کاوه,محمود

کد خبر: ۱۱۳۲۰۴
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۸۵ - ۱۸:۴۸ - 14December 2006
پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357نه تنها تمام معادلات جهاني را به هم ريخت ومسير تاريخ را عوض کرد ،بلکه باعث ظهور انسانهايي شد که تا ابد اسطوره اند،اسطوره ي تمام بشريت وتمام تاريخ. جواناني که بدون گذراندن آموزشهاي کلاسيک فرماندهي وستاد ،با اعتقاد به خدا وبهره گيري از نبوغ وخلاقيتهاي مثال زدني، بزگترين فرماندهان دنيا را مجبور به زانو زدن در برابر عظمت مردم ايران کردند.
محمودکاوه يکي از اين ستاره هاست. او در سال 1340 ه ش در يكي ازمحلا ت شهر مقدس مشهد كه از مناطق محرو م شهر محسوب ميشد ( خيا بان ضد ) چشم به جهان گشود . خودش در اين باره چنين مي گويد:« «من محمود كاوه فرزند محمد هستم، در يكي از كوچه هاي مشهد، در سال 1340 به دنيا آمدم و سال 1347 به مدرسه ي علميه رفتم ، پس از آن ادامه تحصيل دادم و اول پيروزي انقلاب ، بعد از اينكه تحصيلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتي در سپاه آموزشهاي مختلفي را گذراندم. پس از آن به منطقه ي جنوب و بعد از آن به كردستان آمدم . در اين مدت درنقاط مختلف كردستان مشغول بكار بودم و الان حدود چهار سال و اندي است كه در خدمت مردم و اسلام هستم .»
خا نواده آنها داراي با فت مذ هبي و متدين بود و پد رخا نواده از ا فراد مذ هبي محسوب مي شد ، مقلد حضرت اما م " قدس ا.. الزكيه" بود.ا و بار و حا نيت مبارزه ا نقلاب همچون رهبر معظم انقلاب ،حضر ت ا... خا منه اي كه قطب مبارزات در استان «خرا سان» بو د ند و شهيد «ها شمي نژاد » و شهيد «كا مياب» و .. ادتباط مستمرداشت. هنگا مي كه خداي تعا لي او لين و تنها ترين فرزند پسر را به اين خا نواده عطا ء نمود پدر ش از در گاه خداوند خوا ست كه اورا در زمره ي بندگان صالحش قرار دهد و عا قبت او را به خير كند و او را طوري هدايت نما يد كه پيرو وا قعي مكتب اسلام با شد .
پدر ش به تربيت او خيلي ا هميت مي داد تا آنجا كه بيشتر او قا ت و قتش را صرف تربيت محمود مي نمود . با تو جه با اينكه خا نواده از و ضع خوبي بر خوردار
نبود و لي پدر محمود با تعطيل كردن كار ،او را دقيقا كنترل مي كرد كه بداند او كجا ميرو د و با چه كسا ني ارتبا ط بر قرار كرده است .
محمود ازدوران كو دكي به همراه پدر در مجا لس مذ هبي و مسا جد حضور پيدا مي كرد و ا جتما عي شدن كه فرا يندي كه به انسان را ههاي زند گي كردن در جا معه مي آموزد و شخصيت مي دهد و ظر فيتهاي او را د رجهت ا نجام و ظا يف فردي و به عنوان عضو جا معه تو سعه مي بخشد ا زهمان دور ا ن كو دكي با حضور در مسا جد و نماز جما عت در و جود او تحقيق يا فت.
11 ساله بود كه پدر فعا ليتهاي ا نقلابي و سياسي را شرو ع كرده بود و رو ح كنجكا وي كه در و جود محمود نهفته بود او را داشت كه بدانيد پدر چه مي كند ؟ با تو جه با اينكه محمود كو چك بود و لي اين امر با عث نشد و از همان دوران به خود آگا هي پردا خت و براي خود گر و ههاي مر جع را انتخاب نمود و اين عوا مل بر رشد شخصيت محمود تسريع مي بخشيد.
فساد حاکم بر جامعه ي ايران در زمان حکومت ستمشاهي ،نتوانست کوچکترين آسيبي به اعتقاد راسخ او وارد کند. روزي محمود با خوا هرش از خيا با ني در حال عبور بو ده اند كه صداي مو سيقي از مغازه اي با طنين بلند شنيده ميشد. محمود مي گو يد:« خوا هرم بايد سريع از اين محل عبور كنيم، يا دستمان را روي گو شمان بگذاريم.» هنگا مي كه خوا هرش از او سئوال مي كند:« ما كه نمي خوا هيم گو ش كنيم و به آن توجه اي نداريم !»محمود مي گو يد:« در ست است اما احتمال دارد با شنيدن صداي همين مو سيقي ما از آن خو شمان بيا يد و زمينه ا نحرا ف و گناه گردد و ا زياد خدا دور شو يم .» منكرا ت در جا معه زما ن شا هنشا هي خيلي ارزش تلقي مي شد و او ارزشي براي اين دنيا قا ئل نبود و مي گفت : « نبا يد آخرتمان را با اين د نيا ي بي ارزش بفرو شيم پس چرا ما د راين عنفوان جو اني از اين منكرا ت دور ي نكنيم و هميشه شعري را بعنوان توبه نامه با خود زمز مه مي كرد .
يارب بحق مصطفي
آن شا فع روز جزا ء
بر داشتم دست نياز
بر در گهت اي بي نياز
يا رب بس كردم گناه
خود چاره ي كارم بساز
به لطفت آورد م پناه
يا رب به شاه دين رضا
بگذر به عصيا ن و گناه
و ...»
انقلاب که پيروز شد ،«محمود» سر از پا نمي شناخت .هر جا نياز به جانفشاني داشت او حاضر بود.در حمله ي کورکورانه ي آمريکا به صحراي «طبس» او از اولين کساني بود که آنجا حاضر شد تا اسناد باقي مانده از خودفروختگان داخلي را از بالگردهاي آمريکايي به دست آورد .
«بني صدر» خائن که مي دانست اگر اسناد جنايت وخيانت او وديگر وطن فروشان به دست مردم بيافتد جان سالم به در نخواهند برد؛ با دستور بمب باران باقي مانده بالگردهاي آمريکايي ،از دستيابي انقلابيون به اين اسناد جلوگيري کرد.
«کردستان» سنگر بعدي بود که نياز به جانبازاني داشت تا ازآرمانها ي انقلاب خميني کبير حراست کنند ومحمود کاوه از اولين نيروهايي بود که در آنجا حاضر شد.
«محمود کاوه» که در هنگام ورود به «کردستان» ودر عمليات آزاد سازي شهر«بوکان» فرمانده يک گروه 12نفره بود،پس از گذشت مدتي وبا رشادتهايي که از خود نشان داد به فرماندهي لشگر ويژه ي شهدا رسيد ؛لشگري که يکي از يگانهاي تاثير گذار ايران در طول دفاع مقدس بود. اين درحالي بود که آن موقع «محمود»در سن 22سالگي قرار داشت.
اودر مدت حضور درجبهه بارها مجروح شد اما اين اتفاقات نتوانست کوچکترين خللي در اراده ي پولادين اين ابر مرد وقهرمان ملي ايجاد کند.
مقام معظم ر هبري در خصوص اين مقطع از زند گي سردار شهيد كاوه ميفر ما يد :
« شهيد كاوه حقيقتا اهل خود سازي بود هم خود سازي معنوي و ا خلا قي و تقوايي و هم خود سازي رزمي . در يكي از عملياتهاي ا خير دستش مجرو ح شده بود كه به مشهد آمد و مد تي در بيمارستان بستري بود كه مجددا به جبهه بر گشته و در تهران پيش من آمد . ديدم كه دستش متورم است . سوال كردم:دستت در د مي كند ؟ گفت : نه ؟
بعد من از طريق برداران مشهدي كه آنجا بو دند فهميدم كه دستش شد يدا " درد مي كند ، ولي او درد را كتمان مي كرد و اين كه انسان دردش را كتمان كند مستحب است ، ايشان يك چنين حا لت خو دسازي داشت . »
با وجود رزمندگان وفرماندهاني مانند «کاوه»بود، که ارتش عراق، علي رغم کمک گرفتن از نيروي نظامي بيش از 12 کشور و کمک هاي ديگر از 24کشور ؛نتوانست يک ميلي متر از خاک ايران را به تصرف خود درآورد وپس از 8سال با اعتراف به قدرت مردم ايران از پشت دروازه هاي مردانگي آن عقب نشيني کرد.
امير سر تيپ شهيد حسن آبشنا سان ،فرما نده لشگر 23 نو هد ( نيروي مخصوص ) كه خود در ارتش ايران چر يكي بي نظير بودو ا غلب فرما ند هان ار تش ا فتخار شا گر دي را داشتند و به رسم ا حترام با لقب استاد ، او را صدا ميزدند. مي فرمايد:« كاوه ا نسا ني پا كبا خته و چر يكي بزرگ است كه در عمل و جنگ چر يك شده نه با در سهاي تئوري ، و جود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است ، او هيچگاه به دشمن پشت نمي كند .
اگر در دنيا يك چريك پا كبا خته و دل با خته به اسلام و امام و جود داشته با شد محمود كاوه است . هر رزمنده اي كه بخوا هد پخته و آبديده شود با يد به تيپ ويژه شهدا ء پيش كاوه برود .»
اين سردار ملي و قهرمان جاويد ايران اسلامي پس از سالها تلاش ومجاهدت در سن 25 سالگي دردهم شهريور1365در عمليات« کربلاي 2 »در قله 259حاج عمران مورد اصابت ترکش گلوله توپ دشمن قرار گرفت وبه شهادت رسيد.

سوابق مسئوليتي
مربي آموزش نظامي 15/3/1358 تا2/6/1359
مسئول محافظين بيت امام (ره) 3/6/1359تا 3/8/1359
مربي آموزش نظامي 4/8/1359تا 22/9/1359
مسئول عمليات سقز 23/9/1359تا 7/12/1360
مسئول عمليات تيپ ويژه شهدا 8/12/1360تا 31/4/1361
فرمانده تيپ ويژه شهدا 1/5/1361تا 1/2/1365
فرمانده لشگر ويژه شهدا 2/2/1365تا 18/6/1365

مجروحيت
اصابت گلوله به ناحيه شکم اسفند ماه 1361 پاکسازي روستاي محمد شاه از توابع مهاباد
اصابت گلوله به ناحيه شانه چپ مرداد ماه 1363 پاکسازي منطقه عمومي دارلک از توابع مهاباد
اصابت ترکش به ناحيه دست راست وسر بهمن ماه 1363 منطقه عملياتي بدر
اصابت ترکش به صورت اسفند ماه 1364 منطقه عملياتي والفجر 9

سردار شهيد «محمود کاوه» فقط در سال 1358 يک دوره آموزش عمومي و نيز آموزش جنگ هاي نامنظم را به مدت چهار ماه به همراه سه نفر ديگر از نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي« خراسان» در پادگان« امام علي (عليه السلام )» گذراند .
منبع:"روزنامه ي همشهري؛ويژه نا مه ي هفته ي دفاع مقدس،مهر 1382
نرم افزار چند رسانه اي حماسه ي کاوه ،نشر مر کز فرهنگي هنري کاوه،مشهد-1384



خاطرات
طاهره كاوه:
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنيم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.

يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمريکايي نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.
خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها! . محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توي گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توي خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

محمد يزدي:
علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.

علي آل سيدان:
يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قايم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را براي كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو مي گي خود من بودم.

احمد جاويد:
تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوري مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توي نخش، از كوره در رفتم و با تندي بهش گفتم: مي دوني كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردي؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند.
1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.

سيد هاشم موسوي:
بچه ها را جمع كردن توي ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برايمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت يک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوري نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستيد، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.

محمد كاوه «پد ر شهيد»:
از سر شب حالتي داشت كه احساس مي كردم مي خواهد چيزي به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداري كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه مي دي؟ گفتم: بله. اجازه مي دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: مي دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولي كه به دنيا آمدي، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوي من اين بود كه تو توي اين راه باشي؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهي اش را خوب پس داد.

شهيد ناصر ظريف:
نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توي شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پاي راننده ميني بوس خورد. ميني بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه مي رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم ميني بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدي ريخت روي سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهاي تازه وارد، نمي دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توي جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائي كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه اي دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب مي شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهي جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

ابراهيم پور خسرواني:
يكي از بچه ها به شوخي پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توي سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون مي آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوري با من بكند. چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفي ،چيزي گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخه يه حرفي بزن، چيزي بگو، همانطور كه مي خنديد گفت: مگه چي شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتي نگاه نكردي ببيني كار كي بوده همان طور كه خون ها را پاك مي كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزي نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر مي گفت: بمير، مي مردم.

علي محمود داوودي:
بلنديهاي «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبي روي ما داشتند. آتش سنگيني طرفمان مي ريختند، طوري كه سرت را نمي توانستي بالا بگيري. همه خوابيده بودن روي زمين. براي اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگيني را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوي آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوري نگاهم مي كند. گفت: داوودي اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم مي درخشيد. با صدايي كه به فرياد مي ماند، گفت: فكر نكردي اگه سرت رو پايين بياري، نيروهات منطقه را خالي مي كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش مي آمد، به سمت جلو حركت كرد.
عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستي به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كني.
1- از پايگاهاي اصلي ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهاي سقز- بوكان قرار دارد.

حسن سيستاني :
نرسيده به روستاي سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولي نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازي كردند. در تمام عمرمان، اولين باري بود كه كمين مي خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامي داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغي اش هر چند گاهي تيراندازي مي كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بيايد. مهماتشان داشت ته مي كشيد. بايد تا آمدن نيروي كمكي مقاومت مي كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايي است كه اگه چيزي از خدا بخواين اجابت مي شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبي روي بچه ها گذاشت؛ طوري كه احساس كرديم بدون نيروي كمكي مي توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ي محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروي كمكي هم رسيد. از همه طرف روي سر دشمن آتش مي ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالي كردند.

ناصر ظريف:
گفتند: روي گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب مي خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادي به نظر مي رسيد. روي گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوري وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكي از بچه ها سريع پريد پايين و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسري جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازي شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده اي نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.
1- گردنه ي خان در 15 كيلومتري شهر بانه.

حسن معدني:
فهميديم عده اي تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهاي ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه هاي سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتي گذشت تا آقاي معصوم زاده(1) براي هر كدامشان يک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردي بود كه فروشگاه لوازم يدكي داشت و ما مشتري دائم اش بوديم؛ مدام مي گفت: من بهتون خدمت مي كنم، لوازم براتون مي خرم، ببخشيد. همه مي دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمي كند. براي همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكي ديگر از آن ها رئيس بانك بود. مي گفت: به همه ي شما ها وام مي دهم، هر كاري ازدستم بر بياد، براتون انجام مي دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي اين جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمي را كه برات صادر شده اجرا مي كنيم، نه كمتر نه بيشتر.
1- از قضات دادگستري سنندج.

علي محمد داوودي:
يك شب توي اتاق نشسته بوديم كه صداي تيراندازي بلند شد. ريختيم توي ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت مي كرد، فهميديم به ژاندارمري حمله كردند. مي گفت: تو ژاندارمري اسلحه و مهمات زيادي هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب مي افته. در مدت كمي خودمان را به محل ديگري رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمي كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه هاي ژاندارمري گوئي جان تازه اي گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازي مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتي فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.

حسن علي دروكي:
براي اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائي. رسيديم به پايگاهي كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صداي ناله اي را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صداي آشناست، ناله يكي از اسيرها بود. وقتي به خودم آمدم ديدم كاوه گريه مي كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان مي فهمه. داشت راست مي آمد طرف ما، تا جائي كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه مي كرد، تا صداي نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روي ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله اي بين ما وضد انقلاب شد و اسرايمان آزاد شدند. شناسايي خوب و دقيقي كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگي بود كه منجر به آزادي بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.

چنگيز عبدي فر:
گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سي _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمي باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را مي گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيري كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكي از سركرده هاي حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتي از طرف نخست وزيري(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسي كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.
1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائي بود.

سيد مجيد ايافت:
آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، باراني از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالاي تپه اي كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جيپ، مصطفي اكرمي بي مهابا تيراندازي مي كرد، پوشش خوبي به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس مي كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر مي شد، شدت آتش هم بيشتر مي شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاري مي كرديم و نمي گذاشتيم پاي ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامي به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين «كس نزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكي هاي مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالي كرديم.
1- از روستاهاي حوالي سقز و يكي از نفرهاي اصلي ضد انقلاب.

علي اكبر آذرنوش:
گفت:اكبراين كاوه اي كه اين همه ازش تعريف مي كنن ديدي؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسي را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمي شد كاوه باشد. داشت براي بچه ها صحبت مي كرد. رفتيم نزديك، مي گفت: ضد انقلاب كار چريكي مي كنه، مياد ضربه مي زنه و بعد فرار مي كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصي مي گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه اي كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلي راه بيفتيم صحبت هاي كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا مي خواستم الان از ضد انقلاب خبري برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم.
1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.

شهيد ناصر ظريف:
هر كسي چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشي از وضعيت منطقه داد، بعد خيلي جدي و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهي لبخند مي زدند و با بغل دستي شان پچ پچ مي كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاري به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلي از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توي دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم.
بچه ها گفتند: ضد انقلاب توي جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيري تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودي؟ مگه نشنيدي كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهي كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگري برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.

رضا ريحاني:
بايد تا قبل از رفتن نيروهاي تامين جاده، به ديوان دره مي رسيديم كه نرسيديم، تصميم گرفتيم شبانه به دشمن بزنيم. چراغ خاموش راه افتاديم سمت ديوان دره، زير لب با خودم مي گفتم: اگه بميرم بايد اين تريلي مهمات رو امشب برسونم به نيروها. پيچ هر جاده اي را كه رد مي كردم، تمام دعاهايي را كه حفظ بودم مي خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكي آمد و گفت: آقاي ريحاني تلفن كارت داره! حدس زدم كه بايد از سقز باشد، خودم را آماده يك توپ و تشر درست و حسابي از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتي، غرور ضد انقلاب رو شكستي! گفتم: براي چي؟ مگه چي شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدي توي جاده، آن هم جاده ي ديوان دره! پدرشان را در آوردي.
چنان روحيه اي به من داد كه اگر لازم مي شد، همان شب باز راه مي افتادم و مهمات را تا خود سقز مي بردم.

سيد مجيد ايافت:
رفتيم غذاخوري پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار مي كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است. زير چشمي به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهميدم كه وضعيت غير عادي است. در همين حال محمود و يكي از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم كمكشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم ، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آنها را به مركز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئي ها، اعتراف كردند كه مي خواستند كاوه را ترور كنند.
1- از رستورانهاي شهر سقز

حميد خلخالي:
گروهبان جعفري از تكاورهاي ارتشي بود، محمود او را فرمانده ي يك پايگاه گذاشته بود، پايگاه دكل بنفشه. اين پايگاه مشرف به سقز بود و خيلي اهميت داشت. يك روز نزديك صبح بي سيم زد و گفت: به پايگاه حمله كردند. نيروي كمكي مي خواست. مي دانستيم او و بقيه بچه ها مقاومت مي كنند. با يك گروه سريع خودمان را رسانديم پايگاه دكل. دم،دماي طلوع خورشيد، وارد پايگاه شديم. كسي زنده نبود. گروهبان جعفري وسط پايگاه افتاده بود، غرق خون بود. ياد حرفش افتادم، حرفي كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه مي مونم تا شهيد بشم)

شهيد ناصر ظريف:
جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهاي كردي اش غرق خون بود. تا نزديكش رفتم، بي اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهاي سپاه سقز بود. يكي گفت: فتاح توي مغازه بود، دو نفر آمدند صدايش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلي ها او را مي شناختند. براي بعضي ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هواي يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولي آن روز خيلي محزون مي خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبي كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوي سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكي شان گفت: با آقاي كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كي هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهاي فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.

حميد خلخالي:
دست كرد توي جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهي سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً مي خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم. حكم را داد دستم، ديدم اسم من توي آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم، پرسيدم: اين حكم چيه؟ گفت: حكم فرماندهي سپاه سقز، براي تو گرفتمش، گفتم: خودت چي؟ گفت: از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بي اختيار زدم زير خنده، گفتم: آقا محمود تو هم چه كارهايي مي كني ها! اينجا همه مي دونن كه از تو شايسته تر و بهتر براي فرماندهي سپاه كس ديگه اي نيست. تنها چيزي كه نمي توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من بشوم فرمانده. آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند.

سيد محمد:
آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: بچه ها ي سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الان برسند. تنگ غروب، يك دفعه آتش ريختن ضد انقلاب قطع شد. طولي نكشيد كه هر كدامشان به طرفي فرار كردند، طوري كه بقيه را خبر كنند، داد مي زدند: چريكهاي كاوه! چريكهاي كاوه! فرار ضد انقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم. نگاه كردم، ديدم يك گروه پانزده _ بيست نفره روي ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روي آن بسته بودند. به محض اينكه گفتم: رفتند طرف سنته؛رفتند تعقيب آنها. من هم دنبالشان رفتم، مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: آنها آمدند توي روستاي شما، اسرا را هم آوردند همين جا، برو بهشان بگو اگر گروگانهارا همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش مي ياد و آن وقت هر چه ديدند از چشم خودشان ديدند، مامور روستا و چند تا ديگر از اهالي به دست و پا افتادند و گفتند: ما خودمان مي ريم با آنها صحبت مي كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين. ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهاي روستا ، اسرا و آنهايي را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.

محمد يزدي :
هر چه از دور بوق زد و چراغ داد، نرفتيم كنار، وقتي ديد ما از رو نمي رويم، مجبور شد بايستد. گفتم: حتماً بايد امشب بريم سقز، ماشين گيرمان نيامد، ما رو با خودتون مي برين ؟ اينطور كه معلوم بود با مسئوليت خودشان از دژباني رد شده بودند. نفر كنار راننده وقتي اسراء ما را ديد، با خنده گفت: شما چكاره ايد؟ گفتم: بسيجي هستيم ، اشاره كرد و سوار شديم.نقشه ي بزرگي را وسط اتاق پهن كرده بودند، چند نفر هم نشسته بودند دورش، يكهو چشمم افتاد به همان دو نفري كه ما رابا ماشين شان تا اينجا آورده بودند، تا ديدنمان خنديدند. راننده جيپ رو كرد به محمود گفت: آقاي كاوه اينها كي ان؟ محمود گفت: اينها دو تا از مربيهاي مشهدي هستند كه قبلا سقز بودند، حالا هم من ازشان خواستم تا خودشون رو براي عمليات برسونند. محمود پرسيد: ببينم آقاي كاظمي(1) مگه شما همديگر را مي شناسين؟ گفت: بله، هم من مي شناسمشون، هم حاج آقا بروجردي(2)، آقاي بروجردي رو كرد به كاظمي و گفت: از همون اول حدس زدم كه اينها بايد نيروهاي كاوه باشن و گرنه اون طور اصرار نمي كردن براي اومدن.
1- ناصر كاظمي: اولين فرمانده ي تيپ ويژه شهدا که بعدها در عمليات پاكسازي پيرانشهر- سردشت به شهادت رسيد.
2- محمد بروجردي: فرمانده ي قرارگاه حمزه سيدالشهدا و يكي از بنيانگذاران تيپ ويژه، بعدها به شهادت رسيد.

عبدالحسين دهقان:
رحيم صفوي(1) پرسيد: اسمتون چيه؟ محمود گفت: كاوه هستم. تا اسم كاوه را شنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد. اسم و آوازه ي كاوه حتي تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود. آقا رحيم وقتي به خودش آمد، بدون معطلي دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت: شما حق ندارين بريد جنوب، بايد از همين جا برگرديد كردستان! محمود گفت: مشكلاتي تو كردستان، جلو را همون هست كه ما رو توي تنگنا گذاشته و نمي تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم. پرسيد: چه مشكلاتي؟ محمود گفت: تو خود سپاه يك سري مشكلات داريم، ادوات و مسئولين از ما پشتيباني نمي كنندو بعضي وقتها هم سد راهمون مي شوند، آقا رحيم گفت: شما برگرديد كردستان، بنده از همين حالا به شما اختيار تام مي دهم، هر اداره و مسئولي كه همكاري نكرد، كافيه فقط معرفي اش كني تا ما باهاش برخورد لازم را بكنيم. محمود گفت: پس اجازه بدين براي سه ماه هم كه شده برم جنوب، عمليات كه تمام شد برمي گردم،چيزي گفت كه ديگه محمود ساكت شد. گفت: آقاي كاوه! اصلا براي سه روز هم شما را نمي گذاريم بريد جنوب، همين الان مستقيم بريد کردستان
1- سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوي: فرمانده ي كل سپاه پاسداران ايران.

جاويد نظامپور:
ناصر كاظمي آهي كشيد و از روي افسوس گفت: اين عمليات(1) تموم شد و باز من شهيد نشدم، اولين باري بود كه از او چنين حرفي را مي شنيدم، همه سراپا گوش شدند و خيره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتي به اسلام بكنم و شهيد نشم خيلي نگران نيستم. اين حرف بيشتر مايه تعجب شد، ادامه داد: من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش را شامل حالم كند، من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم! گفت: اون كار اينه كه من كاوه را براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه كاوه مي تواند مسئله كردستان را حل كند.
1- عمليات آزادسازي سد بوكان

سيد محمد موسوي:
يك بار مي خواستيم از جاده اي عبور كنيم .قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمي بايست به سرعت تعقيبشان مي كرديم، بهترين راه حل ،راهي بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكي از سربازهاي تيپ را كه به رانندگي وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روي گلگير، من و چند تا از بچه هاي تخريب رفتيم جلوي ماشين را سد كرديم.
خطرناكه آقا محمود، لبخندي زد و گفت: نمي خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من براي شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم براي من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابي،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.

غلامعلي اسدي:
بچه ها در جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلاي درختها و صخره ها تيراندازي مي كردند. كاوه سريع اوضاع را بررسي كرد. بند پوتينهايش را محكم بست، گفت: من مي رم دوشيكا را بيارم. بروجردي گفت: اين كار عملي نيست، درجا تكون بخوريم مي زننمان، تو چطور مي خواهي از جلوي اين همه آدم ... ، كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذكر مقدس «يا علي» مثل ف
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین