محمدرضا پس از فتح آذربایجان، توقعش بسیار بالا رفته بود و به محض اینکه قدرت خود را ضعیف احساس میکرد و به ماندن در ایران بیعلاقه میشد، معتقد بود که باید یا همه کاره و یا هیچ کاره باشد محمدرضا احساس میکرد که میتواند و باید همه چیز باشد.
تاكتيک رزمآرا در کسب مقام این بود که افراد نادرست را زیر دست خود جمع میکرد. او معتقد بود که باید آدمهای نادرست را زیر دست خود آورد، زیرا هرگاه او کج رفتاری کرد و دستوراتت را انجام نداد میتوان پروندهاش را رو کرد، خود او در منصب ریاست ستاد ارتش هر چه آدم فاسد بود به فرماندهی لشکر و تیپ رسانید.
محمدرضا شاه در سفر به آمریکا از ارتش این کشور درخواست کرد تا از او و کشور ایران در مقابل تهدید احتمالی حمله شوروی به ایران دفاع کند، اما آمریکا صراحتا با این در خواست مخالفت کرد.
شهبد نواب صفوی از مبارزان انقلاب اسلامی بود که سالها علیه رژیم پهلوی فعالیت میکرد، تا جایی که تلاشهای سبب رسوایی شاه بیکفایت ایران شد و همین امر سبب شد تا این مبارز بیمانند به دستور شاه خائن به شهادت برسد.
محمدرضا شاه در طول سلطنت نامشروع خود ملاقاتهای پنهان بسیاری داشت که هیچ کس حتی افراد نزدیک به او از جریان دیدارها اطلاعی نداشت، یکی از این ملاقاتها که در کاخ اختصاصی شاه انجام میگرفت دیدار و گفتوگو با رهبران حزب توده بود.
مسئله آذربایجان چه خروج ارتش سرخ و چه حوادث بعدی محمدرضا را به شدت مرعوب آمریکا کرد. در واقع حوادث آذربایجان سرآغازی شد که محمدرضا به سوی قدرت قویتر یعنی آمریکا روی آورد، هر چند روابط حسنهاش را با انگلیس نیز حفظ کرد.
ارتش شاه پهلوی که باید باید مردمی باشد برای عدهای از مقامات آن محملی شده بود برای کسب ثروت و زد و بند مالی، برخی از ارتشیان که دارای درجه بالایی بودند به صرف پوشیدن لباس ارتش صاحب همه چیر شدند و در عین حال چشم به سفارت دیگر کشورها داشتند.
محمدرضا پهلوی شاه دست نشانده انگلیسیها و مورد حمایت اربابان آمریکاییاش بود، او برای حفظ سلطنت بادآوردهاش به هر خس و خاشاکی که به تکبر پوچش خدشه وارد نکند چنگ میزد و یکی از این دستاویز ایجاد و یا اتکا به احزابی بود که به دربار وفادار باشند.
محمدرضا شاه با روحیه دیکتاتورمآبانه و متکبرانه خود دستور تشکیل «گارد جاویدان» را داد تا فقط محافظ او، خانواده و کاخهایش باشد، تعداد این گارد نزدیک به دو هزار نفر میشد که طبعا هزینه سرسامآوری داشت، این هزینه ابدا برای شاه مسئلهای نبود چون منابع آن از جیب مردم فقرزده ایران تامین میشد.
یکی از افراد مرموز که به نوکری انگلیسیها افتخار میکرد مصطفی مصباحزاده بود که فرد مقامپرستی نیز بود. یکبار تصمیم گرفت از بندرعباس نماینده مجلس شود، محمدرضاشاه موافقت کرد. فرمانده ژاندارمری بندر عباس قول داد به او كمک كند تا رأی بیاورد. ولی همان موقع مشخص شد سفارت انگلیس فرد دیگری را کاندید کرده بود و مصباحزاده موفق نشد وارد مجلس شود.
«سر ریدر بولارد» وزیر مختار انگلیس در زمان محمدرضاشاه ماوریت یافت به ایران بیاید اما شاه بیکفایت ایران در مقابل او احساس حقارت میکرد و وقتی با مقامات انگلیس نماس گرفت تا او را برگردانند آنها گفتند تو باید با وزیر مختار روابط حسنه داشته باشی و به این ترتیب محمدرضا مجبور به تحمل یک فرستاده تحمیلی شد.
بعد از جنگ جهانی دوم سران متفقین در تهران کنفراسی ترتیب دادند تا برای آینده ایران تصمیم گرفته شود، اما محمدرضاشاه اجازه حضور در این کنفرانس را نداشت، او نهتنها با برپایی این کنفرانس مخالفتی نکرد، بلکه با التماس موفق شد فقط با استالین دیدار کند.
محمدرضا پهلوی که با دخالت مستقیم انگلیسیها برای سلطنت انتخاب شد در مجلسی فرمایشی سوگند خورد که حافظ ایران باشد؛ اما حقیقت آن است که این سوگند فریبی بیش نبود تا غارت ایران به دست یک ایرانی اتفاق بیفتد؛ آن هم با حمایت فروغی که یک فراماسون وابسته به انگلیس بود.
حسین فردوست در خاطرات خود از فساد سربازان آمریکایی در زمان اشغال ایران میگوید: وقتی ایران اشغال شد دختران و زنانی را برای آمریکاییها میبرند و خاله محمدرضا شاه یکی از آنها بود که خودش میرفت تا شبی را با آنها باشد من بارها به گفتم که این کار صحیح نیست و عمل شما در شأن فاحشههای کنار خیابان است. خاله محمدرضا خیلی رک میگفت: خیر این کار هیچ اشکالی ندارد.
محمدرضا شاه پهلوی که با وساطت فروغی و تایید انگلیسها بر تخت سلطنت نشست همه عمر سعی کرد با نقاب دموکراسی و ایران دوستی حکومت کند اما او نیز چیزی نبود جز همان رضاخان، دستنشانده، مزدور و در نهایت شاه دست آموز غرب برای چاول سرمایههای ایران.
رضاخان که با دست آشکار بیگانگان روی کار آمد و بر کشور حاکم شد، به دستور آنان نیز از با وضع خفتباری از کشور رفت، بدون آنکه حتی حق اعتراضی داشته باشد، رضاخانی که با ارعاب و تهدید سلطنت را به دست گرفت، در تنهایی و انزوا مرد و به این ترتیب با فرجامی ذلتبار عبرتی برای آیندگان شد.
رضاخان که با توطئه انگلیسیها روی کار آمد و بر تخت سلطنت نامشروعش نشست عاقبت مجبور به فراری خفت بار شد چون دیگر این شاه خائن به درد انگلیسیها نمیخورد.
انگلیسیها علیرضا پهلوی را هیچگاه را رها نکردند و رابطهشان را با او حفظ کردند.آنها به طور منظم در کاخ علیرضا با او تماس میگرفتند و علیرضا نیز تلاش میکرد تا کمتر با برادرش مواجه شود. او سیاست نداشت و نمیتوانست آنچه را در درونش است مخفی نگه دارد و همین به بهای جانش تمام شد.
بعد از آنکه رضاخان از قدرت خلع شد و نتوانست برای سلطنت نامشروعش کاری کند دست به دامن فروغی، یکی از عمال بیگانه شد و تدارک حکومت پسر دیکتاتورش را تهیه دید به این ترتیب پسری خائن به جای پدری خائن نشست.
رضاخان روز پنجم شهریور رضاخان به تمام واحدها دستور عدم مقاومت در برابر نیروهای متفقین را داد و با این دستور خائنانه خاک کشور را فرش ماشین جنگی بیگانگان کرد.