سيد جعفرخراساني
چه قدر شور انگيز و شگفت آور است پدري قلم به دست گرفته از ايثار و شهامت و حماسه خونين فرزندش به رشته تحرير برآورده و تراوشات ذهني خويش را مانند شبنم سحري بر روي لاله داغدار فرو مي ريزد تا شميم دلپذيرش گلچيني را سرمست و گلچيني را مسرور سازد .
سيد جعفر خراساني سال 1336 ه ش در در خانواده سيادت متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خويش، شهر« اردبيل » به پايان رساند. در زمان شاه خائن ووطن فروش از نظام مقدس سربازي معاف شد و معافيت موجب گرديد بتواند گذرنامه اش را اخذ و با اراده خلل ناپذير به سوي «سوريه »و «لبنان» و «فلسطين» حرکت و در جبهه رزم آوران سلحشور عليه اشغالگران قدس پيوست و در مقابل صهيونيست ها قرار گرفت و در گروه «امل» به افتخار مقام چريک اسلام در آمد. به سرپرستي دکتر شهيد« چمرا» مبارزه خود را شروع و از حريم اسلام دفاع در عرض يک سال تلاش شبانه روزي به فرماندهي بخشي از اردوهاي چريکي منسوب دوش به دوش ياران بيت المقدس از اين گونه جانبازي و ايثار دريغ ننمود و هيچ مرزي براي اسلام نشناخت و مرگ با شرافت را بر زندگي ننگ ترجيح مي داد. در اين زمان حساس و حماسه آفرين ، حمله عراق به سوي ايران آغاز گرديد و تجاوز وحشيانه لشکريان صدام شرور در لبنان به گوش مبارزان ايران رسيد. بلافاصله جعفر با چند نفر از ياران به ايران مراجعت و در سو سنگرد به گروه نا منظم شهيد دکتر چمران پيوست . باز هم اين غيور شکست ناپذير چنان شهامت و شجاعت از خود نشان داد که دکتر چمران در سخنراني پرشور خويش اظهار نمود من آرزو دارم همه شما مانند جعفر، اين جوان آذربايجاني باشيد. در اين پيکار حق عليه باطل يگانه سيد من است. از پيشاني مردانه اش مي بوسم و اسلحه کمري خويش را هديه و به وي تقديم مي دارم .
صدها چريک مبارز اسلامي تبريک گفته و تشخيص فرمانده محبوب خويش را ستودند. آري تاريخ و مرور زمان بيان گر چهره هاي باطني انسان هاست. جعفر در زير رگبار مسلسل ورد زبانش بود . فرياد ما بلند است نهضت ادامه دارد حتي اگر شب و روز بر ما گلوله بارد . ما راست قامتا نيم، جهانيان بدانند با چنگ و دندان استوار و محکم مقابل ظلم ايستاده ايم و هرگز خم نخواهيم شد. اينک چکامه از دفتر خاطرات شهيد سيد جعفر خراساني من يک چريک مبارز اسلام و پاسدار حرمت خون شهيدانم، هدفم جهاد در راه الله، ايده آلم پيروزي مستضعفان بر مستکبران .
تا ظلم و فساد و منکرات است اسلحه بر زمين نخواهم گذاشت .
هر لحظه سنگرم حجله . تفنگم عروس و آهنگم تکبير من است . الحق در اين راه بميرم شهيد و اگر بمانم پيروزم .پدر و مادر و دوستان، زمانيکه بحق لبيک گفته ام آگاهانه در اين نهضت عظيم و پر محتوي شرکت و در ميدان نبرد قدم گذاشته ام مي دانم در هر قطره خونم هزاران انتظار هزاران لاله نهفته است مي چرخم، پروانه وار بدون شمع مکتب و مي گيرم الهام از کانون آن نورانيت عالم که پرتو ايست از توحيد؛ يادگار است از نبوت که مرا به خود جذب کرده. هر لحظه غرورم، وجودم و توانم را تجزيه و بر کمال انسانيت سوق و شيفته رهنمود خويش ساخته تا جان در بدن دارم در بيعت استوار و در خط صراط المستقيم که انسان هايش پيروزي و صدور انقلاب به سطح جهاني و منجر به نابودي ابرقدرتها خواهم رفت و تا احتزاز پرچم اسلام در بالاي کاخهاي ويرانگران و استبداد طلبان و تا آزادي فريادهاي دلخراش محرومين و مظلومين که در زير رگبار صهنويستي و در زير چکمه هاي ارتش سرخ و پليد که در حقوقشان خطه شده مي جنگم و مرگ را در بستر حرير موقع خطر همچو شمشير زنگ زده در غلاف مي دارم و مي پذيرم مکتبي که شهامت دارد اسارت ندارد.
درود بر تو اي معلم ، اي امام ، اي رهبر ، اي مرجع تقليد مسلمين .
پيغامم را با خون امضاء ، فرمانت را به جان خريدارم جعفر خراساني
آري !
در جبهه پاک ترين محبوب ترين شريف ترين انسان ها بايد قرباني شدن را بپذيرند تا معصوميت چهره شان و عصمت خون هايشان و مرگ خونيشان چون برقي در تاريکي بدرخشد و چهره پرفريب ستمگر را رسوا بنمايد و او چه خوب اين وظيفه را به انجام رساند .شهيد خراساني پس از سالها مجاهدت درسال1361درسليمانيه عراق به شهادت رسيد.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثار گران اردبيل،مصاحبه با خانواده ودوستان شهيد
وصيت نامه
پدر و مادرم :
من يک چريک جهادگر مسلمانم. هدفم گسترش اسلام ناب محمدي (ص) در سطح جهان است. ايدآلم عدالت و ولايت علي (ع) و حاکميت قرآن است. تا ظلم است، اسلحه بر زمين نمي گذارم. تا فساد و منکر است، برجاي نمي نشينم؛ برخصم پشت نمي کنم؛ و از دوست روي نمي گردانم. هر چه در توان دارم، بر طبق اخلاص نهاده، تقديم انقلاب نمودم.
مادر، تفنگم عروس، سنگرم حجله و آهنگم تکبير من است. لغزش لرزه بر اراده خلل ناپذيرم نفوذ نتواند، گر شيطان نفس را از خود رانده قدم در اين راه مقدس نهاده. اگر بر فيض شهادت نائل شوم جاهد و اگر بمانم پيروزم. در آفرينش آنچه دارم امانت است. از بار تعالي خيانت جائز نيست. هر قطره خوني که از وجودم في سبيل الله بر زمين ريخته شود، ندايي است بر اثبات توحيد، نبوت و معاد. اين شيوه حقيقت پرستي در نهادم با شير اندرون شده با جان به درود. خدايا مرا توفيق عنايت فرما تا سنگر جهاد به ياري مستضعفان و سنگر نبي با کفر به ياري قرآن گر عمل به خشنودي رهبر کبير انقلاب فايق و ... سيدجعفر خراساني
خاطرات
صومعلو:
ما به همراه برادر بزرگوار شهيد خراساني در دبيرستان خصوصي اردبيل مشغول تحصيل بوديم. من با برادر ايشان همکلاس بودم. ايشان يک سال از من بزرگتر بود. ايشان در سال 1353 در کلاس دهم بودند و من در کلاس نهم آن موقع؛ شايعه شده بود که شهيد خراساني عليرغم سن کم خود و عليرغم سختي، به قله سبلان رفته اند. در تابستان، رفتن به قله سبلان سخت است چه برسد به اينکه در سرما در فصل زمستان به آنجا رفت. آوازه ايشان در دبيرستان مطرح شده بود که ايشان شجاعت مخصوصي دارد که عليرغم سن کم به قله سبلان به تنهايي رفته است.
در سال 55، 56 در دبيرستان جهان علوم سابق، اندرزگو فعلي همکلاس شديم. ايشان در رديف ما قبل آخر مي نشستند و از بدن نرم و قابل انعطافي برخوردار بودند و گاهي به شوخي چون چهره بسيار شاداب و خنداني داشتند، اداي يک توپ هفت لايه را در مي آورد و مثل يک توپ بالا و پايين مي رفت. بدنش از نرمي و انعطاف برخوردار بود.
در جريان انقلاب که در رمضان سال 57 در اردبيل شدت گرفت، از بچه هايي بودند که نقش منفي اطلاع رساني و گاهي شکستن مراکز فساد را بر عهده داشتند. يک تيمي بودند که من خاطرم است که وقتي يک درگيري در دي ماه سال 57 در زمان نخست وزيري ازهاري به وقوع پيوست، در مقابل کلانتري جلوي راهپيمايي ها را گرفتند و گاز اشک آور غليظي را انداختند داخل جمعيت. بعدها شنيديم که گروه هاي خراساني با ديگر دوستانش يک عملياتي عليه کلانتري انجام داده بودند و ايشان به همراه شهيد جاويد محسني و ساير دوستانش از جمله کساني بودند که از شجاعت خاصي برخوردار بودند و شکستن تابلوهاي سينماها و مراکز مشروب فروشي و کاباره ها را با شجاعت خاصي انجام مي دادند .
بعد از پيروزي انقلاب شهيد خراساني به لبنان رفت. حضور ايشان در لبنان و پيوستن ايشان به دکتر چمران تحول عظيمي در روحيه شهيد خراساني بوجود آورده بود؛ به طوري که به عنوان نامه هايي که براي شهيد جاويد محسني مي نوشتند و ما مطلع مي شديم، نشان از عمق تغييرات روحي و ايمان واقعي که در ايشان به وجود آمده بود، داشت. ايشان در اين نامه ها مي نوشت که اگر من دور از امام هستم، جاويد تو برو آجر جهاد و در و ديوار را از طرف من بوسه بزن، حداقل اين طوري دلم خنک مي شود .
يک روحيه اي که شهيد خراساني داشتند اين بود که ايشان را شما هميشه خندان مي ديديد؛ يعني هيچ وقت شما ايشان را حالت گرفته نمي ديديد. هميشه خندان و شاداب و تر و تازه بود. شوخ طبعي و مهرباني جزو خصيصه ايشان بود. جنگ که شروع شد، عليرغم اينکه رفته بودند، مي توانستند برنگردند. به عنوان تکليف در آغاز جنگ به ايران برگشتند. يادم است که در آن موقع در جهاد سازندگي اردبيل بوديم. شهيد جاويد محسني سرگروه پزشکي بودند و 17 - 18 روز بود که جنگ شروع شده بود. ما در ستاد پشتيباني جنگ کار مي کرديم. در هفته سوم جنگ گروهي از امدادگران اردبيل اعزام شدند که سرپرستي آن تيپ با شهيد جاويد محسني بود. در جبهه قبل از اينکه تقسيم شوند، با هم بودند و با شهيد جاويد محسني شوخي هم مي کردند؛ يعني يک بازي مشت و لگد بود که خيلي با هم بازي مي کردند. هر وقت همديگر را مي ديدند از اين شوخي ها مي کردند.
24 مهر يا آبان بود که شهيد جاويد محسني به شهادت مي رسد و سه روز جنازه ايشان در تيررس دشمن بوده و کسي قادر نبوده جنازه ايشان را بياورد. با شجاعتي که شهيد خراساني داشت و علاقه اي که به شهيد جاويد داشتند، عليرغم اينکه در تيررس دشمن بود، بعد از سه روز توانستند جنازه ايشان را بياورد و به اردبيل ببرد. خاطرم هست که شب عاشورا بود که خبر شهادت شهيد جاويد محسني را به ما دادند و يک بار من گريه شهيد جعفر خراساني را ديدم که براي من شگفت آور بود. يک بار ديگر هم شنيدن خبر شهادت رضائيان بود. اين را که شنيد من با چند نفر جلو مسجد اعظم بوديم که من گريه ايشان را در آنجا ديدم.
در وسط مسجد اعظم يک محل روشنايي هست که به شکل يک خرپاي دايره اي شکل طراحي شده است. مسجدي با آن بزرگي که با چهار ستون برپا است. در محرم سال 1357 در اردبيل در شب تاسوعا رسم است که تا صبح دسته هاي عزاداري مي آيند. ما تا آخر مي مانديم و همه که مي رفتند، شهيد جعفر خراساني از اين ستون ها بالا مي رفت و آويزان مي شد. از آن خرپاي دايره اي بعيد است که يک نفر يک ثانيه بتواند تحمل کند و او تا آنجا که مي توانست با حالت آويزان با دستانش حرکت مي کرد و خودش را به جلو مي برد.
هزينه پاک زندگي کردن خيلي بالاست. به نظر من کساني که انسانهاي سالم، پاک و متديني هستند، هزينه هاي خيلي گراني را مصرف مي کنند که اين مرحله را حفظ بکنند. بدون قوانين الهي در کشور زندگي کردن کار راحتي است، اما پاک زندگي کردن هزينه هاي بالايي دارد. خيلي سخت است. انسان بايد تلاش بکند يک زندگي پاک را براي خودش بدست آورد. به نظر من شهيد خراساني براي رسيدن به اين هدف جانش را داد. خداوند به ايشان فرصت داده بود که مخصوصاً بعد از انقلاب و با حضور در لبنان و به خصوص در محضر دکتر چمران چنان متحول شده بود که مي شد گفت به آن کردار حزب الله که خداوند در قرآن مطرح کرده، رسيده بود. ما به حال ايشان غبطه مي خوريم که ايشان چقدر دچار تحول شده اند و به آن مقام دست يافته اند. من در اينجا از خداوند متعال مي خواهم که اجر به پدر و مادر ايشان عطا کند.
خاطره اي را به نقل از پدر ايشان نقل مي کنم: اوايل پيروزي انقلاب يا نزديکيهاي پيروزي انقلاب، شهيد بزرگوار با اسلحه به خانه مي آيد و مادر ايشان مي بيند که شهيد جعفر خراساني اسلحه به دست دارد. مادرش به پدرش مي گويد جعفر که اسلحه به دست گرفته؛ من بعيد مي دانم که تا پايان، اين راه را ادامه ندهد و ما بايد منتظر حوادث بعدي که براي جعفر خواهد افتاد، باشيم و آن را تحمل کنيم. رابطه عاطفي عجيبي بين مادر و مخصوصاً پدر ايشان بود؛ طوري که هميشه پدر ايشان، حاج مير داود خراساني، وقتي که من خدمت ايشان مي رسيدم، مخصوصاً دهه اول هفته اي که مي رود سر مزار، يک چيزي مي خرد؛ گلي يا چيزي تزيئني مي خرد. پرسيدم که اين چه کاري است که انجام مي دهي؟ گفت: فکر مي کنم آن پول توجيبي که من به جعفر مي دادم، الان همان کار را انجام مي دهم و با اين رابطه عاطفي فکر مي کنم هنوز هم هست .
پروين سمساري مادر شهيد:
آن شهيد خيلي قشنگ، عالي و فرد مرتبي بود. در زندگي اش هيچ وقت خطا از او سر نزده بود .
هميشه احترام پدر و مادر را نگه مي داشت؛ مخصوصاً انقلاب اسلامي که شده بود، علاقه اش خيلي شديدتر شد. خودش هم در راهپيمايي ها شرکت مي کرد.
يک روز به او گفتم پسرم بيا برايت نامزد کنم. گفت: نه مادر جان اين را به من نگو، من اهل زندگي نيستم، من اهل انقلابم.
در عين حال حرف او خيلي رونق يافت. بعد از آن جنگ شروع شد بعد. دو سه بار رفت و برگشت. بعد گفت من تعجب مي کنم شما در اينجا چراغ روشن نمي کنيد ولي دشمن در جاده ما بهترين راه را مي کنند و ايراني ها مانده اند در تاريکي .
من اين را قبول نمي کنم چون که من انقلاب کرده ام، بايد پشتش هم بمانم و گفته هاي خود را انجام داد و رفت جبهه. يک بار هم رفت و به دوستانش نامه نوشت که: دوستان چرا نشسته ايد در جايتان؟ نمي دانيد در اينجا چه مي گذرد؟ بياييد به کمک و وقتي هم آمد، دوستان و فاميل را به کمک خواست. بعضي ها را با خود برد و بعضي ها هم بعداً رفتند .
بعد از آن که وقت آخر بود 2 سال بود که در جبهه بود. بعد آمد براي آخرين بار از ما خداحافظي کرد .
ديگر نمي گفت آخرين بار است، ولي براي آخرين بار خداحافظي کرد و دوستانش را در يک جا جمع کرد و صحبت هايش را گفت و رفت.بعد از رفتن او ما ناراحت شديم. بالاخره من مادرم. همه مادر دارند و مي دانند مادرها چه احساسي دارند. آمد خداحافظي کرد. گفتم: جعفر کجا مي روي؟ من را مي گذاري کجا مي روي؟
از من ، از پدرش ، از خانواده اش ، از اين دنياي زيبا خداحافظي کرد و رفت و ديگر نيامد .
هيچ کس جرأت نمي کرد به من بگويد جعفر شهيد شده تا اينکه آمدم منزل. رفته بودم عزاداري . ديدم خانه خيلي شلوغ است. من ناراحت شدم ، شوکه شدم.
بالاخره به هر کجا نگاه کردم، به من چيزي نگفتند ولي شلوغ بود؛ پسرم با ماشين مي خواست بيايد خانه. تا من را ديد، با ماشين برگشت و ديگر به خانه نيامد. هيچ کس به خانه برنگشت، چون من ناراحت مي شدم .
خواهر بزرگم نگذاشته بود. گفته بود بگذاريد پروين امروز راحت بخوابد و فردايش مي گوييم، ولي من راحت نبودم؛ هيچ وقت راحت نبودم. آنها هر کاري مي کردند، به انقلاب مي رفتند، به جنگ مي رفتند، ولي دردسرشان براي من بود.
رفت و بعد از رفتنش همه شب من ، مثل مجسمه ماندم و لباس سياه هم پوشيده بودم. قبل از آن رفته بودم مقابله آن را هم از تنم بيرون نياوردم، چون که اين همه جوان شهيد شده به خاطر آنها سياه پوشيده ام .
پسر خودم از آن هم جلوتر شهيد شده بود. فردايش به من گفتند. حاجي آمد آنقدر گريه کرد که چشمانش قرمز شد. يک راست رفت سمت دستشويي دست و صورتش را بشويد . از اين کارهايشان متوجه شدم جعفر شهيد شده. بعد جنازه اش را آوردند و شستند و تميز کردند. خدا همان طور که او را به من تميز داده بود، تميز هم گرفت.
افتخار مي کنم که پسرم شهيد شده در راه دين ، در راه اسلام ، در راه ناموس. خيلي خيلي افتخار مي کنم، مخصوصاً که از ناراحتي من کم شده و مي توانم دوري جعفر را تحمل کنم، ولي مادر هيچ وقت از فرزندش سير نمي شود .
آمد ديد چراغ ها را خاموش کرده ايم و در تاريکي زندگي مي کنيم. با شمع آمد.
چندين بار که بود آمده بود اردبيل، ديده بود ما چراغ روشن نکرده ايم. نه ما، بلکه همه اردبيلي ها. گفت : اين چه وضعيه؟ دشمن آمده در جاده هاي ما مرتب زندگي مي کنند. مي آيند و مي روند، ولي اينجا اهل شهر نمي توانند چراغ روشن کنند. اين چه کاري است؟ چرا ما جلو اينها را نمي توانيم بگيريم؟
اصلاً افتخار مي کرد. وقتي به جبهه مي رفت تا آنجا خدمتي انجام بدهد از ناراحتيش کم مي شد.
بالاخره گفت: دوستان، بياييد همت کنيد. نامه اش هست که چه چيزهايي نوشته است. چرا نشسته ايد در جايتان؟ آن طرف دشمن ما را خراب کرد، مملکت ما را پايمال کرد. خلاصه گفت : ديگر من نمي توانم. تحمل نکرد و انقلابي را که شروع کرده بود، نتوانست به دست بسپارد. بالاخره لباسش را پوشيد و تمام وسايلش را برداشت و رفت .
بعد از آنجا نامه نوشته بود به دوستانش که بياييد؛ چرا نشسته ايد در جايتان؟ بياييد اينجا، در اينجا به شما نياز است. چرا نشسته ايد؟ ما در حال جنگيم.
جعفر خودش تک و تنها جنگ مي کرد. مي گفت هيچ کس نيست، نمي آيند. نمي دانم چرا نمي آيند. اين طوري احساس ناراحتي مي کرد؛ هم از جنگ هم از اينکه هيچکس نمي رفت. ولي آن نامه مؤثر شد و 2 - 3 نفر از دوستانش رفتند. آنجا با هم جنگ مي کردند. 2 نفر از آنها را مادرانشان برگرداندند. بعد او آنجا تک و تنها ماند. تک و تنها با لباسش، با پولش، با زندگي اش جنگ مي کرد.
حتي يک عکس دارد که بلند شده و مي گردد و نگاه مي کند ببيند چه کسي از عراقي ها هست که حمله کند. خيلي زرنگ بود. مي خواست به ايران خدمت بکند. مي خواست به مملکت خدمت بکند. نسبت به همه خيلي خوشبين و خوش اخلاق بود. اصلاً از هيچ چيز ناراحت نمي شد.
فکر مي کنم در هنگام شهيد شدن هم ناراحت نشد. ولي من به يک چيز افسوس مي خورم. اينکه هنگام مردن چه کسي را پيش خود صدا کرد؛ مادرش را، پدرش را، خواهرش را. من فقط از آن لحظه ناراحت مي شوم.
خيلي وقت ها هم مي گويم عيبي ندارد، شهيد شده. خيلي از جوانان شهيد شده اند، مال من هم شهيد شده.
او خودش را مالک انقلاب ايران مي دانست. وقتي خدمت مي کرد خوشحال مي شد؛ يک دنيا خوشحال مي شد .
نمي دانم چه چيزي درباره لبنان مي گفتند که به آنجا رفت. بعد از رفتن به آنجا شنيده بود که در ايران جنگ است؛ گذاشت و برگشت به ايران. گفت: آمده ام که بروم جنگ. اين طور مي گويند. من دقيق نمي دانم.
با چمران بعد از لبنان هم بود. وقتي به لبنان رفت و برگشت، 6 ،7 ماه آنجا ماند. نمي دانم چند ماه ماند و برگشت و نتوانست در اينجا بماند.مي گفت ناراحتم؛ بالاخره جنگ است؛ در ايران نبايد نشست. مي شود گفت : خوب دشمن است؛ حمله کرده؛ چاره چيست. ما بايد جمع شويم و به انقلاب کمک کنيم .
رفت جبهه و برگشت، آمد گفت تا اندازه اي جنگ روبراه است. خوب مي رسند، ولي لشکر کم است؛ لشکر زياد باشد ما پيروز هستيم.الحمدالله در آخر جنگ لشکر زياد شد. در جبهه به چمران پيوست. قبلاً با چمران آشنايي نداشت.
وقتي به جبهه رفت و برگشت، درسش را تمام کرد. آنها که تمام شد، رفت در سوسنگرد، دهلاويه. نمي دانم رفتيد آنجا يا نه؛ همه شان آنجا هستند. رفت آنجا و در سوسنگرد به دکتر چمران پيوست. در آنجا معاون دکتر چمران شده بود. بالاخره همه شان کار مي کردند، ولي او خيلي دقيق بود. خيلي بچه ساده اي بود و از خيانت چيزي نمي دانست.
من درست نمي دانم و از يادم رفته از بس که ناراحتي کشيده ام. در يادم نمانده که شرح بدهم، ولي خوب کار مي کردند. يک روز گفتند جعفر شهيد شده؛ همان روز که در خانه کسي نبود و کسي نمي آمد که من بفهمم، ولي دو سه روز قبل با تلقين با جعفر صحبت کرده بودم. گفت که مادر من برمي گردم. گفتم : خدا را شکر، بفرما، هر وقت بيايي روي چشمانم جا داري و اين طوري او را تشويق کردم. ولي گفتم جعفر اگر کار نداشتي بيا؛ کار داشتي نيا.
نمي دانم چه گفت به من؛ من منتظر بودم که جعفر مي آيد. نمي دانستم که شهيد مي شود. مي گفتم که زنده مي آيد؛ تا اينکه که معلوم شد شهيد شده و پيکرش آمد.
نمي دانم کجا بود که جنگ مي کردند و آنجا را محاصره کرده بودند که در همه جا از زرنگي او مي گفتند.
خيلي احترام مي گذاشت. مي رفت و مي آمد، سلام مي کرد. نماز را محترم مي شمرد. در خانه ما همه شان نماز مي خوانند، روزه مي گيرند و ...
مي ديديم وارد اتاق شده و در اتاق بسته بود. باز مي کردم مي ديدم جعفر آنجا به پنهاني نماز مي خواند. مي گفتم چرا در را بستي؟ بيا غذايت را بخور. مي گفت نمازم را بخوانم بعداً مي آيم.
مي گفت : من به خداعبادت مي کنم نه به بنده خدا. مي گفتم : کسي هنگام نماز خواندن پنهاني در را نمي بندد.
حسن پور منزه
بنده تقريباً تا اوايل جنگ يعني 1358 و 1359 در دو نوبت که به جبهه اعزام مي شديم از طريق نهضت سواد آموزي در آنجا بوديم. در کار نهضت سوادآموزي بودم و او را با خود مي بردم براي جنگ هاي نامنظم که الان مشهور است.
مقر ما آن زمان استانداري بود. آنجا مي رفتيم به گروه هاي جنگ نامنظم ملحق مي شديم. ما را دادند به مدرسه رودابه . مدرسه رودابه يکي از مقر هاي ستاد چمران بود که يک ستاد فرعي بود.
آنجا ما با گروهي از اردبيلي ها برخورديم به فرماندهي آقاي سيد جعفر خراساني که بنده توفيق داشتم در مدت 4 ماه در خدمت ايشان باشم.
تقريباً 5/4 ماه در دو نوبت يعني سه ماه به سه ماه اعزام بود. اعزام ما سه ماه اول بود. اعزام شديم آمديم مرخصي. بعد از اينکه اعزام مدت دار شديم باز هم خيلي به ايشان علاقه داشتم؛ به فرماندهي ايشان. ما زير مجموعه ايشان بوديم و بعنوان خدمتگذار در آن موقع يعني اوايل 58 ، 59 در خدمت ايشان بودم. در طرحهاي سوسنگرد همان روستاهاي معروف بهماويه ، بدريد و دهلاويه آنجا در خدمت ايشان بوديم.
البته از شکل گيري اش من تقريباً آشنا نيستم و اطلاعات چنداني ندارم، ولي ما از نهضت سواد آموزي اعزام شديم.
آن موقع اوايل جنگ بود و سپاه چمران درگير جنگ هاي نامنظم بود و مي گفتند جنگ هاي نامنظم، هميشه در خط مقدم.
من بدين خاطر علاقه داشتم برويم پيش چمران، چون واقعاً در خط مقدم بوديم. فاصله مان هم با دشمن نهايت 300متر 400 متر بود، يعني هميشه آنها ما را مي ديدند و ما آنها را مي ديديم .
آن طرف ديدم سيد که خيلي شجاع و خوش سيما بود، او را انتخاب کرديم و گفتيم هرکجا ايشان بروند ماهم مي رويم.
از جنگ هاي نامنظم ما سه تا مخالفت مي کرديم. مي گفتند شما مرده ها را انتخاب کنيد. گفتم نه، آقاي خراساني هر جا بروند ما هم مي رويم. مي گفتند ايشان خطرناک مي رود جلو. چيزهايي مي گفتند تا ما بترسيم.
همه شان اردبيلي بودند.بعد همه بچه ها از ما جدا شدند، ولي ما از او جدا نشديم، چون خيلي به ايشان علاقه داشتيم.
تقوايي داشت که تعصب خشک و خالي نبود. برخلاف بعضي برادرها خيلي دوست داشتني بودند. خيلي بشاش و خوش سيما بودند.
ايشان در اطراف کرخه بود که منطقه اي بود که پشتمان آب بود و طرف ديگرمان خاک ريز؛ يعني هر کدام از شهرها و روستاها که نيرو مي آوردند، نمي توانستند دوام بياورند؛ يا شهيد مي شدند و يا زخمي مي شدند.
فقط جعفر خراساني بود. ما 20 ،21 نفر بوديم. هر چه قدر هم سرهنگ رستمي که خدا رحمتش کند، از ياران دکتر چمران بود، مي گفت شما برگرديد عقب و کمي استراحت کنيد، ولي ما مي گفتيم نه، تا سيد خراساني هست، ما هم اينجا هستيم.
مي گفت اينجا شهيد مي شويد، زخمي مي شويد، مي بينيد هرکس اينجا مي آيد يا شهيد مي شود يا زخمي برمي گردد. ما مي گفتيم نه، ما به اينجا علاقه داريم.
بالاخره تا اينکه روزي رسيد که دشمن خيلي اذيت مي کرد. شب ها مي آمدند در پشت خاکريز. آن موقع که امکانات نداشتيم، يک کاسه پلاستيکي غذا داشتيم که نارنجکها را مي انداختيم داخل آن. آنها گرا مي دادند و ما نارنجک ها را پرتاب مي کرديم. نهايتش کلاش بود که بلاخره آقاي خراساني گفت نمي شود اين وضع را تحمل کرد. هر روز اين قدر شهيد مي دهيم. هر کس سرش را از خاک بلند مي کند اينها تير مستقيم مي زنند. من نمي توانم تحمل کنم.
تقريباً ساعت 5/4 يا 5 بود. دقيقاً خاطرم نيست. گفتم بايد بروم. 7- 8 تا از بچه ها را برداشت و به ما مأموريت داد و گفت شما نمي توانيد ديگر تحمل کنيد، همين جا بمانيد. من بروم حساب اينها را برسم. متاسفانه ساعت 5/6 يعني 1 تا 5/2 ساعت بعد گفتيم خبر نشد؛ هوا روشن شده و ايشان بايد برمي گشتند. پشت خاکريز که کمي حرکت کرديم، در يکي از کانال ها متوجه جنازه ايشان شديم. من هم که بيش از حد به ايشان علاقه داشتم، بعد از اينکه شهيد شد، 7 - 8 روز مريض شدم و در بيمارستان بستري شدم.
شهيد که شد، ما باز هم آمديم و با بچه هاي اردبيل به همان مقرمان بازگشتيم. هر چه قدر گفتند برگرديد عقب، گفتيم تا مأموريتمان تمام نشده اينجا هستيم.
از اين روز که ايشان هم شهيد شدند، ديگر از آن نيروهايي که شب ها ما را اذيت مي کردند خبري نشد. چون هر روز صبح کانال ها را باز مي کرديم که به اصطلاح ببينيم کجا هستند، مي ديديم تمامشان جنازه عراقي ها بود. متوجه شديم که اينها هر شب مي آمدند پشت خاکريزها و سنگر مي کندند. ديديم همه شان در سنگرهايشان به درک واصل شده اند و شهيد خراساني ماموريتش را به اتمام رسانده بود و خودش هم شهيد شده بود. پشت سنگر بچه ها جنازه ايشان را آوردند و من که نتوانستم اصلاً تحمل کنم و نگاه کنم. بعد بچه ها جنازه را سوار قايق کردند و بردند اهواز و از آنجا بردند اردبيل.
واقعيت اين است که من عرض کردم وقتي وارد مدرسه رودابه شدم، گفتم فرمانده گروه چه کسي است؟ اينها را پرس و جو کردم. من هم که تبريزي بودم و با اردبيلي ها کاري نداشتم. گفتند شهيد خراساني هم مال اردبيل است. به قيافه اش نگاه کردم که من را جذب کرد. بچه هايي که آورده بودم گفتند برويم جهاد گفتم بايد بمانيم.
همين طوري خودجوش عاشق شدم. همين طور قيافه اش، شما را نمي دانم؛ خودش را نديديد، عکسش را ديديد. خيلي با تقوا و خوش سيما بود؛ يعني هر کس مي ديد جذبش مي شد. خدا شاهد است خودش هم اصلاً يک ذره تعصب نداشت. من نمي خواهم ديگر به اصطلاح وارد حاشيه بشوم. اصلاً من که يک تبريزي بودم براي من ارزش قائل مي شد. مثل اينکه 20 تا بچه ها از شهرستانهاي ديگر بودند ولي بيش از حد براي من ارزش قائل مي شد. نوازش مي کرد، نصيحت هايي مي کرد و من هم جذبش شدم.
آمدم تبريز باز هم نتوانستم تحمل کنم و بمانم. 10 - 15 روز مرخصي بوديم و در نهضت سواد آموزي مسئول تدارکات بودم، ولي باز هم نتوانستم؛ گفتم بايد بروم .
تقدير چنين بود که برگرديم و شهادتشان را ببينيم .
از شجاعتش نمي توانم بگويم که واقعاً بي نظير بود. کمتر کسي را مثل او داشتيم. نمي دانم اطلاع داريد، آن موقع جنگ هاي نامنظم که گروه چمران انجام مي داد، معروف بود. وقتي از سوسنجه و سپاه خط مقدم مي رفتيم، همه مي گفتند گروه چمران دارد مي رود؛ حتماً مي خواهند يک کاري بکنند.
نمي گويم شجاعتش بي نظير بود، ولي مثلش کم تر بود.
البته چندين خصايل در ايشان جمع شده بود؛ تقوايش، خوش سيمايي اش، خوش برخوردي و شجاعتش.
آن همه فرمانده که از استانها و شهرستانهاي ديگر آمده بودند، تحمل نداشتند و 24 ساعته مي رفتند، چون شهيد و مجروح مي دادند. ولي ايشان گفتند ديگر بايد کلک آنها را بکنم. نمي گذارم اين همه بچه ها جلوي چشمهايم شهيد شوند. فرق نمي کند از استانهاي ديگر باشد.
بچه ها مي گفتند آقا شما نرويد، چيزي مي شود. گفت نه، مي روم. بايد مسئله شان را حل کنم.
رفت و به ياري خدا حل کرد. ديگر تا آنجا که بعد از ايشان هم 20 تا 25 روز در منطقه بوديم، هيچ مسئله اي نبود. بعد از شهادت ايشان خدا لطف کرد. يعني شجاعتش باعث شد که رفت و کار را فيصله داد، وگرنه هر روز براي ما مسئله مي شد، چون پشت ما آب بود و وقتي عراقي ها حمله مي کردند همه شهيد مي شدند.
يک روز که يادم مي آيد در برديه در اتاقي نشسته بوديم. شهيد چمران و سرهنگ رستمي و بقيه که اسمشان حالا خاطرم نيست. شهيد چمران به ايشان مي گفت سيد چريک. چريک سيد جعفر خراساني از آن روستاهاي رودابه بود که نشسته بوديم. دوغ داشتيم مي خورديم. من يادم است که شهيد چمران هميشه پيش ما بود.اينها که وارد اتاق شدند به جعفر خراساني گفتند چريک چطوري؟ از آن جا بود که به ايشان لقب چريک دادند.
اصلاً مثل اينکه خودش آفريده شده بود براي کلاش و رزمندگي؛ يعني ايشان را اگر از سنگر به پشت سنگر مي آورديم، حتماً به قول خودش مي مرد:« کارم اينه ، عشقم اينه که با شما رزمنده ها باشم و پدر اين عراقي ها را دربيارم».
با شناختي که از منطقه داشتند، به منطقه خوب آشنا بودند. ما 5 و يا 10 نفر که مي رفتيم، به منطقه آشنا نبوديم. ايشان يک بار با سرهنگ يا خود چمران مي رفت و فورا باً کل منطقه آشنا مي شد و متر به متر مي گفت آنجا فلان جاست، آنجا چند نفر است. شناخت عملياتش خيلي خوب بود.
خليي موقع ها که داشتيم با اردبيلي ها شوخي مي کرديم، ايشان اصلاً هيچ موقع ناراحت نمي شدند، وليبعضي از بچه ها ناراحت مي شدند. شوخي که مي کرديم بعضي از بچه ها ناراحت مي شدند ولي ايشان يک ذره ناراحت نمي شد. اصلاً من تعجب مي کردم؛ هرچه قدر خواستم که ايشان ناراحت شوند گفت اين را نمي تواني ببيني و اين را به گور مي بري که ببيني ناراحت بشوم.
آن موقع بشقاب آلومينيومي داشتيم. آخرين نفر که شروع مي کردند از همه زودتر تمام مي شد و شکر مي کرد، دعا مي کردند و تمام مي شد.
من اول جذب ظاهرش شدم. مي رفت در خلوت نماز مي خواند. من که هميشه دنبالشان بودم، چون به او علاقه داشتم. هميشه دنبالش بودم کجا مي رود و کجا مي آيد، چکار مي کند. وقتي نماز مي خواند مثل اين بود که در اين عالم نيست.
آقاي خراساني که اين همه شوخي مي کرد و سرزنده بود، وقتي در نماز مي ايستاد، ديگر در اين عالم نبود. از او مي پرسيدم چطوري مي شود مثل شما بشوم؟ نماز شب بخوانم؟ چکار کنم؟ گفت: بابا برو دست از سر ما بردار؛ من که نماز نمي خوانم. اين نماز نيست که مي خوانيم؛ اداي نماز خواندن را در مي آوريم. بدهيمان را به خدا مي دهيم، همين.
براي اينکه گروه بشاش بشود، در راه هميشه خنده رو بود. مي گفت من که توفيق ندارم شهيد بشوم، مي خواهم شما لااقل با روي گشاده به حضور خدا برويد. من يک بار نديدم ناراحت شود.
البته آن موقع گفت مي روم قال قضيه را بکنم که خودسرانه نبود. من همان شب ديدم که با سرهنگ x يکي دو ساعت در سنگر نشستند. صبح ايشان تصميم گرفتند که بروند، يعني خودسرانه نبود؛ بلکه يک دستور بود .
البته نمي توانم بگويم در حد چمران بود، ولي در راه چمران بود.
آن موقع امکانات صوتي خيلي کم بود. دوربين نبود. اگر هم بود خيلي به ندرت وجود داشت. شهيد چمران که مي آمد مقر را بازبيني کند، فوراً بچه ها مي خواستند عکس بگيرند. دوربيني به زحمت پيدا مي کردند و عکس مي گرفتند. آن همه که شهيد چمران به جبهه مي آمدند، فقط يک عکس از ايشان دارم و ديگر نتوانستم عکس ديگري بگيرم، چون امکاناتش نبود.
سيد محمود موسوي :
بسم الله الرحمن الرحيم. من سيد محمود موسوي معروف به سيد موسوي، يکي از دوستان سيد شهيد جعفر خراساني هستم که در سال 57 و قبل از آن با همديگر دوست بوديم. دوستي ما از مسجد بزرگ اردبيل و مسجد مير صالح بود. بيشتر دوستي ما توسط آقاي شهيد جاويد محسني بود که با هم به مسجد بزرگ اعظم مي رفتيم. در آنجا جمع مي شديم وبرنامه هاي انقلاب را برنامه ريزي ميکرديم. از آنجا به خيابانها مي رفتيم وعليه شاه و رژيم قبلي شعار مي داديم. يک روز برنامه آنطور بود که بچه ها جمع شدند. دستور شهيد جاويد محسني بود که شهيد جعفر خراساني آمد و مديريت کرد. با هم به خيابان ريختيم و لوحي که در سرچشمه بود و به نام لوح 10 فرمان شاه بود را پايين انداختيم و خيلي شعارعليه شاه داديم و پراکنده شديم. بيشتر فعاليتها را آقاي شهيد جعفر خراساني انجام دادند.
مورد بعدي که يادم هست سن آقاي سيد خراساني در آن زمان بيشتر از 20 نبود، ولي بدن ورزيده اي داشت و به کوهنوردي خيلي علاقه داشت.
يادم هست شهيد جعفر خراساني يک فرد فعال و جوان بود و بدن ورزيده اي داشت و در اين برنامه ها جهت مبارزه با رژيم و فعاليت در جبهه ها ، خودش را آماده مي نمود که به لبنان برود .
من در سال 56 توسط شهيد جاويد محسني با شهيد بزرگوار خراساني آشنا شدم و به علت اينکه عقيده ما به همديگر نزديک بود، دوستي ما شروع شد.
ما بعد از اينکه با هم آشنا شديم در جلساتي که توسط آقاي مرحوم شيخ محسني در مسجد اعظم برگزار مي شد، شرکت مي کرديم. مثلاً: آقاي مشکيني، آقاي غفاري وآقاي حجازي دعوت مي شدند و ما هم درآن جلسات شرکت مي کرديم و با هم بيشتر آشنا مي شديم.
شهيد جعفر خراساني بيشتر به بدنسازي و کوهنوردي علاقه داشت که البته من هم کمي کوهنوردي دوست داشتم. ما در مواقعي که بيکار بوديم قرار مي گذاشتيم به کوه برويم. در اين مواقع با شهيد جعفر خراساني کوهنوردي مي کرديم و با روحيه ايشان خيلي آشنا شديم. اين شد که جذب دسته ما شد.
ايشان خيلي علاقه داشت که تنهايي به کوه برود، مخصوصاً علاقه اي به درياچه سبلان داشت که چادر مي برد ودر آنجا چادرمي زد و حتي يکي دو روز در آنجا مي ماند. اين هم دليل بر نزديک بودن ايشان به خدا بود که خيل به دعا و نيايش علاقه داشتند.
ايشان بيشتر به کوه سبلان مي رفتند و در درياچه در نزديکي درياچه چادر مي زد و مي ماند و به نظر من آنجا با خدا راز و نياز مي کرد.
شهيد جعفر خراساني يک مواقعي کارهايي انجام مي داد که ما جوانها مثل او نمي توانستيم انجام دهيم. مثلاً به لبنان مي رفت، تنهايي به کوه سبلان مي رفت، دعاهاي مخصوص را شبانه روز مي خواند و ...
ايشان به انقلاب علاقه داشت، حتي يه کلاهي داشت که فقط چشمش باز بود؛ صورتش را مي پوشاند و برنامه هاي انقلابي انجام مي داد که هيچ کس او را نشناسد.
به کلانترها حمله مي کرد، يعني به مامورها حمله مي کرد. برنامه هايي اجرا مي نمود که ما نمي توانستيم اجراکنيم .
شهيد جعفر خراساني به مناسبت 12 بهمن بود که همراه آيت الله موسوي اردبيلي و آقاي مروج و ... در تهران تحصن نموده بودند.
ايشان بعد از انقلاب نيز به جنگ و مبارزه علاقه داشتند و به همين دليل به لبنان تشريف بردند و موقعي که جنگ شروع شد دوباره به ايران آمدند.
شهيد جعفر خراساني بعد از انقلاب به لبنان رفتند و با دکتر چمران آشنا شدند ودر نزديکي جنگ به ايران برگشتند.
شهيد جعفر خراساني بعد از اينکه امام دستور دادند همه بيايند در جبهه شرکت کنند، به دستور امام لبيک گفته و به جبهه آمدند. بعد از اينکه به جبهه رفتند، چون با دکتر آشنا بودند، معاون عملياتي ايشان شدند و در برنامه ها شرکت نمودند. ما بعد از اينکه جنگ شروع شد چند ماه بعد به جبهه رفتيم و به علت اينکه شهيد جعفر خراساني يک فرد مشهور و يک فرد مومن و انقلابي بود براي گزينش، به خاطر آشنايي با ايشان، به مشکل بر نخورديم.
ايشان مشهور بودند و در گزينش ما را به منطقه اي که به منطقه دهلاويه مشهور بود، فرستادند و در حدود يک کيلو متر را جهت نگه داري به ما واگذار کردند.
يک لباس مخصوص جنگ هاي نامنظم مي پوشيد. هميشه کلاش داشت، با خشاب مخصوص روي سينه اش که حتي کفش هايش را از پا در نمي آورد. هميشه او را در آن وضع مي ديديم .
يک روز تقريباً اوايل انقلاب بود ما با عده اي به کوه مي رفتيم که شهيد جعفر خراساني از کوه مي آمدند پائين. با يک عده اي از جوانان بودند که چون با آنها دوست بوديم، سلام عليک کرديم. ما با عده اي در آنجا کباب درست کرده بوديم و به ايشان تعارف کرديم که بيا کباب بخور. چون با دسته اي از جوانها بود، گفت من تنهايي کباب نمي خورم با آنها مي خورم.
شهيد جعفر خراساني بعد از شهادت جاويد محسني در اردبيل بود. براي تدفين ايشان آمده بودند. وقتي همديگر را ديديم، سلام و عليک کرديم و با يکديگر روبوسي کرديم.
اين حالتش خيلي عجيب بود که ايشان بعد از اينکه مرا مي بوسيد، کمي مي خنديد و دوباره گريه مي کرد. اين حالت براي من عجيب بود که ايشان مي گفتند آخرين فرصتي است که مرا مي بينيد و ديگر مرا نخواهيد ديد.
بعد از يک هفته يا 10 روز ديگر جنازه شهيد جعفر خراساني را به اردبيل آوردند.
آقاي روغني :
شهيد سيد جعفر خراساني، آن بنده محبوب و دوست داشتني و با خدا و با صفا، نياز به تعريف و تمجيد ما ندارد.
آشنايي بنده با سيد جعفر در سال 1352 اتفاق افتاد. چون مغازه ما در ميدان سرچشمه واقع شده است، براي نماز خواندن پشت ميدان سرچشمه به مسجد مي رفتيم. در آنجا بود که با دوستان واز جمله سيد جعفر آشنا شدم. خانه سيد جعفر خراساني نزديک مسجد بنا شده بود که حياط زيبايي داشت، با درختان به، گلابي و سيب؛ و يکحوض بزرگ سنگي داشت که صفاي حياط را دو چندان کرده بود. با هم مي رفتيم در حياط ايشان و با دوستان بازي مي کرديم. ايشان به کوهنوردي و ورزش بوکس علاقه زيادي داشت. در حياط از درخت، کيسه پر از شن آويخته بودند که تمرين بوکس کنند.
الحق والانصاف بوکسور ماهري بود؛ خيلي قوي بود و فنون بوکس را به ما هم ياد مي داد. علاقه زياد ايشان به کوهنوردي بود، مخصوصأ به کوه باشکوه سبلان زياد علاقه داشتند. گاهي اتفاق مي افتاد هفته ها در کوه سبلان مي ماند. يکبار براي من نامه از کوهنوردي فرستاد که مقدار وسايل و غذا نياز داشت که من با برادرش به اتفاق مسعود و جمشيد آتش افراز وسايل را تهيه کرده با هم به کوه سبلان رفتيم. در نزديکي پناهگاه به محض ديدن ما به کمک ما آمد و کوله هاي سنگين ما را برداشت و آورد به پناهگاه که در داخل پناهگاه با شکلات و چاي پذيرايي مختصري از ما به عمل آورد. کوله پشتي مرحوم سيد جعفر خيلي سنگين بود و در بين کوهنوردان مشهور بود که از کوله پشتي سيد جعفر هر چه خواهي بيرون مي آيد؛ از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد. از علاقه ايشان اين بود که نزديک سنگ محراب مي نشست. هر کوهنورد خسته اي که مي رسيد، يک سيب قندي به او مي داد و خسته نباشيد مي گفت. به جوانان و کوهنوردان خيلي علاقه داشت و خيلي به ورزش تشويق مي کرد.
اما حرکتهاي انقلاب سيد جعفر در مسجد اعظم. متولي مسجد مرحوم شيخ احمد محسني که خدا رحمتش کند، فرد متدين و عالمي بود که از قديم الايام به عالمان و اهل منبرها و واعظان برجسته خيلي اهميت مي داد و مي رفت با هزار خواهش و تمنا از آنها دعوت مي کرد که بيايند در اردبيل ودر مسجد بزرگ سخنراني کنند.
از قرائتي گرفته تا غفاري و ... اينها مي آمدند سخنراني مي کردند و به محض اينکه اينها مي آمدند شور و شوق عجيبي در ميان جوانان ايجاد مي شد. محافظت مسجد بر عهده سيد جعفر و جاويد محسني ب
