ستوده,حسن
دوم فروردين ماه سال 1342 ه ش در روستاي ناو متولد شد. مادرش در مورد دوره قبل از تولد او چنين مي گويد: شب نوزدهم ماه رمضان بود که خواب ديدم مردي با قد بلند و شال سبزي همراه با يک درويش به خوابم آمد و گفت که اسم پسرت را حسن بگذار. او بيشتر نقاشي مي کشيد و در هنگام بازي براي خود اسلحه درست مي کرد. از 7 سالگي به يکي از مدارس مشهد رفت، کلاس اول را در سال 1349 آغاز کرد و در سال 1354 به مدرسه راهنمايي دفت. وي صبح به مدرسه مي رفت و بعد از ظهر در مغازه شيشه بري به کار مشغول مي شد و از سال دوم راهنمايي ترک تحصيل کرد. اولين تغييرات در شهيد از زماني بوجود آمد که او به مسجد محله «مهرآباد» رفت و آمد پيدا کرد. او در اين زمان نوجواني فعال، اجتماعي و معاشرتي بود. بيشتر مطاعاتش در زمينه کتابهاي مذهبي بود. او از 18 سالگي در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مشغول به خدمت شد.
پدر شهيد در مورد درستي کردار او در اين دوره مي گويد: ماشين سپاه در اختيار حسن بود. در اين موقع جهيزيه يکي از اقوام را مي خواستند، ببرند. به ايشان گفتيم که براي کمک و بردن جهيزيه از ماشين سپاه استفاده کند. گفت: حاضرم پول زيادي از جيب خودم خرج کنم ولي از بيت المال چيزي خرج نشود و از آن سوء استفاده نکنم.
خيلي مهربان بود و با ديگران رابطه بسيار خوبي داشت. شهيد در 19 سالگي ازدواج کرد و ثمره اين ازدواج دختري به نام زهرا متولد 1363 و پسري به نام محمد متولد 1365 است.در مورد نحوه شهادت او چنين گفته شده است: شب اول عمليات کربلاي 4 همراه گردان به منطقه عملياتي رفت. چون دشمن را که از آنجا به طرف نيروها تيراندازي مي کردند، با آرپيجي زد و وقتي جلو مي رفت از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
شهادت او در تاريخ 4/10/1365 و در محل جزيره بوارين اعلام شده است. پيکر مطهر شهيد در آن آن منطقه ماند تا اينکه در 21 مرداد 1368 به کشور برگردانده شد و حرم مطهر امام رضا به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386
خاطرات
محمد مهدي توانا:
هميشه لبخند بر لبانش بود. وقتي با کسي برخورد مي کرد، با حالت تبسم و گشاده رويي بود، به طوري که افراد جذب وي مي شدند.
به ادعيه ها توجه زيادي مي کرد. او خيلي افتاده متواضع بود. نميخواست کسي بفهمد که او در جبهه چکاره است.
پدر شهيد:
وقتي از جبهه برمي گشت به مغازه مي آمد و دست و صورت مرا مي بوسيد و يک صندلي برايم مي گذاشت و مي گفت: استراحت کن و خودش مشغول کار مي شد و بعد از اينکه کارش تمام مي شد، نزد مادرش مي رفت و اگر کاري داشت به او کمک مي کرد.
ورزشهاي مورد علاقه او جودو و ورزشهاي رزمي بود که در اوقات فراغت به ديگران نيز آنها را تعليم مي داد.
شهيد به بچه هايش زياد نگاه نمي کرد؛ چون مي گفت نمي خواهم دلبستگي زيادي ايجاد شود و به من عادت کنند تا اگر شهيد شدم به آنها سخت نگذرد و تنهايي را زياد احساس نکنند.
همسر شهيد:
بسيار شوخ طبع، مومن و بسيار مخلص بود. فراغت خود را با خود خواندن قرآن و خطاطي سپري مي کرد.
بزرگترين آرزوي شوهرش شهادت بوده و در اين باره خاطره اي را چنين بازگو مي مي کند: دو سه ماهي بعد از ازدواجمان بود، نيمه هاي شب با صداي گريه ايشان از خواب بيدار شدم. ديدم ناله مي کند و مي گريد، خيلي ناراحت شدم، چون هنوز شناخت زيادي از روحيات ايشان نداشتم. با خود فکر کردم حتما از من يا خانواده ام نگراني دارد. پيش ايشان رفتم و از ايشان خواستم علت ناراحتي و گريه ايشان را بدانم، گفتند مطمئن باش از تو و يا کسي ناراحت نيستم. آرزويي دارم که براي رسيدن به آن نزد خدا دعا مي کنم، آن موقع به من نگفتند که آرزويشان چيست ولي بعدا فهميدم که منظورشان شهادت است. او در جبهه مدتي سمت معاونت اطلاعات و عمليات لشگر 5 نصر را بر عهده داشت و دو بار مجروح شد.
حسن هاشمي:
زماني براي گشت و شناساي نزديک چهار روز رفته بوديم. در منطقه سليمانيه و بعد از مراجعت از شناسايي همگي خسته بوديم، به طوري که پوتينها و لباس ها پاره شده بودند و پاهاي بچه ها زخمي شده بودند. در اين حالت شهيد ستوده مي خنديد و خوشحال بود که به شناسايي رفته و اصلا احساس خستگي و ناراحتي نمي کرد و مي گفت: مهمترين دوران زندگي من همين جا است.
محمد رضا کربلايي:
در يک عمليات که به فرماندهي شهيد ستوده بود، در حال برگشت به خط خودي بوديم و فاصله ما با نيروهاي عراق پنجاه متري بيشتر نبود و مي بايد از رودخانه عبور مي کرديم. ايشان با خونسردي و حالت آرامي افراد را که سي نفر بودند داخل قايقي که ده نفر بيشتر جا نمي گرفت به سلامتي باز گرداند، در حالي که اگر دستپاچگي و کم تجربگي داشت، همه افراد مي بايد يا شهيد مي شدند و يا اينکه در رودخانه مي افتادند و اسير مي شدند.
پدر شهيد:
قبل از اينکه حسن شهيد شود به او گفتيم که ديگر به جبهه نرو، چرا که تو وظيفه ات را به حد کافي انجام داده اي. گفت: اين بار دفعه آخر است، بعد از عمليات اگر انشاالله موفق شويم ديگر تا مدتي نمي روم ولي وقتي به جبهه رفت در همان عمليات شهيد شد.
برادر شهيد:
حسن روز قبل از شهادتش به دليل اينکه از حمله اطلاع داشت، براي خداحافظي به مشهد آمد. وقت غروب بود به من پيشنهاد کرد که به بهشت رضا برويم. در طول راه خيلي صحبت کرديم و خنديديم. وقتي به مزار شهدا رسيديم اکثر شهدا را مي شناخت. شروع به گريه کرد. بعد از اينکه مدتي به طرف غسالخانه رفت و برگشت. در آنجا بود که من حس کردم ايشان رفتني است و حتما شهيد مي شود. ولي نمي توانستم چيزي به او بگويم. در بين راه هم حتي يک کلمه صحبتي به ميان نيامد و روز بعد به جبهه رفت.
پدر شهيد در مورد درستي کردار او در اين دوره مي گويد: ماشين سپاه در اختيار حسن بود. در اين موقع جهيزيه يکي از اقوام را مي خواستند، ببرند. به ايشان گفتيم که براي کمک و بردن جهيزيه از ماشين سپاه استفاده کند. گفت: حاضرم پول زيادي از جيب خودم خرج کنم ولي از بيت المال چيزي خرج نشود و از آن سوء استفاده نکنم.
خيلي مهربان بود و با ديگران رابطه بسيار خوبي داشت. شهيد در 19 سالگي ازدواج کرد و ثمره اين ازدواج دختري به نام زهرا متولد 1363 و پسري به نام محمد متولد 1365 است.در مورد نحوه شهادت او چنين گفته شده است: شب اول عمليات کربلاي 4 همراه گردان به منطقه عملياتي رفت. چون دشمن را که از آنجا به طرف نيروها تيراندازي مي کردند، با آرپيجي زد و وقتي جلو مي رفت از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
شهادت او در تاريخ 4/10/1365 و در محل جزيره بوارين اعلام شده است. پيکر مطهر شهيد در آن آن منطقه ماند تا اينکه در 21 مرداد 1368 به کشور برگردانده شد و حرم مطهر امام رضا به خاک سپرده شد.
منبع: "فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد خراسان" نوشته ي سيد سعيد موسوي، نشر شاهد، تهران - 1386
خاطرات
محمد مهدي توانا:
هميشه لبخند بر لبانش بود. وقتي با کسي برخورد مي کرد، با حالت تبسم و گشاده رويي بود، به طوري که افراد جذب وي مي شدند.
به ادعيه ها توجه زيادي مي کرد. او خيلي افتاده متواضع بود. نميخواست کسي بفهمد که او در جبهه چکاره است.
پدر شهيد:
وقتي از جبهه برمي گشت به مغازه مي آمد و دست و صورت مرا مي بوسيد و يک صندلي برايم مي گذاشت و مي گفت: استراحت کن و خودش مشغول کار مي شد و بعد از اينکه کارش تمام مي شد، نزد مادرش مي رفت و اگر کاري داشت به او کمک مي کرد.
ورزشهاي مورد علاقه او جودو و ورزشهاي رزمي بود که در اوقات فراغت به ديگران نيز آنها را تعليم مي داد.
شهيد به بچه هايش زياد نگاه نمي کرد؛ چون مي گفت نمي خواهم دلبستگي زيادي ايجاد شود و به من عادت کنند تا اگر شهيد شدم به آنها سخت نگذرد و تنهايي را زياد احساس نکنند.
همسر شهيد:
بسيار شوخ طبع، مومن و بسيار مخلص بود. فراغت خود را با خود خواندن قرآن و خطاطي سپري مي کرد.
بزرگترين آرزوي شوهرش شهادت بوده و در اين باره خاطره اي را چنين بازگو مي مي کند: دو سه ماهي بعد از ازدواجمان بود، نيمه هاي شب با صداي گريه ايشان از خواب بيدار شدم. ديدم ناله مي کند و مي گريد، خيلي ناراحت شدم، چون هنوز شناخت زيادي از روحيات ايشان نداشتم. با خود فکر کردم حتما از من يا خانواده ام نگراني دارد. پيش ايشان رفتم و از ايشان خواستم علت ناراحتي و گريه ايشان را بدانم، گفتند مطمئن باش از تو و يا کسي ناراحت نيستم. آرزويي دارم که براي رسيدن به آن نزد خدا دعا مي کنم، آن موقع به من نگفتند که آرزويشان چيست ولي بعدا فهميدم که منظورشان شهادت است. او در جبهه مدتي سمت معاونت اطلاعات و عمليات لشگر 5 نصر را بر عهده داشت و دو بار مجروح شد.
حسن هاشمي:
زماني براي گشت و شناساي نزديک چهار روز رفته بوديم. در منطقه سليمانيه و بعد از مراجعت از شناسايي همگي خسته بوديم، به طوري که پوتينها و لباس ها پاره شده بودند و پاهاي بچه ها زخمي شده بودند. در اين حالت شهيد ستوده مي خنديد و خوشحال بود که به شناسايي رفته و اصلا احساس خستگي و ناراحتي نمي کرد و مي گفت: مهمترين دوران زندگي من همين جا است.
محمد رضا کربلايي:
در يک عمليات که به فرماندهي شهيد ستوده بود، در حال برگشت به خط خودي بوديم و فاصله ما با نيروهاي عراق پنجاه متري بيشتر نبود و مي بايد از رودخانه عبور مي کرديم. ايشان با خونسردي و حالت آرامي افراد را که سي نفر بودند داخل قايقي که ده نفر بيشتر جا نمي گرفت به سلامتي باز گرداند، در حالي که اگر دستپاچگي و کم تجربگي داشت، همه افراد مي بايد يا شهيد مي شدند و يا اينکه در رودخانه مي افتادند و اسير مي شدند.
پدر شهيد:
قبل از اينکه حسن شهيد شود به او گفتيم که ديگر به جبهه نرو، چرا که تو وظيفه ات را به حد کافي انجام داده اي. گفت: اين بار دفعه آخر است، بعد از عمليات اگر انشاالله موفق شويم ديگر تا مدتي نمي روم ولي وقتي به جبهه رفت در همان عمليات شهيد شد.
برادر شهيد:
حسن روز قبل از شهادتش به دليل اينکه از حمله اطلاع داشت، براي خداحافظي به مشهد آمد. وقت غروب بود به من پيشنهاد کرد که به بهشت رضا برويم. در طول راه خيلي صحبت کرديم و خنديديم. وقتي به مزار شهدا رسيديم اکثر شهدا را مي شناخت. شروع به گريه کرد. بعد از اينکه مدتي به طرف غسالخانه رفت و برگشت. در آنجا بود که من حس کردم ايشان رفتني است و حتما شهيد مي شود. ولي نمي توانستم چيزي به او بگويم. در بين راه هم حتي يک کلمه صحبتي به ميان نيامد و روز بعد به جبهه رفت.
لینک کپی شد
نظر شما
