لحظه سبز رفتن

کد خبر: ۱۱۲۵۵۵
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۳:۱۹ - 25February 2007

او را از زير قرآن رد کردم، پرستارهاي انگليسي با تعجب به ما نگاه مي‌کردند، در آخرين لحظه گفت:«سوره والعصر را بخوان تا گريه نکني». زهرا دختر کوچکمان پشت در اتاق عمل ايستاد و با مشت به شيشه مي زد. او مدام مي‌گت:«بابايم را کجا مي‌بريد؟».

پرستارها نيز با او گريه مي‌کردند، بعد از يک ساعت عمل به پايان رسيد، صورت حاجي خون‌آلود بود. زهرا دوباره شروع به گريه نمود. اکبر براي يک لحظه با تمام وجود داروهاي خواب‌آوري که به او داده بودند، چشمانش را گشود و گفت:«جانم! عزيز بابا».

دکتر قبل از عمل گفته بود، شش تا هفت ماه بيشتر زنده نمي‌ماند. پرستارها هم اين موضوع را مي‌دانستند، و با مشاهده گريه‌هاي زهرا و نگاه هاي بي‌قرار اکبر براي او، يک باره شروع به گريه کردن نمودند. کمي‌ که گذشت، مي‌گفت: حساب کن، چقدر از شش ماه مانده؟!

مدتي بعد همزمان با ماه محرم به ايران بازگشتيم. حاجي  اعتقاد داشت، شفايش را بايد از اباعبدالله بگيرد. در راه برگشت، گفت:سه ماه که در لندن گذشته است، سه ماهش هم در ايران مي‌گذرد».

روزهاي آخر حال عجيبي داشت. مي‌گفت:«من عاشق شهادتم» و بالاخره در حالي که زيارت مولاي خويش را قرائت مي‌کرد، به آسماني ها پيوست.

 منبع:ماهنامه طراوت شماره بهار 1380 شماره 9.

راوي:همسر شهيد

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین