سه فيلم كوتاه به جشنواره فيلم جوانه‌هاي مقاومت"جم" راه يافت

کد خبر: ۱۱۶۵۱۰
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۰:۴۸ - 28April 2008

محمد امین رحمانی فرمانده گردان ضربت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ناحیه کردستان
اومعروف به (حامه مین که لاتی )بود.در سال 1331 در روستای «کلاته» در شهرستان «سنندج» متولد شد .تا پایان مقطع راهنمایی به تحصیل ادامه داد . در سال 1345 از تحصیل کناره گیری کرد و به کار های کشاورز ی پرداخت .در سال 1348 ازدواج کرد .پس از چندی به خدمت سر بازی فرا خوانده شد ،اما به خاطر شناختی که از ماهیت پلید رژیم منفور پهلوی داشت از انجام خد مت سر بازی امتناع کرد و هر گز حاضر نشد برای رژیمی که خون مردم ستمدیده خود را در کالبد بیگا نگان جاری می ساخت خد مت کند .بعد از پیرو زی شکوهمند انقلاب اسلامی و پیدایش گرو هکهای ضد انقلاب در منطقه به مبارزه با آنان پرداخت و اجازه نداد که اهالی روستای «کلاته» مورد آزار و اذیت آنها قرار بگیرند .در سال 1359 به شهرستان «سنندج» مهاجرت کرد و به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آن شهرستان در آمد .چهار ماه در پاسگاه «فیض آباد» این شهر خدمت کرد و پس از آن به گردان ضربت حضرت رسول (ص)رفت . به دلیل شایستگی و شجاعتی که از خود نشان داد به سمت فر ماند هی آن گردان منصوب شد .در سال 1361 طی یک سوءقصدازسوی نیرو های ضد انقلاب از ناحیه پای چپ به شدت مجروح گردید.
او پس از سالها مجاهدت وجانفشانی در راه پاسداری از اسلام ناب محمدی وجمهوری اسلامی ایران در تاریخ 7/4/1363 توسط عوامل ضد انقلاب ترور شد و به شهادت رسید. مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان «سنندج» (بهشت محمدی )می باشد .از شهید رحمانی چهار فرزند پسر و سه دختر به یادگار مانده است
او بیش از اندازه شجاع و نترس بود ؛شجاعت و دلاوری عجیبی داشت .از هیچ مو قعیتی نمی هراسید .در سخت ترین شرایط زمانی و مکانی هم مغلوب دشمن نمی شد .نیرو های ضد انقلاب با شنیدن نام او به لرزه می افتادند و حتی خود آنها نیز به این امر معترف بودند .احساس خستگی نمی کرد .زخمها و درد های جانفر سای حاصل از مجرو حیت نیز او را از مسیر مبارزه باز نمی داشت .نیرو های ضد انقلاب را به ستوه در آورده بود ؛سوء قصد ،تهدید، آزار و شکنجه هم تا ثیری درروحیه ظلم ستیزی او نداشت . ضد انقلاب که از اوونیروهای تحت امرش ضربات جبران ناپذیری متحمل شده بود ؛به هر تر فندی متوسل می شد اما نمی توانست او را از سر راه خود بردارد .یک بار در سال 1361 زیر ماشین او بمبی را جا سازی کردند و براثر انفجاربمب، پای چپ او به شدت زخمی شد . با وجود آنکه پای او عفونت شدیدی داشت و درد زیادی را تحمل می کرد اما باز هم به مبارزه بی امان خود باضد انقلاب ادامه می داد و شیرینی آن مبارزه رابردرد جانکاه پای زخمی شده اش رجحان می داد . نفرت و کینه عجیبی نسبت به ضد انقلاب داشت .وقتی که خبر هلاکت حتی یک نفر از آنها را می شنید خدا راشکر می کرد. چیزی را که می گفت حتما عملی می ساخت .او دوست داشت هر کاری که انجام می دهد فورا به نتیجه برسد .از کمترین امکانات نهایت استفاده را می کرد ,هر کاری که به او محول می شد به نحو احسن انجام می داد . نظم در کار ها را را رعایت می کرد .وقار و متانت عجیبی داشت. ساده و بی تکبر بود ،غروری در وجود او احساس نمی شد . نحوه شهادت او اینگونه بود: یک روز شهید رحمانی نزدیکی های اذان مغرب به خانه می آید و چون می بیند که چند دقیقه ای به اذان مغرب مانده است ، پسر خرد سال خود را در آغوش می گیرد و به افراد خا نواده می گوید که من چند دقیقه ای بیرو ن هستم . وقت اذان که شد می آیم و روزه ام را افطار می کنم . بعد از آنکه چند دقیقه ای از رفتن او سپری می شود که نا گهان صدای شلیک گلوله به گوش می رسد .با شنیدن صدای گلوله افراد خانواده به بیرون می روند و می بینند که شهید «رحمانی» جلوی در افتاده و خون از سرش می ریزد .وقتی که شهید «رحمانی» به بیرون می آید سه نفر موتور سوار کنار او می ایستند و یکی از آنها نا مه ای را از جیبش بیرون می آورد و به او می دهد .وقتی که شهید شروع به خواندن نامه می کند یکی دیگر از آنها او را مورد هدف قرار می دهد و هر سه از محل حادثه فرار می کنند . بدین تر تیب آن فرمانده شجاع که زندگانی خود را و قف اسلام و نظام مقدس اسلامی کرده بود به شهادت می رسد و یکی دیگر از جنایتهای غیر انسانی ضد انقلاب رقم می خورد.
منبع:"اسوه های استقامت" نشر شاهد،13860تهران



خاطرات
رحیم احمدی:
پس از آنکه گروهک ها بر کردستان حاکمیت پیدا کردند ، با عناوین مختلفی به تبلیغ پرداختند و سعی کردند با تحریک احساسات مردم ، به خصوص قشر جوان ، آنها را جذب نمایند و بعضا در این کار موفق شدند و عده ای را با شعارهای فریبنده به دام انداختند .
پس از آزادسازی شهرهای کردستان و حضور نیروهای نظامی و مردمی مانند سپاه و پیشمرگان مسلمان و با عنایت به عفو عمومی حضرت امام به عناصر گروهکی ، یکی از کارهای بسیار خوبی که سازمان پیشمرگان انجام داد ، دعوت از افرادی بود که فریب خورده بودند و از اتصال خود اظهار ندامت و پشیمانی می کردند . با توجه به آموزه های قرآنی و دستورات اکید دینی زمینه بسیار خوبی توام با مهر و محبت فراهم شده بود و این زمینه خوب موجب شد تعداد فراوانی از این عناصر به دامان اسلام و مردم بر گردند .
کسانی که توبه می کردند و می توانستند در اختیار خود باشند و در جامعه شغل دلخواه خود را بر گزینند . بر این اساس بود که تعدادی از آنها به دلخواه برای جبران گذشته خود اسلحه به دست می گرفتند و به صف پیشمرگان مسلمان کرد پیوستند و خیلی از انها منشاخدمات ارزنده ای برای نظام شدند .
شهید محمد امین رحمانی که امروز از شهدای شاخص استان کردستان به حساب می آید ، از اعضای گروهک" رزکاری" بود. از در یک عملیات با مقدار زیادی تی ان تی و چندین قبضه سلاح از انواع مختلف توسط پیشمرگان مسلمان دستگیر شد .ما اسناد کافی برای اعدام ایشان داشتیم .
چون مقادیر فراوانی اسلحه و مهمات از ایشان به دست آورده بودیم و رو در روی نیروهای ما جنگیده بود .اما چون تعهد به دستورات قرآنی و اجرای فرامین رهبری معظم انقلاب حضرت امام ( ره) سر لوحه کار ما قرار داشت ، لذا با او به عنوان یک اسیر جنگی برخورد می کردیم .شهید رحمانی پس از دستگیری وقتی برخورد بسیار خوب و انسانی ورافت و عطوفت اسلامی را ملاحظه کرد ، توبه نمود وما هم به ایشان اطمینان کردیم ، مسئولیت داریم و اسلحه و نیرو در اختیارش گذاشتیم .این مجاهد واقعی توانست به عنوان یکی از فرماندهان موفق در حوادث کردستان نقش ایفا کند و به آن عظمتی بر سد که امروز ما می بینیم .
اگر عمل به دستورات قرآنی نبود ،آیا شهید رحمانی به این جایگاه والا می رسید ؟اگر این شهید در دامان پر مهر و عطوفت اسلام ادامه خدمت نمی داد ، آیا از او نام و نشانی مانده بود .این نمونه ای از صدها تواب بود که امروزه همچنان در کمال گمنامی با همان روحیه در خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی جان فشانی و ایثار می کنند ، بدون اینکه توقع و چشم داشتی داشته باشند .

عبدالله حاج میرزایی:
در تاریخ بیست و چهارم آبان ماه سال 59 شهید محمد امین رحمانی به بنده ماموریت دادند که به اتفاق 8 نفر دیگر از پیشمرگان جهت انجام عملیات به منطقه" سورآزه" و "آرندان" عزیمت کنیم .مقدمات ماموریت فراهم شد و بی درنگ حرکت کردیم .در روستای ارندان به کمین ضد انقلاب برخورد کردیم و در محاصره کامل قرار گرفتیم .
حدود 12 ساعت در محاصره بودیم و هیچ راه گریزی نداشتیم به هر طریق ممکن به شهید رحمانی اطلاع دادیم و او به کمک ما آمد .ضد انقلاب وقتی فهمید شهید رحمانی به منطقه آمده است ، بلافاصله عقب نشینی کرد .
شهید رحمانی رزمنده ای بود که ضد انقلاب از شنیدم اسمش هم وحشت داشت .او کسی بود که به تنهایی حریف 500 نفر از دشمن بود .در عملیات مختلفی اتفاق می افتاد که رزمندگان لحظاتی را به استراحت می پرداختند .شهید رحمانی به این موضوع بسیار حساس بود و می گفت :ما آمده ایم با دشمن بجنگیم ، نه اینکه بنشینیم تا دشمن از تیرس ما خارج شود ! خلاصه ایشان ما را نجات دادند و گفتند که یکی از نیروهای نفوذی ، شما را لو داده است !

شهید محمد باقر رحمانی فرزند حسینعلی دانشجوی رشتة مهندسی بودند و از دانشجویان پیرو خط امام بودند که در سال 58 از طرف امام (قدس سره) به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بیجار منصوب گردیدند.
آن شهید بزرگوار مردی مؤمن، پاک و پیرو خط ولایت فقیه بودند و در عین اینکه از نظر معنوی در مرتبة بسیار والایی قرار داشتند و هیچ وقت نماز شبشان ترک نمی شد بسیار شوخ طبع نیز بودند. اخلاق و رفتار بسیار نیکو وحسنه ای داشتند و پیوسته دیگران را به تقوا و پرهیزگاری دعوت می کردند و همیشه با زبان نیک و به نرمی با دیگران صحبت می کردند و همین اخلاق خوب و مانند مولایش علی بودن دیگران را به طرف او جذب میکرد بطوری که همه از هم صحبتی و هم نشینی با او لذت می بردند.آن بزرگوار همیشه شاداب و خندان بودند و مصداق بارز « اَلمؤمِنُ بِشرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ » بودند البته حزن ایشان شهادت بود که بالاخره به بشر تبدیل شد و به دیدار معشوق شتافت «یاد و خاطره اش جاوید باد ».
از خاطرات دیگر شهید رحمانی خواب عجیبی بود که دربارة آن شهید بزرگوار دیدم. خواب به این صورت بود که بعد از شهادت آن شهید بزرگوار چند ماه بیشتر نگذشته بود که من ایشان را در حالت رؤیا دیدم به این ترتیب که: من همراه عدة زیادی از مردم که در بین ما پدر شهید رحمانی نیز حضور داشتند به سمت گلزار شهدا در حرکت بودیم که برسر مزار شهدا برویم و من جلوتر از همة آنها حرکت می کردم وقتی که به قبور شهدا نزدیک شدیم من به سمت قبر شهید رحمانی دویدم ناگهان دیدم در قبر باز شد و نوری از قبر ساطع شد و آن شهید گرانقدر در حالیکه یک لباس پلنگی نو و تمیز بر تن و یک جام زرد طلایی در دست داشتند از قبر بیرون آمدند من جلو رفته سلام کردم و ایشان جواب مرا دادند و سؤال کردند که:« آقای سرکانی این جمعیت کجا می آیند؟ « فرمودم: سر قبر شهدا. فرمودند: برگردید و به این مردم بگویید که ما نمرده ایم و زنده ایم ببینید که من نمرده ام و من همراه دیگر شهدا قبل از اینکه شما بیایید آماده شده بودیم که برویم غذا بخوریم اما من همینکه شما را دیدم آمدم که این را بگویم» بعد آن شهید گرامی داخل قبر شدند در قبر بسته شد من نیز فریاد زدم که ای مردم آقای رحمانی می فرمایند: ما زنده ایم ودر همین هنگام بود که از خواب پریدم و این خواب بر یقین من افزود که: شهیدان زنده اند الله اکبر .

هر موقع که در سپاه می خواستیم نهار یا شام بخوریم، از ویژگیهای آن شهید بزرگوار این بود که هر وعده غذا را با یکی از برادران میل می فرمودند. یک روز که نوبت من بود که با ایشان غذا را صرف کنم من رفتم و مقداری آب سرد و چند تا نان نرم و تازه آوردم ناگهان دیدم که آن شهید گرامی بلند شدند و رفتند. من گفتم آقای رحمانی کجا می روید ؟ فرمودند: شما بنشینید من الآن بر می گردم « دیدم که رفتند و مقداری نان خشک و یک پارچ آب معمولی آوردند. گفتم من که آب و نان آورده بودم چرا شما دوباره زحمت کشیدید ؟ اما ایشان باز با آن بیان زیبای خویش فرمودند : « ما این آب و نان را به یاد کسانی که یخچال ندارند که آب یخ بخورند و فقیرانی که پول ندارند که نان نرم و تازه بخورند می خوریم و بعد از ذکر خدا ثنای او شروع کردند به خوردن آن .

از دیگر خاطرات شیرین و بیاد ماندنی آن شهید بزرگوار اینکه در آن زمان سپاه وسیله ای برای عملیات و دیگر امور داخل و خارج از شهر نداشت و از ماشین مازادی اینجانب استفاده می کردیم . لذا آن شهید بزرگوار بعد از مدتی به من گفتند که : «آقای سرکانی شما که ماشین خودتان را وقف امور سپاه کرده اید لااقل پول بنزین آن را از جیب خودتان پرداخت نکنید تا ما از بودجة سپاه به شما بدهیم . »
اما من قبول نکردم . لذا آن شهید بزرگوار فرمودند :« من نیز اجر و مزدی ندارم که در قبال این کار به شما بدهم و اَجرِکُم عِندَ اللهِ . »
واما نکته جالب این بود که یک روز که با چند تا از بچه های سپاه با همان ماشین مازادی من جهت دستگیری عوامل ضد انقلاب به روستاهای اطراف رفته بودیم هنگام غروب که به شهر (بیجار) برگشتیم چون جاده ها خاکی بود ماشین در خاک گم شده بود بطوریکه شیشه های آن دیده نمی شد لذا من ماشین را داخل حیاط سپاه نزدیک شیر آب پارک کردم که مقداری آن را خصوصاً شیشه هایش را بشویم و مشغول شستن شیشه های آن بودم که ناگهان دیدم که شهید رحمانی در حالیکه می دویدند و حالت مضطرب و نگرانی داشتند و به طرف من می آمدند فریاد زدند که آقای سرکانی فوراً شیر آب را ببندید و بیایید که با شما کار دارم من نیز که فکر کردم حتماً مشکلی پیش آمده فوراً شیر آب را بسته ونزد ایشان رفتم. سؤال کردم که باقر جان مشکلی پیش آمده؟ ایشان در جواب فرمودند: «نه نگران نباشید فقط یک کار کوچک با شما داشتم»
گفتم بفرمائید و ایشان باز هم با همان سخنان زیبا و دلنشین خود که مصداق: «آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند » بود فرمودند: «آقای سرکانی شما که شیر آب را باز کرده اید که ماشین را بشویید آیا هیچ فکر کرده اید که همین حالا ممکن است که پیر زن یا یک بچه یا هر فرد دیگری در یکی از نقاط پایین شهر آب را باز کند و آب نیاید دلش بشکند؟ آیا شما در قیامت جوابگو هستید؟ « من نیز بالافاصله گفتم نه!
لذا آن شهید بزرگوار فرمودند پس اکنون بروید که من برای ماشین هم فکری کرده ام و یک کهنة نم دار به من دادند که ماشین را پاک کنم من نیز در حالیکه سخنان شهید در قلبم نشسته بود و از طرفی هم خوشحال بودم که آب زیادی را مصرف نکرده ام رفتم و شروع به پاک کردن ماشین کردم.

یکی از خاطرات شیرین و فراموش نشدنی آن شهید بزرگوار اینکه یکبار در ماه مبارک رمضان نزدیک افطار همراه آن شهید بزرگوار به خانة ایشان رفتم. من دَمِ در حیاط داخل ماشین منتظر ایشان شدم که با هم به سپاه برگردیم آخه آن شب قرار بود بعد از افطار جهت عملیات به تکاب بروند لذا آمده بودند که از خانواده خداحافظی کنند. ایشان برگشتند و در حالیکه مادر گرامیشان نیز پشت سر ایشان جهت بدرقة آن بزرگوار بودند فرمودند: پسرم باقر جان: «فَا اللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الَّراحِمین»
اما شهید رحمانی با آن بیان زیبا و دلنشین و نافذ و جذاب خویش اینگونه فرمودند نه مادر جان اینطور نگویید، بلکه بگویید: «إنَّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ »
دوباره مادرشان فرمودند پسرم خوب بود که امشب را در خانه افطار کنی و شهید رحمانی فرمودند نه مادر جان چگونه خدا راضی می شود که من در خانه و در کنار خانواده افطار کنم و حال آنکه دوستان دیگر در سپاه افطار کنند نه! پس همان بهتر که من نیز کنار آنها باشم واز مادرشان خداحافظی کرده و سوار ماشین شدند و حرکت کردیم به سمت سپاه. در بین راه که می رفتیم من به ایشان گفتم که: آقای رحمانی اجازه دهید من نیز در این عملیات همراه شما باشم اما ایشان در جواب فرمودند: «نه بهتر است که شما تشریف نیاورید»
من علت را سؤال کردم و ایشان فرمودند: «من می خواهم اولین شهید سپاه بیجار باشم چون اگر شما ها شهید شوید من چگونه طاقت و تحمل نگاه کردن به صورت بچه ها و پدر و مادر و یا دیگر اقوام شما را داشته باشم و آنوقت است که من از روی آنها شرمنده ام پس بهتر است که من شهید شوم.» آن شب بعد از افطار همراه چند تن دیگر از برادران راهی عملیات شدند و همانطور هم که خود آن بزرگوار فرمودند روز بعد ایشان در گردنة گوربابالی به درجة رفیع شهادت نائل شدند و اولین شهید سپاه بیجار بودند که به دیدار معشوق شتافتند و به وصال حق رسیدند .

 

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار