روایت زنانی که تاریخ ایستادگی مازندران را نوشتند
گروه استانهای دفاعپرس_ «حدیثه صالحی»؛ تاریخ را همیشه مردانی که سلاح به دست گرفتهاند، نساختهاند. گاهی تاریخ در دستان مادری شکل گرفته که آخرین بقچه لباس فرزندش را بسته و او را راهی جبهه کرده است؛ گاهی در دستان زنی که شب تا صبح لباس رزمندگان را شسته، نان پخته، مربا آماده کرده و سهم خود را از جنگ، در سکوت و فارغ از ادعا ادا کرده است. گاهی نیز تاریخ را زنانی نوشتند که در میان صدای انفجار و آژیر خطر، لباس امدادگری بر تن کردند، زخم مجروحی را بستند، کودکی را به دنیا آوردند و زیر سایه بمباران، زندگی را از نو ساختند. روایت زنان مازندران، روایت همین دستهای پرتلاش و دلهای مقاوم است؛ زنانی که از دامنههای البرز تا ساحل خزر، در بزنگاههای سرنوشتساز این سرزمین، بخشی از تاریخ را ساختهاند.

از خیابانهای انقلاب تا سنگرهای پشتیبانی
برای شناخت این روایت، باید به روزهایی بازگشت که انقلاب هنوز در خیابانها نفس میکشید و زنان و دختران مازندرانی، همپای مردان، قدم در مسیر مبارزه گذاشته بودند. آن روزها حضور در راهپیماییها اعلام حضور نسلی از زنان بود که میخواستند در تعیین سرنوشت جامعه خود سهم داشته باشند. زنانی که از خانهها بیرون آمدند، در صفوف اعتراض ایستادند و نشان دادند که اراده تغییر، در جغرافیای این سرزمین، جنسیت نمیشناسد.
انقلاب که به پیروزی رسید، میدان مسئولیت زنان پایان نیافت. هنوز چند سالی از آن روزها نگذشته بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و جغرافیای زندگی ایرانیان، از شهرهای مرزی تا دورترین روستاهای شمال کشور، با واقعیتی تازه روبهرو شد. در آن روزها مازندران اگرچه از خط مقدم فاصله داشت، اما هیچگاه از میدان جنگ بیرون نبود. جنگ به خانههای مردم آمده بود؛ در قالب فرزندی که عازم جبهه میشد، همسری که راهی جنوب بود، مادری که چشمانتظار میماند و زنی که میدانست باید کاری انجام دهد.
زنان مازندران همپای دیگر زنان میهن، جبههای دیگر ساختند؛ جبههای که سنگرهایش آشپزخانههای ساده، حیاط خانهها، مساجد، مدارس و مراکز جمعآوری کمکهای مردمی و پشتیبانی از جنگ بود. در بسیاری از خانهها، دیگها برای رزمندگان میجوشیدند. دستهایی که تا دیروز برای خانواده غذا آماده میکردند، حالا سهمی از سفره خود را برای جبهه کنار میگذاشتند. مربا و ترشی در شیشهها جای میگرفت، نان پخته میشد، لباسها شسته و آماده میشدند و بستههای آذوقه راهی جنوب میشدند. شاید در نگاه نخست، پختن مربا یا شستن لباس رزمنده کاری ساده به نظر برسد، اما در منطق جنگ، همین کارهای به ظاهر کوچک، بخشی از زنجیره بزرگ مقاومت بودند.
هر شیشه مربا، نشانی از خانهای بود که دلش در جبهه میتپید؛ هر لباس شستهشده، پیامی از زنی بود که نمیخواست رزمندهای در غربت جنگ، از مهر خانه محروم بماند. این زنان شاید نامشان در فهرست فرماندهان و عملیاتها ثبت نشده باشد، اما بیتردید در حافظه پشتیبانی جنگ جایگاهی دارند که نمیتوان نادیده گرفت.
امدادگرانی از جنس پشتیبانی
اما بعضی زنان، فاصله میان پشت جبهه و خط مقدم را برداشتند. آنان به میدان نبرد رفتند؛ به جایی که جنگ دیگر یک خبر در رادیو نبود، بلکه صدای انفجار، بوی باروت، بیمارستانهای مملو از مجروح و چشمهای منتظر خانوادهها، واقعیت هر روز زندگی بود.
در میان روایتهای زنان مازندران، نام بانوانی، چون «فرخنده قلعهنوخشتی»، «زهرا کشاورزیان»، «فاطمه کشاورزیان»، «سیده زبیده عمادی»، «محترم ابراهیمی» و... در خاطرات و پژوهشهای تاریخ شفاهی زنان ایثارگر استان دیده میشود؛ زنانی که در حوزه پرستاری، امدادگری و فعالیتهای تبلیغی و پشتیبانی جنگ نقش داشتند. این نامها تنها سرآغاز یک پژوهش بزرگترند؛ پژوهشی که باید از دل گفتوگو با خود زنان و خانوادههایشان، جزئیات بیشتری از زندگی و مجاهدت آنان را بیرون بکشد.
در این میان، روایت مادران و همسرانی که به پایگاههای پشتیبانی در جنوب رفتند، اهمیت ویژهای دارد. پایگاه شهید بهشتی اهواز و دیگر مراکز پشتیبانی جنگ، تنها محل انجام امور اداری یا تدارکاتی نبودند؛ بخشی از زندگی خانوادههایی بودند که جنگ را در نزدیکترین فاصله تجربه میکردند. زنانی که همسرانشان درگیر مسئولیتهای سنگین جنگ بودند، به جنوب رفتند تا در کنار آنان باشند؛ تا در لحظههای دشوار، پناه عاطفی و تکیهگاه روحیشان شوند.
تصور کن زنی را که در شهری دور از زادگاهش، در میان صدای آژیر و انفجار، روزگار میگذراند؛ زنی که شاید در یک روز باید نگران سلامت همسرش باشد، در روز دیگر به فکر تهیه غذا و رسیدگی به فرزندش و در روزی دیگر، در انتظار تولد کودکی بنشیند که نخستین تصویرهای زندگیاش با صدای هواپیماهای جنگی و پناهگرفتن در سنگرها گره خورده است.
این زنان، مادرشدن را نیز در روزگار جنگ تجربه کردند. کودکانی در جنوب ایران به دنیا آمدند که نخستین لالاییهایشان با اضطراب بمباران آمیخته بود. مادرانی که بهجای آسودگی روزهای پس از زایمان، باید خود را با شرایط جنگی تطبیق میدادند و فرزندانشان را در همان شرایط بزرگ میکردند. جنگ برای آنان بخشی از عمر، جوانی، مادری و خاطرات خانوادگیشان بود؛ و چه کسی میتواند سهم زنی را اندازه بگیرد که همسرش را به خط مقدم میفرستاد، خودش در پایگاه میماند، فرزندش را بزرگ میکرد و هر بار با شنیدن صدای انفجار، پیش از آنکه به فکر جان خود باشد، نگران بازگشت مردی میشد که تمام امید زندگیاش به سلامت او گره خورده بود؟
در کنار این زنان، امدادگران و پرستارانی قرار داشتند که در سختترین شرایط، به مداوای مجروحان میپرداختند. برخی از آنان در بیمارستانها و مراکز درمانی فعالیت میکردند و برخی دیگر در نزدیکی مناطق عملیاتی، به یاری رزمندگان میشتافتند. در جنگ، گاهی یک دستمال تمیز، یک پانسمان بهموقع یا چند دقیقه مراقبت، فاصله میان مرگ و زندگی بود.
زنان مازندران نیز در این میدان سهم داشتند. از بانوانی که از شمال کشور به جنوب رفتند تا در کنار رزمندگان باشند تا زنانی که در شهرهای استان، بار سنگین پشتیبانی و امدادرسانی را به دوش کشیدند. آنان نشان دادند که فاصله جغرافیایی، مانع مشارکت در دفاع از سرزمین نیست.
در این میان نباید از زنانی گذشت که خود به قافله شهدا پیوستند. زنان شهیده مازندران، بخشی از هویت تاریخی و حافظه جمعی این استاناند. برخی در حوادث و حملات دشمن به شهادت رسیدند و برخی در مسیر دفاع از انقلاب و ارزشهای انسانی، جان خود را تقدیم انقلاب کردند. پشت سر نام و زندگی آنان داستانی از ایمان، انتخاب و ایستادگی دارد. شهادت زنان یادآور این حقیقت است که جنگ، زندگی زنان را نیز در معرض خطر قرار داد و آنان در بسیاری از مواقع، هزینهای به بزرگی جان خود پرداختند.
جنگی که تمام نشد
اما پایان جنگ، پایان رنج و مسئولیت این زنان نبود. سالها پس از خاموششدن آتش نبرد، زنانی همچنان در کنار جانبازان زندگی میکنند؛ زنانی که شاید کمتر در قاب دوربینها دیده شدهاند، اما هر روز با دشواریهای ناشی از جنگ مواجهاند. همسرانی که سالهاست از مردان جانباز خود پرستاری میکنند، دارو میدهند، زخمها را مراقبت میکنند، در روزهای درد و بیخوابی کنارشان میمانند و اجازه نمیدهند خاطره روزهای جبهه، در تنهایی و فراموشی خلاصه شود.
برای این زنان، جنگ هنوز تمام نشده است. جبهه آنان شاید دیگر خاکریز و سنگر نداشته باشد، اما در اتاقهای خانه، در بیمارستانها، در راهروهای مراکز درمانی و در شبهای طولانی مراقبت از همسرانشان ادامه دارد. حالا دیگر ایثار و گذشت برای این زنان شیوه زندگی است.
روایتهایی که باید از فراموشی نجات پیدا کنند؛ یکی از مهمترین راههای زنده نگهداشتن این میراث، ثبت آن در کتابها و اسناد است. خوشبختانه در سالهای گذشته، تلاشهایی برای ثبت خاطرات زنان دفاع مقدس انجام شده است؛ اما هنوز فاصله زیادی میان گستردگی نقش زنان و میزان بازنمایی آن در آثار مکتوب وجود دارد.
در مازندران نیز باید سراغ نویسندگان، پژوهشگران و بانوانی رفت که سالها برای ثبت خاطرات زنان ایثارگر تلاش کردهاند. از جمله آثار مرتبط با این حوزه، کتاب «از زخم و تغزل؛ گزیده اشعار دفاع مقدس بانوان استان مازندران» است؛ این اثر، هرچند مجموعهای ادبی است، دریچهای به بازتاب تجربه جنگ در شعر بانوان استان میگشاید.
همچنین خاطرات و پژوهشهای تاریخ شفاهی زنان ایثارگر مازندران، از جمله مصاحبههای انجامشده با زنان امدادگر و پشتیبان جنگ، مبنای تدوین مجموعهای مستقل درباره نقش زنان استان بوده است؛ و باید از زنان نوشت؛ از آنهایی که هنوز در قید حیاتاند و خاطراتشان در سینههایشان مانده است. باید پیش از آنکه فرصت گفتوگو از دست برود، پای صحبت مادران، همسران، امدادگران و زنان پشتیبان جنگ نشست. باید آلبومهای خانوادگی را ورق زد، نامهها را خواند، اسناد را گردآوری کرد و روایتهایی را که شاید در هیچ کتابی نیامدهاند، به حافظه مکتوب جامعه سپرد.
از مادران دیروز تا زنان امروز
اما قصه زنان مازندران در دهه شصت متوقف نمیشود. همان روحیهای که روزی مادری را به بدرقه فرزندش تا جبهه میکشاند، همان ارادهای که زنی را به جنوب میبرد تا در کنار همسر رزمندهاش بماند و همان مسئولیتپذیری که بانویی را به امدادرسانی در شرایط دشوار جنگی وامیداشت، امروز نیز در شکلهای تازهای از حضور اجتماعی زنان دیده میشود؛ و امروز زنان مازندران بار دیگر در میدان حضور دارند؛ در خیابانها، اجتماعات مردمی و صحنههای اعلام موضع اجتماعی و سیاسی. زنانی که دوشادوش مردان، در لبیک به ندای رهبر معظم انقلاب، در حمایت از رزمندگان اسلام و در خونخواهی رهبر شهید حضور پیدا میکنند. این حضور را نباید صرفاً یک واکنش مقطعی دانست. برای فهم آن باید به گذشته بازگشت؛ به مادرانی که فرزندانشان را به جبهه فرستادند، زنانی که در پشت جبهه جنگیدند، امدادگرانی که زخمها را بستند و همسرانی که سالها بار زندگی با جانبازان را به دوش کشیدند.
در واقع، آنچه امروز در خیابانهای مازندران دیده میشود، ادامه همان سنت تاریخی مشارکت و مسئولیتپذیری است؛ سنتی که زنان این سرزمین در بزنگاههای مختلف، آن را بازآفرینی کردهاند. زنان مازندران در سه عرصه انقلاب، دفاع مقدس و مقاومت، هر بار به شکلی متفاوت در میدان بودهاند. گاهی با مشتهای گرهکرده در راهپیماییها، گاهی با دستانی آغشته به آرد و مربا در سنگر پشتیبانی، گاهی با لباس سفید پرستاری در کنار مجروحان و گاهی با قلبی سرشار از دلتنگی در انتظار بازگشت فرزند و همسر. امروز نیز حضور آنان، یادآور این حقیقت است که زن ایرانی در بزنگاههای تاریخی، تنها نظارهگر تحولات نیست؛ خود بخشی از معادله ساختن آینده است.
البرز ایستاده است، خزر روایت میکند
مازندران را باید از دریچه همین زنان شناخت؛ زنانی که شاید نام بسیاری از آنان در هیچ تابلوی خیابانی و عنوان کتابی ثبت نشده باشد، اما رد پایشان در تاریخ این سرزمین باقی است. از مادرانی که در روزهای انقلاب، فرزندانشان را به میدان مبارزه بردند تا مادرانی که در سالهای جنگ، جوانی و جان عزیزانشان را به دفاع از میهن سپردند؛ از زنانی که در پایگاههای پشتیبانی جنوب، لباس رزمندگان را میشستند تا آنهایی که در بیمارستانها زخم مجروحان را میبستند؛ از همسرانی که در کنار فرماندهان و رزمندگان، زندگی در شرایط جنگی را تجربه کردند تا زنانی که هنوز هم پرستار زخمهای بهجامانده از آن روزگارند.
این زنان، هر کدام فصلی از تاریخ مازندراناند؛ تاریخی که اگرچه در کتابهای رسمی بیشتر با نام مردان و فرماندهان شناخته میشود، اما بدون حضور زنان، روایت آن ناقص خواهد ماند. شاید وقت آن رسیده باشد که تاریخ دفاع مقدس و مقاومت در مازندران، از زاویهای دیگر نیز نوشته شود؛ از زاویه آشپزخانههایی که سنگر شدند، خانههایی که پایگاه پشتیبانی بودند، مادرانی که بدرقهکننده فرزندانشان شدند، زنانی که در جنوب مادر شدند و کودکانی را زیر آسمان بمباران بزرگ کردند و همسرانی که پس از پایان جنگ، سنگر مراقبت از جانبازان را رها نکردند.
باید نام این زنان را از لابهلای اسناد بیرون کشید؛ باید صدایشان را شنید و خاطراتشان را ثبت کرد. نباید اجازه داد نسل آینده تصور کند تاریخ دفاع مقدس فقط در خاکریزها و میدانهای نبرد نوشته شده است. بخش مهمی از این تاریخ در خانههای مازندران، در دستان مادران، در نگاه همسران و در صبوری زنانی نوشته شده است که هیچگاه برای دیدهشدن قدم به میدان نگذاشتند. از البرز تا خزر، از دیروز تا امروز، زنان مازندران روایت پیوستهای از ایستادگیاند؛ روایتی که نه با پایان جنگ تمام شد و نه با گذشت سالها رنگ باخت. البرز همچنان استوار است و خزر همچنان موج دارد؛ درست مانند زنانی که در این جغرافیا، نسل به نسل، ایستادگی را زندگی کردهاند.
انتهای پیام/
