مهرابی: روایت «زهرا» فرصتی برای شناخت عمیقتر «روحالله»/ میخواستم شهید را از قابهای رسمی بیرون بیاورم
گروه فرهنگ دفاعپرس_ میثم رشیدی مهرآبادی: زندگی شهدا را میتوان از زاویههای مختلف روایت کرد؛ اما گاهی انتخاب یک راوی متفاوت، دریچهای تازه به شناخت شخصیتی میگشاید که پیش از آن بیشتر از دریچه شهادتش شناخته شده است. کتاب «نام تو پیراهنم» به قلم «فاطمه مهرابی» تلاشی برای بازخوانی زندگی «سید روحالله عجمیان» از دریچه نگاه خواهرش، «سیده زهرا عجمیان» است؛ روایتی که میکوشد روحالله را پیش از آنکه در قاب شهادت به مخاطب معرفی کند، در متن زندگی روزمره، روابط خانوادگی، خاطرات کودکی، انتخابها و ویژگیهای شخصیتیاش به تصویر بکشد.

مهرابی در این اثر تلاش کرده است با تکیه بر خاطرات شفاهی، پژوهش میدانی و پرهیز از تخیل در بازسازی وقایع، تصویری انسانی و واقعی از شهید عجمیان ارائه دهد؛ تصویری که در آن، معمولی بودن یک جوان با ظرفیت او برای انتخابی بزرگ در تعارض نیست. از سوی دیگر، انتخاب زهرا عجمیان بهعنوان راوی، فرصتی برای شناخت رابطه عمیق خواهر و برادری و تأثیر شهادت روحالله بر زندگی و شخصیت خواهرش فراهم کرده است.
این کتاب علاوه بر روایت زندگی و شهادت یک جوان، تلاش میکند بخشی از واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی سال ۱۴۰۱ را از منظر خانوادهای که خود در متن آن وقایع قرار داشته، ثبت کند. در گفتوگوی پیشرو با «فاطمه مهرابی» به مناسبت ۱۲ آبان، چهارمین سالگرد شهادت «سید روحالله عجمیان» درباره چرایی انتخاب راوی زن، شیوه پژوهش و راستیآزمایی خاطرات، مرز میان مستندنگاری و تخیل، چالشهای روایت رنج و شهادت و ظرفیتهای ادبیات مستند در بازنمایی زندگی شهدا گفتوگو کردهایم.
دفاعپرس: شما برای روایت زندگی سید روحالله عجمیان، بهجای انتخاب یک راوی بیرونی یا روایت مستقیم زندگی شهید، زاویه دید خواهرش، سیده زهرا عجمیان، را برگزیدهاید. این انتخاب چه امکانی در اختیار شما قرار داد که در روایتهای رسمی و متعارف از زندگی شهدا کمتر دیده میشود؟ آیا در جریان مصاحبهها به جنبههایی از شخصیت روحالله رسیدید که فقط از دریچه رابطه خواهر و برادری قابل کشف بود؟
واقعیت این است که ماجرای شهادت شهید عجمیان در آبان ۱۴۰۱ با یک بحران اجتماعی گره خورده بود که دستکم در ظاهر و شعارهایش، بیش از هر چیز رنگوبوی زنانه داشت؛ همان شعار بهظاهر زیبا و به اعتقاد من پوشالیِ «زن، زندگی، آزادی».
برای همین، بعد از جمعآوری مصاحبههای مختلف، به این نتیجه رسیدم که اتفاقاً نگاه یک زن میتواند دریچهای متفاوت به زندگی و شهادت روحالله باز کند. دلم میخواست در مقابل آن هیاهو و شعارها، از دل یک روایت زنانه به حقیقت زندگی این شهید نزدیک شویم.
از طرفی، رابطه زهرا و روحالله هم برای من اهمیت زیادی داشت. صمیمیت این دو، شناخت عمیقی که زهرا از برادرش داشت و تأثیری که بر یکدیگر گذاشته بودند، چیزهایی نبود که بتوان بهراحتی از کنارشان گذشت.
فکر میکنم روایت زهرا این فرصت را به من داد که روحالله را از قابهای رسمی و متعارف بیرون بیاورم و به زندگی واقعی و روزمرهاش نزدیکتر شوم؛ جایی که مخاطب پیش از مواجهه با شهادت روحالله، خود او را بشناسد و با زندگیاش همراه شود.

دفاعپرس: کتاب با خاطرات کودکی، شیطنتها، روابط خانوادگی و تجربههای زیسته روحالله آغاز میشود و به رویدادهای منتهی به شهادت او میرسد. در مقام نویسنده، چگونه میان این خاطرات روزمره و سرنوشت نهایی شخصیت پیوند برقرار کردید، بیآنکه زندگی او را از ابتدا مسیری از پیش تعیینشده به سوی شهادت نشان دهید؟ آیا آگاهانه تلاش کردید روحالله پیش از آنکه یک شهید باشد، بهعنوان انسانی با ویژگیهای شخصیتی مستقل دیده شود؟
من فکر میکنم اگر به گذشته زندگی هر شخصیت برجستهای برگردیم، میتوانیم دو وجه متفاوت را در زندگیاش پیدا کنیم؛ هم نقاطی که نشان میدهند آن آدم ظرفیت انجام کاری بزرگ و متفاوت را در آینده داشته و هم لحظاتی که بهشدت معمولی، انسانی و زمینی هستند و او درست شبیه همه آدمهای دیگر زندگی کرده است.
به نظرم این دو وجه اصلاً منافاتی با هم ندارند. اتفاقاً آدمها در دل همین زندگیهای معمولی و در مواجهه با شرایطی که ممکن است برای خیلیهای دیگر هم پیش بیاید، انتخابهای متفاوتی میکنند و همین انتخابهاست که سرنوشتشان را متمایز میکند. در مورد روحالله هم دقیقاً همینطور بود. من در خاطراتش هم نشانههایی از ظرفیتهای شخصیتی متفاوتش میدیدم و هم با جوانی کاملاً معمولی، دوستداشتنی و در دسترس مواجه بودم.
برای همین، هنگام نوشتن تلاش نکردم از ابتدا همه خاطرات را به سمت شهادت هدایت کنم. به نظرم روایت زندگی یک آدم، شبیه تماشای فیلمی است که ما پایانش را میدانیم، اما قرار نیست دانستن پایان باعث شود لحظهلحظه زندگی آن آدم را فقط با توجه به همان پایان معنا کنیم.
دلم میخواست اجازه بدهم روحالله در طول روایت، زندگی خودش را بکند و مخاطب هم قدمبهقدم با او آشنا شود. تا وقتی به لحظه شهادتش میرسیم، آن انتخاب بزرگ را نه اتفاقی جدا از زندگی، بلکه انتخاب انسانی ببینیم که حالا تا حدودی میشناسیمش. سعی کردم تشبیه زیبایی را که خودتان به فیلم داشتید، در پایان پاسخ کامل کنم و در عین حال، اصل حرفتان را حفظ کنم: معمولی بودن یک انسان هیچ منافاتی با ظرفیت او برای یک انتخاب بزرگ ندارد.

دفاعپرس: یکی از ویژگیهای روایت، حضور پررنگ شخصیت و جهانبینی خواهر شهید است؛ زنی که در خاطرات کودکی، خود را فردی جسور، مستقل و حمایتگر معرفی میکند. هنگام نگارش کتاب، چگونه میان بازنمایی شخصیت روحالله و حفظ استقلال روایی زهرا تعادل برقرار کردید؟ آیا در مقطعی احساس کردید که شخصیت راوی آنقدر قدرتمند است که ممکن است موضوع اصلی کتاب را تحتتأثیر قرار دهد؟
وقتی ما یک شخصیت را بهعنوان راوی برای روایت زندگی قهرمانی دیگر انتخاب میکنیم، اگر آن راوی خودش ویژگیهای شخصیتی جذاب و متفاوتی داشته باشد، هم ممکن است نویسنده را از شخصیت اصلی دور کند و هم میتواند فرصت تازهای برای شناخت بهتر آن شخصیت به وجود بیاورد.
زهرا قطعاً شخصیت مستقلی دارد؛ زنی جسور، حمایتگر و قدرتمند که گاهی نقش تکیهگاه را برای روحالله ایفا میکرده است، تا جایی که روحالله به شوخی به او میگفته «سلام پدر!» و همین یک جمله به نظرم خیلی از جنس رابطه این دو نفر را نشان میدهد.
من سعی کردم هر جا به زهرا میپردازم، فراموش نکنم که دارم زهرایِ خواهر روحالله را روایت میکنم. به نظرم مرز باریکی در اینجا وجود دارد و امیدوارم توانسته باشم روی همین مرز حرکت کنم.
نکته مهمتر برای من این بود که خود زهرا هم در نسبت با روحالله ابعاد تازهای پیدا میکند، بهخصوص بعد از شهادتش. انگار اتفاقی که برای برادرش میافتد، بخشی از ظرفیتهای شخصیتی زهرا را که ریشههایش از قبل وجود داشته، آشکارتر میکند و به زندگی و انتخابهایش شکل متفاوتی میدهد؛ بنابراین فکر میکنم پرداختن به شخصیت زهرا، اگر درست اتفاق افتاده باشد، نهتنها روحالله را به حاشیه نمیبرد، بلکه کمک میکند خود روحالله و تأثیری که بر زندگی نزدیکترین آدمهای اطرافش گذاشته، بهتر شناخته شود.
دفاعپرس: در بخشهای ابتدایی کتاب، فقر اقتصادی، مهماننوازی، بخشندگی، روابط خویشاوندی و حمایت از نیازمندان حضوری پررنگ دارند. این جزئیات، خانواده را از یک پسزمینه ساده به بخشی از سازوکار شخصیتپردازی تبدیل میکنند. در فرایند پژوهش، چگونه تشخیص دادید کدام خاطرات خانوادگی برای فهم شخصیت روحالله ضروریاند و کدامیک، با وجود جذابیت عاطفی، باید از روایت کنار گذاشته شوند؟
ببینید، من بعد از مرور مصاحبهها و پژوهشهایی که انجام شده بود، به چند کلیدواژه رسیدم که اتفاقاً در انتخاب خاطرات خیلی به من کمک کردند و مشخص کردند کدام خاطرهها حاشیهای هستند و کدامها میتوانند ما را به شناخت دقیقتری از شخصیت روحالله برسانند.
چون برای من مهم بود که این شخصیت را نسازم، بلکه کشفش کنم؛ یعنی از دل همان خاطرات واقعی، به ویژگیهایی برسم که در وجود روحالله بوده است.
یکی از پررنگترین کلیدواژهها برای من «غیرت» بود. وقتی این ویژگی را در روایتهای مختلف پیدا کردم، طبیعتاً خاطراتی که بهنوعی ریشهها و جلوههای این غیرت را در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی روحالله نشان میدادند، برایم اهمیت بیشتری پیدا کردند. در واقع، معیارم صرفاً جذابیت عاطفی یک خاطره نبود؛ بیشتر دنبال این بودم که هر خاطره چقدر به شناخت شخصیت روحالله و فهم انتخابها و رفتارهایش کمک میکند. به نظرم همین نگاه باعث شد جزئیات زندگی خانوادگی هم در خدمت شناخت بهتر خود روحالله قرار بگیرند.

دفاعپرس: شما در مقدمه کتاب بر پرهیز از تخیل، جز در حد فضاسازی و استفاده از عناصر داستانی برای روایت واقعیتها، تأکید کردهاید. در عمل، این مرزبندی چگونه اجرا شده است؟ برای مثال، وقتی یک خاطره شفاهی با جزئیات حسی، توصیف فضا یا گفتوگویی بازسازی میشود، چه معیاری دارید تا اطمینان حاصل کنید که جذابیت ادبی، جای واقعیت تاریخی را نمیگیرد؟
معیار من این بود که فضاسازی و تخیل تا جایی مجاز است که به اصل واقعیت خدشهای وارد نکند؛ یعنی اگر جزئیاتی به روایت اضافه شود که در اصل ماجرا تأثیر تعیینکنندهای داشته باشد یا حقیقت را به شکل دیگری نشان بدهد، دیگر از چارچوب یک روایت مستند خارج شدهایم.
سعی کردم از این مرز عبور نکنم و تخیل را به توصیف و فضاسازی محدود نگه دارم. به نظرم در چنین آثاری، نقش نویسنده بیشتر در انتخاب خاطرات، نحوه چینش و پرداخت ادبی واقعیتهای اتفاقافتاده است، نه خلق اتفاقاتی که اساساً وجود نداشتهاند.
دفاعپرس: بخش مهمی از کتاب بر خاطرات شفاهی استوار است؛ وقتی خاطرات راوی با روایت سایر اعضای خانواده، دوستان یا همراهان تفاوت داشت، چگونه به جمعبندی رسیدید؟ آیا نمونهای وجود داشت که بررسی دوباره یک خاطره، برداشت اولیه شما را تغییر دهد؟
یکی از گامهای مهم کار ما در ثبت خاطره یا تاریخ شفاهی، راستیآزمایی است. وقتی با روایتهای متناقض مواجه میشویم، سعی میکنیم با بررسی شواهد، گفتوگو با افراد مختلف و حتی پژوهش میدانی، به واقعیت نزدیک شویم. من همیشه فکر میکنم این بخش از کار ما خیلی شبیه کار یک کارآگاه است که سرنخهای مختلف را دنبال میکند تا به حقیقت برسد.
اما گاهی هم با وجود همه این بررسیها، موضوعی در ابهام باقی میماند. مثلاً درباره علت پیاده شدن روحالله از ماشین در روز شهادتش، روایتها و حدسهای متفاوتی وجود داشت، اما هیچکس با قطعیت نمیدانست چرا این اتفاق افتاده است. من ترجیح دادم در چنین مواردی حکم قطعی ندهم و روایت را طوری پیش ببرم که مجبور نباشم چیزی را که از صحتش مطمئن نیستم، بهعنوان واقعیت بیان کنم. چون معتقدم ما در برابر تکتک کلماتی که در یک اثر مستند مینویسیم، مسئولیم.
دفاعپرس: در کتابی که موضوع آن زندگی و شهادت یک شخصیت واقعی است، نویسنده با انبوهی از خاطرات، جزئیات و روایتهای عاطفی روبهروست؛ اما همه آنها لزوماً نباید وارد متن نهایی شوند. شما بر اساس چه معیارهایی تصمیم گرفتید کدام خاطرات منتشر شوند و کدامیک کنار گذاشته شوند؟
بخشی از پاسخ این سؤال را قبلاً عرض کردم. من بارها و بارها مصاحبهها را مرور کردم. حتی همه آنها را چاپ کرده بودم و هر جا میرفتم با خودم میبردم. چون وقتی میخواهم بر یک متن مسلط شوم، ترجیح میدهم نسخه کاغذی آن کنارم باشد. بخشهای مهم را برجسته میکردم و کمکم از دل همین مرورها به کلیدواژهها و مسیری میرسیدم که انتخاب خاطرات را برایم روشن میکرد.
اما درباره حریم خصوصی، من داشتم روایت خانم زهرا عجمیان را مینوشتم و طبیعتاً رضایت و اجازه ایشان برایم اهمیت داشت. البته حتی در مواردی که اجازه انتشار وجود داشت، اگر خودم احساس میکردم بیان یک خاطره ضرورتی ندارد یا ممکن است شأن کسی را تحتتأثیر قرار دهد، ترجیح میدادم آن را کنار بگذارم. به نظرم جذابیت ادبی هیچوقت نباید به قیمت نادیده گرفتن حرمت آدمها تمام شود، هرچند جسارت در بیان واقعیت میتواند و توانسته است در نگارش این کتاب خیلی به من کمک کند.

دفاعپرس: در شناسنامه کتاب، مصاحبه و پژوهش به محمد خانجانی و فاطمه مهرابی نسبت داده شده و در مقدمه نیز به سهم آقای محمد خانجانی در گردآوری بخش قابلتوجهی از خاطرات اشاره کردهاید. این همکاری چگونه میان پژوهش میدانی، انتخاب خاطرات، طراحی ساختار و نگارش نهایی تقسیم شد؟ سهم تجربههای مصاحبهمحور در شکلگیری روایت نهایی چه بود و در کدام مرحله، مواد خام پژوهش به یک اثر ادبی منسجم تبدیل شد؟
بله، آقای محمد خانجانی سهم بسیار مهمی در پژوهش این کتاب داشتند. جا دارد همینجا هم از زحمات ارزشمند آقای خانجانی صمیمانه تشکر کنم. قبل از شروع مصاحبهها، یک کارگاه فشرده برای ایشان برگزار کردیم و درباره روش مصاحبه و نکاتی که برایم اهمیت داشت، صحبت کردیم. ایشان هم با شناختی که از منطقه زندگی شهید و دوستان مشترکشان داشتند، بسیار توانمند، مسئولانه و پیگیرانه، بخش زیادی از مصاحبهها را با مهارت بالا انجام دادند. بعد از هر جلسه هم با هم گفتوگو میکردیم و مسیر مصاحبههای بعدی را مشخص میکردیم.
اعتقادم این است که نویسنده باید با سوژه در ارتباط باشد و مصاحبه کند تا بتواند یک اثر را آنطور که باید به نتیجه برساند. من هم بخشی از مصاحبهها را طبیعتاً خودم انجام دادم، بهویژه با مادر و همین خواهر بزرگوار شهید. رفاقتی هم که با زهرا شکل گرفت، خیلی در شناخت شخصیت خودش و روحالله به من کمک کرد.
حتی برای بررسی جزئیات واقعه شهادت، با همراهی آقای خانجانی به محل حادثه رفتیم و از شاهدان خواستیم ماجرا را همانجا دوباره توضیح بدهند؛ شاید شبیه همان کارآگاهی که به صحنه جرم میرود تا آن را بازسازی کند. به نظرم وقتی برگ برنده یک کتاب، مستند بودن آن است، این دقتها ضروری است.
دفاعپرس: در ادبیات مربوط به شهدا، گاهی شخصیتها در مجموعهای از صفات آرمانی خلاصه میشوند و جزئیات زندگی روزمره در حاشیه قرار میگیرد. شما در «نام تو پیراهنم» از خاطراتی استفاده کردهاید که گاه بسیار ساده، ملموس و حتی طنزآمیزند. آیا این انتخاب، واکنشی آگاهانه به کلیشههای رایج در ادبیات زندگینامهای بوده است؟
خیلی خوشحالم که این سؤال را میپرسید، چون نشان میدهد آن چیزی که من در نوشتن کتاب دنبالش بودم، تا حدی اتفاق افتاده است. یکی از نگرانیهای همیشگی من این بود که مبادا این کتاب هم شبیه بعضی آثار زندگینامهای شود که صرفاً نوشته میشوند تا در قفسه کتابخانهها قرار بگیرند. به نظرم این حق هیچ شهیدی نیست، بهخصوص روحالله عجمیان که هم زندگیاش، هم نوع شهادتش و هم روایت خواهرش، ظرفیتهای بسیار ویژه و شنیدنیای داشت.
برای همین سعی کردم به حقیقت زندگی وفادار بمانم؛ به همان سادگیها، معمولی بودنها و حتی موقعیتهای پرنشاطی که گاهی لبخند به لب مخاطب میآورند. نمیخواستم با توصیفهای آرمانی و تکراری، از روحالله شخصیتی یکبعدی بسازم. به نظرم خود واقعیت زندگی این آدم بهاندازه کافی جذاب و تأثیرگذار بود.
دفاعپرس: در توصیفهایی مانند فرار کودکان از صدای آژیر، پناه گرفتن زیر فرش، بازی در طبیعت و خاطرات خانوادگی، جزئیات حسی نقش مهمی در زنده کردن صحنهها دارند. در انتخاب چنین توصیفهایی، بیشتر به ارزش مستند آنها توجه داشتهاید یا کارکرد ادبیشان؟ آیا ممکن است یک جزئیات کوچک، به دلیل قدرت تصویرسازی، در روایت برجسته شود؛ درحالیکه از نظر تاریخی اهمیت چندانی ندارد؟
بله، قطعاً. چون من صرفاً تاریخ ننوشتم، بلکه خاطرهنگاری کردم؛ روایتی که قرار است مثل یک داستان، کشش و جذابیت داشته باشد، بدون اینکه چیزی خلاف واقعیت به آن اضافه شود.
به نظرم ادبیات ما در اینجا ادبیاتی واقعگراست، اما از ظرفیتها و عناصر داستانی استفاده میکنیم تا همین واقعیت را برای مخاطب خواندنیتر و اثرگذارتر کنیم. برای همین ممکن است یک جزئیات کوچک، مثل صدای آژیر یا پناه گرفتن زیر فرش، به خاطر قدرت تصویرسازی و حسی که منتقل میکند، در روایت برجسته شود.
درست مثل یک فیلم واقعگرا که چیزی خلاف حقیقت نشان نمیدهد، اما دوربینش گاهی روی یک تصویر یا جزئیات ظریف مکث میکند تا حسوحال آن لحظه را بهتر به مخاطب منتقل کند. من هم سعی کردم در این کتاب همین کار را انجام بدهم.
دفاعپرس: عنوان «نام تو پیراهنم» واجد نوعی صمیمیت و نزدیکی جسمانی و عاطفی است؛ گویی نام فرد غایب، همچون پوششی بر تن فرد باقیمانده، بخشی از هویت او شده است. این عنوان چگونه شکل گرفت و چه نسبتی با تجربه سوگ، خاطره و تداوم حضور روحالله در زندگی خواهرش دارد؟
عنوان کتاب با مشورت استاد مرتضی سرهنگی انتخاب شد. ایشان پیشنهادهایی داشتند و در گفتوگویی که با هم داشتیم، با کمی تغییر به «نام تو پیراهنم» رسیدیم. استاد بعد از پایان نگارش هم کتاب را با دقت خواندند و نکات ارزشمندی گفتند که در پرداخت نهایی اثر خیلی به من کمک کرد. من در طول این مسیر یادگیری، شیفته نگاه ظریف، تجربه ارزشمند و منش استادی ایشان بودم و دوست داشتم نام کتاب هم به تبرک از پیشنهادهای ایشان انتخاب شود.
اما خود این عنوان دو وجه دارد. «روحالله» هم نام شهید است و هم یادآور نام امام خمینی و مسیری که روحالله عجمیان به آن باور داشت و به خاطرش جان داد. از طرفی، عنوان از زاویه نگاه زهرا انتخاب شده است؛ خواهری که انگار بعد از شهادت برادر، نام او را مثل پیراهنی به تن میکند تا بتواند رنج نبودنش را تاب بیاورد. روحالله در زمان حیاتش مراقب زهرا بود و حالا انگار این نام ماندگار است که مثل پوششی، همچنان از خواهرش مراقبت میکند.
دفاعپرس: وقتی خواننده از ابتدا میداند شخصیت اصلی در نهایت به شهادت میرسد، خطر آن وجود دارد که تمام رویدادهای پیشین را صرفاً مقدمهای برای آن پایان بخواند. شما چگونه کوشیدید از این خوانش غایتگرایانه فاصله بگیرید و به تجربههای مستقل، تناقضها، روابط و لحظات عادی زندگی روحالله مجال حضور بدهید؟ آیا هنگام تدوین، خاطراتی را انتخاب کردید که تصویر پیچیدهتر و انسانیتری از او بسازند، حتی اگر ارتباط مستقیمی با سرنوشت نهاییاش نداشتند؟
این موضوع فقط مختص زندگینامه شهدا نیست. حتی در خیلی از رمانها، نویسنده بهنوعی ریسک میکند و از همان ابتدا پایان قصه را میگوید و بعد به گذشته برمیگردد. چون در این شرایط، هنر نویسنده این است که بتواند با وجود آشکار بودن پایان، مخاطب را پای روایت نگه دارد.
این اتفاق به نظرم با پرداخت درست جزئیات و ایجاد تعلیق در موقعیتهای مختلف میافتد. مثلاً مخاطب میداند روحالله در بزرگسالی شهید میشود، اما وقتی دارد خاطرهای از یک اتفاق خطرناک در هفتسالگی او را میخواند، همچنان میتواند نگران اتفاقی باشد که در همان لحظه روحالله یا خانوادهاش را تهدید میکند.
ایجاد تعلیق در خاطرهنگاری، بهخصوص درباره شخصیتهایی که سرنوشتشان مشخص است، کار دشواری است، اما نشدنی نیست. ما میتوانیم با تمرکز بر اتفاقات مستقل زندگی، مخاطب را نگران کنیم، به او آرامش بدهیم، غافلگیرش کنیم و همراه خودمان نگه داریم؛ حتی وقتی پایان قصه را از قبل میداند.
دفاعپرس: در فصلهای پایانی، روایت از زندگی روزمره فاصله میگیرد و به تجربه فقدان و پیامدهای شهادت برای خانواده نزدیک میشود. ثبت چنین تجربهای، بهویژه از زبان خواهری که رابطه عاطفی نزدیکی با شهید داشته، با مسئولیتی دوگانه همراه است؛ حفظ صداقت عاطفی و جلوگیری از تبدیل رنج انسانها به ابزاری برای تأثیرگذاری بر مخاطب. هنگام نوشتن این بخشها، چگونه بین ضرورت ثبت حقیقت سوگ و پرهیز از عاطفهگرایی افراطی تعادل برقرار کردید؟
خیلی زیاد. واقعیت این است که ماجرای شهادت روحالله عجمیان، بهواسطه تلخی خود واقعه، ظرفیت عاطفی بسیار سنگینی داشت. جاهایی احساس میکردم دیگر نباید بیش از این به مخاطب رنج تحمیل کنم و به همین خاطر بعضی جزئیات را آگاهانه کنار گذاشتم. نمیخواستم خداینکرده از رنجی که اتفاق افتاده، برای تأثیرگذاری بر مخاطب بهرهبرداری کنیم.
از طرفی، معتقدم مردم حق دارند واقعیت این اتفاق را بدانند، بشنوند و خودشان قضاوت کنند. اما گاهی نگفتن بعضی جزئیات تلخ هم نوعی احترام گذاشتن به توان و روان مخاطب است. من واقعاً در طول نوشتن این اثر خیلی به این موضوع فکر کردم و امیدوارم توانسته باشم بین روایت حقیقت و پرهیز از تحمیل رنج بیش از اندازه، تعادل برقرار کنم.
دفاعپرس: در مقدمه، کتاب را تلاشی برای به یاد آوردن روزهایی دشوار و جوانانی از نسلهای جدید معرفی کردهاید. از نظر شما، ارزش ماندگار چنین اثری صرفاً در ثبت زندگی یک شهید است یا در ثبت بخشی از تجربه اجتماعی و فرهنگی یک دوره تاریخی نیز قرار دارد؟ اگر چند دهه بعد، خوانندهای بدون آشنایی قبلی با سید روحالله عجمیان این کتاب را بخواند، دوست دارید درباره جامعه، خانواده و نسلی که او به آن تعلق داشت، چه چیزی بفهمد که از اسناد رسمی و گزارشهای خبری به دست نمیآورد؟
قطعاً در نگاه من، اهمیت این کتاب فقط در ثبت زندگی یک شهید خلاصه نمیشود. من اصرار داشتم که کتاب در قالب ادبیات واقعگرا نوشته شود، نه داستانی و مبتنی بر تخیل؛ چون معتقدم این روایت میتواند چند دهه بعد، سندی برای شناخت بخشی از واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی سال ۱۴۰۱ باشد، البته از زاویه نگاه یک خانواده، اما خانوادهای که خودش در متن آن وقایع قرار داشته است
یکی از نکاتی که خیلی برایم اهمیت داشت، این تناقض عجیب بود که در روزگاری در ایران عزیزمان، عدهای با پرچم اعتراض به مشکلات اقتصادی به خیابان آمدند، اما کسی مثل روحالله عجمیان، که خودش از رنجکشیدهترین اقشار جامعه بود، در برابر آنها ایستاد. یعنی اگر موضوع صرفاً اعتراض به فشار اقتصادی بود، روحالله خودش یکی از کسانی بود که میتوانست معترض باشد. به نظرم این نشان میدهد که اعتراض و فشار اقتصادی یا هر بهانه مشابه دیگری، بهتنهایی آدمها را به چنین رفتارهایی نمیرساند و عوامل دیگری هم در شکلگیری آن خشونتها نقش داشتهاند.
از طرف دیگر، باید دقت کرد جریانی که با شعار «زن، زندگی، آزادی» به خیابان میآید، اتفاقاً چنین بلایی سر راوی ما، سیده زهرا عجمیان، میآورد که خودش یک زن است؛ زنی که در سراسر کتاب، استقلال، جسارت و میل به زندگی و آزادی حقیقی را در شخصیتش میبینیم. من با نگارش این کتاب به چشم دیدم که روحالله برای حفظ زن ایرانی، برای زنان خانواده خودش و به خاطر غیرت و ایراندوستیاش به میدان میرود.
خود روحالله در جاهای زیادی درباره چرایی شرایط مملکتش سؤال دارد و به بسیاری از مسائل اعتراض میکند، اما پای حفاظت از وطن، ناموس و جریانی که فرهنگ و دین زنان میهنش را نشانه گرفته است، میایستد.
برای من مهم بود که مخاطب نسلهای آینده تناقضهای جریان فکریای را که از بیرون از ایران هدایت میشود، ببیند و در کنار رنج اقتصادی این خانواده، غیرت، ایراندوستی و انتخاب متفاوت روحالله را هم بشناسد. حتی سعی کردم حرفهای متهمان در دادگاه را هم طوری روایت کنم که مخاطب بتواند نگاه آنها را درک کند، نه اینکه به آنها حق بدهد. چون فکر میکنم وظیفه من بهعنوان نویسنده این بود که تا جای ممکن واقعیت را بدون تحمیل قضاوت خودم روایت کنم و اجازه بدهم مخاطب با شناخت این وجوه مختلف، خودش به قضاوت برسد.
دفاعپرس: مهمترین دستاورد و در عین حال محدودیت کتابتان را چه میدانید؟ آیا معتقدید شیوه روایت، زبان و انتخاب راوی در این اثر میتواند الگویی برای بازنویسی زندگینامههای مستند باشد؟ و اگر امروز فرصت داشتید کتاب را دوباره بنویسید، کدام تصمیم روایی یا پژوهشی را بازنگری میکردید؟
به نظرم اگر بخواهم دستاوردی برای این کتاب نام ببرم، تلاش برای روایت صادقانه و بیپروای واقعیت، بدون ساختن شخصیتهای سیاه و سفید، بوده است؛ اینکه آدمها را با ترکیبی از ویژگیهای برجسته و وجوه معمولی و زمینیشان نشان بدهیم. البته پیش از این هم نمونههای موفقی وجود داشته که خودم از آنها آموختم. از طرفی، در ریتم و سرعت روایت هم سعی کردم مخاطب را معطل نکنم و کشش قصه را حفظ کنم.
اما اینکه این کتاب میتواند الگویی برای زندگینامهنویسی مستند باشد یا نه، قضاوتش را باید به مخاطبان و منتقدان سپرد.
اگر امروز بخواهم دوباره کتاب را بنویسم، شاید نگاهم به بعضی وقایع صریحتر باشد. زمانی که کتاب را مینوشتم، هنوز اتفاقات هفدهم و هجدهم دیماه ۱۴۰۴ رخ نداده بود. آن روزها فکر میکردم روحالله یکی از معدود کسانی است که به چنین شکل تلخی، به دست افرادی که به زبان خودش حرف میزنند، به شهادت رسیده است. اما اتفاقات دیماه، با روایتهای فراوانی از کشته شدن انسانها، این تصور من را تغییر داد. شاید اگر امروز مینوشتم، در بعضی بخشها صریحتر، بیپرواتر و قاطعتر درباره جریانی حرف میزدم که در دیماه سال ۱۴۰۴ دیدیم چقدر میتواند جنایت کند و هدفش هر چیزی هست جز نجات ایران و ایرانی.
انتهای پیام/ 122
