شهر آلوده است

شهر آلوده است

کد خبر: ۱۱۱۲۰۴
تاریخ انتشار: ۲۵ شهريور ۱۳۸۵ - ۰۳:۴۳ - 16September 2006

مرصاد عملياتي بود که بعد از پذيرش قطعنامه واقع شد. شرايطي که براي بچه‌ها پيش آمده بود همان دروازه‌اي بود که داشت بسته مي‌شد. بچه‌ها با يک سراسيمه‌گي خاصي از شهر و کاشانه‌شان دست برداشتند و به سوي جبهه دويدند. اين سراسيمه‌گي را مي‌شد در شکل لباس پوشيدن آن‌ها ديد.
«عمليات مرصاد» شباهت زيادي با اوايل جنگ داشت. آدم‌هايش هم اين‌طوري بودند. حتي فرمانده لشکر هم با لباس شخصي به منطقه آمده بود.
من تفنگ برنو را براي اولين‌بار در ابتداي جنگ دست بچه‌ها ديده بودم. از اين تفنگ‌هاي خيلي قديمي در مرصاد هم بود. تفنگ‌هايي که داخل ماشين جا نمي‌گرفت. بعضي‌ها حتي با ماشين ژيان آمده بودند توي خط و داخل ماشين‌ها پر از آدم بود. هر کس به نوعي خودش را کشيده بود به منطقه. انگار تقدير اين‌طور بود که اين دفتر اين‌گونه بسته شود که ما دوباره ياد حال و هواي روزهاي اول جنگ بيفتيم. شرايط عجيبي بود. مثل اول انقلاب سرودهاي ايران، ايران از راديو پخش مي‌‌شد. يک فضاي ملي ايجاد شده بود و همه به صحنه آمده بودند. افرادي که براي اولين‌بار در درگيري حضور داشتند.
فردي را ديدم که بالاي سر شهيدي زار مي‌زد و ناله مي‌کرد، علتش را پرسيدم گفت: «دوستم براي اولين بار آمده شهيد شده و من که سال‌ها در جبهه و عمليات بودم اين توفيق نصيبم نشد؟!»
عمليات مرصاد پس از فضاي يأس‌آور قطعنامه يک فرصت طلايي و بهانه‌ي حضور از قافله‌ عقب مانده‌ها بود.
وقتي به منطقه درگيري رسيديم هنوز در منطقه «تنگه پاتاق» کوزران به نوعي منافقين متوقف شده بودند و به شدت مقاومت مي‌کردند. شب که شد ما عملاً مجبور شديم برويم به طرف باختران. شهر باختران يک شهر خيلي غريب و به قول بچه‌ها حالت وسترن پيدا کرده بود. از قبل هم اعلام شده بود که شهر آلوده است و يک عده ديگر از منافقين داخل آن هستند و قيافه‌هاي آن‌ها شبيه بچه‌هاي ما است. حتي دوستان به من مي‌گفتند که لباس خاکي‌ات را عوض کن و ريشت را بزن، يعني تا اين حد از لحاظ قيافه به اين‌ها شباهت داشتيم.
وقتي در شهر راه مي‌رفتيم حس مي‌کرديم همه به هم مظنونيم. چند نفر از منافقين را هم که دستگير کرده بودند ديديم، آن‌ها کاملاً خودشان را از لحاظ ظاهري شبيه ما کرده بودند و عملاً آدم از ديدن اين وضعيت گيج مي‌شد.
ماشين «لندرور» آقا مرتضي(آويني) براي ما دردسر شده بود. چندين‌بار نزديک بود بچه‌هاي خودي ما را اعدام کنند! که فرياد زديم،‌ نزنيد ما خودي هستيم. بعداً‌ مجبور شديم در و بدنه ماشين را پر کنيم از نوشته «گروه روايت فتح».
به هر حال صبح زود که به سمت تنگه پاتاق برگشتيم ظاهراً دو ساعتي بود که مقاومت منافقين شکسته شده بود و ما جزء اولين گروه‌هايي بوديم که به عنوان فيلم‌بردار وارد آن‌جا مي‌شديم و طبق عرف خودمان که عادت داشتيم براي فيلم‌برداري مستقيم به خط اول برويم و تصورمان اين بود که حتماً‌ خط مقدمي اين‌جا بايد باشد. گاز ماشين را گرفتيم و به سمت سرپل ذهاب رفتيم،‌ به جايي رسيديم که ديديم هيچ‌کس نيست، از بالاي تپه شروع کرديم به فيلم‌برداري ِ نفربرهاي منافقين که داشتند عقب‌نشيني مي‌کردند به سمت شهر و عراق هم به شدت از آن‌ها بوسيله توپخانه حمايت مي‌کرد تا آن‌ها بتوانند فرصت عقب‌نشيني داشته باشند. آرايش نيروها برايم خيلي عجيب بود. منافقين، زن‌ها، اين عايشه‌هاي زمان را براي تحريک ديگران در خط مقدم گذاشته بودند و نيروهاي ديگر عقب‌تر!
وقتي خط شکست بيش‌تر جنازه‌ها زن بود. آن‌ها به قصد تهران حرکت کرده بودند، حتي باک‌هاي بنزين را هم دورشان چيده بودند تا نياز به توقف نباشد. آدم اين‌قدر مسخ مي‌شود؟! براي من مرصاد آموزنده و عبرت‌انگيز بود. بايد مواظب باشيم خودمان به يک چنين چيزي(کاناليزه شدن و يکسويه ديدن) دچار نشويم.
از گفتني‌هاي ديگر اين بود که وقتي به محل رسيديم صحنه‌اي را ديديم که حيرت‌آور بود. انگار همه اسلايد و ثابت شده بودند! مثل گاز شيميايي که همه را خشک کرده باشد، هر کس در حالتي مانده بود، عده‌اي نقش بر زمين،‌ عده‌اي در حال پياده شدن بي‌حرکت مانده بودند. عده‌اي اسلحه به دست در حال يورش و گارد. بعد فهميديم که هليکوپترهاي کبراي بچه‌هاي ارتش اين‌ها را کوبيده بود. حدود يک کيلومتر غنايم و ماشين‌هاي نو از آن‌ها بجا مانده بود که برو بچه‌هاي هر لشکر هنگام هجوم و رفتن، آرم خود را به بدنه خودرو مي‌زدند تا هنگام برگشت به نفع لشکر خود تصاحب کنند. گاهي مي‌ديدي آرم چند لشکر به اطراف يک خودرو خورده است!
يادم هست در آسمان، هواپيماي تک موتوره‌اي را ديدم که با صداي يکنواخت ظريفي بالاي شهر سرپل ذهاب حرکت مي‌کرد. من شروع کردم از آن فيلم گرفتن و تلاش کردم به اين هواپيما مسلط شوم،‌ آن‌قدر ادامه دادم که خسته شدم و به خودم گفتم پرواز اين هواپيما معمولي است چيز خاصي ندارد. بال‌هايي پهن و حرکتي يکنواخت! در همين حال يک مرتبه ديدم جهتش به گونه‌اي تغيير کرد و به سمت بالاي تپه‌اي که ما بوديم سوق پيدا کرد. تا آمدم به خودم بيايم بمب‌هاي کوچکش را در آسمان رها کرد.
حالا ما بالاي تپه‌ايم، تپه‌اي بسيار خالي، و بدون جان پناه.
هواپيما داشت جلو مي‌آمد (مثل فيلم‌هايي که شايد بعضي‌هايش هم دروغ باشد) بمب‌ها در يک خط با فاصله‌اي معين به تپه مي‌خورد و زمين را مي‌دوخت و احتمال اين‌که به ما هم اصابت کند خيلي زياد بود. دور و برم را نگاه کردم ببينم کجا مي‌توانم جان‌پناه بگيرم،‌ جايي به چشم نمي‌خورد. فقط پايين تپه يک جاده بود و کنار آن يک پل، پلي کوچک که براي آب‌راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دويدن،‌ شايد زمان دويدنم پانزده يا بيست ثانيه بيش‌تر طول نکشيد ولي آغاز که شد حس کردم اين بمب‌ها دارد روي سر من مي‌ريزد. باور کنيد لحظه لحظه‌ي طول زندگي‌ام را يکي يکي ديدم. يعني کودکي‌ام،‌ مادرم، همسرم، حتي آينده را ديدم که قبري است و بالا سرم نشسته‌اند و...
وقتي به خودم آمدم به اين نتيجه رسيدم که در اين فرصت و با سرعتي که هواپيما دارد من نمي‌توانم به پل برسم. يک آن نشستم. دوربين را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسي که داشتم در خط فاصله انفجارها قرار گرفتم، يعني يک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و ديگري مقداري جلوتر از من منفجر شد و همين‌طور ادامه پيدا کرد تا اين‌که هواپيما کاملاً‌ دور شد.
دنيايي در اين چند لحظه بر من گذشت که توصيفش سخت است. انسان وقتي مرگ را در چند قدمي خودش مي‌بيند همه چيز در مقابلش مرور مي‌شود. اين‌که اگر بميرد،‌ زن و بچه‌هايش را نبيند و خيلي چيزهاي ديگر... وقتي از جايم بلند شدم ديدم حس شرمندگي ندارم، خوشحال و راحت و خيلي سبک.
حالا وقتي به آن زمان در شرايط بعد از سال 67 به اين‌طرف که ديگر جريان زندگي عادي شده فکر مي‌کنم مي‌بينم دوران جنگ يک برکتي بود. اگر در آن وقت مرگ پيش مي‌آمد، انسان چيزي را نباخته بود و اين احساسي است که در روزمره‌گي زندگي امروزي دارم.
در آن عمليات پيروزمند، يکي از بچه‌هاي ما به نام «شريعتي» شهيد شد و آقا «مصطفي دالايي» هم دو شب در اسارت منافقين بود که معجزه‌آسا جان سالم به در برد. مي‌بايست يک روز ماجراي شنيدني‌اش را از زبان خودش بشنويم. انشاءالله توانسته باشم گوشه‌اي از اين عمليات را برايتان گفته باشم.
سايت «لوح»

ama00053


ابراهيم حاتمي کيا
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار