ماجرای دو شهید؛ حسن اقارب‌پرست به روایت یوسف کلاهدوز

یوسف که به ایران برگشت، ضد اطلاعات ارتش احضارش کرد. گزارش‌هایی به یوسف نشان دادند که در آن‌ها به موارد مشکوکی از سفر حسن اقارب پرست اشاره شده بود. حسن در راه بازگشت از آمریکا، رفته بود مکه و از آن جا رفته بود عراق و بعد آمده بود ایران. ضد اطلاعات می‌خواست بداند حسن چه کتاب‌هایی آورده است و در عراق چه می‌کرده. آن موقع امام در نجف تبعید بود.
کد خبر: ۸۷۰۵۲۰
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۸ - 17October 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، سرلشکر شهید «حسن اقارب‌پرست» در سال ۱۳۲۵ در اصفهان و در خانواده‌ای مذهبی و متدین متولد شد. وی در قبل از انقلاب و علی رغم فعالیت‌های مخفیانه و سری علیه رژیم شاهنشاهی، با عضویت در ارتش و طی دوره تحصصی آموزش نظامی در آمریکا، مدارج پیشرفت علمی و نظامی را طی کرد.

شهید اقارب پرست

وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی به عنوان یکی از فرماندهان نیروی زمینی ارتش در جبهه‌های حق علیه باطل خوش درخشید و سرانجام در ۲۵ مهر ۱۳۶۳ و در حین بازدید از جزیره مجنون به همراه تنی چند از همرزمانش، مورد اصابت گلوله خمپاره دشمن قرار گرفت و در سن ۳۸ سالگی به شهادت رسید.

ورود به ارتش در سایه فعالیت‌های انقلابی

حسن، اصفهانی بود. خانواده بسیار مذهبی داشت. چهار برادر دیگرش مهدی، حسین، علی و محمد بودند. در خانواده شان توجه به امام زمان (عج) اصل بود و مسائل زندگی دور محور او می‌چرخید. پدرشان مردی عباپوش و متدین بود. در بازار میدان نقش جهان اصفهان مغازه داشت و همیشه سعی کرده بود بچه هایش را با عشق به ائمه و انتظار ظهور حضرت مهدی (عج) بزرگ کند.

ترکیب خانواده و نوع زندگی شان بسیار سنتی و بر مبنای آداب اسلامی بود. حسن و برادرهایش، بچه‌های باهوش و زرنگی بودند و در مطالعه و تحصیلات موفق.

در خانواده حسن، همیشه صحبت از سربازی امام زمان (عج) بود. حسن با تشویق پدر و برادر بزرگ ترش مهدی، رفت به ارتش.

معتقد بودند برای کار‌های تبلیغی لازم است وارد محیط‌هایی مثل ارتش و سازمان‌های بزرگ دولتی شوند و افرادی را که زمینه اصلاح و هدایت دارند به اسلام جذب کنند.

حسن صدای خوبی داشت و قاری دبیرستان ادب اصفهان بود. مراسمی اگر بود، دعا و قرآن می‌خواند. دعای عهد و زیارت عاشورا را حفظ بود و اغلب صبح‌ها قبل از اینکه از خانه بیرون برود، زمزمه می‌کرد.

سرحال و چالاک بود. دافعه زیادی نداشت و با آدم‌های متفاوت گرم می‌گرفت. حافظه خوبی داشت و زود انگلیسی یاد گرفت.

رفاقت حسن با یوسف کلاهدوز و راه اندازی شورای شرافت

توی دانشکده خیلی زود حسن و یوسف (کلاهدوز) هم دیگر را پیدا کردند. یوسف و حسن در دانشکده افسری شورایی درست کردند به نام «شورای شرافت». روز‌های اول عضو‌هایی گرفتند و جلساتی در محوطه باز دانشکده گذاشتند. درباره دانشکده و استاد‌ها و وضعیت دانشجو‌ها صحبت می‌کردند. بعد کم کم بحث‌ها جدی‌تر شد؛ راجع به جایگاه افراد نظامی در جامعه، گوش به فرمان بودن، تبعیت از بالادستی‌ها، اخلاق در ارتش، میهن پرستی، ارزش کشته شدن برای میهن و این جور مسائل. 

شهید کلاهدوز و اقارب پرست

دانشجو‌ها به شورای شرافت علاقه و اعتماد داشتند، چون اعضای شورا از دانشجو‌های ممتاز دانشکده بودند و ارتباط خوبی بین اعضای شورا و استاد‌ها شکل گرفته بود. اعضای شورا روابط عمومی خوبی داشتند. زبان انگلیسی شان خوب بود. فعال و ممتاز بودند. نماز می‌خواندند. ورزشکار بودند. تند و صریح با چیزی مخالفت نمی‌کردند. به سالن رقص نمی‌رفتند و توی بوفه مشروب سفارش نمی‌دادند.

یکی از اساتید یوسف کلاهدوز و حسن اقارب پرست استاد سید موسی نامجوی بود. نامجوی نقشه برداری درس می‌داد. نظامی خوش اخلاقی بود و به دانشجو‌ها خیلی احترام می‌گذاشت. بعد از چند جلسه به حسن و یوسف توجه خاصی نشان داد و آن‌ها را با دانشجوی مذهبی دیگری به نام محمد مهدی کتیبه که بعد‌ها سرهنگ ارتش شد، آشنا کرد.

عضویت حسن در یک سازمان مخفی

به پیشنهاد نامجوی، حسن اقارب پرست عضو یک سازمان مخفی شد؛ سازمانی که در بدنه ارتش تشکیل شده بود و هدفش ایجاد ارتباط بین ارتشی‌های مذهبی بود. این سازمان یکی از پیچیده‌ترین سازمان‌های مبارز قبل از انقلاب بود که به گارد جاویدان و حلقه محافظان شخصی شاه رخنه کرد و هیچ وقت لو نرفت. هر عضو این سازمان تنها با دو عضو دیگر در ارتباط بود و معمولا تا چند سال از اسامی دیگر اعضا خبر نداشت.

حسن اقارب پرست درباره عضویت در این سازمان حتی به نزدیک‌ترین دوستش یوسف چیزی نگفت تا این که در یک جلسه مخفی تشکیلاتی با او روبه رو شد و معلوم شد هر دو عضو این سازمان نظامی هستند. از آن روز به بعد دوستی حسن و یوسف آن قدر زیاد شد که انگار دو برادر بودند.

اردیبهشت ۱۳۴۸ یوسف کلاهدوز و حسن اقارب پرست را فرستادند مرکز زرهی شیراز که دوره رسته مقدماتی زرهی را ببینند. آن موقع ستوان دوم بودند. در خیابان اصلاح نژاد شیراز یک خانه حیاط دار اجاره کردند و اثاث مختصری در آن چیدند. هر روز صبح زود می‌رفتند پادگان و تا بعد از ظهر مشغول آموزش بودند.

نزدیک یک سال بعد، یوسف و حسن را فرستادند خارج از کشور تا دوره ببینند. حسن رفت آمریکا و یوسف انگلستان. یوسف یک دوره دو ماهه در چیف تانک انگلستان آموزش دید و با یک چمدان جزوه و کاتالوگ و یک دستگاه ماکت الکترونیکی تانک که با رادیو کنترل حرکت می‌کرد و بعدا اولین اسباب بازی کنترلی پسرش شد به ایران بازگشت.

حسن هنوز آمریکا بود و همسرش حوری (خواهر یوسف)، رفته بود قوچان، پیش خانواده اش. حسن در آمریکا ماشین خرید؛ یک فورد آبی رنگ مدل ۷۳. موقع برگشت با کشتی به اروپا آمد و بقیه راه را با ماشین خودش، کشور به کشور طی کرد تا به ایران رسید.

یوسف که به ایران برگشت، ضد اطلاعات ارتش احضارش کرد. گزارش‌هایی به یوسف نشان دادند که در آن‌ها به موارد مشکوکی از سفر حسن اقارب پرست اشاره شده بود. حسن در آمریکا با کسی ملاقات کرده بود، یک فعال حقوق بین الملل. تعدادی کتاب هم با خودش به ایران آورده بود. در راه بازگشت، رفته بود مکه و از آن جا رفته بود عراق و بعد آمده بود ایران. ضد اطلاعات می‌خواست بداند حسن چه کتاب‌هایی آورده است و در عراق چه می‌کرده. آن موقع امام در نجف تبعید بود.

ضد اطلاعات می‌گفت، حسن در نجف با بیت امام تماس گرفته. حسن انگلستان که بود کتاب «ولایت فقیه» امام را از برادرش مهدی گرفته بود و با خودش آورده بود و توی در چوبی اتاق پنهان کرده بود. بالای در را شکافته بودند و از آن بالا کتاب هاب ممنوع را بین دو جداره در می‌گذاشتند. یوسف همه این‌ها را می‌دانست.

یوسف بلافاصله ماموریت مراقبت و گزارش از ستوان حسن اقارب پرست را پذیرفت. شب که خانه آمد با حسن صحبت کرد. به حسن گفت:مواظب خودت باش! حسن گفت: چی شده. باز نقشه‌ای کشیده‌اند؟ یوسف گفت:دست از پا خطا کنی گزارش می‌دهم. از امروز مامور مخفی ات منم!

حسن خندید. بعد هر دو نشستند پشت میز و تمام برنامه سفرشان را مرور کردند. یوسف از چیز‌هایی که در گزارش خوانده بود گفت و حسن همه را یادداشت کرد. اسم کتاب‌هایی را که می‌شناختند و حساسیتی برای ارتش ایجاد نمی‌کرد روی کاغذ نوشتند و چند تایی انتخاب کردند که یوسف در گزارشش بنویسد. برای خودشان برنامه‌ای تنظیم کردند که تا مدتی ارتباط شان با کسانی که علیه رژیم شاه فعالیت داشتند، قطع شود و بیشتر به ورزش در باشگاه و مهمانی با افسر‌ها بگذرد. تمام کتاب‌هایی را که ممکن بود برای شان دردسر ایجاد کند توی شکاف در اتاق پنهان کردند. آن جا شد کتابخانه مخفی حسن و یوسف.

یوسف، هفته به هفته گزارش‌هایی آماده می‌کرد و به ضد اطلاعات می‌داد: «.. درباره کتاب‌هایی که آورده معلوم شد کتاب‌هایی درباره تاریخ آمریکا و تجارت بین المللی است. همچنین کتابی درباره مالکو ایکس، رهبر سیاهپوستان آمریکا آورده است.»

بعد از دو ماه در آخرین گزارش نوشت: «ستوان یکم حسن اقارب پرست هیچ گونه موارد سوء ندارد و سرباز فداکار میهن و شاه است-ستوان یکم؛ یوسف کلاهدوز قوچانی.»

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار