خاطرات - اولين ملاقات

کد خبر: ۱۱۱۲۱۸
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۸۵ - ۱۱:۱۱ - 21September 2006

محمد باقرى در حالى که ماشين مى‌راند، به جيپ جلويى که حسن در آن بود نگاه مى‌کرد. حواسش به جاده نبود. شهيد مجيد بقايى (معاون حسن باقرى) که قرآن مى‌خواند به تمام صداهاى ديگر اثر مى‌گذاشت و در تمام افکار محمد نفوذ مى‌کرد. وقتى به ياد مى‌آورد که حسن سوييچ ماشين و لباس‌هايش را تحويل داده بود، تپش قلبش بيشتر مى‌شد. آن گاه حس مى‌کرد صداى قرآن اوج مى‌گيرد و گويا کسى او را مخاطب قرار مى‌دهد. « يا ايتها النفس المطمئنه ...»
به ديدگاه که سنگر روبازى روبروى فکه بود، رسيدند. حسن باقرى برادرش را براى کارى به بيرون فرستاد. محمد از سنگر بيرون آمد، در حالى که هنوز فکر مى‌کرد حسن او را بيهوده بيرون فرستاده.:((براى چه اين همه اصرار مى‌کرد که من بروم.)) محمد فقط چند متر از سنگر دور شده بود که صداى سوت خمپاره را شنيد. به سرعت روى زمين نشست. خمپاره منفجر شد. محمد بلند شد و به اطراف نگاه کرد. دود از طرف سنگر ديدگاه بلند مى‌شد. ناگهان بدن محمد سرد شد هنوز از جايش تکان نخورده بود که ديد مرتضى از سنگر بيرون پريد و فرياد زد: «الله اکبر، الله اکبر» بچه‌ها شهيد شدند بياييد، بچه‌ها شهيد شدند. محمد از جا جست و به طرف سنگر دويد. سنگر در دود و انفجار گم شده بود. محمد در حالى که سعى مى‌کرد اطراف را ببيند فرياد زد: «غلامحسين! غلامحسين» کسى جواب نداد، اما صدايى مى‌گفت: يا حسين! يا حسين...

kha00001

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین