برش کتاب؛

«شیشه عطر»؛ روایت مادرانه از زندگی شهید رضا اسماعیلی

کتاب «شیشه عطر» به قلم شمیلا ترکی‌زبان، با بهره‌گیری از خاطرات شهربانو سابقی فضلی، به روایت زندگی شهید رضا اسماعیلی نخستین شهید بی‌سر لشکر فاطمیون، می‌پردازد؛ شهیدی متولد سال ۱۳۷۱ که سال ۱۳۹۲ در خاک سوریه به شهادت رسید. این کتاب از سوی انتشارات «یاران رضا علیه‌السلام» منتشر شده است.
کد خبر: ۸۷۲۷۱۷
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۷ - 27October 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از خراسان رضوی، کتاب «شیشه عطر» زندگینامه‌ای است که شمیلا ترکی‌زبان با بهره‌گیری از خاطرات شهربانو سابقی فضلی، زندگی شهید رضا اسماعیلی و مسیر حماسی این شهید را روایت می‌کند.

برشی از کتاب

در ادامه، بخش‌هایی از این کتاب را می‌خوانید.

لالایی پسرم

روز‌ها گذشت تا عید سال ۹۳. عید کجا بود؟ خانه بدون تو شده بود ماتم‌کده. دل‌ودماغی برایمان نمانده بود. سه‌تایی می‌نشستیم؛ یا به هم نگاه می‌کردیم یا به عکس تو. شهید خوش‌تیپ مادر!

رضا جان! کبوتر‌هایی را که گرفته بودی، یادت هست؟ یکی از روز‌های بهاری که پنجره را باز گذاشته بودم، دیدم یک کبوتر آمد توی خانه، پای عکست که روی بنر بود، نشست و به عکس نوک می‌زد؛ انگار داشت صورت ماهت را می‌بوسید. یادم آمد روز قبل از اینکه خبر شهادتت را بدهند، از پشت پنجره دیدمش. توی آن هوای سرد دلم سوخت. گفتم حیوان گرسنه است. از کناره‌های نانی که تازه گرفته بودم، برایش ریزریز کردم. آمده بود خبر تو را برایم بیاورد. وقتی دوباره آمد، نگاهش کردم. دیدم آن دستمال سبزی که به پایش بسته بودی، هنوز بود. زهرا و مریم گفتند: «آن نیست.»

ـ چرا! خودشه! وگرنه چرا آمد اینجا؟ تازه آن پارچه سبزم هم به پایش بود.

تو را می‌شناخت. پای عکس تو نشست. رضا جان! خیلی وقت‌ها توی خانه می‌بینمت، اما هیچ‌کس باور نمی‌کند. همه فکر می‌کنند خیالاتی شده‌ام. لباس‌هایت را جلوی چشم می‌گذاشتم که فکر کنم هستی. پیراهنت از سر جالباسی بود. سرم را روی پیراهن گذاشتم و آستین پیراهنت را گرفتم. یاد دست‌های زحمتکش تو افتادم و بالا را نگاه کردم؛ جایی که سرت خالی بود.

رضا جانم، بعد از رفتنت، وقتی روز‌های گرم تابستان آمد، مریم کم‌کم سنگین شد، اما تو نبودی. خیلی بی‌تابی می‌کرد. خیلی به او سخت گذشت. سه ماه باردار بود که تو برای همیشه از پیش ما رفتی. موقع وضع حملش، جایت خیلی خالی بود. آن روز مریم و زهرا رفته بودند خرید که دردش گرفت. وقتی آمد خانه، بهم گفت: «بردمش بیمارستان‌ام‌البنین.» در اتاق زایمان، به‌جای تو من بودم. انتظار کشیدن برای به دنیا آمدن بچه‌ات بدون تو خیلی، خیلی سخت بود.

به زهرا گفتم: «بهترین گل را برایش بگیر.»

جلوی در، گل طبیعی نمی‌گذاشتم بیاوریم تو. گفتم:
ـ این فرزند شهید است.

زهرا بهترین گل را خرید که مریم، خدای‌نکرده، به دلش نیاید که شوهرم نیست... یک سبد گل طبیعی و یکی مصنوعی. بیمارستان از دوست و آشنا پر شده بود. وقتی پسرت به دنیا آمد، دادندش دست من؛ درست مثل خودت، تمیز، معصوم و دوست‌داشتنی. یاد روز به دنیا آمدن خودت افتادم. دست‌هایم را دور تن بچه گرفتم، صورتم را نزدیک بردم تا بویش کنم. بوی تو را می‌داد. نگاهم روی صورتش بی‌حرکت ماند. رضای من دوباره به دنیا آمده بود.

یادت هست زنگ زدم به تو و گفتم: «بیا. بچه‌ات بابا می‌خواهد.»

گفتی: «ای مادر، خودت چطور ما را بدون بابا بزرگ کردی؟ او را هم بزرگ کن.»

داشتی مرا آماده می‌کردی؟ رفتنت درست! ولی این‌طوری؟ من جواب این بچه را چه بدهم؟ چطور به او بگویم؟!

موقعی که مریم مرخص شد، جلوی در بیمارستان دیدمت با همان کت‌وشلوار مشکی و بلوز سفید. اول فکر کردم اشتباه می‌کنم؛ کسی شبیه توست. اما سر چرخاندم، باز هم بودی. دوباره برگشتم، دیدم این طرفی! برای دیدن پسر خوشگلت آمده بودی.

برای اسم گذاشتن، درست مثل خودت، می‌خواستم ببرمش حرم. گفتی:
ـ اگر پسر بود، اسم خودم و بابا را بگذارید. اگر دختر بود، یا رقیه یا زینب.

پسرت شد محمدرضا. برای من هم محمد شد، هم رضا. تمام سعی خودم را برای بهترین پرستاری از مریم و محمدرضا کردم. مریم شیر نداشت. شیرخشک به محمدرضا دادیم. خودم بغلش می‌گرفتم و به او شیر می‌دادم، راه می‌بردم. روی پاهایم می‌گذاشتم و برایش لالایی می‌خواندم. محمدرضا را هم عقیقه کردم. وقتی بهانه‌گیری می‌کرد، مثل خودت شیر و کیک به او می‌دادم. توی بغلم می‌گرفتم و یاد بچگی خودت می‌افتادم؛ مخصوصاً موقع بی‌قراری. وقت خوابش، برایش این لالایی را می‌خواندم:

لالا لالا گل لاله
لالالالالالا

حسین جانم، حسین جانم
حسین دریای پاکی‌ها

لالالا گل رعنا
بریم در دشت الله

بیا تا کربلا حالا
حسین‌ای اشک چشم منم

که می‌شوید گناه ما
بگو هر دم حسینم وا

هر بار که برای محمدرضا لالایی می‌خواندم، گریه می‌کرد. موقع بچگی، خودت آن‌قدر بی‌قراری می‌کردی که خسته می‌شدی و می‌خوابیدی؛ فرصت نمی‌دادی برایت لالایی بخوانم. محمدرضا را بغل می‌گرفتم و نوازشش می‌کردم. موقع خواب، درست شبیه تو بود. اخلاقش، رفتارش و کمی که بزرگ‌تر شد، شیطنت‌ها و شوخی‌های خوشمزه‌اش، درست مثل خودت شد. همه کار‌های محمدرضا مرا به یاد تو می‌انداخت. وقتی تازه چهار دست‌وپا رفتن را یاد گرفته بود، با خودم گفتم:
ـ رضای من نرفته؛ هست. هنوز با من زندگی می‌کند. من دارم دوباره بزرگش می‌کنم. حالا اسمش محمدرضاست.

رضا جان، چند شب پیش زهرا صدا‌هایی را که قبلاً ضبط کرده بود، گذاشت. توی آنها صدای لالایی خواندن من و گریه محمدرضا بود؛ صدای خود محمدرضا که تازه قان‌وقون یاد گرفته بود تا وقتی که کم‌کم چند کلمه می‌گفت. ما نمی‌گذاریم تو را فراموش کند. سر مزارت می‌آوریمش. با عکست حرف می‌زند. یک بار تلفن را به او دادم که با تو حرف بزند.

حالا محمدرضا نه‌سالش شده و همه‌چیز را خوب متوجه می‌شود. آن شب که صدا‌ها را می‌شنید، برای همه‌مان یک روضه مجسم شد. صدای خودش را در دو سه‌سالگی می‌شنید که با بابایش تلفنی صحبت می‌کرد و اشک می‌ریخت. از گریه او، همه‌مان زار زدیم. اما او مثل یک مرد آرام گریه می‌کرد. صدا از کامپیوتر پخش می‌شد:
ـ الو... بابا... بیا...

وقتی دید جوابی از آن طرف نمی‌آید، گفت: «دواب... نمی‌ده... الو بابا... بیا...».
اما باز هم جوابی نبود. گوشی را به طرف من گرفت و گفت: «ابش بودو بیاد.»

آرام با همان زبان بچگانه به او گفتم: «بابا رفته پیش خدا.»
دوباره گوشی را گرفت جلوی دهانش و گفت: «بابا، دَتی پیش خدا؟!... بابا بیا... کی میاد؟»
ـ دیگه نمیاد، مادر. ما می‌ریم پیشش.
ـ بابا، دَتی پیش خدا؟ ما میایم.

شنیدن این صدا، خود محمدرضا را هم به گریه انداخت؛ گریه بچه‌ای که پدرش را حتی ندیده و فقط با یاد خاطراتی که از دیگران می‌شنود، زندگی می‌کند. حالا که دارد بزرگ‌تر می‌شود، کمبود تو را بیشتر حس می‌کند. حرف محمدرضا الآن برای تو این است:
بوسیدنت که هیچ، بغل کردنت که هیچ
حتی تو را نشد که دلی سیر بو کنم

هر وقت به مجلس دورهمی خانواده شهدا می‌روم، وقتی بچه‌های شهدا را می‌بینم، مخصوصاً بچه‌های شهدایی را که طعم پدر داشتن را چشیده‌اند، دلم بیشتر می‌سوزد. اگر بودی، با خودت می‌بردیش ورزش و موتورسواری، با بچه‌ات قایم‌موشک بازی می‌کردی. الآن این قایم‌موشک نامردی است؛ چون نمی‌تواند پیدایت کند.‌
می‌توانی الآن تصور کنی محمدرضا چه نوحه‌ای می‌خواند؟
منم باید برم، آره برم، سرم بره
نذارم هیچ حروجی طرف حرم بره

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار