شاید مهمترین درس نخستین روز مدرسه همین باشد؛ اینکه پشت هر زنگ مدرسه، پشت هر لبخند کودکانه و پشت هر کولهای که بر شانه دانشآموزی قرار میگیرد، مفهوم بزرگی به نام امنیت ایستاده است؛ امنیتی که باید قدرش را دانست و صیانتش کرد تا هیچ مادری صبح اول مهر، به جای مرتب کردن یقه لباس فرزندش، قاب عکس او را در آغوش نگیرد و هیچ پدری به جای بدرقه کودک خود تا مدرسه، راهی مزارش نشود.
مشق اول کلاساولیها شاید «الف» باشد، اما آرزوی همه خانوادهها باید یک کلمه سادهتر و عمیقتر باشد؛ «آرامش». آرامشی که در آن، هر کودک فرصت داشته باشد کودکی کند، مدرسه برود، قد بکشد و یک روز، خودش دست فرزندش را بگیرد و او را تا در مدرسه همراهی کند.
انتهای پیام/
