«عزیزم ذوالفقار»؛ روایت زندگی فرماندهای که به ندای دفاع از حرم لبیک گفت
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از خراسان رضوی، کتاب «عزیزم ذوالفقار» به قلم رضا وحید و چاپ بهنشر در سال ۱۴۰۰، مجلدی از مجموعه سهجلدی «قصه فاطمیون» است که به زندگی پرمایهی شهید حسین فدائی میپردازد؛ مردی که رزمندگان او را به خاطر شجاعت بینظیرش با نام جهادی «ذوالفقار» میشناختند.

این اثر داستان حضور دلاورمردان فاطمیون را روایت میکند که کیلومترها دورتر از مرزهای میهن، برای حراست از حرم اهلبیت (ع) جانفشانی کردند. رضا وحید با بیانی شیوا، حماسهآفرینیها و لحظات نفسگیر نبرد این فرمانده سرافراز را به تصویر کشیده و اثری خواندنی برای دوستداران ادبیات مقاومت پدید آورده است.
در ادامه بخشهایی از کتاب کتاب «عزیزم ذوالفقار» را میخوانید.
من از افغانستان آمدم، و نیامدم.
من از ایران و مشهد آمدم، و نیامدم.
من از دعای ندبه آمدم، و آمدم.
آن زمان که پدرم خواست نامم را انتخاب کند، از من نپرسید و کارهایم را ندید، نامم را به خاطر به دنیا آمدنم در ایام ولادت امام حسین علیه السلام «حسین» گذاشت، حتماً چیزی میدانست که من نمیدانم.
در تمام دوران کودکی نام خود را که میشنیدم، گویی مرا به مبارزه میخواندم و در گوشم نجوایی میشنیدم:
_ همه روزها روز عاشوراست و همه زمینها زمین است.
در کشوری که از خاکش وجودم شکل گرفته بود، با صدای تیر و توپ عجین بودیم. در کودکی که هنوز سنی از من نگذشته بود، پدرم از ترس کشته شدنم در نبردها راهی ایرانم کرد: ۱۳۶۹.
غربت، غریبی، دیدن پایان حمله یزید به کشور امام رضا علیهالسلام، سرزنش، نوجوانی ناقص، مدرسهی نیمه تمام، کار و کارگری، اما...
دیگر جوان بودم که تصمیم گرفتم اگر صدای مظلومی را شنیدم، در جای خود ساکت ننشینم و سکوت نکنم، هر مسلمانی، هر مظلومی. ثبت نام در صفهای حضرت محمد صلی الله علیه و آله برای رفتن به زادگاه و مقابله با طالبان: ۱۳۷۵.
۴ سال در نبرد بودن. اعزامهای طولانی مدت. برگشتن و دلتنگی برای خلوتها و سر بر شانه اسلحه گذاشتم و از خستگی خوابیدن. آرزوی رفتن به جنگ ۳۳ روزه لبنان: ناکام.
صدای توپهایی که به طرف حضرت بیبی زینب سلام الله علیها در حال شلیک بود. دیگر طاقت نیاوردم: لبیک یا زینب سلام الله علیها.
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲: السلام علیک یا زینب کبری، السلام علیک یا بنت امیرالمومنین، السلام علیک یا بنت فاطمه الزهرا.
انتهای پیام/
