آزادي,حسن

کد خبر: ۱۱۴۰۸۷
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۸۶ - ۱۵:۴۸ - 29September 2007
روضه ،روز هاي بي افطاري ،نمازهاي نيمه شب و بي خوابي هاي پي در پي رنگ رخش را گرفته بود .کسي حالش را نمي فهميد .نه ماه هر روز جان کنده بود .شب ها به حرم مي رفت ؛همراه مردش .صحن را دور مي زد و دعا مي خواند و شمع روشن مي کرد و اشک مي ريخت .تا ازنفس مي افتاد .ميان بيداري و بي هوشي راه خانه را پيش مي گرفت .پسر بزرگش که در را باز مي کرد ،با برق سردي که توي چشم هايش بود ،نگاهش مي کرد .ترس و ترديد در وجود بچه ها چنگ انداخته بود ؛ترس از دست دادن مادر .هيچ به اين حال نديده بودنش .مرد پتويي روي شانه هاي استخواني زن مي انداخت .لرزان تا خود صبح مي نشست .
اين چه حالي است که پيدا کردي زن؟
زن مات نگاهش مي کرد .مرد مچ دست را مي گرفت ،تب داشت .انگار آتشش زده بودند .قرص و پاشويه هم افاقه نمي کرد .
اين تب چه دشمني با تو پيدا کرده ؟!تب چه کار ...من دارد .
مرد آن قدر پاشويه مي کرد تا داغي تب کم جان مي شد .برو بخواب من حالم خوب است ...مگر اولين بچه ام است .
بچه ها با اين حال تو زهره ترک شده اند ....خواب کجا بود .
برو پيش بچه ها دلداري شان بده ...بگو چيزي نيست .
مرد بي حرف نگاهش را مي دوخت به صورت زن .ترسش بي خود نبود .زن تند تند مژه مي زد .دلش مي خواست گريه کند .ناله هايش را خفه مي کرد توي گلويش . مرد مي ايستاد به دعا ؛تا خود صبح .
ماما چيزي نگفت ؟
نه .گفت سالم هستم .هم خودم و هم بچه .
اين چه سلامتي است ...اين همه درد پس براي چيست ؟
مي گفت درد روحي است ،يک جور ناراحتي .بعضي وقت ها سراغ آدم مي آيد ...راستش خودم از اين ناراحتي روحي خوش حال هستم ...حس خاصي دارم .حسي که هيچ وقت نداشتم .همراه درد احساس پرواز دارم ...به آسمان ...بعد از درد سبک مي شوم .مثل بچه اي که تازه از مادر متولد شده است ...همه چيز دنيا به چشمم طور ديگري است .به نور مي ماند .
کاش مي بردمت پيش طبيب .
مگر نبردي ...آن همه قرص رو تاقچه است .هيچ کدام درد را ساکت نمي کنند .
پس چه کار بايد کرد ؟
توکل بر خدا ...بنده ي توست که مي خواهد به امانت بسپرد دست من و تو .در انتظار مي نشينيم ...صبور باش ...تو که اين طوري نبودي .
راستش ...فکر مي کنم اين بچه با بچه هاي هاي ديگر مان فرق داشته باشد ...چه فرقي ؟حس من هم نسبت به اين بچه به دنيا نيامده ،جور ديگري است .هر چه تو بگويي همان کار را مي کنم .صبور مي نشينم تا وقتش .

چشم هايش تازه گرم شده بود که زن تکانش داد .هول از جا پريد .بي هدف پريد طرف لباس هايش .يکهو ما ما يادش رفته بود .زن خواسته بود دهان باز کند که گفته بود :يادم آمد .تو خيابان اصلي .اولين کوچه .در چوبي سمت چپ .
دويده بود .دوچرخه اي را که براي بار کردن سبزي خريده بود ،برداشته و رکاب زده بود .طرف خانه ماما .


نيمه شب بود که از خانه زده بود بيرون .ما ما گفته بود برود هواخوري .خودش هم روي ماندن نداشت .بي آن که کسي متوجه اش شود ،خانه را ترک کرده بود .ايستاده بود وسط کوچه و به آسمان خيره شده بود .آن شب ،مهتاب چراغ آسمان شهر شده بود .بر گشته بود طرف حرم امام علي بن موسي الرضا (ع) .دعا خوانده و تعظيم کرده بود .بعد خيابان خرداد را تا خود حرم پياده رفته بود .پاهايش انگار خستگي نمي فهميدند .از کله سحر تا غروب تو مغازه سبزي فروشي اش سر پا ايستاده بود .صبح بعد از نماز ،مادر بچه ها را که ديده بود ،فهميده بود شب بايد برود دنبال ماما.
به حرم که رسيد ايستاد به دعا .نماز صبح را همان جا خواند .بي هيچ دلهره اي .بعد از نماز ،راه افتاده بود طرف خانه .اول به مغازه سر زد .بي هيچ دليلي .بعد رفت خانه .تو خانه ،جلوي در اتاق مادر بچه هايش ،ماما گفت :خدا دوباره بهت پسر داد ...خوش قدم است اين نوزاد .بيني اش ،مي فهمي چه مي گويم .
خدا را شکر کرد .همان جا اسم پسرش را گذاشت «حسن ». پسر هاي قبلي هم به اسم ائمه بودند .
«حسن آزادي» در سال 1334 در« مشهد» به دنيا آمد .پس از پايان تحصيلات ابتدايي مسئوليت مغازه پدرش را به عهده گرفت .روز ها کار مي کرد و شب ها درس کمي خواند تا توانست ديپلم بگيرد .
در سال 1357 هم زمان با اوج گيري مبارزات مردمي ،«حسن» فعال تر از هميشه ظاهر شد . پس از سال ها انتظار ،امام به کشور باز گشت و حسن در کميته استقبال از حضرت امام بي صبرانه انتظار مي کشيد .با پيروزي انقلاب اسلامي ،به عضويت سپاه در آمد .
در مرداد 1359 با دختري از مکتب نرجس ازدواج کرد .يک سال بعد از ازدواج ،خداوند دختري به ايشان داد که نام آن را« سميه» گذاشتند .همان سال مسئوليت حفاظت اطلاعات را به عهده گرفت .
او در دستگيري منافقين و وابستگان رژيم طاغوت نقش بسزايي داشت .بارها قصد ترورش را داشتند که به خواست خدا و تيز هوشي اش جان سالم به در برد .
جنگ صحنه درخشان ديگري در زندگي حسن آزادي بود . او در بيشتر عمليات ها شرکت کرد .واحد حفاظت اطلاعات در پشت جبهه روح پر شور او را راضي نمي کرد .کوله بارش را بست و با خانواده عازم منطقه جنگي شد .
در عمليات خيبر خوش درخشيد .او در سمت جانشين تيپ «21 امام رضا (ع)» در هشتم اسفند 1362 به اتفاق نيروهايش از چند محور در جزاير «مجنون» وارد عمل شدند .حسن از آب فرات وضو ساخت .
سر انجام در ظهر همان روز با حمله بال گردهاي عراقي ترکش موشک پهلويش را شکافت و در راه انتقال به پشت جبهه به شهادت رسيد.
منبع:"آرامگاه"نوشته ي ،داود بختياري دانشور،نشر ستاره ها-1385




خاطرات
علي رضا امين زادگان :
شبي آقاي آزادي به همراه دو نفر از پرسنل با ماشين آهو در حال گشت زدن، چند نفر از منافقين را تعقيب مي كنند . منافقين وارد كوچه اي در سمت راست خيابان شهيد هاشمي نژاد مي شوند . ايشان هم با ماشين به دنبال آنها وارد كوچه مي شود كه آنها نارنجكي به زير ماشين آقاي آزادي مي اندازند كه نارنجك منفجر شده ولي صدمه اي به ايشان وارد نمي شود . او سريع از ماشين پايين آمده و دو نفر از منافقين را كه قصد ترور او را داشتند به درك و اصل مي كند .

جعفر عليزاده :
زماني كه ايشان درخدمت آقاي سعادتي به عنوان معاون گردان در اولين مرحله ي آزاد سازي خرمشهر انجام وظيفه مي كرد، دريك عمليات ايذايي ايشان طراح عمليات بود .اين عمليات جهت انحراف دشمن صورت مي گرفت تا نيروها بتوانند از محورهاي ديگر واردخرمشهر بشوند. بعد از ظهر بود. من هدايت يك دستگاه« پي ام پي »را به عهده داشتم ودرگردان زرهي آقاي آزادي خدمت مي كردم. همانجا ديدم كه ايشان با يك روحيه ي عجيبي در حالي كه خسته وگرسنه بود چطور شهدا ومجروحين راحمل مي كردوبه عقب مي كشيد واقعاً بعد ازشهيد رفيعي من كسي را به اين شجاعت نديده بودم .

حسين محمودي :
زماني كه آقاي آزادي از يگان حفاظت جدا شده بود، يك روز من ايشان را ديدم و سؤال كردم: برادر حسن، حالا شما كجا هستي؟ و با مسئوليت كار جديد چكار مي كني؟ ايشان با لحني خيلي دوست داشتني و با لبخند خاص خودش گفت:" مگر خبر نداري من به طبس رفتم." گفتم: طبس ديگر براي چه؟ طبس كه شهر خيلي كوچكي است و كلاس شما بيشتر از اين حرفها است! ايشان گفت:" نمي داني، من در آنجا يك مسئوليت خيلي بزرگ دارم." گفتم: چه مسئوليتي داري؟ گفت:" من نمايندة امام در طبس شدم." گفتم: ما كه در آنجا نمايندگي نداريم، پس براي چه كاري نماينده شدي؟ گفت:" من مواظب درختهاي خرما هستم كه مشكلي براي آنها پيش نيايد." اين حرف ايشان باعث خندة همة بچه ها شد.

زهرا آزادي :
من شش روز بعد از شهادت عمويم آقاي حسن آزادي به دنيا آمدم . هنگام نام گذاري من ، شب يكي از اعضاي خانواده خواب مي بيند كه من در بغل عمويم هستم . مي پرسد كه : اسم او چيست ؟ عمويم سه بار تكرار مي كند . زهرا . و من اين را هديه بزرگ از طرف عمويم مي دانم .

سعيد برادران :
زماني كه آقاي آزادي مسئول يگان بود . شب دامادي من به آقاي آزادي زنگ زدم و بچه هاي يگان را به هتل رضا دعوت كردم و به ايشان گفتم : حتماً‌ بيايي . او در حالي كه مي خنديد گفت: " انشاء الله آنجا كه خبري نيست ؟ " گفتم : نه بابا ، من اهل اين حرفها نيستم . گفت: " اگر از دايره و رقصي و اينطور چيزها باشد من نمي آيم . گفتم : اي بابا ، تو كه ما را مي شناسي . گفت: " بهر حال اگر مي داني در آنجا خبري است من نمي آيم ." گفتم : هيچ خبري نيست . بعد ايشان سي ، چهل نفر از بچه هاي يگان را به همراه خود به هتل آورد . - در مجلس ما برادر آقاي شهيد هاشمي نژاد و چند شخصيت ديگر بودند - حسن بعد از پايان مجلس من را بغل كرد و بوسيد و گفت: " واقعيت امر تنها عروسي كه به من چسبيد و لذت بردم همين عروسي بود . " گفتم: چرا گفت : بخاطر اينكه اين عروسي معنويت خاصي داشت زيرا غير از مداحي و سلام و صلوات مسئله ديگري در آن نبود . خوب حالا بگو شما داماد بودي يا برادرت ؟ گفتم: براي چه ؟ خودم داماد مي شوم . گفت: " برادرت با آن لباسهايي كه پوشيده بيشتر به دامادي مي خورد تا تو كه اين لباسهاي ساده را پوشيدي " گفتم: من اينطور بهتر دوست دارم .

در اواخر سال 1360 كه عراق پاتك زد تا شايد بتواند خط چزابه را بشكند، دراين پاتك «عليمرداني» به شهادت رسيده بود. من درآبادان در خدمت آقاي آزادي بودم كه رفيعي به آقاي آزادي فرمودند نيروهايش را جمع كند و جهت استحكام بخشيدن به مواضع نيروها به چزابه به سمت بستان حركت كنند. من درآنجا هم در خدمت آقاي آزادي بودم درمقابله با پاتك عراق درآنجا بود كه آقاي آزادي حماسه آفريد و باعث شد كه خط تقويت بشود و دشمن به بستان نتواند واردشود. قصد دشمن اين بود كه مواضع خود را كه عمليات طريق القدس از دست داده بودند وبايد به دست بياورند اما آقاي آزدي و نيروهايش مانع عملكرد دشمن شد.

جعفر عليزاده:
آخرين ديدار ما درمنطقه هورالهويزه بود. قسمتي كه تيپ 21 مي خواست عمل بكند سمت چپ ما بود و ماسمت راست تيپ 21 بايد عمل مي كرديم . ما از طرف البيضاء والصخره وارد عمل شديم و اينها بايد در طرف چپ ما از طرف القرنه وارد منطقه عملياتي مي شدند. روز اول عمليات بنده مجروح شدم و در بيمارستان بستري بودم كه شنيدم آقاي آزادي شهيد شدند. يكي از برادران گردان كه نامشان را نمي دانم، گفتند : درآخرين مراحل عمليات كه مجبور به عقب نشيني شديم شهيد آزادي را درحالي كه مجروح ودرداخل آب هور افتاده بودند ديديم و ايشان را كناري گذاشتيم كه قايق بيايد و جنازه را حمل كند كه ناگهان مجبور به عقب نشيني شديم .

سيد هاشم موسوي :
يك روز ساعت 8 صبح به ما خبر دادند كه در منطقه خانه تيمي كشف شده. من با تعدادي از بچه هاي پادگان آموزشي برادران عمليات و كميته (سابق)، خانه مورد نظررا محاصره كرديم. ساعت 10 درگيري نسبتاً شديدي بين ما وخانه ي تيمي درگرفت در اين درگيري ماتوانستيم 5 نفر از آنها را داخل ساختمان دستگير كنيم. فقط يك نفر فرار كرد. آقاي آزادي من را صدا زد و گفت: سيد سريع بدو برويم كه يكي از اينها فرار كرد. با هم سوار ماشين ايشان شديم ودر تعقيب فراري رفتيم. ايشان در حين رانندگي بوسيله بي سيم به شهرباني وكميته(سابق)و سپاه اطلاع دادكه فردي ازافراد خانه تيمي فرار كرده و مامورين را به سمت خياباني كه آن فرد در آن در حال فرار بود، جهت داد. مامورين نيز خيابان را از تمام جهت بستند .فراري كه خود را در دام ديد چيزي را دردهان انداخت. آقاي آزادي سريع خود را به او رساند و با شدت دهان او را فشار داد و انگشتش را در دهان آن فرد برد و چيزي را از دهان او بيرون آورد و به من گفت : سريع به او آب بدهيد وقتي آب را آوردم ايشان گفت : ديگر نياز به آب ندارد و او را بلافاصله در ماشين قرار داديم. من گفتم : چرا دستت را در دهان اوبردي ؟ گفت : مگر نفهميدي سيانور خورد و با خنده ادامه داد اينها فكر مي كنند با خوردن سيانور مي توانند از دست ما فرار كنند و خود را نجات دهند .

حميد آزادي:
من دقيقاً به خاطر دارم كه يك روز قرار بود حسن براي ملاقات مادرم كه مريض احوال بودند به منزلمان بيايند. من آن زمان به همراه چند نفر از بچه هاي هم سن و سال خودم درمقابل منزلمان داشتيم بازي مي كرديم كه ديدم، برادرم حسن با يك پيكان كه چهار نفر از بچه هاي سپاهي در آن بودند در آن سمت خيابان ازخودرو پياده شد . ناگهان يكي از دوستان حسن متوجه خودروي گالانتي كه در آن سمت ديگر خيابان پارك بود شد. چون شب قبل به اينها اطلاع داده بودند كه يك اتومبيل گالانت با فلان شماره درخيابان آب و برق به سرقت رفته و اين كار توسط منافقين صورت گرفته است . يكي از دوستان حسن سريعاً اين اتومبيل گالانت را شناسايي مي كند و به حسن مي گويد كه سريعاً سوار اتومبيل شو. چونكه اتومبيلي را كه منافقين شب قبل به سرقت برده اند در آن سمت خيابان است . در اين بين منافقين كه به قصد ترور حسن به آنجا آمده بودند به محض اينكه متوجه مي شوند برادران سپاهي متوجه حضور آنها درمحل شده اند ازمحل متواري مي شوند. حسن وديگر برادران سپاهي هم منافقين را تعقيب مي كنند و موفق مي شوند كه آنها را درمقابل چهار راه فروردين متوقف كنند اماچونكه منافقين زودتر به چهار راه رسيده بودند نارنجكي را به داخل اتومبيل اينها مي اندازند كه در اين بين يكي از دوستان حسن مجروح مي شود و حسن هم سريعاً خودش را به بيرون از اتومبيل مي اندازد و چند غلت مي زند و به سمت منافقين تيراندازي مي كند كه دو نفر از منافقين كشته و يك نفر موفق به فرار مي شود .

جواد زارعي:
قبل از شهادت ايشان حدود يك كيلوگرم روغن نباتي از آشپرخانه ي تيپ گرفته بودند تا در خانه شان مصرف كنند. وقتي كه با من صبحت مي كردند روي اين موضوع هم تاكيد كردند گفتند : من به برادر هادي هم گفتم به برادر قاليباف هم گفتم كه اين مقدار روغن از تيپ گرفته و به خانه برده ام يا پول روغنش را حساب كنند يا اينكه … اگر زنده بودم كه خودم مسئله اش را حل مي كنم. اگر يك وقت اتفاقي برايم افتاد اين روغن را حساب كنيد ومبلغش را بپردازيد و يا همان مقدار روغن را از خانواده ام بگيريد .اينقدر حساب وكتابش دقيق بود. مي گفت: من فرادي قيامت جواب اين روغن را نمي توانم بدهم. مسئله بيت المال برايش مهم بود سه چهار روز مانده به شهادتش اصلاً اخلاقش فرق كرده بود همه ي حالاتش فرق كرده بود براي دوستانش مشخص شده بودكه حسن رفتني است من لحظات آخر پيش او نبودم اما برادرهادي برايم نقل كرد كه وقتي برادر مغفرتي (برادر خانم شهيد آزادي) به شهادت مي رسد حسن ديگر لحظه اي طاقت ماندن نداشت فوراً به رودخانه مي رود ود رآن غسل شهادت مي كند برادر هادي سعي مي كند جلو اين كار او را بگيرد اما نمي تواند تااينكه برادر حسن آزادي بعد ازشهادت جواد مغفرتي و حسين كارگر و برادر موسوي و چند شهيد ديگر از برادران تيپ به وسيله ي گلوله ي مستقيم تانك به شهادت مي رسد.

مسعود سادات شكوهي :
در عمليات «خيبر» يكي از بچه ها نزد آقاي آزادي آمد و گفت:" يكي دو نفر از بچه ها يواشكي خودشان را به لب دجله رساندند و يواشكي غسل شهادت كردند. ما هم برويم غسل كنيم يا نه چون هوا دارد تاريك مي شود." آقاي آزادي گفت:" من به شما سفارش چنين كاري را نمي كنم، زيرا اين كار خطرناك است. اگر اين كار بي اجازه و بدون هماهنگي باشد حتي اگر نيت شما پاك باشد غسل شما درست نيست. درست است كه ما نزديك آب هستيم و فاصلة چنداني با آن نداريم. ولي چون اين كار خطرناك است اين كار درست نيست. شما اگر واقعاً نيتتان را خالص كنيد و با نيت پاك و خالص همين جا نيت غسل كنيد، غسل شما صحيح خواهد بود.

علي رضا امين زادگان :
اوايل جنگ، سال 1360 زماني كه شهيد «چراغچي» فرماندهي تيپ را به عهده داشت، گردان ما با ارتش در محور حسينيه خاكريز زده و پشت آن پناه گرفته بودند و ارتش پشتيباني زرهي را به عهده داشت. يك روز صبح براي سركشي از محل به خط رفتم و متوجه شدم نيروهاي ارتشي تانك هايشان را خيلي نزديك هم قرار داده اند. گفتم:" تانكها را با فاصله از همديگر قرار دهيد. گفتند ما بايد از فرماندهي دستور داشته با شيم تا اين كار را بكنيم. من براي گرفتن دستور به عقب قرارگاه برگشتم تا جريان را با آقاي «چراغچي» و فرماندة گردان هماهنگ كنم. در حين برگشت به قرارگاه آقاي آزادي را سوار بر موتور قرمز رنگ 125 هوندا ديدم. يك نفربر« پي ام پي» كه فرماندهان زرهي در آن حضور داشتند، به دنبالش در حركت بود و به سمت جلو مي رفتند. پرسيدم: آقاي آزادي كجا مي روي؟ گفت:" به خط مي روم تا هم از آنجا بازديدي به عمل بياورم و هم نيروها را در آنجا مستقر كنم." گفتم: پس از خط سمت راست آخر خاكريز خبري بگير، زيرا احتمال زياد دارد، عراق بخواهد از آن قسمت پيشروي كند. شما آنجا را در دست بگير، بقيه هم كه با ارتش است. ايشان گفت:" چشم." و رفت. بعد من به سراغ آقاي «چراغچي» رفتم و جريان را با ايشان درميان گذاشتم و ايشان نيز با فرمانده گردان هماهنگ كرد و دستور مجدد آرايش كل نيروها را داد. وقتي به خط برگشتم متوجه شدم كه آقاي« آزادي» تمام خطوط را به طور منظم پوشش داده و قبل از رسيدن دستور وظيفه اي را كه احساس كرده بود، انجام داده بود.

علي اكبر صابري فر:
يك روز برادري كه از برخورد يكي از مسئولين ناراحت شده بود پيش آقاي آزادي آمد. ايشان گفت:" اگر براي رضاي خدا كار مي كني نبايد ناراحت بشوي." آن برادر گفت: آقا من تحمل ندارم. آقاي آزادي گفت:" چرا تحمل نداري؟ بايد تحمل تو خيلي زياد باشد. شما انجام وظيفه بكن، خدا خودش ناظر اعمال ماست و همه چيز را مي بيند و آگاه است."

حبيب الله مصطفي نژاد:
آقاي آزادي درگيريهاي زيادي با منافقين داشت و گاه به تنهايي به سراغ آنها مي رفت و كارش را انجام مي داد و ما روز بعد متوجه مي شديم كه ايشان ديشب مأموريتي را به طور تنهايي انجام داده است. يك روز در اتاق نشسته بوديم كه تلفن زنگ زد، آقاي آزادي گوشي را برداشت. بعد از چند لحظه ديدم صورت ايشان برافروخته شد. چون ايشان را كمتر عصباني مي ديدم، جلو رفتم و گفتم: حاج آقا چه شده؟ گفت:" چيزي نيست." گفتم: تلفن را به من بدهيد تا بدانم جريان چيست؟ تلفن را از ايشان گرفتم. صدايي از پشت تلفن در حال فحاشي بود و ايشان را تهديد مي كرد گه اگر شما راست مي گويي و مرد هستي در فلان ساعت به فلان جا بيا، ما آنجا منتظرت هستيم. ايشان بلند شد كه به محل ملاقات برود. جلوي او را گرفتم و گفتم: به احتمال زياد اين ملاقات تله است و بعد با هماهنگي با دو نفر از بچه ها به آدرس مورد نظر رفتيم.

هادي سعادتي :
زماني تعدادي از دوستان دعوت شدند براي ديدار حضرت امام (ره ) ؛ آقاي آزادي نيز با آنها بود . زماني كه از ديدار امام برگشتند . من گفتم: حسن ، امام چطور بود ؟ گفت: " من كه امام را نديدم . " گفتم: مگر شما به ديدار امام نرفتي ؟ گفت: چرا ولي از موقعي كه رفتم تا آخر گريه كردم و اشكهايم مانع از آن شد كه امام را ببينم .

حسين شكوهي :
من قبلاً شنيده بودم كه دوبار به سوي ايشان از طرف منافقين تيراندازي شده .به همين خاطر يك بار از ايشان پرسيدم چطور مي خواستند شما را بزنند ؟ گفت : نه احتمالاً كس ديگري را آنجا مي خواستند بزنند،بچه ها فكر كردند من مورد هدف بودم .ايشان قبول نكردند كه منافقين قصد ترور ايشان را داشتند .

محمود باقرزاده :
يكروزبا تعدادي از بچه ها دور يكديگر نشسته بوديم. برادران« قاآني» ، «قاليباف» ،«اكبيا»،« سعادتي» وآقاي« آزادي» هم بودند دوستان ديگري هم حضور داشتند كه دقيقاً اسامي آنان را به خاطر ندارم. گفت و شنودي با هم داشتيم مي گفتند : مثلاً اگر صدام گيرتان بيفتد چكارش مي كنيد ؟ هر كس يك چيزي مي گفت. يكي گفت : دور دنيا او را مي چرخانيم تا رسواي دو عالم گردد. ديگري گفت : تكه تكه اش مي كنم يكي ديگر گفت : توي روغن سرخش مي كنم و از افراد فاميل اودعوت مي كنم كه بيايند و آن را بخورند. نوبت به آقاي آزادي كه رسيد ايشان گفت: من يك سند زمين را با تمام مدارك مربوطه به او مي دهم تا به شهرداري برود ويك پروانه ي ساختمان برايم تهيه كند تا من آزادش كنم. براي بچه هايي كه حضور داشتند خيلي جاي تعجب داشت كه چطور ايشان حرفي زدند كه خارج از بحث جنگ و جبهه بود و توانستند با اين جمله جو و حال و هواي بچه ها را تغيير دهند او خيلي زنده دل و شوخ بود.

حسين شكوهي :
يادم مي آيد يكروز فرد ناشناسي تلفني خبر داده بود كه درخيابان «نوفل لوشاتو» درون ساك مشكي بمبي قرا داده اند و آماده انفجار است .من و آقاي آزادي با هم بوديم با بي سيم اطلاع دادندكه هر طوري هست خودتان را به محل حادثه برسانيد آن زمان شهرباني (سابق) خيابان را بسته بود. حسن آقا از من پرسيد آيا شما هم مي آيي ؟ من هم مثل بچه اي كه هر چه بزرگترش مي گويد گوش مي كند، گفتم : بله هر چه شما بگوييد كه يك دفعه بي سيم اعلام كرد هر كس آنجا هست بيايد به آن منطقه . وقتي به آنجا رسيديم، گفتند : ساكي وسط خيابان هست كه اگر بمب داخل آن منفجر شود سمت راست باغ ملك آباد و سمت چپ ايستگاه تلويزيون خسارت مي بيند. آقاي «آزادي» با آقاي« خادم» و يك نفر ديگر درحال مذاكره بودن من هم كنارآنان ايستاده بودم آقاي« آزادي» ظرف سه دقيقه موضوع را تحليل كرد وگفت : اين بمب نيست اگر قرار بود منفجر شود كسي زنگ نمي زد. و اينكه زنگ زده ناتواني خود را ثابت كرده است. مي خواهند ايجاد رعب ووحشت كنند. ما مسئول هستيم و لو اينكه انفجار هم صورت بگيرد، ما بايد نشان دهيم كه آدمهاي باشهامتي هستيم. ايشان به طرف ساك رفت و يك لگد هم زير ساك زد تيم چك و خنثي كردن بمب كه متعلق به شهرباني بود نيز حضور داشت. آقاي«خادم »به ايشان گفت : كمي احتياط كن. آقاي« آزادي» گفتند : احتياط لازم نيست اگر منفجر شود و كشته شوم همه مي گويند يك نفر آمد و چطوري مي زد. نمي گويند چطوري كشته شد اگر هم چيزي نباشد اين رعب و وحشت به نفع ما خاتمه خواهد يافت و هم نشان مي دهيم كه ازمردن نمي ترسيم. بعد خنديد و به شوخي گفت : وقتي مردم بدانند كه يك همچين آدمهايي شبها در خيابانها هستند و نگهباني مي دهند راحت تر مي خوابند . ايشان به طرف ساك مشكي درحال حركت بودند ومن آرام آرام پشت ماشين رفتم. فاصله با آقاي آزادي حدود پنجاه متر بود ولي مردم خيلي دورتر ايستاده بودند ايشان نزديك ساك كه رسيد يك لگد به ساك زد و ساك پرت شد آن طرف و بعد سرش را باز كرد و ديد داخل آن پر از روزنامه هست بعد به ماشين اشاره كردند كه بيايد. همان دوست من نشست پشت فرمان ومن هم عقب نشستم آقاي آزادي جلو نشست و اصلاً حرف نزد ماشين حركت كرد و سكوت همچنان حاكم بود. مردم كم كم متفرق شدند ويك عده پشت سر هم صلوات مي فرستادند .

علي محمد دروكي :
تمام نيروهايي يگان تيپ 21 امام رضا (ع) ولشگر پنج نصر اكثراً به دجله وفرات رسيدند ووضو گرفتند و بعدمجبور شدندكه عقب نشيني كنند .آقاي آزادي جانشين تيپ بودند. من خودم آنجا نبودم ولي شنيدم كه آقاي آزادي وقتي به دجله وفرات رسيدند آنجا وضو گرفتند ونماز خواندندو يك دفعه تصميم گرفتندكه غسل هم بكنند كه به احتمال زياد غسل شهادت كرده بودند.

علي محمد مروي :
آخرين روزهايي بود كه من درخدمت آقاي آزادي بودم. درخط چند دستگاه از خودروهاي استيشن و تويوتا عراقي جا مانده كه تحويل ادوات شد. آنها وسيله مناسبي براي حمل مجروحين بودند، ازطرفي به امداد رساني منطقه تاكيد شده بود كه در انتقال مجروحين به عقبه جديت بيشتري انجام دهد. لذا من خدمت ايشان رسيدم وگفتم : ما وسيله اي نداريم كه مجروحين را به خط مقدم تا كنار آب منتقل كنيم. ايشان با كمال طمانينه و قاطعيت نامه ي مختصري پشت يك ورقه كاغذ باطله نوشتند و به من دادند و گفتند : اين كاغذ را به اداوات بدهيد تا ماشينها را به شما تحويل دهند. من نامه را به اداوات دادم و آنها در تحويل ماشينها كوتاهي كردند .من قضيه را به آقاي آزادي منتقل كردم. ايشان بلافاصله با ادوات تماس گرفت و با قاطعيت گفت : نامه اي كه نوشته مي شود بايد پاسخگو باشيد. تشخيص اينكه اولويت با چه كسي است با من است . بعد از برخورد ايشان آنها سريع خودرو ها را به من تحويل دادند و من آنها را در اختيار بهداري گذاشتم و سپس اقدام به انتقال مجروحين از خط مقدم و خط ميانه به لبه آب كرديم و بهد آنها را با قايق ها به عقب منتقل نموديم .

ابراهيم آزادي :
آخرين مرتبه اي كه حسن با ما تماس گرفت، گفت كه ما داريم به خط مقدم مي رويم . من به حسن گفتم كه شما دو مرتبه چه زماني تماس مي گيريد كه من به خانمتان هم بگويم كه به اينجا بياييد و با شما صحبت كند .حسن به من گفت : من احتمال دارد كه به خط مقدم بروم ومعلوم نيست كه از آنجا زنده برمي گردم. بنابراين به شما قول نمي دهم كه آيا تماس مي گيرم يا نه . چند روز پس از اينكه حسن با ما تماس گرفت خبر شهادتش را براي ما آوردند و گفتند كه گويا پس از اينكه دوست وهمرزم حسن آقاي جواد مخملي شهيد شده بود، حسن هم تصميم مي گيرد به خط مقدم برود و هرچه دوستان ايشان مي گويند كه نرو، نمي توانند جلوي رفتن ايشان را بگيرند و حسن هم مي گفته كه اين راه را جواد هم رفته بنابراين من هم بايد بروم .حسن آن شب را تا صبح گريه مي كرده و صبح هم به خط مقدم مي رود ودرآنجا براثر تركش به شهادت مي رسد و خبر شهادت ايشان را براي ما مي آورند و مي گويند كه حسن به همراه شانزده ويا هفده تن از سرداران آن سمت آب مانده اند و نيروها نتوانسته اند كه پيكر اين شهداي بزرگ اسلام را به عقبه انتقال دهند . پدر حسن پس از شنيدن خبر شهادت حسن همه جا را براي يافتن پيكر اين شهيد بزرگوار گشتند اما در نهايت به ما گفتند كه مي بايست روح اين شهيد را تشييع كنيم كه ما هم اين كار را انجام داديم .

محسن ضيايي:
اوايل سال 1361 مقام معظم رهبري به عنوان رئيس جمهور وقت ايران به مشهد مقدس مشرف شدند. حفاظت از ايشان به عهدة يگان حفاظت كه مسئوليت آن را آقاي آزادي به عهده داشت بود. آقاي آزادي پس از تقسيم كارها همراه من به چك كردن مسير، جايگاهها و تشكيلات حفاظتي پرداخت. قرار بود رئيس جمهوري را با برنامه ريزي قبلي به يكي از مجموعه هاي آستان قدس در روستاي كنويس جادة سرخس ببريم، اين كار انجام گرفت. هنگام برگشت ترتيبي اتخاذ شذ كه آقا را به خانة يكي از خانواده هاي شهدا در قلعه ساختمان ـ كه منطقة مستضعف نشين بود ـ ببريم. قبل از حضور ايشان در آنجا ما براي شناسايي محل رفتيم و متوجه شديم كه ده متري قلعه ساختمان را جهت آسفالت شن ريزي كرده اند. گفتيم: چه خبر است كه براي آسفالت آنجا اقدام كردند؟ گفتند:" قرار است آقاي خامنه اي به خانة يكي از خانواده هاي شهدا تشريف بياورند و بدين منظور اينجا را آسفالت مي كنيم." من به آقاي آزادي گفتم: چكار كنيم؟ ايشان گفت:" چون اين كار چهرة خوبي ندارد بهتر است برنامة اين ديدار را لغو كنيم." بدين مظور آقاي آزادي با برادران حفاظت رياست جمهوري صحبت كردند و آنها هم تأييد كردند كه بهتر است كه اين ديدار لغو شود. سپس تصميم بر اين شد كه آقا را در بنزي در قلعه ساختمان، پايين خيابان، مهرآباد و طلاب و گلشهر دور بدهيم و بعد آقا را براي ديدار از مجروحين جنگي به طور مخفيانه به بيمارستان امام رضا(ع) ببريم. بعد از انجام اين كار سريع حلقة حفاظتي در اطراف بيمارستان شكل گرفت و آقاي آزادي، آقا را در حالي كه عبايشان را بر روي شانه كشيده بودند به طبقة دوم بيمارستان بخش مجروحين جنگي برد و آقا در آنجا از چند اتاق مجروحين ديدار كردند و بعد از ملاقات مجروحين آقا را به محل استقرارشان برديم. شب در سالن مشغول صرف شام بوديم كه آقا به همراه محافظين خود به داخل سالن آمدند به ما خداقوتي دادند و از ما و به خصوص آقاي آزادي تشكر و قدرداني كردند. و مأموريت ما به اين ترتيب پايان يافت.

سعيد برادران:
روز اولي كه آقاي آزادي مسئول يگان شد من به ايشان گفتم: شما چه برنامه هايي در رابطه با مسائل يگان داري ؟ گفت: " من قصد زياد ماندن در اينجا را ندارم . گفتم : براي چه ؟ شما كه زياد اينجا نيستي مي خواستي مسئوليت را قبول نكني ؟ گفت : به هر حال به من امر كردند و من هم مجبور شدم قبول كنم ولي من قصدم فقط رفتن به جبهه است . گفتم : من فكر مي كنم كه ماندن در اينجا هم واجب باشد. الان اينجا هم مسائل منافقين و درگيري ها است . گفت : من مي خواهم دشمن را از روبرو ببينم و با او بجنگم . براي همين برنامه خاصي در رابطه با مسائل اينجا ندارم . و بعد از مدتي متوجه شدم كه ايشان به جبهه رفت .

علي رضا امين زادگان:
بعد از مدتها كه با آقاي آزادي درمنطقه بودم در سپاه مشهد شروع به كار كرديم. يك شب من نگهبان بودم .وقتي پست نگهباني ام تمام شد به داخل اتاق آمدم، ديدم ايشان درحال خواندن نماز است .من هم در موقعيت ايشان مشغول نماز شدم يكباره ديدم ايشان بلند نماز مي خواند و احساس كردم به طرزي خاص ناراحت است. بعد از تمام شدن نماز گفتم : حسن چيه؟ گفت : اي بابا اينجا نماز به درد نمي خورد گفتم: براي چه ؟ گفت : در خط كه بوديم الله اكبر و نماز را شروع مي كردم اشك در چشمانم جمع و جاري مي شد اما اينجا هر چه به خودم فشار مي آورم به زحمت يك قطره اشك هم از چشمانم بيرون نمي آيد. اينجا ماندن فايده ندارد روز بعد او را درحال اعزام به منطقه ديدم.

جعفر عليزاده:
يادم هست در قرارگاه المهدي دربستان نزديك چزابه يك شب دورهم نشسته بوديم. آقاي آزادي رو كرد به سردار مهديان پورو در حضورهمه ي ما گفت : ببينيدآقاي علوي اينجا هم دست از سر ما برنمي دارد. ايشان به آقاي خادم الشريعه گفته اند كه به من مسئوليت ندهند . به نظر من اين برخاسته از تنگ نظريهاي بعضي ازافراد نسبت به آقاي آزادي بودكه درآن زمان وجود داشت.

حسين شكوهي :
يكروز من و حسن دو نفري در حال گشت بوديم. من تازه گواهينامه ي رانندگي گرفته بودم. به من گفتند : بنشين پشت فرمان حالا كه گواهينامه داري در مسيري بوديم كه قبلاً منافقين تحركاتي داشتند در ضمن آقاي آزادي از نظر سني از من بزرگتر و جايگاهش بالاتر بود. هر چه ايشان مي گفت من اطاعت مي كردم و طبيعي بود كه تمام اعمال ايشان درما تاثير مي گذاشت و عملكرد ايشان براي ما موثر ومفيد بود. او گفت : احتمال درگيري هست واحتمال دارد تيراندازي بشود تو از پشت فرمان تكان نخور گفتم : چشم هر چه شما بگوييد. اويك اسلحه كلت 45 داشت كه تيراندازي با آن خيلي مشكل بود. چون خيل لگد مي زد . واگر گلوله اش جايي اصابت مي كرد خيلي كاري بود. ايشان قبل از اينكه درآن محل تيراندازي بكند براي امتحان يك شيشه نوشابه راهدف گرفت وخيلي خونسرد تيراندازي كرد ودرست به هدف زد من دست و پايم را گم كرده بودم ومي ترسيدم ماشين راتوي دنده زده بودم وآماده ي حركت بودم. بعد از تيراندازي ورسيدن نيروها، ايشان با كمال خونسردي و شجاعت از من خواست حركت كنم وقتي من از محل خارج مي شدم هنوز نيروها آنجا بودند .

جواد چاوشي :
روزي يكي از شخصيت هاي روحاني من را ديد و گفت:" شخصي در سپاه من را خلع سلاح كرده است." گفتم: چه كسي؟ گفت:" آقاي آزادي اسلحة كلاش من را گرفته است." گفتم: براي چه حاج آقا مگر اتفاقي افتاده است؟ بر چه مبنايي اين كار را كرده ، حتماً براي خودش دليلي داشته است. گفت:" من نمي دانم از خود آقاي آزادي بپرس؟" وقتي از حسن آقا در اين مورد سؤال كردم، گفت:" اين آقا اسلحه را براي حفاظت از خودش گرفته، ولي هميشه آن را در زير صندلي ماشين و جاهايي كه در دسترس است قرار مي دهد و اصلاً رعايت مقررات و ضوابط نگهداري از اسلحه را نمي كند. مي داني اگر اسلحة او را بگيرند، اولين نفري كه مصدوم و مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد خودش است. لذا طبق ضوابط ما اسلحه را از ايشان گرفتيم ولي سپردم كه توسط برادرهاي بسيج محله شان حفاظت شود. بعد من اين مطلب را به حاج آقا گفتم، آقا شما دربارة آقاي آزادي اشتباه فكركرديد. ايشان قصد اذيت شما را ندارد و عمداً شما را خلع سلاح نكرده است بلكه عملكرد شما در نگهداري اسلحه ممكن است باعث سرقت آن و به بار آمدن فاجعه شود.

ابراهيم اخگري :
در سال 1360 يك تيم از منافقين آقاي آزادي را تا درب منزل پدرشان تعقيب مي كنند كه در لحظات آخر آقاي آزادي متوجه اين تعقيب شده با حركتي مناسب اقدام به گريز مي كند. تعقيب و گريز ادامه مي يابد تا اينكه در خيابان شهيد بهشتي با منافقين درگير و چهار تن از آنها را به هلاكت مي رساند.

جعفر عليزاده :
يك روز من به آقاي آزادي گفتم : نمي دانم چرا بعضي از برادران يگان اين طوري هستند و از نظر روحي و معنوي با هم متفاوت هستند. گفت : جعفر جان چه مي گويي ؟ روز اولي كه من به يگان آمدم مگر همين برادرها اين طور بودند ؟ الان خيلي ساخته شده اند به نظر من واقعاً هم همين طور بود. اگر با بچه هاي آن زمان يگان صحبت كنيدگمان نمي كنم حتي يك نفر از آقاي آزادي كدورتي به دل گرفته باشد. واقعاً ايشان ازنظر اخلاقي فردي ممتاز بودند .

سعيد برادران :
يك روز آقاي آزادي گفت : شما براي رانندگي سرويس حفاظتي مي روي ؟ گفتم : بله بعد پشيمان شدم و با خود گفتم اگر به آقاي آزادي بگويم نمي خواهم رانندگي را بپذيرم با من برخورد خواهد كرد. ولي به هر حال گفتم : حسن آقا من هنگام رانندگي كمرم درد مي گيرم براي همين رانندگي را دوست ندارم. ايشان گفت : رانندگي را دوست نداري بيا در يگان خدمت كن. ناباورانه ديدم كه چگونه به سادگي و آرامش مشكل من را حل كرد.

هادي سعادتي :
با حكم ماموريت درب منزل ساواكي را زديم. هوا خيلي سرد و يخبندان بود. ساواكي را سوار موتور هندا 125 كرديم. در بين راه ساواكي به آقاي آزادي كه موتور را مي راند گفت : با موتور به ماموريت مي رويد؟ آقاي آزادي گفت : همين موتور را ما داريم ساواكي گفت : ما وقتي شما را مي گرفتيم با ماشين ولو يا بنز كه داخلش گرم بود تا ساواك مي برديم اما حالا شما مرا در اين يخبندان با موتور مي بريد .

سعيد برادران :
زماني كه در يگان حفاظت مشهد بوديم مسجد دور از استراحتگاه بچه ها بود و همچنين به علت انجام ماموريتهاي مختلف حفاظتي بچه ها نمي توانستند به موقع نماز اول وقت خود را به جماعت درمسجد بخوانند . يك روز آقاي آزدي به من گفت : سعيد بيا در استراحتگاه خودمان پيش نمازي را دعوت مي كنيم و همين جا نماز جماعت را اول وقت بخوانيم. گفتم : اي بابا اينطور كه نمي شود در يك يگان سپاه دو تا پيش نماز بياوريم ،درست نيست . گفت : پس بيا به بچه ها تذكر بدهيم كه نماز را اول وقت بخوانند. حتي اگر ماموريتي پيش بيايد اول نماز را بجا بياورند و بعد به دنبال ماموريت محوله بروند .


زماني قرار بود يكي ازشخصيتها به هتل هما بيايد. ما زودتر براي اقدامات اوليه و مسائل حفاظتي به آنجا رفتيم. ظهر آقاي آزادي آمد. من به ايشان گفتم : آقاي آزادي شما نهار را اينجا داخل اتاق مي خوريد يا پايين گفت : شما كارت تمام شد ؟ گفتم: نه كارم نيمه تمام است. گفت : نمازت را خواندي يا نه گفتم : نه هنوز كارم تمام نشده بعدمي خوانم. ايشان گفت : شما اگر اينكار را انجام مي دهي به خاطر نماز است برو اول نمازت را بخوان. من گفتم : اتاقها را چك كردم، پلمپ كنم، بعد مي روم نمازم را بخوانم. ايشان گفت : برو اول نمازت رابخوان من اينجا برايت مامور مي گذارم كه اينها را هيچ كس دست نزند بعد تو بيا كارت را ادامه بده و من هم پذيرفتم .

يك روز در نزديكي ايلام كه محل استقرار تيپ 21 امام رضا(ع) بود جلو كانتينر فرماندهي آقاي آزادي ايستاده بود. من ويكي از برادران ترابري تيپ از آنجا مي گذشتيم كه ما را صدا زدند. جلو رفتيم. پس از احوالپرسي به من گفت : جواد راجع به يك قضيه اي مي خواستيم با تو صحبت كنيم. ما گذشته از اينكه با هم همكار و به اصطلاح همرزم بوديم همفكر وهمراه بوديم ورفت و آمد خانوادگي نيز داشتيم. گفتم : مگر چي شده؟ گفت : من خانواده ام را به ايلام آورده ام. مي ترسم اين دفعه برايم اتفاقي بيافتد و خانواده ام تحمل آن را نداشته باشند. مي خواهم اينها را بفرستم به مشهد بروند. تقريباً يك ماه به عمليات مانده بود. گفتم : هنوز كه خبري نيست گذشته از اينها خيلي عمليات بوده كه شما شركت داشتيد؛ اين هم مثل عمليات ديگر است. گفت : نه فكر مي كنم اين عمليات با ديگر عمليات فرق مي كند.گفتم : چه فرقي دارد ؟ گفت : بگذريم بگوخانواده ام را چكاركنم. گفتم: من فردا به مشهد مي روم، اگر مي خواهي مي توانم خانواده ي تو را هم ببرم. ولي بهتر است خودت اين كار را بكني ويك ديداري با والدين و ديگران هم داشته باشي. گفت : بد نمي گويي الان بهترين موقع است .درهمان لحظه چند ميگ عراقي در منطقه ظاهر شدند كه پدافندها شروع كردند به زدن آنها. من هم از حسن خداحافظي كردم ورفتم .

فكر مي كنم سال 1359 بود كه در رابطه با مسايل كارهاي تيمي، ماموريتي را به همراه برادر حسن آزادي رفتيم . ما ماموريت يافتيم كه در خيابان آبكوه يك خانه تيمي را بگيريم و طبيعتاً برادرآزادي مسئول تيم بودند و ما مي بايست در مورد مسائل نظامي از ايشان اطاعت مي كرديم . ما رفتيم ومنزل مورد نظر را محاصره كرديم و قرار شده كه من به بالاي پشت بام بروم و مواظب باشم كه كسي از مسير پشت بام فرار نكند و قرار بود كه خودبرادر آزادي زنگ درب منزل مورد نظر را بزند كه كار بسيار خطرناكي هم بود. به همين دليل به برادر آزادي گفتم :اگر اجازه بدهيد من درب منزل را مي زنم وشما درعوض به جاي من در بالاي پشت بام كه خطر كمتري دارد مراقب
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین