«من پسرِ حسینم»؛ روایت جاودانگی امدادگر شهید «امیرعلی لطیفی» از زبان مادر

امدادگر شهید «امیرعلی لطیفی» جوانی از دیار میرزاکوچک‌خان بود که در کوچه پس کوچه‌های رشت، پناه بی‌پناهان و تکیه‌گاه صبور خانه‌اش بود. حالا در خانه‌ای که گوشه به گوشه‌اش با عکس‌های او پر شده، مادری نشسته که از دوستی صمیمی، پسری عاقل و مردی بزرگ می‌گوید.
کد خبر: ۸۶۹۷۸۲
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۶ - 14October 2026
گروه استان‌های دفاع‌پرس:‌ «مادرِ شهید» عنوانی‌ است که از بهشت بر شانه‌های صبور زنان این سرزمین نشسته است؛ بانوانی که با تقدیمِ عزیزترینِ خود، معنای تازه‌ای به ایثار و گذشت بخشیده‌اند. آنها که با هر تپش قلبشان، یادِ لاله‌های پرپر شده را زنده نگه می‌دارند. 
 
رشت
 
«معصومه نخجیرکان» مادر شهید امدادگر امیرعلی لطیفی، در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع‌پرس در گیلان،  امیرعلی در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ (۱۳۸۳/۵/۱۷) مصادف با ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) و سالگرد تولد حضرت امام خمینی (ره) به دنیا آمد. پس از گذشت تنها هشت روز از به دنیا آمدنش، او را داخل یک سبد زیر پای خودم گذاشتم و کارم را شروع کردم. امیرعلی از همان دوران کودکی با زندگی کاری و اجتماعی آشنا شد و تا شش‌سالگی همیشه در کنار من حضور داشت. از بچگی پسری بسیار آرام بود. او با خواهرش که از خودش بزرگ‌تر بود قد کشید و اصلاً بچه اذیت‌گری نبود.
 
 در زندگی حواسش به همه چیز بود. من در دوران کودکی‌اش هیچ‌وقت به او نگفتم این کار را بکن یا آن کار را نکن؛ اصلاً این‌طوری نبود. 
 
تا اینکه دوران مدرسه فرا رسید. شش‌سالش که شد، او را در مدرسه «امام علی (علیه‌السلام)»، مدرسه شاهد ناحیه یک رشت ثبت‌نام کردیم و در همین مدرسه مشغول به تحصیل شد. امیرعلی هر سال با سی، چهل نفر از بچه‌ها دوست می‌شد، با آنها بازی می‌کرد و دوستان صمیمی پیدا می‌کرد.
 
کلاس پنجم ابتدایی که بود، با پدرش به مسجد «خورگامیِ سبزه‌میدان» رفت و در انجمن اسلامی آنجا ثبت‌نام کرد. مرتب به آنجا می‌رفت؛ به فعالیت‌هایشان علاقه‌مند شده بود، در مراسم شرکت می‌کرد و به اردو می‌رفت. افرادی که آنجا فعالیت داشتند انسان‌های خوبی بودند و امیرعلی خیلی چیز‌ها از آنها یاد گرفته بود. از همان ابتدا، خصلتش با خصلت‌های خانواده خودمان، مخصوصاً با پدرش، خیلی همخوانی داشت؛ امیرعلی کپیِ پدرش بود و روحیات او را داشت. حس کمک به دیگران را از همان کودکی در درون خود داشت.
 
وقتی به سن راهنمایی و دوره اول دبیرستان رسید، با آقایی آشنا شد که دوره‌های هلال‌احمر را آموزش می‌داد. آن آقا متوجه شد که امیرعلی چقدر توانمند است و می‌تواند موفق شود. امیرعلی در چند دوره و مسابقه شرکت کرد و مقام آورد؛ همین موضوع باعث شد به هلال‌احمر نیز علاقه‌مند شود. یعنی در عین حالی که با انجمن‌ها همکاری داشت، وارد جمعیت هلال‌احمر هم شد. تمام دوره‌هایی که معمولاً چند سال طول می‌کشید را در عرض دو سه سال به پایان رساند.
 
رشت
 
او تابستان‌ها با نیرو‌های هلال‌احمر برای نجات غریق همکاری می‌کرد و در زمستان‌ها که هوا سرد می‌شد، برای باز کردن جاده‌ها در کنارشان حضور داشت.
 
امیرعلی بدون اینکه حرفی به من بزند، رفته بود برگه‌ی اهدای عضو خودش را پر کرده بود و من سال‌ها بعد فهمیدم که او این کار را انجام داده و چیزی به من نگفته بود؛ تا این حد توجه می‌کرد که کاری نکند تا من ناراحت شوم. در پایگاه انتقال خون استان، کارت شناسایی اهداکنندگان مستمر خون را داشت و مرتب خون اهدا می‌کرد. بعد که من متوجه شدم، یک‌مقدار جلویش را گرفتم تا دچار کم‌خونی نشود. گفتم: «حداقل از قرص‌های ضد کم‌خونی استفاده کن تا دچار مشکلی نشی.» بعد دیدم می‌رود و پلاسما‌های خونش را هم می‌دهد! می‌گفت: «مامان! یک سری بیمار‌ها هستند که به پلاسما نیاز دارند.» به او می‌گفتم: «امیرعلی بس است دیگر! چقدر می‌روی این کار‌های سخت را انجام می‌دهی؟» یعنی هر کاری که از دستش برمی‌آمد برای مردم این شهر انجام می‌داد. 
 
حتی یادم هست در چهارشنبه‌سوری سال قبل، فکر می‌کنم بچه‌ای رفته بود آتش روشن کرده بود و نزدیک بود بسوزد؛ امیرعلی با فردی درگیر شده بود و دست‌های خودش هم سوخته بود. مدتی نیز در «پلیس ۱۰+» کار می‌کرد و با همه تطابق داشت و جور شده بود. دوستان زیادی داشت و بعضی از دوستانش با ما رفت‌وآمد داشتند. بعضی از دوستانش که مشکلاتی داشتند را به گروه‌ها و انجمن‌هایشان می‌برد. مسئول آن انجمن‌ها برای ما تعریف می‌کردند که: «امیرعلی فلانی را آورده و حالا آنها از مشکلاتی که داشتند نجات پیدا کرده‌اند؛ برای خودشان کار و شغل دارند و با ما هم‌گروه شده‌اند.» خلاصه امیرعلی این مراحل را گذراند تا دیپلمش را گرفت و سال ۱۴۰۱ در رشته روانشناسی وارد دانشگاه آزاد اسلامی رشت شد.
 
او هم دانشجو بود، هم با هلال‌احمر کار می‌کرد، هم ارتباط نزدیکی با بسیج داشت و در عین حال به مناطق جنوب شرقی کشور رفته بود و آنجا فعالیت می‌کرد. تقریباً دو سال قبل، با بچه‌های هلال‌احمر برای مراسم اربعین به عراق رفت و نزدیک بیست روز آنجا ماند.
 
وقتی به ایران برگشت، به من گفت: «مامان! من رفتم آنجا دعا کردم که شهید بشوم.» به او گفتم: «دعای دیگری نبود که بکنی؟» گفت: «نه، من همین دعا را کردم.» تا سال قبل که باز به من می‌گفت: «مامان! حواست باشد، امسال هم می‌خواهم بروم کربلا.»
 
همیشه با دوستانش به مشهد می‌رفت. بچه خودساخته‌ای بود. امیرعلی یک خصوصیت مشترک بارز داشت؛ اگر از هر کدام از دوستانش بپرسید که امیرعلی را با چه خصوصیات اخلاقی می‌شناسید، اولین چیزی که می‌گویند «مهربانی» است. یعنی این خصلت را از بدو تولد همراه خود داشت. این مهربانی در همه ابعاد زندگی‌اش جاری بود. الان خواهرش دارد از مهربانی‌اش می‌سوزد، من دارم از مهربانی‌اش می‌سوزم، پدرش، دوستانش، خاله‌هایش، همه دارند از فراق مهربانی‌های او می‌سوزند که چقدر این پسر دوست‌داشتنی بود و برای همه دل می‌سوزاند.
 
مثلاً وقت‌هایی که برای دوستانش مشکلی پیش می‌آمد، پیش من می‌آمد و صحبت می‌کرد؛ مثلاً پدر و مادر دوستانش از هم جدا شده بودند و اختلافات خانوادگی داشتند و بچه می‌آمد توی خیابان و در میادین شهرداری و خیابان‌های رشت می‌خوابید. امیرعلی می‌آمد خانه و به من می‌گفت: «مامان! می‌توانی برای من غذا درست کنی؟ کمی بده من ببرم به این دوستم که در خیابان خوابیده بدهم.» می‌گفتم: «امیرعلی! خیابان جای خواب نیست؛ کجا کارهایش را انجام می‌دهد؟» بعد من موافقت می‌کردم و می‌آوردمش خانه. در طبقه پایین جا داشتیم، یک هفته آن بچه را آنجا نگه می‌داشتیم، به او غذا می‌دادیم تا با خانواده اش آشتی می‌کرد و بچه به خانه‌اش برمی‌گشت. امیرعلی در این‌جور کار‌ها همیشه پیش‌قدم بود. زمانی که کمک‌های مردمی بود، می‌آمد و می‌گفت: «مامان! کمک جمع کن، من می‌خواهم ببرم.» من هم به دوست و آشنا می‌گفتم و اقلام را جمع می‌کردم و او می‌برد. یا زمانی که کمکِ انجمن‌شان بود، می‌گفت: «مامان! کسانی را که می‌شناسم می‌گویم مامان! نفرست آنجا، بیایند؛ آبرویشان می‌رود و خجالت می‌کشند. کارت‌های ملی‌شان را بده به من، می‌برم برایشان نوبت می‌گیرم، وسیله‌هایشان را می‌گیرم و می‌آورم خانه. بگذار بیایند از تو تحویل بگیرند، این‌طوری کمتر خجالت می‌کشند.»
 
رشت
 
امیرعلی به زبان گیلکی به قشنگی تمام صحبت می‌کرد. ما با همدیگر به زبان محلی شیرین حرف می‌زدیم؛ برخلاف بعضی از بچه‌ها که اصلاً بلد نیستند گیلکی صحبت کنند، او کاملاً به زبان محلی مسلط بود و با دوستانش هم به زبان محلی صحبت می‌کرد.
 
 امیرعلی برای من یک پسر کاملاً متین، سر به راه و آقا بود و من خیلی جا‌ها از او مطمئن بودم؛ اما با این همه، باز هم مادری بودم که مراقب پسرم بودم، چون زمانه زمانه بدی بود و بچه‌هایم را تنها رها نمی‌کردم که هرکاری خواستند بکنند و من بی‌توجه باشم.
 
چون دختر من و همسرش برای تحصیل خارج از کشور هستند، در خانه عکس دخترم زیاد بود. امیرعلی یک روز آمد و گفت: «این چیه؟ تمام خانه عکس دخترت هست، عکس من چرا نیست؟» گفتم: «خب تو کدام عکس را می‌خواهی؟ بیاور تا من آن را چاپ کنم و بچسبانم به دیوار خانه.» خلاصه نشستیم و با هم عکس‌ها را نگاه کردیم. من گفتم فلان عکس را دوست دارم، خودش هم یک عکس در لباس هلال‌احمر داشت که گفت: «من این را دوست دارم.» گفتم: «امیرعلی! این قشنگ نیست، من آن یکی را دوست دارم.» خلاصه قرار شد که عکس را ببرد چاپ کند و برای ما بیاورد تا به دیوار بزنیم. یک هفته نشد که شهید شد؛ حالا گوشه‌به‌گوشه خانه عکس پسرم هست، اما خودش نیست!
 
رشت
 
امیرعلی در زمان‌هایی که من بیمار می‌شدم و در بیمارستان بستری بودم، به هیچ‌وجه اجازه نمی‌داد که پدرش در کنار من باشد یا از من مراقبت کند؛ شب، پدرش را به خانه می‌فرستاد و می‌گفت: «برو خانه استراحت کن.» و همین‌طور برای پدرش اگر اتفاقی پیش می‌آمد، اجازه نمی‌داد که من کنارش بمانم و مرا راهی خانه می‌کرد؛ یعنی جای خالی ما دو نفر را برای همدیگر و برای خانواده پر می‌کرد.
 
با اینکه امیرعلی بیست‌ویک‌ساله بود، اما این کار‌ها را برای ما انجام می‌داد و کاملاً مثل یک مرد عاقل و بالغ در کنار ما بود. در صورتی که جوان نوزده یا بیست‌ساله امروزی به نظر من کامل نیست و شاید نمی‌تواند این شرایط را کاملاً مدیریت کند، اما پسر من کاملاً عاقل بود، دانا بود و مثل یک مرد بالغ و آگاه عمل می‌کرد؛ شاید هم به این خاطر بود که در محیط اجتماعی و با افراد زیادی کار کرده بود و اتفاقاتی که مثلاً در دوران کاری من می‌افتاد را بچه‌های من می‌شنیدند و آگاه می‌شدند. شاید اطلاعات آنها خیلی بیش از بچه‌های دیگر بود.
 
امیرعلی فقط پسرم نبود؛ یک دوست بود، یک دوست شیرین، یک دوست مهربان، دوستی که می‌توانستم در ساعت‌های خلوت و تنهایی به او اتکا کنم. غم‌خوار من بود. یعنی من پسرم را از دست ندادم، دوستم را از دست دادم.
 
شب‌ها با همدیگر صحبت می‌کردیم؛ با هم از روز می‌گفتیم، از اتفاقاتی که در روز برایمان افتاده بود، کار‌هایی که برایمان پیش می‌آمد و کار‌هایی که با همدیگر انجام می‌دادیم.
 
امیرعلی هر وقت کار یا مشکلی داشت، می‌آمد توی خانه راه می‌رفت؛ مسئله‌ای که اتفاق می‌افتاد را اول به پدرش می‌گفت، بعد از اینکه باباش کاری برایش انجام نمی‌داد، به من می‌گفت.
 
بعد از شهادت او، خواهرش خواب دید که امیرعلی آمده روی پله حیاط خانه نشسته و دارد پوتین می‌پوشد. یک آقایی آمد که برگه‌ای دستش بود و دنبال امیرعلی آمده بود تا او را با خودش ببرد. دخترم با آن آقا دعوا کرد که امیرعلی را نبرید. آن آقا گفت: «نه، اسم این توی لیست هست و باید برود.» دخترم که با آن آقا دعوا کرد، امیرعلی به او گفت: «با این آقا دعوا نکن، من اسمم توی لیست هست و باید بروم. الان یک سری رفته‌اند، من هم جزو لیست هستم و باید بروم.»
 
اخیراً عروسی یکی از دوستانش در مهدیه بود که من رفته بودم. همان شب یکی از بستگانم خواب دید که امیرعلی جلوی مهدیه، کت‌وشلوار پوشیده و با چند نفر از دوستانش دارد بگو و بخند می‌کند. می‌گفت تا دیدمش صدا کردم: «امیرعلی!» گفت: «من امیرعلی نیستم.» می‌گفت به او گفتم: «چرا، تو امیرعلی، پسر فلانی هستی!» می‌گفت یک چیزی توی گردنش بود، درآورد و به من نشان داد و گفت: «نگاه کن، من پسرِ حسینم، پسر ابوالفضل‌العباسم؛ اسم من دیگه امیرعلی نیست.»
 
رشت
 
ما قبل از اینکه آقای شهیدمان به شهادت برسند، دو سخنرانی قبلش رفته بودیم بیت‌شان و آنجا حضور داشتیم. بعد از دیدار خانواده‌های شهدا ۱۸ و ۱۹ دی ماه یک سخنرانی انجام دادند و بعد دیگر ایشان هم به جمع شهدای عزیزمان پیوستند. شهادت حضرت آقا و خانواده عزیزشان برای ما خیلی ناراحت‌کننده و سخت بود و داغ و فراق ایشان بیشتر از امیرعلی عزیزم است، البته ما مادر‌های شهدا دلمان برای پسران شهید مان خیلی تنگ می‌شود و جای شان در کنار ما خیلی خالی است، اما داغ و فراق امام شهیدمان بسیار تلخ‌تر و سخت است و، اما هزاران بار خدا را شکر می‌کنیم که بعد از رهبر شهیدمان، پسر عزیزشان آقا سید مجتبی حسینی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) هستند و دارند راه و مسیر پدر عزیزشان را ادامه می‌دهند که ما دعاگوی ایشان هستیم. ان شاءالله که خداوند متعال سایه‌شان را برای ملت ما و جهان اسلام حفظ کند و ایشان بتوانند سکان این کشور اسلامی را اداره کنند و پرچم این انقلاب را به دست صاحب الزمان (عج الله) برسانند و خداوند دشمنان ایشان را نابود کند به فضل و رحمت الهی اش.
 
گفتنی است امیرعلی لطیفی از شهدای بسیجی شهرستان رشت که در کودتای ۱۸ دی‌ماه سال ۱۴۰۴ به دست مزدوران رژیم صهیونیستی آمریکایی در رشت به مقام والای شهادت نائل آمد و مزار مطهر وی در گلزارشهدای رشت قرار دارد. 
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار