دلنوشته/

هفته دفاع مقدس؛ با امانتی که به ما رسیده چه کرده‌ایم؟

هفته دفاع مقدس هر سال با نام شهدا، خاطرات جنگ و روایت روز‌های دفاع از کشور همراه می‌شود، اما در میان همه این یادآوری‌ها، یک سؤال همچنان باقی است: هفته دفاع مقدس؛ با امانتی که به ما رسیده چه کرده‌ایم؟
کد خبر: ۸۶۴۷۳۳
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۱ - 28September 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «سعید وردی»؛ بعضی سؤال‌ها را نمی‌شود با یک جواب تمام کرد. هر سال، وقتی هفته دفاع مقدس می‌رسد، یک سؤال دوباره سراغ من می‌آید؛ سؤالی که هرچه بیشتر درباره جنگ، شهدا و آدم‌های آن سال‌ها می‌شنوم، بیشتر ذهنم را درگیر می‌کند: با امانتی که به ما رسیده چه کرده‌ایم؟

...

من جنگ را ندیده‌ام. نه صدای آژیر‌های آن سال‌ها را شنیده‌ام و نه جوان‌هایی را دیده‌ام که از شهر می‌رفتند و شاید خودشان هم نمی‌دانستند آخرین باری است که از خانه بیرون می‌روند. جنگ برای نسل من بیشتر چیزی بوده که در عکس‌ها دیده‌ایم، در کتاب‌ها خوانده‌ایم و از زبان پدر‌ها و مادر‌ها شنیده‌ایم. اما شاید آدم همیشه لازم نباشد یک اتفاق را خودش دیده باشد تا اثرش را بفهمد.

گاهی کافی است روبه‌روی مادری بنشینی که هنوز چشم‌انتظار فرزندی است که سال‌ها پیش از خانه رفته. کافی است سکوت پدری را ببینی که وقتی از پسرش حرف می‌زند، بعضی جمله‌ها را نیمه‌کاره رها می‌کند. کافی است پای حرف آدم‌هایی بنشینی که جنگ برایشان تمام نشده؛ فقط شکلش عوض شده است. شاید برای همین است که با وجود ندیدن جنگ، سال‌هاست به شکلی دیگر با آن زندگی می‌کنم.

سال‌هاست پای صحبت خانواده‌های شهدا می‌نشینم. با مادر‌هایی حرف زده‌ام که هنوز وقتی از فرزندشان می‌گویند، انگار همین دیروز از خانه بیرون رفته است. با پدر‌هایی که از پسرشان حرف می‌زنند و گاهی وسط حرف، سکوتشان طولانی‌تر از هر جمله‌ای می‌شود. با همسران شهدا، جانبازان و آدم‌هایی که هرکدام گوشه‌ای از آن سال‌ها را با خودشان آورده‌اند.

روایت‌های زیادی شنیده‌ام؛ بعضی شیرین، بعضی تلخ و بعضی آن‌قدر سنگین که بعد از تمام شدن گفت‌و‌گو، تا مدت‌ها در ذهنم مانده‌اند. شاید برای همین است که دفاع مقدس برای من هیچ‌وقت فقط یک اتفاق تاریخی نبوده است.

من آن روز‌ها را ندیده‌ام، اما آدم‌هایی را دیده‌ام که هنوز بخشی از زندگی‌شان در همان روز‌ها مانده است. گاهی فکر می‌کنم برای فهمیدن یک دوره، حتماً لازم نیست خودت در آن دوره زندگی کرده باشی؛ کافی است پای حرف کسانی بنشینی که هنوز رد آن روز‌ها را با خودشان دارند.

آدم‌هایی بودند که در یک مقطع از زندگی‌شان باید انتخاب می‌کردند. می‌توانستند بمانند، زندگی کنند، خانواده تشکیل بدهند و مسیر عادی زندگی را ادامه دهند، اما انتخاب دیگری کردند. رفتند. بعضی برگشتند و بعضی نه. آنهایی که برنگشتند، چیزی را برای ما گذاشتند که شاید ارزشش را آن‌طور که باید نفهمیده‌ایم.

...

شهید مدافع حرم «رضا حاجی‌زاده» در وصیت‌نامه‌اش از همین دوراهی انسانی نوشته است؛ از اینکه زندگی در کنار خانواده را دوست داشته و می‌خواسته در کنار آنها بماند، اما در برابر چیزی که آن را تکلیف خود می‌دانسته، انتخاب دیگری کرده است. آنها در برابر یک انتخاب ایستادند و ما امروز در برابر یک امانت.

گاهی در میان دست‌نوشته‌ها و وصیت‌نامه‌هایشان، جمله‌هایی هست که ساده‌اند، اما آدم را متوقف می‌کنند. سردار شهید «علی‌اکبر آویش» نوشته بود: «خدایا دیگر نگذار غم عزیزان هم‌رزم را ببینم، پس حقیر را نیز در جمع آنان قرار بده.» پشت این چند کلمه، برای من تصویری از رفاقتی هست که در آن سال‌ها شکل دیگری داشت؛ رفاقتی که برای بعضی از آنها، حتی تصور جدا ماندن از هم‌رزمانشان سخت بود.

شاید همین نزدیک شدن به زندگی شهدا بود که یک شب خواب شهید «محمدابراهیم همت» را دیدم. در خواب، مرا بوسید و لحظاتی با هم بودیم. نمی‌خواهم برای این خواب معنای قطعی بتراشم یا بگویم حتماً نشانه چه چیزی بوده است. خواب، تجربه شخصی من بود؛ اما حسی که بعد از آن برایم ماند، واقعی بود. برای لحظه‌ای احساس کردم فاصله‌ای که همیشه میان «ما» و «آنها» تصور می‌کردم، کمتر شده است. بعد از آن، بیشتر به این فکر کردم که شاید شهدا قرار نیست فقط در قاب عکس‌ها بمانند. شاید ماندنشان به این باشد که چیزی از آنها در آدم‌های بعد از خودشان ادامه پیدا کند؛ چیزی که فقط با گفتن «شهید» و «شهادت» و برگزاری یک مراسم به دست نمی‌آید.

شهید «روح‌الله صحرایی» در بخشی از وصیت‌نامه‌اش جمله‌ای دارد که برای من معنای جالبی پیدا می‌کند؛ اینکه وصیت‌نامه را فقط نصیحت دیگران نمی‌داند، بلکه آن را تذکری برای خودش هم می‌بیند. وصیت شهدا فقط برای دیگران نیست؛ شاید هرکدام از ما، اگر بخواهد، بتواند بخشی از آن را به عنوان تذکری برای خودش بخواند.

شاید همین سؤال است که هر سال، وقتی هفته دفاع مقدس از راه می‌رسد، دوباره برای من زنده می‌شود.  هفته دفاع مقدس برای خیلی‌ها یادآور یک دوره، یادواره‌ها، مراسم‌ها و نام‌هایی است که دوباره در شهر‌ها شنیده می‌شوند. برای من اما، بیشتر از اینکه فقط یادآوری گذشته باشد، فرصتی است برای برگشتن به همان سؤال قدیمی؛ اینکه از آن سال‌ها چه چیزی به امروز ما رسیده است؟

...

هر سال در این روز‌ها بیشتر از همیشه نام شهدا را می‌شنویم. عکس‌ها دوباره دیده می‌شوند، خاطرات دوباره روایت می‌شوند و آدم‌ها از روز‌های جنگ می‌گویند. اما شاید بد نباشد یک بار هم به جای اینکه فقط درباره گذشته حرف بزنیم، به خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی از آن گذشته در ما باقی مانده است.  جنگ که تمام شد، بعدش چه؟ شهید «حمید باکری» در بخشی از وصیت‌نامه‌اش، از روزی گفته بود که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان در برابر زندگی پس از جنگ، در سه مسیر قرار می‌گیرند؛ گروهی که از گذشته خود فاصله می‌گیرند، گروهی که در زندگی روزمره و مادی غرق می‌شوند و گروهی که به گذشته خود وفادار می‌مانند و مسئولیت آنچه را دیده‌اند و تجربه کرده‌اند، بر دوش می‌کشند این حرف، برای من بیشتر از آنکه درباره قضاوت آدم‌ها باشد، درباره یک سؤال است؛ سؤالی که شاید هر نسلی بتواند از خودش بپرسد: وقتی یک دوره سخت و سرنوشت‌ساز تمام می‌شود، چه چیزی از آن در زندگی ما باقی می‌ماند؟

شاید تمام شدن جنگ، پایان امتحان آدم نباشد. شاید تازه از همان‌جا امتحان دیگری شروع شود؛ وقتی دیگر صدای گلوله نیست، وقتی کسی بالای سر آدم نیست که بگوید این کار را انجام بده یا آن کار را انجام نده، وقتی زندگی با همه پیچیدگی‌هایش دوباره جریان پیدا می‌کند. آن وقت، شاید هرکس به شکل خودش نشان می‌دهد که از آن سال‌ها چه چیزی با خود آورده است. این را نمی‌گویم که کسی را قضاوت کنم. سال‌هاست سعی کرده‌ام درباره آدم‌هایی که آن روز‌ها را دیده‌اند، ساده قضاوت نکنم. هرکدام زندگی خودشان را داشته‌اند و هرکدام داستانی که ما شاید فقط بخش کوچکی از آن را می‌دانیم. شاید بهتر باشد حرف شهید باکری را اول از همه متوجه خودمان بدانیم؛ خودِ امروزمان. اگر ما هم در برابر یک انتخاب قرار بگیریم، چه می‌کنیم؟

برای شهیدی گریه کنیم، اما در زندگی روزمره حق دیگری را نادیده بگیریم؟ از ایثارش بگوییم، اما خودمان نتوانیم از چیزی که برایمان مهم است بگذریم؟ از ساده‌زیستی‌اش تعریف کنیم، اما معنای آن را فقط در خاطرات گذشته جست‌و‌جو کنیم؟

شهید «مصطفی زال‌نژاد» در وصیت‌نامه‌اش، وقتی از آنچه در زندگی باقی می‌ماند حرف می‌زند، از پاکی، صداقت، ایمان و محبت به مردم می‌گوید و بر کمک به دیگران تأکید می‌کند.  جمله‌ای که برای من ساده است، اما سنگینی خاص خودش را دارد؛ چون دوباره ما را از حرف به عمل برمی‌گرداند.  شاید شهدا از ما انتظار قهرمان شدن نداشته باشند. شاید فقط می‌خواستند آدم بمانیم؛ آدمی که پاکی و صداقت و محبت به مردم را فقط در حرف نگه نمی‌دارد.

جهادگر و معلم شهید «علی‌اوسط محمدی» در وصیت‌نامه‌اش، از رعایت حق و حقوق دیگران و اهمیت حق‌الناس سخن گفته است.  این جمله، وقتی کنار حرف‌های دیگر شهدا قرار می‌گیرد، برای من معنای ساده‌ای پیدا می‌کند؛ اینکه شاید یکی از راه‌های زنده نگه داشتن یاد شهدا، همین باشد که در زندگی روزمره، حق آدم‌ها را نادیده نگیریم.  شاید حفظ امانت شهدا همیشه در کار‌های بزرگ و اتفاق‌های عجیب نباشد. گاهی ممکن است در همین چیز‌های ساده باشد؛ در حقی که از کسی ضایع نمی‌کنیم، در قولی که فراموش نمی‌کنیم، در صداقتی که حتی وقتی کسی نمی‌بیند، کنار نمی‌گذاریم.  من نمی‌خواهم بگویم نسل من باید شبیه نسل جنگ زندگی کند. چنین چیزی ممکن نیست. زمانه و مسئله‌های ما با آن روز‌ها یکی نیست.  اما شاید یک چیز نباید عوض شود؛ اینکه انسان، هرجا بر سر یک انتخاب جدی قرار گرفت، بداند چه چیزی را نباید بفروشد.

...

در وصیت‌نامه شهید «حشمت‌الله طاهری»، تعبیر دیگری از این ماجرا آمده است؛ او از جان انسان به عنوان «امانت» یاد می‌کند و از اینکه انسان باید این امانت را سالم به صاحب اصلی‌اش بازگرداند، سخن می‌گوید.  این تعبیر برای من، دوباره همان سؤال اول را زنده می‌کند.  اگر آنها جان خود را امانتی می‌دانستند که باید روزی به صاحبش بازگردانند، شاید ما هم باید از خودمان بپرسیم با امانت دیگری که از آنها به ما رسیده چه کرده‌ایم؛ با خاطراتشان، با نامشان، با روایتشان و مهم‌تر از همه، با آنچه از زندگی‌شان آموخته‌ایم.

شهید «مصطفی زال‌نژاد» در وصیت‌نامه‌اش جایی دیگر، بر یک نکته ساده تأکید می‌کند؛ اینکه فقط حرف زدن کافی نیست و باید عمل کرد.  امانت شهدا فقط با حرف زدن درباره آنها حفظ نمی‌شود. شاید جایی باید در رفتار ما دیده شود؛ در همان انتخاب‌های کوچک و بزرگی که هیچ دوربینی آنها را ثبت نمی‌کند و هیچ مراسمی برایشان برگزار نمی‌شود. سال‌هاست وقتی از خانواده شهدا می‌شنوم، بیشتر از خود شهادت به این فکر می‌کنم که آنها چه چیزی برای ما گذاشتند. شاید جوابش آن‌قدر پیچیده نباشد.  اینکه وقتی می‌توانی پشت کسی را خالی کنی، این کار را نکنی. وقتی می‌توانی حق دیگری را نادیده بگیری، از آن نگذری. وقتی می‌توانی برای خودت راه ساده‌تری انتخاب کنی، دست‌کم یک بار از خودت بپرسی این انتخاب با آن چیزی که به آن باور داری، چه نسبتی دارد.

شاید امانت شهدا همین باشد؛ چیزی که باید در زندگی ما دیده شود، نه فقط در حرف‌هایمان.  اگر امروز شهدا میان ما بودند، نمی‌دانم چه می‌گفتند. شاید اصلاً چیزی نمی‌گفتند. شاید فقط نگاه می‌کردند؛ به ما، به زندگی‌مان، به رفتارمان با هم، به انتخاب‌هایمان.  شاید می‌دیدند ما برایشان مراسم گرفته‌ایم، عکسشان را چاپ کرده‌ایم، از آنها گفته‌ایم و درباره‌شان نوشته‌ایم. اما شاید سؤال اصلی‌شان چیز دیگری بود. اینکه بعد از رفتن ما، شما چه کردید؟ شما با چیزی که ما برایتان گذاشتیم چه کردید؟ من خودم هم جواب کاملی برای این سؤال ندارم. شاید هیچ‌کداممان نداشته باشیم. شاید این سؤال قرار نیست یک‌بار جواب داده شود. شاید هر سال، وقتی هفته دفاع مقدس می‌رسد، فقط قرار نیست گذشته را به یاد بیاوریم؛ شاید باید یک بار هم از خودمان بپرسیم امروز کجای آن امانت ایستاده‌ایم؛ و حالا، در هفته دفاع مقدس، بیش از آنکه بخواهم درباره گذشته حرف بزنم، می‌خواهم به همان سؤالی فکر کنم که هر سال دوباره سراغم می‌آید: ما با امانتی که به ما رسیده چه کرده‌ایم؟ چیزی که باید در زندگی ما دیده شود، چراکه امانت شهدا راهی است برای زیستن.

...

انتهای پیام/

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار